نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه
/ دانشیار ادیان و عرفان، گروه ادیان و عرفان، دانشگاه شهید مدنی آذربایجان / geravand_s@yahoo.comArticle data in English (انگلیسی)
- Bhaduri, sadananda (1947). studies in Nyaya –vaisesika Metaphisics. poona: Motillal Publication.
- Chatterjee, Chandra (1950). the Nyaya Theory of knowledge. cacutta: Motillal Publication.
- Dasgupta, Surendranath (1963). A History of Indian Philosophy. V.2. Motilal Banarsidass publication.
- Dasgupta, Surendranath (1963). A History of Indian Philosophy. V.1. Motilal Banarsidass publication.
- Jackson, Frank (1982). Epiphenomenal qualia. Philosophical Quarterly, 32, 36-127.
- Kaith, berriedal (1918). The Samkhya system, vikas Publishing House. PVT LTD, Delhi, Calcutta.
- Kripke, Saul (1973). Naming and Necessity. Cambridge: Harvard University Press.
- Madhvacaya,sri (1933). The Commentary of sankhya Sutra. New Delhi: Motillal Publication.
- Nagel, Thomas (1974). What is it like to be a bat. The Philosophical Review, 83(4), 435-450.
- Pandiya, Deepak (1953). Indian philosophy. New Belhi: Oxford University Press.
- Potter, Karel (1981). Encyclopedia of Indian Philosophies. Advaita Vedānta, Motilal Banarsidass publication.
- Radhakrishnan, Sarvapali (1930). Indian philosophy. V.1-2. New Belhi: Oxford University Press.
- The sankhya karika(1955), An Exposition of The System of kapila, Translated by John Davies, USA puplishing, Calcutta.hia
- The sankhya Sutra (1955). An Exposition of The System of kapila. Translated by John Davies, Vikas Publishing House, PVT LTD, Delhi: Calcutta.
- Torwesten, Hans (1994). Vedanta Heart Of Hinduism. New York, New Delhi: Motillal Publication.
- Wilson, M.D (1978). The Philosophical mind. London: Routledge.
- Zimmer, Heinrich (1990). Philosophies Of India. Delhi: Motillal Publication.
نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه
سعید گراوند / دانشیار ادیان و عرفان، گروه ادیان و عرفان، دانشگاه شهید مدنی آذربایجان ac.geravand@azaruniv.ac.ir
سلوی رخساری دولتآبادي / کارشناس ارشد ادیان و عرفان، گروه ادیان و عرفان، دانشگاه شهید مدنی آذربایجانsalvarokhsary@gmail.com دريافت: 21/11/1404 - پذيرش: 12/03/1405
چکیده
در مجموعه فلسفههای شرق یکی از کهنترین فلسفههایی که نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن و نسبت میان این دو در آن حضور دارد فلسفۀ سانکهیه است. در فلسفۀ سانکهیه، ذهن عنصری است بنیادین که هم از عناصر معرفتی استفاده میکند و هم از عناصر حرکتی. بدون هدایت ذهن هیچکدام از اندامهای معرفتی و حرکتی قادر نیستند به انجام وظایف خود بپردازند. در فلسفۀ سانکهیه اصل بنیادینی که در پس بدن نهفته است، پرکریتی است؛ یعنی بنیاد متافیزیکی تمام عناصر اینجهانی، ازاینرو بنیاد متافیزیکی ذهن هم در عنصر پرکریتی قرار دارد. در فلسفۀ سانکهیه، بدن هم بخشی از قلمرو پرکریتی است. بدینترتیب، ذهن و بدن به یک جوهر متافیزیکی تعلق دارند. در این فلسفه یکی از انواع نسبتها میان ذهن و بدن، پذیرش مسئلۀ علیت و تعامل ذهن و بدن است. یافتههای تحقیق نشان میدهد که فلسفۀ سانکهیه در مجموعه فلسفههای شرق، توانسته یکی از چالشهای اساسی نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن را حل کند؛ زیرا در این تفکر فلسفی، ذهن بخشی از جهان پرکریتی است. ازاینرو ذهن میتواند بهطور مستقیم علت کنشهای بدنی باشد. بنابراین، کاستیهای عمدهای که نظریۀ دوگانهانگاری جوهری را با مشکل مواجه میکردند، یعنی تبیین نسبت ذهن و بدن و امکان انعکاس جهان عینی در عالم ذهن، در فلسفۀ سانکهیه به شکلی کارآمد تبیین و تحلیل شدهاند.
کلیدواژهها: فلسفۀ سانکهیه، فلسفۀ ذهن، دوگانهانگاری ذهن و بدن، ذهن، بدن.
مقدمه
در بین نظامهای فکری شرق، فلسفۀ سانکهیه یکی از کهنترین نظامهای فلسفی هند بهشمار میرود.
این فلسفه با وجود بداقبالیها و فراز و فرودهای تاریخی، تأثیر عمیقی بر سایر مکاتب فلسفی بر جای نهاده و بدون شک از نخستین تأملات فلسفی برای تبیین نسبت میان ذهن و بدن بهشمار ميآید
(Radhakrishnan, 1930, p.295; Zimmer, 1990, p.47). بر خلاف فلسفۀ ودهای و اوپه نیشادها، فلسفۀ سانکهیه به شیوهای مستقل، به تحلیل بنیادین واقعیت و ماهیت انسان میپردازد. بنیانگذار تاریخی این تفکر فلسفی، حکیمی است به نام کپیله (Kapila). کهنترین متن نظاممند این فلسفه، سانکهیه کاریکا میباشد (Dasgupta, 1963, v1, p.213) که در قرن دوم میلادی نوشته شده و به کریشنا نسبت داده شده است (The Sankhya Karika, 1955, p.14; Radhakrishnan, 1930, p295). فلسفۀ سانکهیه با معرفی دو اصل ازلی، یعنی پرکریتی (prakritti)، بهمعنای بدن و پوروشه (purusa)، بهمعنای ذهن، بنیاد هستی را شرح و تبیین ميکند. این دو حقیقت در تعامل با یکدیگر کل واقعیت عالم را شکل میدهند. پرکریتی بهعنوان جوهر عالم، بنیاد همۀ اشیا و عناصر طبیعت است، درحالیکه پوروشه حقیقتی آگاه است که منبع تجربه و شناخت آدمی بهشمار میآید. در این نگرش فلسفی، آگاهی و بدن نه دو جوهر بیارتباط، بلکه دو عنصر مکمل واقعیت هستند که در تعامل متقابل با یکدیگر تجربههای عمیق انسانی را امکانپذیر ميسازند. در فلسفۀ سانکهیه، پوروشه عنصری است آگاه و ازلی. این عنصر آگاه نه عقل است و نه قلب و نه مجموعهای از عناصر و حالات ذهنی، بلکه گوهر آگاهی است که عامل معرفت و تجربۀ عمیق آدمی است. تمام فعالیتها و دگرگونیهای انسان از شادی و غم گرفته تا لذت و درد به پرکریتی و فرآوردههای آن، یعنی بدن و ذهن تعلق دارد. درحالیکه پوروشه از همۀ اینها مبرا است. طبق تقریر فلسفۀ سانکهيه، شناخت صحیح ذهن، یعنی تمایز آن از بدن، کلید رهایی انسان از رنجها و محدودیتهای امور دنیوی است (The Sankhya Sutra, 1955, p.21).
دوگانهانگاری ذهن و بدن از این منظر بهمعنای فهم انسان بهعنوان موجودی مرکب از دو حقیقت مستقل است. از یکسو، ذهن و از سوی دیگر، بدن که در تعامل متقابل با ذهن قرار دارد. این تعامل تا پیش از مرگ ادامه ميیابد، اما با مرگ هر یک سرنوشتی مجزا مییابند. بدن به زوال میرسد، ولی ذهن (پوروشه) سیر استکمالی خود در حیات معنوی ادامه ميدهد.
فلسفۀ سانکهیه را میتوان نخستین تفکر فلسفی در مشرق زمین دانست که مسئلۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن را به شیوهای کیهانشناختی مطرح میکند و پایهگذار سنتی ماندگار در تفکر فلسفی هند میگردد. سنتی که بعدها در فلسفههای یگه و ودانته نیز تداوم یافت. پس از فلسفه سانکهیه، مکاتب فکری دیگر مهمترین شارح این دیدگاه بودند. درواقع مکاتب فکری دیگر با تبیینی روشن و علمی از نحوۀ رابطۀ ذهن و بدن به آن نیرویی تازه بخشیدند و ادلهای نظاممند برای اثبات نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن ارائه کردند، تا جایی که امروزه این دیدگاه در آثار و مباحث فلسفۀ ذهن (ریونز کرافت، 1387، مقدمه) به نام نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن شناخته میشود.
تا جایی که امکان جستوجو هست و بررسیها نشان ميدهند تحلیل و بررسی نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه چندان مورد توجه پژوهشگران قرار نگرفته است. هرچند در برخی پژوهشها بهصورت پراکنده و عام از مباحث فلسفۀ سانکهیه سخن رفته است. ازجمله پژوهشهای انجامشده در ارتباط با مباحث فلسفۀ سانکهیه، برای نمونه میتوان به مقالۀ «مقایسۀ انسانشناسی اسلامی با مکتب سانکیه ـ یوگا» (کريمي، 1389) اشاره کرد. در این نوشتار، نویسنده با رویکردی تطبیقی به بررسی جایگاه انسان در دو نظام فکری اسلام و سانکهیه پرداخته است. همچنین مقالهای با عنوان «تحلیل اوصاف ذاتی نفس در دو نظام فلسفی مشاء و سانکیه» (کریمی و همکاران، 1401) منتشر شده است. در این پژوهش تأکید میشود که در هر دو سنت فکری، شناخت انسان از نفس خود اهمیت بنیادی دارد. نویسندگان کوشیدهاند با تکیه بر منابع اصیل، اوصاف ذاتی نفس را از دیدگاه بنیانگذاران دو مکتب فکری توصیف و تبیین کنند و در ادامه، دیدگاه ارسطو را با نگرش کپیله درباره نفس و تعدد نفوس را بهطور تطبیقی بررسی کنند. مقالۀ «نقد و بررسی نظریۀ معرفت در مکتب فلسفی سانکهیه» (گراوند و همکاران، 1403) نيز منتشر شده است. در این پژوهش از چیستی، ماهیت و نظریههای معرفت در فلسفۀ سانکیهه سخن به میان آمده است. مقالۀ «درشنههای هندی و براهین اثبات خدا» (محمودی، 1386)؛ نويسنده در این پژوهش وزین از مکاتب فلسفی هند و براهین اثبات وجود خدا سخن به میان آورده و هرکدام از این براهین مورد نقد و تحلیل قرار گرفته است. افزون بر این، پژوهشها در آثار معروف و شناختهشدهای همچون معرفی مکتبهای فلسفی هند (چاترجی، ۱۳84)، ادیان و مکتبهای فلسفی هند (شایگان، ۱۳۸۹) و تاریخ فلسفۀ شرق و غرب (راداکریشنان، ۱۳۸۲)، مباحثی کلی دربارۀ مفاهیمی همچون پوروشه و پرکریتی بهصورت جامع مطرح شده است. این در حالی است که ابعاد و جنبههای مختلف نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن همچنان در این آثار مهم بدون تحلیل و بررسی باقی ماندهاند. بر این اساس، نگارندگان از سر علم و آگاهی و مطالعات پیشین بر این باورند که هیچیک از آثار موجود دغدغۀ آن را نداشتهاند و نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن را در فلسفۀ سانکهیه مورد تحلیل و واکاوی قرار دهند. این پژوهش بر آن است تا با رجوع مستقیم به منابع و متون اصلی فلسفۀ سانکهیه ساختار و مبانی نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن را بررسی کرده و با رویکردی تازه به تحلیل و نقد آن بپردازند. افزون بر این، نوآوری پژوهش حاضر در آن است که بر خلاف نظریۀ دوگانهانگاری جوهری در فلسفۀ ذهن نشان میدهد که در فلسفۀ سانکهیه میان پرکریتی و پوروشه نوعی حضور و تعامل متقابل برقرار است.
1. بنیاد متافیزیکی نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن
درواقع ميتوان گفت که مبانی نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه را میتوان در سه اصل کیهانشناختی پرکریتی، پوروشه، و گونهها جستوجو کرد. در اینجا ابتدا به معرفی این سه آموزۀ متافیزیکی و سپس به نقد و تحلیل نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه ميپردازیم.
1ـ1. پرکریتی
تفکر سانکهیه مبنیبر اینکه علیت عبارت است از: دگرگونی علت مادی به معلول از جهت منطقی به مفهوم پرکریتی منجر میشود. پرکریتی، در تفکر سانکهیه علت غایی اشیاء است که خودش هیچ علتی ندارد
(The sankhya karika, 1955, p.16). بر همین اساس، پرکریتی بنیان لطیفترین پدیدارهای طبیعت همچون ذهن است. این پدیدار دارای چنان نیروی عظیمی است که جهان را در یک مسیر مستمر برای همیشه به پیش میبرد (چاترجی، 1384، ص494). طبق تفسیر فلسفۀ سانکهیه، پرکریتی بطن کلیه موجودات و ریشۀ تمام کائنات است (The Sankhya Sutra, 1955, p.71).
در فلسفۀ سانکهیه برای اینکه همه اشیای جهان (ازجمله ذهن، بدن، حواس و عقل) ایجاد گردند، لزوماً باید برخی عناصر با هم ترکیب شوند. بهعبارتیدیگر، وجود اشیای جهان، منوط و وابسته به ترکیب برخی از عناصر است. ازاينرو میبینیم که جهان زنجیرهای از معلولها است که باید علتی داشته باشد. این علت چیست؟ طبق تفسیر فلسفۀ سانکهیه علت مزبور نمیتواند پوروشه باشد؛ زیرا پوروشه نه علت چیزی است و نه معلول چیزی. بنابراین علت جهان باید چیزی به غیر از پوروشه باشد (ر.ک. راداکریشنان، 1382، ج1، ص253؛ Dasgupta, 1963, p.246). مکتبهای چارواکه، بودیسم، جینیسم و نیایه وایشیشیکه میگویند که اتمهای خاک، آب، نور و هوا علتهای مادی اشیا جهان میباشند. اما فلسفۀ سانکهیه این دیدگاه را مبنیبر اینکه اتمهای مادی میتوانند منشأ محصولات لطیف طبیعت، مانند ذهن باشند مردود میداند. بنابراین ما باید به دنبال چیزی باشیم که بتواند علۀالعلل وجودی همۀ اشیاء طبیعت، اعم از اشیاء خشن، مانند خاک و آب و درختان گرفته تا اشیاء لطیفی چون ذهن باشد. بهعنوان مثال، یک دانه از درختی که تولید میکند و یک آرزو از واقعیتی که به آن تبدیل میشود، لطیفتر است. برهمیناساس علت غایی جهان باید علتی باشد بیبنیاد، ازلی و سرمدی. فلسفۀ سانکهیه این علت بیبنیاد را پرکریتی (prakrti) تفسیر میکند (Pandiya,1953, p.41; see: Dasgupta, 1963, p.245).
2ـ1. پوروشه
یکی دیگر از مبانی نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه پوروشه است. پوروشه، دومین واقعیت غایی از مبانی متافیزیکی فلسفۀ سانکهیه را تشکیل میدهد. پوروشه فاعل معرفت است و نقش بسیار مهمی در تولید معرفت دارد؛ چراکه مبدأ و بنیاد آگاهی است. فلسفۀ سانکهیه بر خلاف پارهای از مکاتب فلسفی هند، مانند مکتب چارواکه، که پوروشه را با پرکریتی یکی میداند، پوروشه را بهعنوان واقعیتی تردیدناپذیر و متافیزیکی ميپذیرد. میتوان گفت: بر اساس فلسفۀ سانکهیه، پوروشه با پرکریتی و منس (ذهن) و بودهی (عقل) متفاوت است. بهتعبیردیگر، پوروشه با همۀ اشیای جهان فرق دارد. طبق تقریر فلسفۀ سانکیهه، پوروشه نه عقل است و نه قلب و نه مجموعهای از حالات آگاهی (The Sankhya Sutra, 1955, p.21). طبق نظر فلسفۀ سانکهیه پوروشه روح آگاهی است. افزون بر این، باید متذکر شد که در فلسفۀ سانکهیه، پوروشه واقعیتی است دگرگونناشونده، جاودانه، که از همۀ موانع و محدودیتها آزاد است (Dasgupta,1963, p.260). بنابراین اگر تصور کنیم که پوروشه همان بدن یا حواس یا ذهن میباشد، تصوری چندان درست نخواهد بود. ما انسانها بهطور معمول در اثر نادانی و فقدان آگاهی، حقیقت نفس خود را با امور مادی همانند ميپنداریم و بهاشتباه تصور میکنیم که این نفس ماست که گرفتار این رنجها شده است. این در حالی است که اگر آدمی به فهم و تمییز و تمایز عمیق دو گوهر متافیزیکی پوروشه و پرکریتی که در ساحت وجود اوست، پی ببرد، درواقع از همۀ دغدغهها و رنجها آزاد خواهد شد (The Sankhya Sutra, 1955, p.21؛ شایگان، 1389، ص529).
3ـ1. گونهها
یکی دیگر از مبانی نظریه دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه، گونهها ميباشد. در فلسفۀ سانکهیه، سه رکن عالم هستی، گونهها هستند که عبارتاند از: ستوه، رجس و تمس. این سه رکن درواقع سه نیرو و سه کیفیت و عنصر ازلی بهشمار میآیند (شایگان، 1389، ج2، ص571: راداکریشنان، 1382، ج1، ص247). «ستوه» حالت اعتدال و صفا، روشنایی، سعادت و لذت دارد، «رجس» حالت تحرک و هیجان، حرارت، غم و اندوه و شقاوت، و «تمس» حالت رکود، فسردگی، سنگینی و بیتفاوتی را دربر دارد. در فلسفۀ سانکهیه بنا به تفسیر سانکهیه کاریکا، این سه رکن شامل احوال مختلف خوشی، ناخوشی، فعالیت، تحرک و روشنایی هستند که در آفرینش امور با هم تعامل میکنند (Torwesten, 1994, p.47; Jackson, 1982, p.71).
در فلسفۀ سانکهیه وجود پرکریتی از سه عنصر مقوم گونهها (gunas) قوام یافته است. پرکریتی درواقع نقطۀ موازنه اتحاد این سه عنصر بنیادین است. بنابراین مراد ما از ستوه (satva)، رجس (rajas) و تمس (tamas)، عناصر متافیزیکی تشکیلدهندۀ جوهری غایی به نام پرکریتی است. دلیل اینکه به این عناصر «گونه» گفته ميشود، به این دلیل است که این سه عنصر بهعنوان وسیلهای در خدمت هدف پوروشه قرار دارند و همچون رشتهای ميباشند که بهواسطۀ طنابی، حقیقت روح را به جهان متصل میسازد (Dasgupta, 1963,v1, p.243-245). با توجه به اینکه میان علت و معلول رابطۀ همانندی ذاتی وجود دارد از راه دانستن ماهیت فرآوردههای گونهها، یعنی اشیای عالم، ما به ماهیت خود آنها پی ميبریم. همۀ اشیای لطیف عالم از ذهن گرفته تا اشیاي مادی دارای این سه ویژگی و کیفیت ازلی میباشند. این اشیاء ميتوانند ایجاد خوشی، درد و یا حتی بیتفاوتی کنند. در فلسفۀ سانکهیه این سه عنصر هم در عناصر ترکیبی کیهانزایی و هم در عناصر قوامبخش پرکریتی جوهر غایی جهان بهشمار ميآیند (keith,1918, p.42).
باید متذکر شد که در فلسفۀ سانکهیه گونهها هرگز نمیتوانند پایدار باشند. تغییر گونهها به دو صورت است: وقتی که یک گونه درون خود متحول میشود و وقتی که یک گونه به گونههای دیگر تبدیل ميشود. به هنگام زوال جهان، گونهها بدون اینکه در تزاحم با یکدیگر قرار گیرند در درون خود دگرگون ميشوند. صورت دوم تغییر و تبدل هنگامی روی میدهد که یکی از سه گونه بر دوتای دیگر غلبه کند و آن دو را در جایگاهی فروتر بنشاند؛ زیرا از همین لحظه است که اشیای خاص پا به عرصۀ وجود میگذارند. این صورت از دگرگونی و عدم پایداری گونهها در فلسفۀ سانکهیه آغاز تکوین و تکامل عالم میباشد (Dasgupta,1963, p.243).
2. سانکهیه و دوگانهانگاری ذهن و بدن
در فلسفۀ سانکهیه، ذهن اندامی است بنیادین که هم از اندامهای معرفتی استفاده میکند و هم از اندامهای حرکتی و از فواید هر دو بهرهمند ميشود. بدون هدایت و سرپرستی ذهن هیچکدام از این دو نوع اندام نمیتوانند به انجام وظایف خود بپردازند. در حقیقت ذهن متشکل از اجزایی است که میتوانند در زمان واحد با حواس گوناگون در ارتباط باشند (چاترجی، 1384، ص514). در این نگرش فلسفی، اصل بنیادینی که در پسِ بدن نهفته است، پرکریتی نام دارد؛ یعنی زیرساخت متافیزیکی همۀ پدیدههای مادی که ذهن نیز بخشی از جهان مادی تلقی میشود و ازهمینرو بنیاد متافیزیکی آن نیز در پرکریتی قرار دارد. در فلسفۀ سانکیهه، بدن، بخشی از قلمرو پرکریتی است و بدینسان، ذهن و بدن هر دو به یک جوهر متافیزیکی تعلق دارند.
«ذهن» در تفکر غربی تقریباً برابر با ترکیبی است از سه عنصر در فلسفۀ سانکهیه، که عبارتاند از: منَس (manas)، بودّهی (buddhi) و أهَمکارَه (ahaṃkāra) (Dasgupta, 1963, V1, p.248). در فلسفۀ سانکهیه منس را به ذهن و حس مشترک نفس تعبیر میکنند، بر همین اساس، سانکهیه کاریکا میگوید: «ذهن (منس) هم برخوردار از طبیعت حواس است و هم بهرهمند از طبیعت اعضای فاعلۀ آن، ذهن، سازماندهنده ادراکات است و بهسبب تکثر اشیاء است که چندگانه جلوه میکند» (شایگان، 1389، ص602). ذهن، بهمثابه عنصر فاعله، نقشی فعال در تنظیم ادراکات مجهول دارد. بهبیاندیگر، این عنصر بهعنوان واسطهای میان ادراکات حسی و ساحت روحانی عمل میکند و ادراکات پراکنده را در قالبی منظم و متدیک گردآوری مینماید. بنابراین، ذهن هم نیرویی فاعلی است که در تعیین کیفیات کلی و جزئیِ محسوسات نقش دارد و هم عنصری ادراکی است که با حواس مختلف در تعامل با هم قرار میگیرد، به ادراک اشیاء میپردازد و ویژگیهای آنها را دستهبندی میکند. بااینحال، منس قادر به تعیین ماهیت محسوسات نیست و این تنها بودهی است که حجیت و توانایی صدور حکم درباره چیستی ادراک را دارد (Dasgupta,1963, p.248).
بر خلاف مکتب نیایه که منس بهمنزلۀ ذرهای مستقل در نظر گرفته میشود (Chatterjee, 1950; Bhaduri, 1947). در فلسفۀ سانکهیه، ذهن یکی از دگرگونیهای پرکریتی تفسیر میگردد. افزون بر این، ذهن مسئول تأمل و تصمیمگیری نیز هست. در فلسفۀ سانکهیه این عنصر با بودهی ارتباط نزدیکی دارد که میتوان آن را با اندکی تسامح به «خِرَد» ترجمه کرد. بودهی قوهای لطیفتر از ذهن است که فعالیتهای عقلانی سطوح بالاتر مانند شهود، و مراقبه را بر عهده دارد. این عنصر تا حدودی قابل مقایسه با نوس (nous) یونانی است، درحالیکه ذهن یا منس وظیفۀ تفکر تحلیلی و سطوح فروتر ادراک را دارد (The Sankhya Sutra, 1955, p.21؛ شایگان، 1389، ص529).
أهَمکارَه سومین مؤلفۀ ذهن در فلسفۀ سانکهیه است که میتوان آن را «اصل تشخیص» ترجمه کرد. اهَمکارَه، تمام تجارب ذهنی را به خود نسبت میدهد و بدینسان فعالیتهای ذهن و عقل را ساماندهی میکند. ترکیب این سه عنصر، با تسامح زیاد با مفهوم اصل تشخیص ذهن در تفکر فلسفی قابل تطبیق است (Madhvacarya, 1933, p.11).
از منظر فلسفۀ سانکهیه، قلمرو پرکریتی یا بدن، ذاتاً کور و نابینا است و به همین دلیل، قادر به تولید آگاهی نیست. ظهور پرکریتی همیشه در قالب «ابژه» است، و به همین دلیل است که استدلال میشود که ابژهها هرگز نمیتوانند خود را به سوژه تبدیل کنند. ازاینرو این مدل از نظریۀ دوگانهانگاری بر این باور است که ذهنِ مادی، از اجزای کور تشکیل شده و نمیتواند آگاهی را پدید آورد. آگاهی، یک مقولۀ هستیشناختی است که بههیچوجه نمیتوان آن را از بدن استنتاج کرد (Madhvacarya, 1933, p.141).
قابل ذکر است که آگاهی به حوزۀ پوروشه تعلق دارد؛ یعنی خودِ مطلق و نامشروط. پوروشه، آگاهی ناب، تغییرناپذیر، بیشکل و فاقد ویژگیهای محدودکننده است؛ و بهطور کامل مستقل از عالم ماده حضور دارد. در این تلقی، ذهن به عالم پرکریتی تعلق دارد، و آگاهی به عالم پوروشه؛ و ازاینرو ذهن و آگاهی، از نظر هستیشناختی از یکدیگر جدا هستند.
پرسشی که در اینجا قابل طرح است این است که رابطۀ بدن و آگاهی چیست؟ و چگونه میتوان عناصر ذهنی را آگاهانه توضیح داد؟ از منظر فلسفۀ سانکهیه، فرایندهای ذهنی تنها در صورتی آگاهانهاند که از بیرون با «نور» آگاهیِ پوروشه روشن شوند. آگاهی به «نوری» تشبیه میشود که صورتهای ذهنی را روشن میسازد. عنصر لطیف بودهی (ذهن)، به دلیل غلبۀ ستوه، میتواند پذیرای این نور باشد و بنابراین ساختارهای معرفتی که از ذهن دریافت میکند را بهصورت آگاهانه به بدن منعکس سازد (Potter, 1981, p.93).
در فلسفۀ سانکهیه گفتیم که ذهن بخشی از جهان پرکریتی است و بنابراین، فعالیتهای ذهنی نقضی برای قوانین فیزیکی بهشمار نمیآیند. ازاینرو ذهن میتواند بهطور مستقیم، علتِ اعمال و کنشهای بدنی باشد، مانند صحبت کردن یا حرکت دادن اعضای بدن. از سویی دیگر، ساختارهای مادی مثل اندامهای حسی و مغز میتوانند تأثیری واقعی بر ذهن بگذارند، که برای تبیین پدیدههایی مانند آگاهی حسی از محیط، ضروری است.
در فلسفۀ سانکهیه، آنچه ما در تجربههای حسی میبینیم یا میشنویم، نتیجۀ تأثیر جهان بیرونی بر حواس و ذهن است، این یعنی هیچ شکاف علّی یا وجودشناختی میان ذهن و بدن وجود ندارد؛ بر خلاف نظریۀ دوگانهانگاری در فلسفۀ ذهن که ذهن و ماده را دو جوهر کاملاً مستقل میداند. بنابراین، دو معضل عمدهای که مدل نظريۀ دوگانهانگاری جوهری را با مشکل مواجه کردهاند در فلسفۀ سانکهیه به شکلی کارآمد حل شدهاند. برای توضیح بیشتر در این زمینه به طرح این پرسش میپردازیم: اگر ذهن و بدن دو قلمروی کاملاً جدا باشند، چهطور میتوانند با هم ارتباط برقرار کنند؟ چهطور ممکن است رویدادی ذهنی مثل یک «اندیشه» بتواند نمایانگر عنصر جسمانی باشد؟
در فلسفۀ سانکهیه، ذهن خود نوعی از جهان پرکریتی است و بهطور مستقیم از محیط اثر میپذیرد؛ یعنی محرکهای بیرونی، مثل صدا یا نور، باعث تغییراتی در ساختارهای ذهنی میشوند که بازتاب همان ویژگیهای جهان عینی هستند. این تغییرات در «منَس»، یعنی ذهن رخ میدهند و انعکاسهایی از دنیای بیرون را میسازند (Dasgupta, 1963, p.211).
ازآنجاکه ذهن در این مدل مادی تلقی میشود، نیازی نیست فرض کنیم دو جوهر متفاوت با هم در تعاملاند. ذهن میتواند بهراحتی از طریق روابط علّی، اطلاعات را از جهان عینی بگیرد. محتوای ذهنی یا همان ایدهها درواقع الگوهایی هستند که در ناخودآگاه شکل میگیرند و برخی از آنها با نوری از آگاهی ناب (پوروشه) روشن میشوند. این ترکیب ساختار و نور است که باعث میشود تجربههای آگاهانه در ساحت وجود آدمی پدیدار شوند (Keith, 1918, p.57). درنتیجه، میتوان گفت بر خلاف نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ ذهن که بیشتر بر ساختارهای انعکاسی تمرکز دارد، فلسفۀ سانکهیه توجه خود را به خودِ آگاهی معطوف میکند. همان ویژگیای که در توضیح تجربههای انسانی، یکی از مسائل دشوار فلسفۀ ذهن بهشمار میآید. ساختارهای ادراکی را میتوان در سطح ناخودآگاه مثل دیدن در رباتها تبیین کرد، اما آنچه واقعاً نیاز به تبیین و تفسیر بیشتری دارد این است که چرا این فرایندهای فیزیکی همراه با تجربۀ آگاهی هستند؟
به نظر ميرسد که در این زمینه، دوگانهانگاری ذهن و بدن دچار نوعی خطای معرفتی و روششناختی شده است. این رویکرد، ویژگیهایی را که باید از هم تفکیک شوند، در یک ردیف قرار میدهد و همین باعث ایجاد شکافی میشود که تجربۀ آگاهانه را از دنیای پرکریتی جدا میسازد. درواقع، چیزی که ما را به اتخاذ نظریۀ دوگانهانگاری میکشاند محتوای آگاهی نیست، بلکه خودِ تجربۀ آگاهی است. بر این اساس، فلسفۀ سانکهیه اجزای تجربۀ ذهنی را به شکلی شفافتر تحلیل میکند. در این دیدگاه، تجربههای آگاهانه نه بهعنوان یک جوهر مستقل، بلکه بهصورت ترکیبی از ساختار و نور تفسیر میشوند (Potter, 1981, p.47).
درواقع در این الگو، میتوان ذهن را مانند پنجرههای رنگی کلیسا در نظر گرفت: شیشههای رنگی ساختارهایی هستند که شکل ادراک را میسازند و نور خورشید همان آگاهی ناب است که از بیرون میتابد. ترکیب این دو، تصویر روشنی از تجربۀ آگاهی به وجود میآورد. درنتیجه، تجربیات ذهنی ترکیبیاند و در تجربههای ادراکی، دیگر شکاف وجودشناختی میان محتوای ذهنی و جهان بیرون وجود ندارد، بلکه این نور آگاهی است که مرز میان فاعل شناسا و موضوع شناسا را تبیین میکند.
اینجاست که میتوان گفت فلسفۀ سانکهیه شایسته توجه جدی است؛ چراکه این تفکر امکان تبیین طبیعی طیف گستردهتری از پدیدههای ذهنی را فراهم میکند، به همین دلیل، ذهن را بخشی از جهان پرکریتی میداند. بااینحال، جایگاه ویژۀ آگاهی و تجربۀ ذهنی نیز در آن محفوظ میماند. بنابراین، فلسفۀ سانکهیه توانسته است به شیوهای بنیادین، بسیاری از مشکلات نظری را که در نقد و تبیین مدلهای نظریۀ دوگانهانگاری جوهری بروز میکنند، از پیش برطرف کند.
پرسشی که اینجا قابل طرح است این است که اگر بخواهیم نظریههای مختلف در اینباره را با هم مقایسه کنیم، در بین نظریههای مختلف در تبیین نسبت میان ذهن و بدن کدام نظریه از قوت و انسجام بیشتری برخوردار است؟
میتوان گفت در مقابل دوگانهانگاری، نظریۀ فیزیکالیسم باور دارد که همۀ پدیدههای ذهنی، در نهایت ماهیت فیزیکی دارند. این مسئله باعث شده متفکرانی همچون کریپکی بر این نظریه اشکال وارد کنند. کریپکی میگوید ذهن و بدن متمایزند، چون میتوان ذهن را بدون بدن تصور کرد (kripke, 1973, p.83)، ولی نکتۀ مهم این است که بدن هم میتواند بدون ذهن وجود داشته باشد. درواقع کریپکی نتیجه میگیرد ذهن و بدن نمیتوانند دقیقاً یک چیز باشند، بلکه فقط بهصورت تصادفی با هم مرتبطاند (Wilson, 1987, p.73).
متفکران دیگری در بحث از مسائل فلسفۀ ذهن، همچون ناگل و لوین معتقدند مسئلۀ دشوار آگاهی نشان میدهد که هنوز ابزارهای مفهومی لازم برای تبیین آن وجود ندارد (Nagel, 1974, 432).
در یک تحلیل حداکثری میتوان گفت: اگر بخواهیم این نظریهها را در باب تبیین ذهن و بدن با نظریۀ سانکهیه مقایسه کنیم، میتوان گفت که نظریۀ دوگانهانگاری فلسفۀ سانکهیه از قدرت و انسجام بیشتری برخوردار است؛ زیرا در بحث و بررسی مبانی و مبادی هر یک از این نظریههای مطرحشده، در مقام عمل، کاستی و ناکارآمدی هرکدام از آنها بیشتر آشکار ميگردد.
3. نقد و تحلیل نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن
فلسفۀ سانکهیه یکی از نخستین فلسفههایی است که کیهانشناسی آن ساختاری ثنوی دارد. در این ساختار کیهانشناسی، فلسفۀ سانکهیه به دو عنصر پوروشه و پرکریتی باور دارد. بر همین اساس به نظر میرسد بزرگترین اشکال تفکر سانکهیه در حل مسئلۀ چگونگی ارتباط پوروشه و پرکریتی میباشد که اگر این ارتباط موجب اسارت شود، پس آزادی از آن بههیچوجه ممکن نخواهد بود. افزون بر این، از نظر فلسفۀ سانکهیه، پرکریتی علت غایی همۀ اشیاء مادی، همچون بدنها و پدیدههایی همچون ذهن و بودهی است. پس پرکریتی هم علت مادی جهان است و هم علت فاعلی آن. طبق تفسیر تقریرات متفکران فلسفۀ سانکهیه صرف حضور پوروشه کافی است که پرکریتی را به عمل وادارد. درواقع اینجاست که میتوان گفت: حامیان فلسفۀ سانکهیه با استناد به همین استدلال نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن و مسائل پیرامون آن را تبیین و تفسیر میکنند؛ یعنی معتقدند که پوروشه بینا در پرکریتی نابینا انعکاس ميیابد. از آنجاست که بودهی میتواند معرفت پیدا کند و شناخت حاصل میآید. ليکن اینکه چگونه صرف حضور پوروشه میتواند علت دگرگونیهایی باشد که در پرکریتی رخ میدهد و چرا در خود پوروشه هیچگونه تغییری پدید نمیآید، مسائلی است که متفکران و شارحان فلسفۀ سانکهیه پاسخ مبرهن و روشنی به آنها نمیدهد و این به نظر میرسد یکی از نقاط ضعف و اشکالاتی است که بر مبانی نظری فلسفۀ سانکهیه وارد است.
یکی دیگر از کاستیهای فلسفۀ سانکهیه معطوف است به مسئلۀ ثنویت. به نظر میرسد این مسئله از آنجا ناشی میشود که فلسفۀ سانکهیه از لحاظ جهانبینی نتوانسته است ماهیت و حقیقت رنج را برای خود حل کند. ازاينرو معتقد به دو عنصر پوروشه و پرکریتی شد (راداکریشنان، 1382، ص247). افزون بر این، یکی از اشکالاتی که بر این دیدگاه وارد است، این است که اتخاذ دیدگاه ثنویت درواقع وحدانیت خداوند را بر هم میزند. به همین دلیل میتوان گفت که آیین هندو یک آیین توحیدی نیست و نقض توحید در اینجا برای این آیین مشکلی ایجاد نمیکند.
بهعلاوه، از کاستیهای معرفتشناسی فلسفۀ سانکهیه این است که در تفاسیر خود به دنبال راهحلی نیست تا بتواند این مسئله را برطرف کند. ازاینرو میتوان گفت که تفسیر فلسفۀ سانکهیه از ثنویت و ارتباط پوروشه و پرکریتی، نه قابل دفاع است، و نه قابل اثبات عقلی. بهتعبیردیگر، میتوان گفت که منشأ اصلی فلسفی سانکهیه و سایر مکاتبی که به ثنویت اعتقاد دارند ناتوانی آنها در تفسیر نظام آفرینش و عدم ادراک حضور رنج در جهان مادی است.
در برخی از آثار سانکهیه، رابطۀ میان ذهن و بدن به گونهای ترسیم میشود که گویی ذهن بهعنوان عالیترین محصول پرکریتی میتواند آینۀ آگاهی محض پوروشه باشد، اما اشکال بنیادی اینجاست که اگر «انعکاس پوروشه» در بودهی پذیرفته شود، باید این انعکاس در همۀ بودهیها، و در همۀ زمانها، بهطور یکسان رخ دهد؛ زیرا پوروشه در همهجا حضور دارد. اما در تجربۀ انسانی چنین نیست و این ناهماهنگی نشان میدهد که تقریر سانکهیه از ارتباط ذهن و بدن فاقد انسجام منطقی است (Madhvacarya, 1933, p.71).
بر پایۀ تقریرات شارحان و متفکران فلسفۀ سانکهیه، پرکریتی علت مادی و فاعلی همه پدیدههای بدنی و ذهنی است. حتی بودِهی، ذهن، اصل تشخیص (آهمکارا) و حواس نیز زاده پرکریتیاند. در این نظام فلسفی، صرف حضور پوروشه کافی است تا پرکریتی را به حرکت وادارد. اما همین ایده خود به نوعی به معضل اصلی فلسفۀ سانکهیه بدل میشود: به این صورت که چگونه ممکن است آگاهی ناب، تنها با حضور خود موجب حرکت بدن شود، ولی خود تغییری نپذیرد؟ این پرسش کلیدی مهمترین نقدی است که بر تفکر فلسفۀ سانکهیه از نسبت ذهن و بدن وارد میشود.
افزون بر این، اگر پرکریتی نابینا و فاقد شعور است، چگونه میتوان پذیرفت که بودهی بتواند آگاهی پوروشه را انعکاس دهد؟ این تصور که یک واقعیت ناخودآگاه بتواند صورت آگاهی مطلق را منعکس کند و از این طریق به نحوی شعورمند شود، از لحاظ منطقی، دشوار و از منظر فلسفۀ ذهن، تقریری ناپذیرفتنی به نظر میرسد. شارحان فلسفۀ سانکهیه کوشیدهاند با ارائه تقریرات گوناگون این مسئله را حل کنند، اما همانطور که داسگوپتا و راداکریشنان تفسیر کردهاند، این تبیینها قانعکننده و واجد اعتبار و حجیت معرفتشناختی نیستند (Dasgupta, 1963, v.2, p.171-174; Radhakrishnan, 1930, p.303-305).
به نظر میرسد ریشۀ این دشواریها درواقع به مسئلهای عمیقتر بازمیگردد و آن عجز تفکر سانکهیه در ارائه تبیینی منسجم و یکپارچه از مسئلۀ رنج، شر و کارکرد جهان بدن است. ازآنجاکه این فلسفه، رنج را در نظام آفرینش «واقعیتی بنیادین» میداند، تفسیری اینهمانی و وحدتانگارانه را ناممکن میشمرد و ناگزیر به دو اصل مستقل قائل میشود. اما پیامد چنین دوگانهانگاری آن است که وحدانیت غایی هستی در آن فرو میریزد. افزون بر این فقدان چارچوب نظری منسجم برای تبیین بهتر ذهن و بدن، بهویژه در تعامل آن دو در سطح ذهن و بدن موجب بروز شکافهای مهمی در تفسیر فلسفۀ سانکهیه شده است. از یکسو سانکهیه میخواهد رهایی را نتیجۀ تشخیص دقیق تمایز آگاهی و بدن بداند، اما از سوی دیگر، تبیینی روشن از نحوۀ تعامل این دو عنصر ارائه نمیکند. ازهمینروست که نظريۀ دوگانهانگاری در فلسفۀ سانکهیه، علیرغم جهتگیری عمیق قابل ملاحظۀ آن، بر بستری از تناقضات بنیادین بنا شده است. بااينحال، باید توجه داشت که ارزش عملی فلسفۀ سانکهیه در مسئلۀ هندسه سلوکی قابل انکار نیست، اما از دیدگاه معرفتشناختی، بهویژه در حوزۀ فلسفۀ ذهن تبیین نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در پرتو حضور مجموعهای از ابهامها و کاستیها همچنان حلنشده باقی مانده است.
بههرحال، با وجود کوششهای بسیار در تبیین نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن دیدگاه فلسفۀ سانکهیه با مجموعهای از ایرادهای بنیادین روبهرو است که فراتر از اشکالات وارد بر استدلالهای جزئی فلسفۀ سانکهیه قرار ميگیرد. در یک تحلیل حداقلی میتوان گفت: مهمترین چالش در نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه آن است که این دیدگاه از یکسو قائل به جدایی کامل میان ذهن و بدن است و از سوی دیگر، تأکید میکند که ذهن بخشی از جهان پرکریتی است. اتخاذ این موضع درواقع متضمن دو گزارۀ ناسازگار است.
پرسشی که در اینجا قابل طرح است این است که نسبت به نظریههایی که از آنها سخن رفت، مانند فیزیکالیسم و نظریۀ کریپکی، آیا نظریۀ دوگانهانگاری سانکهیه در نزد اهل تحقیق معقولتر است یا خیر؟
به نظر ميرسد که بینش سانکهیه میتواند بسیاری از مسائل فیزیکالیسم، مثل علیت ذهنی و بازنمایی ذهنی را حل کند، بدون اینکه به کاستیهای نظریۀ دوگانهانگاری گرفتار شود که به کیفیات غیرمادی باور دارد. اما درعینحال، فلسفۀ سانکهیه نیز قبول دارد که آگاهی نمیتواند صرفاً از فرایندهای غیرذهنی و ناآگاه پدید آید؛ اینجاست که ناکارآمدی فیزیکالیسم آشکار میگردد. بهجای آن، آگاهی ناب بهعنوان جوهری مستقل معرفی میشود. با این اوصاف، دوگانهانگاری فلسفۀ سانکهیه برای بسیاری از اهل تحقیق چندان رضایتبخش نیست و نطریۀ اینهمانی و وحدتانگاری که واقعیت را صرفاً ذهن یا آگاهی میداند، تا حدودی جذابتر است؛ چراکه مسئلۀ دشوار آگاهی مانعی بزرگ برای فیزیکالیسم است، اما برای نظریۀ وحدتانگاری و اینهمانی ذهن و بدن آگاهی چنین مانعی وجود ندارد. اگر آگاهی را جوهر نخستین فرض کنیم، میتوان بهتر فهمید که چگونه جهان مادی از آن پدید آمده است. بنابراین، به نظر میرسد نظریهای اینهمانی ذهن و بدن و وحدتانگاری، مانند آنچه در فلسفۀ ودانته آمده، شقّ بدیلی برای حل مسئلۀ ذهن و بدن باشد. طرح این مسائل نشانگر این است که نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه از قوت و انسجام کافی برخوردار نیست و در بنیاد متافیزیکی خود با کاستیهاي بنیادین همراه است.
نتیجهگيري
بنیاد متافیزیکی نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه بر تقابل میان سه رکن پرکریتی، پوروشه و گونهها استوار است.
فلسفۀ سانکهیه توانسته است یکی از چالشهای بنیادین نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن را پاسخ دهد. در این نظام فلسفی، ذهن بخشی از جهان پرکریتی است.
فلسفۀ سانکهیه ميتواند بسیاری از مسائل فیزیکالیسم، مانند علیت ذهنی را حل کند، بدون اینکه به کاستیهای نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن گرفتار شود.
بنیاد نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن در فلسفۀ سانکهیه بر تقابل دو عنصر متافیزیکی، یعنی پرکریتی و پوروشه استوار است؛ یعنی این دو اصل نهتنها از یکدیگر متمایز هستند، بلکه در عین تمایز، تعامل متقابل دارند. مثالی که فلسفۀ سانکهیه برای اثبات این موضوع میآورد، مثال کور و چلاق است. کوری در جنگلی به چلاقی برمیخورد، هر دو عاجزند، اما در اثر تعامل متقابل، کور چلاق را بر شانه خود قرار میدهد و به اتفاق به گریزگاهی از جنگل راه مییابند.
بر خلاف نظريۀ دوگانهانگاری در فلسفۀ ذهن که مبتنیبر جدایی مطلق ذهن و بدن است، در فلسفۀ سانکهیه میان پرکریتی و پوروشه نوعی همحضوری علّی ـ ادراکی برقرار است؛ بدین معنا که آگاهی تنها در پرتو ظهور پرکریتی است که امکان تجربه مییابد، بیآنکه در آن حل شود.
مبانی فلسفۀ سانکهیه با تأکید بر مسئلۀ علیت نشان میدهد که هیچ پدیدهای از نیستی به ظهور نميرسد؛ درنتیجه، رابطۀ ذهن و بدن نیز نه از نوع تأثیر میان دو جوهر نامتجانس، بلکه نوعی تحول درونساختاری واقعیت است.
از دیدگاه معرفتشناختی، فلسفۀ سانکهیه شناخت حقیقی را نه حاصل تعامل فیزیکی ذهن و بدن، بلکه نتیجۀ جدایی آگاهی از دلبستگیهای پرکریتی تفسیر ميکند. بدینترتیب، مکشَه نه در انکار بدن، بلکه در فهم تمایز ذهن از بدن تحقق می یابد.
فلسفۀ سانکهیه، بر خلاف دیدگاه مکانیکی برخی از متفکران در فلسفۀ ذهن، بدن را ابزار ذهن نمیداند؛ ازاینرو نسبت میان ذهن و بدن در این فلسفه، تعامل متقابل است، نه علّی و متقابل.
میتوان گفت فلسفۀ سانکهیه با حفظ دوگانگی بنیادی میان ذهن و بدن، نوعی همزیستی هستیشناختی را تفسیر میکند؛ الگویی که در مقایسه با نظریۀ دوگانهانگاری در فلسفۀ ذهن، سازگاری بیشتری با فهم اندامهای معرفتی و عناصر ذهن و بدن دارد.
تقریرات متفکران فلسفۀ سانکیهه در باب نظریۀ دوگانهانگاری ذهن و بدن، هم از حیث روششناختی قابل انتقاد است و هم از حیث معرفتشناختي.
- چاترجی، ساتیش چاندرا (1384). معرفی مکتبهای فلسفی هند. ترجمۀ فرناز ناظرزاده کرمانی. قم: مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان.
- راداکریشنان، سروپالی (1382). تاریخ فلسفۀ شرق و غرب. ترجمۀ خسرو جهانداری. تهران: علمی و فرهنگی.
- ریونز کرافت، ایان (1387). فلسفۀ ذهن، یک راهنمای مقدماتی. ترجمۀ حسین شیخرضائی. تهران: صراط.
- شایگان، داریوش (1389). ادیان و مکتبهای فلسفی هند. تهران: امیرکبیر.
- کریمی، مهدی (1389)، مقایسۀ انسانشناسی اسلامی با مکتب یوگا ـ سانکهیه. معرفت ادیان، 1(2)، 23-46.
- کریمی، محمد و همکاران (1401). تحلیل اوصاف ذاتی نفس در دو نظام فلسفی مشاء و سانکیه. فلسفه تحلیلی، (41) 269-296.
- گراوند، سعید و همکاران (1403). نقد و بررسی نظریههای معرفت در مکتب فلسفی سانکهیه. معرفت ادیان، 15(4)، 121-137.
- ابوالفضل محمودی (1386). درشنههای هندی و براهین اثبات وجود خدا. پژوهشهای فلسفی ـ کلامی، 9(2)، 189-207.
Copyright © 2026 The Author(s). This article is published under the Creative Commons Attribution-NonCommercial 4.0 International License.














