تشکیک در «تشکیک در تشکیک وجود حکمت صدرایى»
Article data in English (انگلیسی)
سال نهم، شماره اول، پاییز 1390، 179ـ190
عباس نیکزاد*
چکیده
یکى از شاهکارهاى مهمّ ملّاصدرا اثبات حقیقت واحده مشکّکه «وجود» است. به قول بعضى از بزرگان، دو مسئله «اصالت وجود» و «مراتب تشکیکى وجود» دو بال اصلى حکمت متعالیه صدرایى را تشکیل مىدهند. بنابراین، نقد هریک از این دو مسئله به منزله قطع یکى از دو بال حکمت متعالیه است. از اینجا مىتوان به اهمیت مسئله تشکیک وجود پى برد.
نوشتار حاضر نقد و بررسى مقالهاى است که با عنوان «تشکیک در تشکیک وجود حکمت صدرایى» در شماره 29 معرفت فلسفى چاپ شده، و نگارنده درصدد دفاع از تشکیک وجود صدرایى، و پاسخ به اشکالات وارده است.
کلیدواژهها: تشکیک وجود، حقیقت وجود، مابهالامتیاز، مابهالاشتراک، تشکیک خاصّى، حکمت متعالیه، ملّاصدرا.
مقدّمه
مفاهیم کلّى را از نظر کیفیت صدق بر مصادیق به دو دسته تقسیم کردهاند: «متواطى»، و «مشکّک»، «متواطى»، مفهومى است که صدق آن بر همه افراد یکسان باشد و افراد آن از جهت تقدّم و تأخّر، شدّت و ضعف و... با یکدیگر اختلافى نداشته باشند؛ مانند مفهوم «جسم» یا «سنگ و چوب».
«مشکّک» مفهومى است که صدق آن بر افراد و مصادیقش مختلف باشد: بعضى از افراد، از جهت مصداق بودن براى آن مفهوم، مزیّتى بر بعضى دیگر داشته باشند؛ مانند مفهوم «خطّ و حرکت» و «سیاهى و سفیدى».
مفهوم «وجود» مفهومى مشکّک است؛ زیرا اتّصاف موجودات به وجودْ یکسان نیست، بلکه بین آنها تقدّم و تأخّر و اولویتهاى دیگر وجود دارد (مثلاً وجود «علّت» بر وجود «معلول» تقدّم دارد یا وجود «مجرّد» از وجود «مادّى» قوىتر است؛ همچنین، وجود خداى تعالى از هر جهت بر موجودات دیگر اولویت دارد.)
نویسنده محترم مقاله «تشکیک در تشکیک وجود حکمت صدرایى»،1 بر دعوى تشکیک خاصى وجود به لحاظ اصل دعوى (صرفنظر از ادلّه آن) شش اشکال را وارد دانسته و در نهایت چنین نتیجه گرفته است که: دیدگاه فلاسفه حکمت صدرایى در زمینه تشکیک خاصّى حقیقت وجود با اشکالاتى روبهروست که این اشکالاتْ التزام به درستى آن را مشکل، بلکه ناممکن مىسازد.2
در مقاله مذکور، درباره تشکیک خاصّى حقیقت وجود چنین آمده است:
برخلاف فیلسوفان مشّایى که وجودات را حقایق گوناگون مىدانستند، در دیدگاه فیلسوفان حکمت متعالیه صدرایى، وجوداتْ تنوّع و گوناگونى ندارند، بلکه «وجود» حقیقى، حقیقت واحدى است که همه انحاى آن از یک سنخاند... یعنى در تمام پهنه هستى، بیش از یک واقعیت شخصى واحد تحقّق ندارد، ولى این واحد شخصى... مراتب و شئون متفاوت دارد که مرتبه اعلاى آن همان وجود واجب بالذّات است و بقیه، مراتب و شئون تنزّلیافته وجود حق در جلوهها و چهرههاى امکانى مىباشند... [به همین خاطر] مابهالامتیاز این مراتب عین مابهالاشتراک آنهاست... [که از آن] با عنوان تشکیک خاصّى یاد مىگردد.3
مؤلف در نقد این نظریه اشکالاتى را مطرح مىکند که با مرورى بر آنها به پاسخ آنها خواهیم پرداخت.
اشکال اوّل و پاسخ آن
اشکال: مرتبه اعلاى حقیقت وجود یعنى مرتبه واجبالوجود بر مراتب دیگر که تنزّلیافته آن هستند، صادق نیست؛ پس نقیض آن باید صادق باشد، چون ارتفاع نقیضین محال است. با توجه به اینکه نقیض آن مرتبه عدمى است، در صورتى بر سایر مراتب صدق مىکند که از سنخ عدم باشند؛ در این صورت نمىتوان آن را از مراتب تشکیکى وجود به حساب آورد، زیرا وجود و عدم از یک سنخ نیستند که مراتب تشکیکى در میان آنها صدق کند.
پاسخ: این اشکال پاسخ واضحى دارد؛ زیرا اوّلاً: اگر این اشکال درست باشد، تنها نفى تشکیک در مراتب وجود نمىکند، بلکه نفى تشکیک در همهجا مىکند. یعنى در هیچجا مراتب تشکیکى نخواهیم داشت، نظیر تشکیک در مراتب حرکت، تشکیک در اعراض نفسانى مانند علم، سخاوت و شجاعت، و تشکیک در اعراض خارجى همچون سیاهى و سفیدى و...؛ زیرا در همه این موارد، مىتوان گفت که بر مراتب نازلتر، نقیض کاملترین مرتبه صادق است. همچنین، نقیض یک امر وجودى، امر عدمى و از سنخ عدم مىباشد و قهرا مراتب نازله باید عدمى باشند تا نقیض مرتبه کامله صدق کند. و در میان مرتبه وجودى کاملتر و مراتب عدمى نازله، تشکیک معنا ندارد. ثانیا: صدق نقیض واجبالوجود بر سایر مراتب نازله مستلزم عدمى بودن سایر مراتب نیست؛ چون سایر مراتب مصداق نقیضاند، نه خود نقیض. مصداق نقیض مىتواند امر وجودى باشد؛ مانند نقیض انسان که لا انسان است و بر سنگ و چوب یا گاو و گوسفند، که امور وجودىاند، صادق است.
در اینجا نقیض واجبالوجود (یعنى عدم واجبالوجود) بر سایر مراتب نازله وجود صدق مىکند؛ چون همه آنها مصداق نقیضاند، نه خود نقیض. جالب است که نویسنده محترم مقاله مورد بحث به این مطلب بدیهى توجه نموده و آن را به صورت اشکال بر خویش مطرح کرده و پاسخ داده که خلاصه آن این است: نقیض واجبالوجود عدم صرف، و نیستى خالص است؛ عدم صرف نمىتواند متّحدالمصداق با یک وجود باشد، وگرنه تناقض لازم مىآید. هرچه مصداق این عدم صرف باشد، باید بىبهره از هستى باشد.
به نظر مىرسد، این پاسخ واضحالبطلان است؛ چون در همه موارد، نقیض یک امر وجودى، عدم صرف است و اختصاص به واجب ندارد. نقیض یک امر وجودى، عدم و سلب آن امر وجودى است؛ مثلاً نقیض انسانْ عدم انسان و سلب انسان است، در عین حال با اشیاى وجودى اتّحاد مصداقى دارد (مانند گاو و گوسفند یا سنگ و چوب). در اینجا نیز بر تمام موجودات امکانى، مفهوم «واجبالوجود» صادق نیست؛ قهرا مفهوم عدم واجبالوجود صادق است (چون ارتفاع نقیضین محال است.) بنابراین، مفهوم عدم واجبالوجود بالذّات بر همه موجودات هستى (جز ذات واجبالوجود) صادق است و همه موجودات هستى با هم اتّحاد مصداقى دارند.
نویسنده محترم آن مقاله همین اشکال را به صورت دیگرى تقریر مىکند: نقیض مرتبه واجبالوجود بالذّاتْ محال بالذّات است؛ زیرا اگر نقیض آن ممکنالوجود باشد، ممکن است که واقع شود، در حالى که نقیض آن یعنى واجبالوجود نیز ضرورت وقوع دارد. در این صورت، لازم مىآید که هر دو نقیض وقوع پیدا کنند که محال است. بنابراین، نقیض واجبالوجود بالذّات لزوما ممتنع بالذّات است. پس، تمام مراتب وجود باید مصداق نقیض واجبالوجود بالذّات یعنى مصداق ممتنع بالذّات باشند. و مىدانیم که مصادیق ممتنع بالذّات اصلاً وجود ندارند که مرتبهاى از حقیقت وجود باشند.
پاسخ آن است که: نقیض واجبالوجود بالذّات عدم واجبالوجود بالذّات مىباشد؛ عدم واجبالوجود بالذّاتْ هم بر ممتنعات بالذّات، و هم بر ممکنات بالذّات قابل صدق است. بر ممکنالوجود بالذّات، مفهوم واجبالوجود صادق نیست؛ پس مفهوم عدم واجبالوجود صادق است (چون ارتفاع نقیضین محال است.) چنانکه گذشت، نقیض امر وجودى عدمى است؛ امّا مصداق نقیض آن مىتواند وجودى باشد، مانند صدق مفهوم «عدم سفید» بر سیاه. در اینجا سفید با مصداق نقیض خود یعنى سیاه اجتماع در وجود دارد؛ یعنى در عین اینکه سفید امر وجودى است، سیاه که مصداق نقیض آن مىباشد هم امر وجودى است و هر دو مىتوانند وجود خارجى داشته باشند. در اینجا هم واجبالوجود امر وجودى است؛ مصداق نقیض آن مثلاً انسان نیز امر وجودى به شمار مىرود و مشکلى پیش نمىآید.
اشکال دوم و پاسخ آن
اشکال: دومین اشکال نویسنده محترم بر مراتب تشکیکى وجود آن است که مابهالاشتراک مراتب وجود که مقیّد به هیچ قید و خصوصیتى نیست، بلکه لابشرط از هر خصوصیت و قیدى است (وگرنه مابهالاشتراک نخواهد بود)، یا ضرورىالوجود است یا ضرورىالوجود نیست. اگر ضرورىالوجود باشد، قطعا ضرورت آن بالذّات است (نه بالغیر)؛ چون اگر ضرورت آن بالغیر باشد، معنایش این است که وجود آن منوط و مشروط به وجود علّت است که با لابشرط بودن آن سازگارى ندارد. پس، مابهالاشتراک باید ضرورىالوجود بالذّات باشد و این امر مستلزم وقوع تناقض در مراتب وجود امکانى است؛ زیرا از یک طرف، در آن مراتب، وجودْ امکانى است و از طرف دیگر، مابهالاشتراک ـ که در آنها نیز وجود دارد ـ ضرورىالوجود بالذّات است. با عنایت به اینکه مابهالاشتراک از مابهالامتیاز جدا نیست، بلکه این دو عین هماند، لازمهاش این است که در عین اینکه ممکنالوجود باشند واجبالوجود هم باشند، که محال است.
امّا اگر شقّ دوم را پذیرفتیم، یعنى گفتیم: مابهالاشتراک در مراتب وجود ضرورىالوجود نیست، قطعا عدم ضرورت وجود باید بالذّات باشد (نه بالغیر)؛ به همان دلیل که مابهالاشتراک لابشرط است، و بالغیر بودن یعنى مشروط به علّت بودن که با لابشرط بودن سازگارى ندارد. حال اگر مابهالاشتراک ضرورىالعدم بالذّات است، نمىتواند در مرتبه واجبالوجود بالذّات وجود داشته باشد؛ چون ضرورىالعدم بودن با ضرورىالوجود بودن سازگارى ندارد، در حالى که لازم است مابهالاشتراک در همه مراتب ـ از جمله مرتبه واجبالوجود ـ وجود داشته باشد. پس، دیدگاه تشکیک خاصّى در وجودْ مستلزم تناقض در مراتب وجود امکانى یا در مرتبه وجود واجبى است و از اینرو، باطل شمرده مىشود.
پاسخ: مابهالاشتراک مراتب وجود، نه مشخّصا ضرورت وجود دارد و نه مشخّصا ضرورت وجود ندارد؛ از این جنبه نیز لابشرط است (و لابشرط یجتمع مع الف شرط.) مابهالاشتراکْ در واجبالوجود بالذّات ضرورتِ وجود دارد، امّا در ممکنات ضرورتِ وجود ندارد. به تعبیر دیگر، مابهالاشتراک در میان مرتبه واجبالوجود و مراتب ممکنالوجود لابشرط است و با وجوب و امکان هر دو سازگارى دارد؛ مانند حقیقت حرکت که نسبت به سریع و بطىء بودن لابشرط است، یا حقیقت خط که نسبت به طویل و قصیر بودن لابشرط است، و صفت ترس که نسبت به شدید و ضعیف بودن مرتبهاش لابشرط است. بنابراین، محذوراتى که نویسنده محترم بیان مىکند پیش نخواهد آمد.
اشکال سوم و پاسخ آن
اشکال: مابهالاشتراک بین مراتب وجود از سه احتمال خارج نیست: 1) ضرورتِ وجود دارد؛ 2) ضرورت عدم دارد؛ 3) نه ضرورتِ وجود دارد و نه ضرورت عدم. در صورت اوّل، مشکل تعدّد واجبالوجود پیش مىآید؛ چون حقیقت وجود در همه مراتب، که داراى مابهالاشتراکاند، باید واجبالوجود باشد. در صورت دوم، مراتب وجود باید ممتنعالوجود بالذّات باشند؛ در حالى که فرض بر این است که همه مراتبْ مراتب حقیقت وجودند، یعنى همه آن مراتبْ موجودند. صورت سوم هم باطل است، چون لازم مىآید که مرتبه واجبالوجود بالذّات نیز ممکنالوجود باشد، زیرا مابهالاشتراک در آن مرتبه نیز وجود دارد. باید توجه کرد که مابهالاشتراک در تمام مراتبْ عین مابهالامتیاز است، نه جداى از آن.
پاسخ: چنانکه گذشت، مابهالاشتراک میان مراتب وجود نسبت به ضرورت وجود داشتن و ضرورت وجود نداشتن لابشرط است. بنابراین، هیچیک از این محذورها پیش نمىآید؛ چون لابشرط یجتمع مع الف شرط. مابهالاشتراک در واجبْ واجب، و در ممکنْ ممکن است و مشکلى پیش نمىآید. بیان نویسنده محترم مثل این است که در مورد مابهالاشتراک میان مرتبه حرکت سریع و مرتبه حرکت بطىء، بگوییم: حرکت یا به خودى خود ضرورت سرعت دارد یا ضرورت عدم سرعت دارد و یا نه ضرورت سرعت دارد و نه ضرورت عدم سرعت. هر سه شق باطلاند؛ امّا بطلان شقّ اوّل به علّت آن است که همه مراتب حرکت (سریع و بطىء) ضرورتا باید سریع باشند، در حالى که فرض کردیم برخى مراتبْ سریع، و برخى مراتب بطىءاند و این خلف فرض است. بطلان شقّ دوم به این خاطر است که همه مراتب حرکت باید ممتنعالسرعه باشند، حال آنکه فرض ما بر این است که برخى از مراتب آن سریع است. بطلان شقّ سوم به این خاطر است که لازم مىآید مرتبه سریع که ضرورتا داراى وصف سرعت است، نه ضرورتا داراى وصف سرعت باشد و نه ضرورتا داراى وصف عدم سرعت؛ چون مابهالاشتراک عین مابهالامتیاز است. پاسخ درست در این مثال آن است که مابهالاشتراک میان حرکت سریع و حرکت بطىء نسبت به سریع و بطىء بودن لابشرط، و با هر دو قابل جمع است (نه ضرورتا داراى وصف سرعت است و نه ضرورتا داراى وصف بطأ.) در اینجا نیز مىگوییم: مابهالاشتراک میان مراتب وجود نسبت به واجبالوجود و ممکنالوجود بودن لابشرط است؛ در مرتبه واجبْ متّصف به واجب، و در مرتبه ممکنْ متّصف به ممکن مىشود. و هیچ محذورى پیش نمىآید.
اشکال چهارم و پاسخ آن
اشکال: چنانکه در اشکال قبلى گفته شد، مابهالاشتراک نمىتواند ممکنالوجود یا ممتنعالوجود باشد؛ پس چارهاى نیست جز اینکه واجبالوجود بالذّات باشد. حال، درباره مابهالامتیاز مراتب وجود امکانى مىپرسیم: یا به خودى خود ضرورتِ وجود دارد یا ضرورت عدم دارد و یا نه ضرورتِ وجود دارد و نه ضرورت عدم. از این سه احتمال، احتمال اوّل محال است؛ زیرا مابهالامتیاز مراتب امکانى، به تعدّد مراتب امکانى، متعدّد مىباشد. و لازمه فرض اوّل تعدّد واجبالوجود بالذّات است که بطلان آن در جاى خود ثابت شده است. در هریک از صورتهاى دوم (ممتنع بالذّات بودن مابهالامتیاز) و سوم (ممکن بالذّات بودن مابهالامتیاز)، مابهالامتیاز نمىتواند عین مابهالاشتراک باشد که واجبالوجود بالذّات است (حسبالفرض)؛ چون میان واجب و ممتنع یا واجب و ممکن، هیچ مسانخت و همگونى نیست که عین هم به حساب آیند.
پاسخ: مابهالامتیاز مراتب امکانى وجود قطعا ممکنالوجود بالذّات است، یعنى نه ضرورتِ وجود دارد و نه ضرورت عدم. امّا چنانکه در پاسخ اشکال قبل گفتیم، مابهالاشتراک میان مرتبه واجبالوجود بالذّات و بقیه مراتب امکانى (نسبت به واجب و ممکن بودن) لابشرط است، چنانکه از جهات دیگر نیز بشرط است؛ یعنى مىتواند در مرتبهاى با ویژگى «وجوب»، و در مراتب دیگر با ویژگى «امکان» تبلور یابد. از اینرو، محذورى پیش نمىآید.
اشکال پنجم و پاسخ آن
اشکال: در تشکیک خاصّى وجود، همه مراتب وجود باید مسانخ باشند؛ زیرا یک حقیقت است که داراى مراتب شدید و ضعیف یا کامل و ناقص است. بنابراین، ذاتیات همه مراتب باید یکسان باشند؛ در غیر این صورت، مراتب وجود رابطه تشکیکى با هم نخواهند داشت، بلکه رابطه تباینى با هم خواهند داشت (چون اختلاف در ذاتیات و مقوّمات سر از تباین و تخالف درمىآورد، نه تسانخ و همگونى.)
حال، مىپرسیم: خاصّه مابهالامتیاز در هر مرتبه یا امر ذاتى آن مرتبه است یا امر عرضى آن مرتبه. و با توجه به اینکه هر امر عرضى به امر ذاتى منتهى مىشود، خاصّه مابهالامتیاز باید ذاتى آن مرتبه باشد. پس، هریک از مراتب به دلیل مابهالامتیازى که دارد باید ذاتى داشته باشد غیر از ذاتى که در مراتب دیگر موجود است. و این امر باعث تباین و تخالف است، نه همگونى و تسانخ. در این صورت، تشکیک در کار نخواهد بود.
پاسخ: مابهالامتیاز هر مرتبه ذاتى آن مرتبه است، امّا نه ذاتى باب ایساغرجى، بلکه ذاتى باب برهان؛ یعنى در حاقّ ذات آن مرتبه وجود دارد. و ذاتى باب برهان تشکیکپذیر است، یعنى مىتواند داراى مراتب باشد. به تعبیر دیگر، از حاقّ ذات هر مرتبه، ویژگى آن مرتبه انتزاع مىشود. به عبارت دیگر، ویژگى هر مرتبه جدا از آن مرتبه نیست؛ امّا این امر هیچ دلالت بر این ندارد که آن حقیقتْ ذات مراتب نباشد، مانند مراتب اعداد که از حاقّ ذات هر مرتبه، عدد خاصّى انتزاع مىشود (یعنى خصوصیت آن عدد ذاتى آن مرتبه است.) در عین اینکه عدد داراى مراتب تشکیکى بیشتر و کمتر بودن است، عدد چهار در عددیت بیشتر از عدد سه و عدد سه در عددیت کمتر از عدد چهار مىباشد. چون عدد یعنى مایتألّف من الآحاد، عدد چهار از آحاد بیشترى تشکیل شده است.
اشکال ششم و پاسخ آن
اشکال: تنزّل حقیقت وجود در مراتب امکانى با اصالت وجود سازگارى ندارد. توضیح اینکه اگر وجود، حقیقت داراى مراتب تشکیکى باشد، لازمهاش این است که مراتب پایینتر از واجبالوجود (یعنى مراتب امکانى)، از سنخ حقایق وجودى باشند؛ در حالى که بنابر مذهب اصالت وجود، همه وجودات امکانى باید اصیل باشند. و اصالت وجود با امکانى بودن آنها سازگارى ندارد؛ چون لازمه اصالت وجود این است که هر موجودى واجبالوجود بالذّات باشد، به دلیل اینکه اصالت وجود معنایش این است که موجودیت عین ذات هر موجود است (چه واجب و چه ممکن)، و ثبوت ذات هر شىء براى خودش وابسته به غیر نیست و به جعل جاعل و تأثیر علّت نیاز ندارد (چون ثبوت هر شىء براى خودش ضرورى است، نه ممکن.) از اینرو، سلب هر شىء از خودش امتناع ذاتى دارد و ضرورتْ مناط بىنیازى از علّت است. بنابراین، اگر حقیقت وجود از مرتبه واجبالوجودى به حقایق امکانى تنزّل یابد، ممکن نیست آن امرِ تنزّلیافته وجود باشد (وگرنه گرفتار تناقض مذکور مىشویم.) پس، وجود ضعیف و ناقص نداریم. و این امر به معناى نفى تشکیک خاصّى وجود است.
پاسخ: اصالت وجود به این معناست که حمل موجودیت بر وجود نیازمند به هیچ واسطه در عروض و حیثیت تقییدى نیست و وضع ذات وجود، در حمل موجودیت بر آن کافى است. وجود مانند ماهیت نیست که در حمل موجودیت بر آن احتیاج به واسطه در عروض و حیثیت تقییدى باشد. این معنا از اصالت وجود دلالتى بر واجبالوجود بودن هر موجود حقیقى نمىکند؛ چون واجبالوجود آن است که حمل موجودیت بر آن نه نیازمند به واسطه در عروض است و نه نیازمند به واسطه در ثبوت؛ همچنین، نه حیثیت تقییدى مىپذیرد و نه حیثیت تعلیلى. این در حالى است که اصیل بودن وجود بدین معناست که وجود صرفا واسطه در عروض و حیثیت تقییدى نمىپذیرد، اعم از اینکه واسطه در ثبوت و حیثیت تعلیلیه هم نداشته (مانند وجود واجب) یا داشته باشد (مانند وجودات ممکن.) ملّاصدرا با صراحت به این امر اشاره کرده است. وى پس از بیان اصیل بودن وجود، به صورت «ان قیل»، بر خودش چنین اشکال مىکند:
ان قیل فیکون کلّ وجود واجبا اذ لامعنى للواجب سوى ما یکون تحقّقه بنفسه، قلنا: معنى وجود الواجب بنفسه انّه مقتضى ذاته من غیر احتیاج الى فاعل و قابل و معنى تحقّق الوجود بنفسه انّه اذا حصل امّا بذاته کما فى الواجب او بفاعل لم یفتقر تحقّقه الى وجود آخر یقوم به بخلاف غیرالوجود فانّه انّما یتحقّق بعد تأثیر الفاعل بوجوده و اتّصافه بالوجود و الحاصل انّ الوجود امر عینى بذاته.4
به هر روى، از مجموع مقاله نویسنده محترم چنین برمىآید که در نگاه وى، غیر از ذات واجبالوجود، هیچ امرى مستحق اطلاق «وجود» نیست. بر حقایق امکانى حقیقتا نمىتوان حمل «وجود» و «موجود» کرد؛ به تعبیر دیگر، حقایق امکانى از سنخ وجود نیستند (چنانکه نویسنده محترم در اشکال ششم به صراحت بیان کرده است.) در واقع، از نظر نویسنده محترم مقاله مورد بحث، آنچه از ناحیه خداوند (واجبالوجود) صادر مىشود و تنزّل مىیابد مراتب وجود و حقایق وجودى نیست. امّا اگر چیزى غیر از وجود از ناحیه ذات واجب (که وجود صرف است) صادر شود، این امر با قانون سنخیت علّى و معلولى و نیز رابطه خاصّ علّت و معلول (که در حکمت متعالیه تبیین شده است) سازگارى ندارد.
معلول عین ربط و تعلّق به علّت خویش است، نه چیزى مستقل که داراى ارتباط با علّت مىباشد. بر این اساس، همه مخلوقات و حقایق هستى باید عین وابستگى به ذات واجب باشند. در واقع، مخلوقات همگى جلوههایى از ذات واجب هستند که به حسب مراتب خودشان، داراى شدّت و ضعف یا تقدّم و تأخّر مىباشند.5
نتیجهگیرى
هیچیک از اشکالات نویسنده محترم مقاله «تشکیک در تشکیک وجود حکمت صدرایى» وارد نمىباشد. بنابراین، اصل تشکیک در وجود صدرایى همچنان به قوّت خویش باقى است.
منابع
ـ عشّاقى، حسین، «تشکیک در «تشکیک وجود» حکمت صدرایى»، معرفت فلسفى، ش 29، پاییز 1389، ص 11ـ24.
ـ ملّاصدرا (صدرالدین محمّدبن ابراهیم شیرازى)، الحکمة المتعالیة فى الاسفار العقلیة الاربعة، بیروت، دار احیاءالتراث العربى، 1981م.
ـ مصباح، محمّدتقى، آموزش فلسفه، تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، 1378.
* استادیار دانشگاه علوم پزشکى بابل. دریافت: 10/2/90 ـ پذیرش: 19/6/90.
1ـ حسین عشّاقى، «تشکیک در «تشکیک وجود» حکمت صدرایى»، معرفت فلسفى، ش 29، پاییز 1389، ص 11ـ24.
2ـ همان، ص 23.
3ـ همان، ص 12.
4ـ ملّاصدرا، الحکمة المتعالیة فى الاسفار العقلیة الاربعة، ج 1، ص 40.
5ـ محمدتقى مصباح، آموزش فلسفه، ج 1، ص 342ـ343.
- ـ عشّاقى، حسين، «تشكيك در «تشكيك وجود» حكمت صدرايى»، معرفت فلسفى، ش 29، پاييز 1389، ص 11ـ24.
- ـ ملّاصدرا (صدرالدين محمّدبن ابراهيم شيرازى)، الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، بيروت، دار احياءالتراث العربى، 1981م.
- ـ مصباح، محمّدتقى، آموزش فلسفه، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1378.