معرفت فلسفی، سال 1405، جلد بیست و سوم، شماره سوم، پیاپی 91، بهار, صفحه‌ها 29-44

    سنجش توانایی برهان معرفت در اثبات شکاف هستی‌شناختی و ابطال فیزیکالیسم

    نویسندگان:
    ✍️ محمدحسن فاطمی‌نیا / استادیار گروه فلسفه مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) / fateminia@iki.ac.ir
    یوسف دانشورنیلو / استادیار گروه کلام مؤسسۀ آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) / daneshvar@iki.ac.ir
    dor 20.1001.1.17354545.1405.23.3.2.5
    doi10.22034/marefatfalsafi.2026.2018105
    چکیده: 
    رسالت برهان معرفت (Knowledge Argument)، ابطال فیزیکالیسم است. فیزیکالیسم می‌گوید هر چیزی فیزیکی است، یعنی معرفت‌های فیزیکی برای شناخت تمام امور جهان کافی است. برهان مذکور با طرح آزمایش فکری نشان می‌دهد اگر تمام معرفت‌های فیزیکی را هم در اختیار داشته باشیم، باز با اموری (مانند امور ذهنی) مواجه می‌شویم که معرفت‌های جدیدی به ما می‌دهند. برخی اشکال گرفته‌اند بر فرض رفع نقدهای مقدمات استدلال، برهان مذکور حداکثر، اثبات‌کننده شکاف معرفت‌شناختی و تبیینی بین امور ذهنی و امور فیزیکی است. مقاله حاضر عمده تمرکزش روی این مسئله است که نشان دهد برهان معرفت توان اثبات شکاف هستی‌شناختی را نیز دارد.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Assessing the Capacity of the Knowledge Argument to Prove the Ontological Gap and Refute Physicalism
    Abstract: 
    The Knowledge Argument is proposed to refute physicalism. Physicalism posits that everything is physical, suggesting that physical knowledge is sufficient to comprehend all aspects of the world. However, through an intellectual examination, the aforementioned argument demonstrates that even if we possessed all possible physical knowledge, we would still encounter certain phenomena (such as mental phenomena) that provide us with new forms of knowledge. Some critics have argued that even if the criticisms against the argument’s premises are set aside, the Knowledge Argument can, at most, prove an epistemic and explanatory gap between mental and physical phenomena. The present article focuses primarily on demonstrating that the Knowledge Argument does not fail to prove an ontological gap as well.
    References: 
    • Alter, T. (1998). A Limited Defense of the Knowledge Argument. Philosophical Studies, 90, 35–56.
    • Broad , c. d. (1925). The Mind and Its Place in Nature. London: Paul, Trench, Trubner.
    • Chalmers, D. J (1996). The Conscious Mind in Search of a Fundamental Theory. New York: Oxford University Press.
    • Feigl, H. (1958). The "Mental" and the "Physical": The Essay and a Postscript. In H. Feigl, M. Scriven, & G Maxwell (Eds.). Minnesota Studies in the Philosophy of Science. University of Minnesota Press.
    • Flanagan, O. (1992). Consciousness Reconsidered. Cambridge: M.I.T. Press.
    • Flanagan, O.J (1992). Consciousness Reconsidered. Bradford Books. MIT Press. 
    • Harman, Gilbert (1990). The Intrinsic Quality of Experience. Philosophical Perspectives, 4, 31–52.
    • Horgan, terence (1984). Jackson on Physical Information and Qualia. Philosophical Quarterly. 34, 147-52.
    • Levine, joseph (1983). Materialism and Qualia: The Explanatory Gap. Pacifi c Philosophical Quarterly, 64, 354-361.
    • Lewis, D. (1994). Reduction of Mind’, in S. Guttenplan (ed). A Companion to the Philosophy of Mind. Oxford: Blackwell.
    • Lewis, david (1990). What experience teaches. Cambridge: CambridgeUniversity Press.
    • Loar, brian (1990). Phenomenal States. Philosophical Perspectives, 4, 81-108.
    • Meehl, P.E. and Sellars, W.S. (1956). The Concept of Emergence, in H. Feigl and M. Scriven (eds.). The Foundations of Science and the Concepts of Psychology and Psychoanalysis,Minneapolis: University of Minnesota Press.
    • Nagel, Thomas (1974). What Is It Like to Be a Bat? Philosophical Review, 84, 435-50.
    • Nagel, Thomas (2000). The Psycho-physical Nexus, in P. Boghossian and C. Peacocke (eds.). New Essays on the A Priori. New York: Oxford University Press.
    • Nemirow, Lawrence (1990). Physicalism and the Cognitive Role of Acquaintance,  in Mind and Cognition: A Reader. ed. by William G. Lycan, Oxford: Blackwell.
    • Smart, J.J.C. (1978). The Content of Physicalism. Philosophical Quarterly, 28, 239–241.
    • Tye, M. (2000). Consciousness, Color, and Content. Cambridge, MA: MIT Press.
    متن کامل مقاله: 

    سنجش توانایی برهان معرفت در اثبات شکاف هستی‌شناختی و ابطال فیزیکالیسم
     محمدحسن فاطمي‌نيا         / استاديار گروه فلسفه مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني     fateminia@iki.ac.ir
    یوسف دانشورنيلو / استاديار گروه كلام مؤسسۀ آموزشی و پژوهشی امام خمینی     daneshvar@iki.ac.ir
    دريافت: 26/08/1404 - پذيرش: 11/12/1404
    چکیده
    رسالت برهان معرفت (Knowledge Argument)، ابطال فیزیکالیسم است. فیزیکالیسم می‌گوید هر چیزی فیزیکی است، یعنی معرفت‌های فیزیکی برای شناخت تمام امور جهان کافی است. برهان مذکور با طرح آزمایش فکری نشان می‌دهد اگر تمام معرفت‌های فیزیکی را هم در اختیار داشته باشیم، باز با اموری (مانند امور ذهنی) مواجه می‌شویم که معرفت‌های جدیدی به ما می‌دهند. برخی اشکال گرفته‌اند بر فرض رفع نقدهای مقدمات استدلال، برهان مذکور حداکثر، اثبات‌کننده شکاف معرفت‌شناختی و تبیینی بین امور ذهنی و امور فیزیکی است. مقاله حاضر عمده تمرکزش روی این مسئله است که نشان دهد برهان معرفت توان اثبات شکاف هستی‌شناختی را نیز دارد.
    كليدواژه‌ها: برهان معرفت، شکاف هستی‌شناختی، شکاف معرفت‌شناختی، فیزیکالیسم.

    مقدمه
    دوگانه‌انگاری مطلقاً (اعم از جوهری و ویژگی) برخلاف همة انواع یگانه‌انگاری، (علی‌الخصوص فیزیکالیسم) در تلاش است بین دو دسته امور ذهنی و فیزیکی (مغزی)، جدایی بیندازد؛ ازاين‌رو با طرح استدلال‌هایی شبیه استدلال معرفت (Jackson, 1982; 1986)، درصدد اثبات امور غیرفیزیکی ذهن قدم برمی‌دارد. به همین منظور این قبیل استدلال‌ها، در ریلی حرکت می‌کنند که نشان دهند اموری در جهان وجود دارند که به چنگ علم فیزیک نمی‌آیند (ریونزکرافت، 1392، ص289).
    نقطۀ ثقل این استدلال بر این اندیشه استوار است که «معرفت فیزیکی کامل»، برای شناخت حالات پدیداری کافی نیستند. نکتۀ مذکور مدتی قبل از طرح برهان معرفت توسط جکسون (1982) به ‌وسیله سی. دی. برود (1925)، فایگل هربرت (1958) و تامس نیگل (1974) مطرح شده است. هرچند نیگل (2000) و جکسون (1998) هیچ‌کدام امروزه این استدلال را نمی‌پذیرند، اما بسیاری از فیلسوفان ادعا می‌کنند چنین استدلالی می‌تواند مشکلات خاصی برای هرگونه دیدگاه فیزیکالیستی پیش بیاورد (Alter, 2007; Jackson, 2007؛ گراهام و لوين، 1394). براي نمونه برود می‌گوید: حتی اگر نظریة مکانیزم در شیمی هم صادق باشد، باز هم آمونیاک ویژگی‌ای دارد ـ یعنی بوی آمونیاک ـ که اگر کسی از مهارت‌های نامحدود ریاضی هم برخوردار باشد و حتی قدرت درک ساختار خرد اتم‌ها را نیز داشته باشد باز هم نمی‌تواند آن ویژگی را پیش‌بینی کند. یا نیگل با مثال معروف «خفاش» در «پرسش‌های مُهلک» می‌گوید: حتی اگر همة دانستنی‌ها را درباره دستگاه ردیاب صوتی خفاش از منظر عینی می‌دانستیم، همچنان برخی از پرسش‌های ناظر به واقع درباره خفاش‌ها بی‌پاسخ باقی می‌ماند و همچنان نمی‌دانستم که ادراک فلان چیز از طریق دستگاه ردیاب صوتی خفاش «چه کیفیتی» دارد (نیگل، 1397، ص274).
    در مقالۀ حاضر بعد از بیان اصل برهان، بعد از بیان اشکالات مقدمه یک و دو، روی اشکال مهمی که به نتیجه برهان شده است تمرکز می‌کنیم. در بخش اول به این اعتراض که شرايط آزمایشگاهی برای مری (نورولوژیستی که به همه ابعاد رنگ‌بینی، معرفت فیزیکی تام دارد) کامل نبوده، پاسخ داده‌ایم. در بخش دوم، اعتراض معرفت نبودن تجربه رنگ‌بینی را رسیدگی کرده‌ایم. و در بخش سوم، به این اشکال که برهان معرفت صرفاً بیان‌کننده شکاف تبیینی است، نه هستی‌شناختی، پاسخ داده‌ایم. ما در این بخش با ارائه راه‌حلی بدیع، بین وسعت برد «علم فیزیک» و وسعت «ساحت فیزیکال»، هم‌پوشانی برقرار کرده و با معرفی شکاف هستی‌شناختی به‌عنوان خاستگاه عدم قدرت بر تبیین امور ذهنی توسط فیزیک، برهان معرفت را در اثبات شکاف هستی‌شناختی موفق ارزیابی کرده و آن را برهانی مکفی برای اثبات دوگانه‌انگاری دانسته‌ایم.
    1. تقریر برهان معرفت
    واضح‌ترین تقریر از «برهان معرفت» را فرانک جکسون در قالب یک آزمایش فکری طرح‌ریزی کرده است (Chalmers, 1996). او با این استدلال تلاش می‌کند حقايقی را اثبات کند که غیرفیزیکی‌اند. روشن است صدق این استدلال، مستلزم کذب فیزیکالیسم است؛ «زیرا اگر حقايقی وجود داشته باشند که روایت فیزیکالیستی، آنها را نادیده بگیرد چگونه ممکن است هر چیزی بر امور فیزیکی فرا رویداده‌ شود. در حقیقت هدف برهان‌هایی شبیه برهان معرفت این است که اگر تجربه بصری کلّ نوع انسان از همان آغاز مانند جهان بصری خانم مری (که بحث آن را در ادامه آورده‌ایم) می‌بود، آیا ما صرفاً بر اساس شناخت اعصابمان می‌توانستیم شناختی از قرمزی آتشین غروب خورشید و... داشته باشیم؟» (مسلين، 1391، ص425). پيش از بیان مؤلفه‌های استدلال، نیاز است آزمایش فکری مذکور را توضیح دهیم:
    مری سال‌ها در اتاقی محبوس است و به ‌وسیله تلویزیون و رایانه‌های سیاه‌ و سفید، همة آنچه را که نظریات فیزیکی در مورد جهان می‌گویند، فرا گرفته است. اگر فیزیکالیسم، صحیح باشد چیزی نباید باقی باشد که او فرا نگرفته، مثلاً او تحت تعلیمات فیزیکالیسم، می‌داند که رنگ قرمز چگونه توسط گیرنده‌ها و نورون‌های دخیلِ در بینایی‌رنگی در مغز شکل می‌گیرد (یعنی به فرایند‌های زیربنایی بینایی‌رنگی علم دارد) و حتی او نام رنگ قرمز را هم شنیده است؛ مشکل از آنجا شروع می‌شود که او از اتاق آزاد شده و وارد جهان خارج می‌شود و اولین بار با رنگ قرمز مواجه می‌شود. در این لحظه معرفتی کسب می‌کند که فیزیکالیسم به او تعلیم نداده است؛ یعنی کیفیتی به نام قرمز بودن. در ذیل، استدلال جکسون را (با تصرف) به بیان مارتینه نیدا ـ روملین صورت‌بندی کرده‌ایم:
    مقدمۀ 1: مری پیش از آزادی‌اش معرفت کامل فیزیکی درباره بینایی‌رنگی انسان دارد؛
    مقدمۀ 2: مری بعد از خروج معرفت جدیدی پیدا می‌کند.
    نتیجه: پس معرفت فیزیکی کامل مری برای شناخت همۀ امور کفایت نمی‌کند؛ چراکه واقعیت‌های غیرفیزیکی دربارۀ بینایی‌رنگی انسان وجود دارد که صرفاً با فیزیکالیسم نمی‌توان آنها را تبیین کرد، لذا می‌توان نتیجه گرفت که فیزیکالیسم خطاست (روملین، 1394، ص93).
    در ادامه، مهم‌ترین اعتراضات (Nemirow, 1990) استدلال مذکور را مطرح می‌کنیم:
    1. اعتراض به مقدمۀ اول (Horgan, 1984; Loar, 1990)
    مقدمۀ اول می‌گوید؛ مری پیش از آزادی‌اش معرفت فیزیکی کاملی درباره بینایی‌رنگی انسان دارد، ولی بعد از آزادی، به رنگ قرمز معرفت پیدا می‌کند و درنهایت نتیجه‌گیری می‌شود که معرفت کامل به امور فیزیکی با معرفت به همة امور واقع یکسان نیست، لذا فیزیکالیسم، خطاست.
    ما می‌توانیم اعتراض کنیم که چگونه از یک‌سو ادعا می‌کنید که مری معرفت فیزیکی کامل درباره بینایی‌رنگی دارد، ولی بعداً نتیجه می‌گیرید، معرفتی به رنگ قرمز نداشته است؟ این نتیجه‌گیری خلاف فرض مسئله است. واقعاً اگر مری معرفت فیزیکی کاملی درباره بینایی‌رنگی دارد باید بداند که هر شيئي چه طول‌‌موجی از نور را می‌تواند منعکس کند و این طول‌موج‌ها چه رنگی را تولید می‌کنند. ممکن است کسی به اعتراض ما پاسخ دهد که او همة موارد ذکرشده را می‌داند؛ یعنی دقیقاً می‌داند فلان شيء چه طول‌موجی را منعکس می‌کند؛ چه رنگی را در شبکیه چشم و درنهایت چه رنگی را در ذهن بینندة رنگ پدیدار می‌کند، ولی با این ‌وجود، نمی‌داند مثلاً تجربۀ قرمزی چيست؟
    مدافعان فیزیکالیسم در پاسخ می‌گویند: اینکه او به رنگ قرمز معرفتی صرفاً تئوریک دارد، نشان‌دهندۀ این است که او از شرایط آزمایشگاهی کاملی برخوردار نبوده است تا به تمام معرفت‌های فیزیکی و ازجمله تجربۀ رنگ‌بینی، علم پیدا کند. او صرفاً شنیده یا مطالعه کرده است که فلان طول‌موج از رنگ قرمز ساطع می‌شود، اما خود تجربه‌ای از رنگ قرمز ندارد و چون از شرایط آزمایشگاهی (عدم قدرت بر قرمز دیدن اشیا با رنگ قرمز) کامل برخوردار نبوده، نمی‌شود انتظار داشت که معرفتِ فیزیکی کامل برای او حاصل شده باشد. به چه دلیل از ابتدا معرفت‌های حاصل از تجربۀ رنگ‌بینی را از شرایط آزمایشگاهی کنار گذاشته‌اید؟ ازاين‌رو فرض اولیه مسئله، فرضی خطاست و موجب به‌ خطا رفتن استنباط‌های بعدی از آن شده است.
    قائل به برهان معرفت می‌تواند در جواب بگوید: دلیل اینکه مری نتوانسته است به رنگ قرمزی علم پیدا کند، غیرفیزیکی بودن آن بوده است. تجربه قرمزبینی، امری غیرفیزیکی است، ولی مدافع فیزیکالیسم در پاسخ می‌تواند بگوید: این اول کلام است که بگوییم: «تجربه قرمزبینی، امری فیزیکی است» یا خیر؟! یعنی ما نمی‌پذیریم مری به جهان فیزیکی پیرامون خود معرفت کافی داشته است؛ زیرا اگر مری معرفت کافی می‌داشت قرمزی گوجه را باید درک می‌کرد. به بیان صریح‌تر، معترضان می‌گویند تجربۀ قرمزی، جزء معرفت‌های فیزیکی است و لذا نمی‌توانید مصادره به مطلوب کنید و از ابتدا دست مری را از این معرفت فیزیکی کوتاه کرده و بعد مدعی شوید که فیزیک و فیزیکالیسم به معرفت‌های ناشی از تجربة قرمزبینی دست پیدا نمی‌کنند و نتیجه بگیرید که فیزیکالسیم برای شناخت جهان پیرامونی ناقص است، و نهايتاً از شکاف تبیینی به شکاف هستی‌شناختی پل بزنید و بگویید امور غیرفیزیکی‌ای در عالم یافت می‌شود. ازاين‌رو اگر معرفت فیزیکی ما کامل می‌بود، می‌یافتیم که ذهن و ذهنیات، اموری فیزیولوژکی هستند.
    چه‌بسا روزی برسد که در دانش فیزیولوژی سخن گفتن درباره ذهن و ذهنیات نیاز باشد و بدون ارجاع به آنها تبیین تمامی پدیده‌های فیزیولوژیک میسر نباشد. در این صورت ذهن و ذهنیات نیز فیزیولوژیک خواهند بود (مروارید، 1395، ص126).
    در جواب اشکال اخیر مقدمتاً باید گفت: به نظر می‌رسد اصل برهان معرفت جکسون از طرف مستشکل درست فهمیده نشده است. اصل بحث این است اگر کسی تمام مسائل فیزیکی و قوانین فیزیکی دربارة دیدن رنگ قرمز یا ترشی لیموترش را نیز بداند باز هم تا قرمزی گوجه را نبیند یا ترشی لیموترش را نچشد، شهوداً نمی‌توان گفت فهم درستی از رنگ قرمز یا ترشی لیمو دارد؛ یعنی ما شهوداً می‌دانیم هرچه در کتاب‌ها بخوانیم وقتی کسی لیموترش می‌خورد حس‌گرهای زبانش فلان طور می‌شود و در مغزش فلان اتفاق می‌افتد، تا زمانی که لیموترش را نخوریم، واقعاً از ترشی لیمو چیزی نفهمیده‌ایم. اکنون سؤال این است که آیا بعد از خوردن لیموترش دانش جدیدی کسب شده است؟ پاسخ مثبت است. بنابراین چیزی وجود دارد با آنکه تمام دانش فیزیک را می‌دانیم، تنها در صورتی آن را می‌فهمیم که خودمان آن را بچشیم. پس چیزهایی در جهان هستند که با فیزیک به‌تنهایی قابل توضیح نیستند. این را اصطلاحاً کوآلیا (Qualia) می‌گویند. ادعا در برهان معرفت آن است که شهوداً کوآلیا را نمی‌توان با فیزیک توضیح داد. از سوي ديگر، فیزیکالیسم مدعی است که همه ‌چیز را می‌توان با فیزیک توضیح داد. نتیجه آن است که فیزیکالیسم از توضیح امور ذهنی عاجز است. پس اموری وجود دارند که خارج از حوزۀ فیزیک‌اند. درنتیجه عملاً پا در حوزۀ غیرفیزیک نهاده و به دوگانه‌انگاری امر ذهنی و فیزیکی قائل شده‌ایم.
    باید دقت کرد که شهود، پایۀ خیلی از استدلالات فلسفی قرار می‌گیرد؛ مثلاً استدلال مذکور را با برهان فضای طلق سینوی (ابن‌سینا، 1375، ج2، ص293) مقایسه کنید؛ در هر دو برهان به شهود استناد شده است. ابن‌سينا در استدلال طلق، تلاش می‌کند یک آزمایش فکری ارائه دهد. او انسانی را لحاظ می‌کند که محرک‌های حسی او از بیرون تحریک نمی‌شود، سپس می‌گوید ما شهوداً (نه علم حضوری) می‌فهمیم که اگر چنین آزمایشی رخ دهد ما با اینکه احساساً تحریک نمی‌شویم و علمی به بدنمان پیدا نمی‌کنیم، ولی خودمان را می‌یابیم. ما هیچ‌گاه چنین آزمایشی انجام نداده‌ایم، ولی شهوداَ می‌پذیریم که باید درست باشد. بله، سؤال می‌شود چرا این‌گونه است؟ ابن‌سينا پاسخ می‌دهد ریشۀ اینکه ما خودمان را می‌یابیم این است که ما به خود، علم حضوری داریم. همچنین در آزمایش فکری مری، گفته می‌شود: چرا این‌گونه است که مری به معرفت جدیدی می‌رسد؟ می‌گوییم اساساً حوزۀ معرفت‌های فیزیکی امور عيني (Objective) است، نه شخصی و ذهنی (subjective) و ما به تجربۀ رنگ‌بینی معرفت شخصی، حضوری و درونی داریم، نه معرفتی عمومی، حصولی و بیرونی.
    2. اعتراض به مقدمۀ دوم
    آیا به‌راستی مری با دیدن رنگ قرمز، به معرفتی جدیدی دست یافته است؟!
    برخی (Levine, 1983; Lewis, 1990; Nemirow, 1990) گفته‌اند مری به معرفت جدیدی دست نیافته، بلکه مری توانایی جدیدی کسب کرده است؛ یعنی تابه‌حال توانایی دیدن رنگ قرمز را نداشته و بعد از خارج شدن از اتاق به آن دست یافته است (Tye, 2000).
    می‌توان تصور کرد که مری در طول زمانی که در اتاق بوده از عینک سیاه‌وسفید استفاده می‌کرده و بعد از خروج از اتاق، عینک را کنار گذاشته است. حال به‌راستی او معرفتی جدیدی پیدا‌ کرده ‌است یا صرفاً به توانایی جدیدی رسیده است؟ به نظر می‌رسد با برداشتن عینک، در حقیقت مانعی که باعث می‌شد به معرفت قرمزی گوجه دست پیدا کند، از بین رفته است و او معرفتی جدید به دست آورده است. بنا بر فرض، او اساساً توانایی دیدن و درک رنگ قرمز را داشته است و در این موضوع اختلافی نیست، بلکه مشکل در مانعی بوده است که این توانایی، به فعل تبدیل نمی‌شده است. ازاين‌رو او قبل از خارج شدن، معرفت به «قرمزی گوجه» داشته و حتی علم داشته است که این گوجه باید قرمز باشد، ولی شهوداً قرمزی را درک نکرده است، ولی بعد از برطرف شدن مانع، به معرفت «قرمزی گوجه» رسیده است. البته همان‌طور که ذکر شد او به‌صورت نظری می‌دانسته است که قرمزی چیست؛ مثلاً او می‌دانسته که بسامد انعکاس نور قرمز از اشیا به چشم چه‌قدر است، ولی شهوداً قرمزی را حس نکرده است. لذا به نظر می‌رسد که مری قطعاً به معرفتی جدید دست یافته است.
    این گروه برای اینکه اثبات کنند، مری بعد از خروج از اتاق به معرفت جدید دست پیدا نکرده است، معرفت را به دو دسته «معرفت به که» (Knowledg-that) و «معرفت به چگونگی» (Knowledg- how) تقسیم می‌کنند. به این دو مثال دقت کنید:
    مری می‌داند «که» مثلث 180 درجه است.
    مری می‌داند «چگونه» دوچرخه‌سواری کند؛ یعنی مهارت دوچرخه سواری را می‌داند.
    در جملۀ اول مری به معلومی علم نداشته است و در دومی مهارتی را بلد نبوده، و بعداً کسب کرده است. این دسته از منتقدان می‌گویند: «زمانی که مری یاد می‌گیرد قرمزی چه کیفیتی دارد، مهارت‌های جدیدی آموخته است، اینها چگونه مهارت‌هایی می‌توانند باشند؟ مری فراگرفته است که چگونه اشیاء قرمز را فقط به ‌وسیلۀ نگاه ‌انداختن به آنها در نور مناسب درک کند. همچنین او یاد گرفته است که چگونه اشیاء قرمز را تصور کند... پاسخ «معرفت به چگونگی» بر آن است تا نتیجۀ مخالف با اصالت فیزیک را که جکسون از استدلال معرفت گرفته است رد کند، اما در همان زمان، شهود قوی ما را مبنی‌بر آنکه مری با ترک اتاق چیزی کسب کرده است محترم شمارد» (ریونزکرافت، 1392، ص297).
    جکسون (Jackson, 1986, p. 294) در پاسخ به منتقدان، روایت دومی از استدلال معرفت ارائه می‌دهد. «در این روایت بدیل مری با ترک اتاق و دیدن قرمز برای اولین بار چیزی درباره سایر مردم می‌آموزد: می‌آموزد که تجارب دیدن رنگ در سایر مردم چه حسی دارد؟»، یعنی پافشاری می‌کند که مری، معرفتی از سنخ معرفت «به چه» نیز کسب کرده است.
    ولی ما در پاسخ به ایراد مذکور می‌گوییم: لزومی ندارد روایت بدیلی را ارائه دهیم. مری درعین‌حال که «معرفت به چگونگی» کسب می‌کند، «معرفت به که» نیز کسب کرده است. به ‌بیان ‌دیگر، هرچند مری یاد می‌گیرد که برای دیدن رنگ قرمز باید آن را زیر نور آفتاب به‌ صورت روشن ببیند، ولی «معرفت به که» نیز فرا گرفته است. او معرفت پیدا کرده است که «رنگ قرمز گوجه چیست؟» همان‌گونه که معرفت پیدا می‌کند مثلث 180 درجه است؛ یعنی یک معرفت شهودی نسبت به رنگ گوجه پیدا کرده است. با اینکه معرفت‌های تئوریِ لازم در مورد آن را از قبل داشته است؛ مثل ‌اینکه من احمد را برای شما وصف می‌کنم، قبل از اینکه تا به ‌حال شما احمد را دیده باشید، این معرفت‌ها صرفاً نظری است. وقتی‌که من احمد را به شما نشان می‌دهم، شما علاوه بر معرفت نظری به احمد یک معرفت بصری یا معرفت شهودیِ عینی به احمد نیز پیدا می‌کنید، معرفتی که شاید نمی‌توانستیم با ساعت‌ها وصف احمد، در ذهن شما ایجاد کنم، به ‌صرف دیدنش به آن رسیدید.
    به نظر می‌رسد این مسئله قطعی است که مری با تجربۀ رنگ‌بینی، به یک معرفت جدید رسیده است. البته این تجربه از نوع دیدن است، منتها دیدنی درونی، یعنی مری در ساحت درون با شيء جدیدی مواجه شده است که تا به ‌حال به آن معرفت نداشته است. شاید سرّ مسئله در این است که تجربه‌های نفسانی مثل ترس، لذت، درد، هیجان، تجربه دیدن قرمزی و... همیشه همراه با معرفتی است؛ ازاين‌رو وقتی کسی پایش درد می‌گیرد، این‌طور نیست که بگوید من درد می‌کشم، ولی علم به درد ندارم؛ درد کشیدن همان و علم به درد داشتن نیز همان؛ یعنی آن‌ دو همراه هم هستند. وقتی من حالت قرمزی‌ای را در درون خود تجربه کردم، علم به تجربۀ مذکور نیز دارم و به این خاطر در فلسفة اسلامی به تجربه‌های درونی که بدون واسطة مفهوم و تصویر، مستقیماً به خود تجربه‌های مذکور دسترسی داریم، «معرفت حضوری» می‌گویند، که معرفتی خطاناپذیر است. به همین دلیل می‌بینیم که سخت‌ترین فیزیکالیست‌های معاصر نیز از اذعان به معرفت جدید بودن این نوع تجربه‌ها ابائی نداشته‌اند، هرچند درصدد توجیه آن برآمده‌اند: «دیدگاهی دیگر و امروزه رایج‌تر میان کارکردگرایان معاصر این است که رسیدن به معرفت درباره کیفیت دیدن قرمزی یا احساس درد درواقع کسب معرفتی گزاره‌ای است که به‌طور منحصربه‌فردی از طریق تجربه فراهم می‌آید و برحسب مفاهیم اول ‌شخص این تجربه‌ها بیان می‌شود» (گراهام و جنت، 1394، ص142).
    3. اعتراض به نتیجه (برهان معرفت حداکثر بیان‌کننده شکاف تبیینی است نه شکاف هستی شناختی)
    معترض به نتیجه می‌گوید: اگر هم فرض بگیریم نقصانی در شرایط آزمایشگاهی نبوده و مری به معرفتی جدید دست یافته باشد، اما دلیل نمی‌شود بگوییم چون فیزیکالیسم صحیح است، ما به همة امور فیزیکی می‌توانیم معرفت پیدا کنیم. فیزیکالیسم می‌گوید: هر چیز فیزیکی است، اما قائل نیست بتوان از همه‌ چیز تبیین فیزیکی داشت. مری با اینکه در شرایط آزمایشگاهی کاملی قرار دارد، ولی لازم نیست بتواند از همة امور فیزیکی ازجمله تجربۀ رنگ‌بینی، تبیینی فیزیکی ارائه دهد. ازاين‌رو در مثال مری مشکل از خطا بودن تئوری فیزیکالیسم نیست، بلکه مشکل ازآنجا ناشی شده است که تصور شده است از همة امور فیزیکی می‌توان تبیین فیزیکی ارائه داد.
    به زبان ساده امور فیزیکی دو نوع‌اند: امور فیزیکی که دارای تبیین فیزیکی هستند و امور فیزیکی که از تبیین فیزیکی برخوردار نیستند. ازاين‌رو عدم امکان تبیین فیزیکی یک شيء دلیل بر فیزیکی نبودنش نیست، پس لازمۀ شکاف تبیینی شکاف هستی‌شناختی نیست. درنتیجه ممکن است رنگ قرمزی که مری دیده است، جزء آن دسته از امور فیزیکی‌ای باشد که نمی‌توانیم از آن تبیین فیزیکی ارائه دهیم.
    ازاين‌رو می‌بینیم در این ‌بین عده‌ای از فیلسوفان ذهن مانند آلتر (1998)، فلنگن (1992) و هارمن (1990) اعتقاد دارند نمی‌توان گفت: مری چون معرفت فیزیکی کاملی درباره بینایی‌رنگی انسان دارد، پس حتماً به همة واقعیت‌های فیزیکی درباره بینایی‌رنگی انسان معرفت دارد؛ زیرا ممکن است کسی معرفت فیزیکی کامل به بینایی‌رنگی داشته باشد، ولی نتواند همة واقعیت فیزیکی بینایی‌رنگی را با معرفت‌های فیزیکی بیان کند؛ یعنی نتواند به همة واقعیت‌های فیزیکی ذیل مفهوم‌سازی فیزیکی معرفت پیدا کند و نهايتاً حقیقت‌های فیزیکی از بینایی‌رنگی وجود دارند، به دلیل اینکه نمی‌توان مفهوم‌سازی فیزیکی از آن داشته باشیم به آن معرفت پیدا نکنیم. پس اینکه نمی‌توانیم مقوله‌های مثل بینایی‌رنگ و تجربیات درونی را با بیان فیزیکی بیان کنید، دلیل نمی‌شود فیزیکی نباشند؛ مثلاً مری معرفت فیزیکی کاملی درباره بینایی‌رنگی انسان دارد، «ولی به همة واقعیت‌های کارکردی درباره بینایی‌رنگی انسان معرفت ندارد» (مارتینه نیدا، 1394، ص105). به ‌بیان ‌دیگر، ایشان میان «فیزیکالیسم متافیزیکی» و «فیزیکالیسم زبانی» تفاوت قائل می‌شوند. اولی قائل است هر چیزی فیزیکی است و هیچ‌گونه واقعیت غیرفیزیکی وجود ندارد، ولی دومی می‌گوید: «هر چیز فیزیکی را می‌توان به زبان علم فیزیک بیان کرد یا به تصویر کشید». ازاين‌رو این عده قائل‌اند مثال مری صرفاً فیزیکالیسم زبانی را رد می‌کند، نه فیزیکالیسم متافیزیکی را. به ‌بیان ‌دیگر در صورتی می‌توانیم بگوییم معرفت فیزیکی کامل درباره موضوعی داریم که بتوان به همة واقعیت‌های فیزیکی، ذیل مفهوم‌سازی فیزیکی معرفت پیدا کنیم. لذا ممکن است علت عدم علم مری به رنگ قرمز، عدم توانایی او در مفهوم‌سازی فیزیکی از رنگ قرمز باشد، پس «مری به همة واقعیت‌های کارکردی دربارة بینایی‌رنگی انسان معرفت ندارد؛ زیرا فاقد این مفهوم است که قرمز، آبی و نظایر اینها بودنِ این یا آن شيء چگونه چیزی است» (Harman, 1990, p. 31-52). به بیان دقیق‌تر، برهان معرفت (همان‌طور که از اسمش پیداست) نمی‌خواهد ثابت کند اموری غیرفیزیکی وجود دارند، بلکه تنها می‌خواهد بگوید در حوزة‌ آگاهی، نوعی آگاهی وجود دارد که به آن آگاهی پدیداری یا کوآلیا گفته می‌شود که با علم فیزیک قابل توضیح و تبیین نیست. بنابراین در اینجا صرفاً یک شکاف تبیینی وجود دارد، نه یک شکاف هستی‌شناختی؛ یعنی اگر استدلال معرفت درست باشد، نتیجه‌اش تنها وجود شکاف تبیینی است؛ یعنی کوآلیا را با فیزیک نمی‌توان تبیین کرد. مرحلة بعد آن است که آیا شکاف تبیینی مذکور به شکاف متافیزیکی و هستی‌شناسانه منجر می‌شود یا خیر؟ در حقیقت قائل به برهان معرفت، بُرد علم فیزیکی را با بُرد ساحت فیزیکال یکی گرفته است به این خاطر عدم قدرت تبیین علم فیزیک از یک شيء (مثل قرمزی گوجه) را مساوی با خروج آن شيء از ساحت فیزیک تلقی کرده است. در شکل زیر نسبت علم فیزیک با ساحت فیزیکال را طبق قول به عدم تطابق بین عالم فیزیک و گستره علم فیزیک ترسیم می‌کنیم:

    نسبت علم فیزیک با ساحت فیزیکال
    یعنی اگر کوآلیا را نتوانیم با فیزیک تبیین کنیم، لزوماً معنایش این نیست کوآلیا غیرفیزیکی است.
    2. سنجش اعتراض به نتیجه
    اگر برهان معرفت بخواهد فیزيکالیسم را ابطال کند باید تلازم بین شکاف تبیینی و شکاف هستی‌شناختی را اثبات کنیم؛ یعنی متناظراً باید بین علم فیزیک و ساحت فیزیکال هم‌پوشانی را اثبات کند. برای نشان دادن هم‌پوشانی مذکور در گام اول، لازم است جایگاه خود را نسبت به معیار «فیزیکی بودن یک وجود» مشخص کنیم و در گام دوم جایگاه خود را نسبت به معیار «فیزیکی بودن یک ساحت» معین نماییم. در گام سوم هم‌پوشانی متافیزیکی علم فیزیک با ساحت فیزیکال و در گام چهارم هم‌پوشانی مذکور را به صورت بالفعل مورد بررسی قرار دهیم.
    گام اول: دو تلقی از امر فیزیکی وجود دارد:
    تلقی نظريۀ بنیاد: بنا بر این تلقي امر فیزیکی امری است که یا فیزیک دربارۀ آن بحث کرده باشد و یا به امری فرارویداده (Supervenience) شده باشد که فیزیک درباره آن بحث کرده است. مثلاً فیزیک مستقیماً در مورد ویژگی جرم داشتن بحث کرده است، ولی در مورد صخره بودن چیزی نگفته است، «ولی ویژگی صخره بودن بر ویژگی‌هایی فرارویداده‌ است که نظریه فیزیکی دربارة آنها چیزی به ما می‌گوید» (استولجر، 1394، ص62). درنتیجه صخره بودن نیز به‌صورت غیرمستقیم یک ویژگی فیزیکی است. ازجمله کسانی که این تلقی را اخذ کرده‌اند عبارت‌اند از: اسمارت (1978)، لویس (1994)، برادون ـ میشل و جکسون (1996).
    در اینجا برای روشن‌تر شدن نگاه نظریۀ بنیاد سه تعریف نظریۀ بنیاد را می‌آوریم.
    یک‌ چیز، فیزیکی است، تنها درصورتی‌که در حیطۀ فیزیک قرار داشته باشد.
    یک چیز، فیزیکی است، تنها درصورتی‌که در حیطۀ فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی مولکولی و فیزیولوژی اعصاب قرار داشته باشد.
    یک چیز، فیزیکی است، تنها درصورتی‌که در نظریه‌ای توصیف شود که برای تبیین ماده غیرزنده کافی است (تای، 1393، ص92).
    تلقی شيء بنیاد: امری فیزیکی، ویژگی‌ای است که لازمۀ تبیین کامل از اشیائی است که نماد امور فیزیکی محسوب می‌شوند یا اگر خودش لازمة تبیین کامل از اشیائی که نماد امور فیزیکی نیست بر امری که لازمۀ تبیین کامل از اشیائی است که نمونۀ امور فیزیکی هستند، فرارويداده شود. مثلاً جرم داشتن لازمۀ ویژگی نمونه‌های اعلای امور فیزیکی مثل صخره است. همان‌طور که ویژگی صخره، درخت یا سیاره بودن ویژگی‌ای فیزیکی خواهد بود. ازجمله کسانی که تلقی اخیر را انتخاب کرده‌اند عبارت‌اند از: میهل و سلارس (1956) و فیگل (1967). دفاع از تلقی اخیر را می‌توان در جکسون (1998) پیدا کرد.
    اما به نظر می‌رسد تعریف اول از معیار دقیق و معینی برخوردار نباشد؛ چراکه در امور فیزیکی که نتوانیم یک شباهت کامل بین شيء موردنظر و اشیا نمونه‌وار فیزیکی برقرار کنیم، نمی‌توانیم به غیرفیزیکی بودن آنها حکم کنیم. مثلاً میدان مغناطیسی قطعاً فیزیکی است، ولی لزوماً نمی‌توانیم در بین اشیا نمونه‌وار فیزیکی، خواص میدان مغناطیسی پیدا کنیم. درنتیجه نیازمند به یافتن معیار دیگری برای بازشناسی امور فیزیکی خواهیم شد. و نهايتاً به تلقی نظریۀ بنیاد برخواهیم گشت. درنهایت معیار امر فیزیکی در تلقی نظریۀ بنیاد محصور می‌شود، یعنی امری فیزیکی است که علم فیزیک در مورد آن نظر بدهد.
    گام دوم. در اینجا نوبت به تعریف «ساحت فیزیکال» می‌رسد. در یک تعریف ساده می‌توان گفت: ساحت فیزیکال، چیزی جز فیزیکی بودن اشیاء موجود در آن نیست، چون اساساً ظرف، چیزی جدای از مظروف نیست. پس بنا بر تعریف حداقلی از ساحت فیزیکال، امور فیزیکی تعیین‌کننده مرزهای ساحت فیزیکال است؛ یعنی تا جایی ساحت فیزیکال گسترده شده که امور فیزیکی تحقق یافته باشد. پس در اینجا نیز علم فیزیک تعیین‌کننده مرزهای ساحت فیزیکال خواهد بود.
    گام سوم. از دو گام بالا نتیجه می‌گیریم که از منظر متافیزیکی محال است جایی از ساحت فیزیکال وجود داشته باشد که علم فیزیک آن را نپوشانده باشد. درنتیجه ساحت فیزیکال و علم فیزیک هم‌پوشانی کامل دارند:

        
    هم‌پوشانی ساحت فیزیکال و علم فیزیک
    ازاين‌رو اگر در جایی شکاف تبیینی وجود داشته باشد، در همان‌جا شکاف هستی‌شناختی نیز محقق است؛ یعنی جایی که علم فیزیک راه نداشته باشد، پایان ساحت فیزیکال محسوب می‌شود.
    گام چهارم. ممکن است گفته شود، هرچند هم‌پوشانی علم فیزیک و ساحت فیزیکال را به گونۀ متافیزیکی، اثبات کرده‌اید، ولی آیا بالفعل، هر چیزی که تبیین فیزیکی نداشته باشد، آن شيء خارج از ساحت فیزیکال خواهد بود؟ بر فرض مثال اگر فیزیک معاصر تبیین فیزیکی از ذره کوآرک نداشته باشد، آیا می‌توانیم آن را خارج از ساحت فیزیکال تلقی کنیم؟ آیا لازمۀ هر عدم تبیین فیزیکی، وجود شکاف هستی‌شناختی است؟
    برای پاسخ به این سؤال لازم است مقدمه‌ای را ارائه بدهیم:
    برای تعیین امور غیرفیزیکی به صورت عام، طبیعتاً نیاز به یافتن معیاری عام داریم. مثلاً عموماً گفته می‌شود اگر چیزی محسوس نباشد، فیزیکی نیست. اما در حوزۀ فلسفۀ ذهن، ما به دنبال یافتن معیاری برای غیرفیزیکی بودن امور ذهنی هستیم و برهانی مثل برهان معرفت، تلاش می‌کند در همین حوزه نشان دهد امور ذهنی اموری غیرفیزیکی بوده و بدین طریق فیزیکالیسم را ابطال کند، اما برهان معرفت با چه مکانیزمی این کار را انجام می‌دهد؟
    برهان معرفت برای جواب سؤال مذکور از مکانیزم شهود استفاده می‌کند. برهان مذکور برای نشان دادن اینکه دست‌کم در حوزۀ ذهن و بدن، در وادی عمل نیز علم فیزیک با ساحت فیزیکال هم‌پوشانی دارد با طرح یک آزمایش فکری ما را در برابر شهود خودمان قرار می‌دهد. برهان مذکور می‌گوید اگر فرض کنیم کسی آخرین و کامل‌ترین تبیینات فیزیکی را نیز داشته باشد و بعد از آن به معرفت و علمی دست پیدا کند و درنتیجه با معرفتٌ‌به یا معلومی مواجه شود، معرفت مذکور دیگر معرفت فیزیکی نبوده و معلوم ما نیز معلومی فیزیکی نخواهد بود.
    برهان معرفت تلاش دارد بگوید در نشان دادن شهود مذکور، موفق عمل کرده است؛ یعنی به ‌خوبی توانسته است از طریق شهود، نشان دهد علم فیزیک، هرچند در کامل‌ترین وجه خودش از تبیین امور ذهنی عاجز است. ممکن است برهان مذکور مدعی باشد به دلیل فرض گرفتن فیزیک کامل، عملاً توانسته از شکاف تبیینی عبور کند و به شکاف هستی‌شناختی برسد؛ چراکه انتظار می‌رود با وجود فیزیک کامل مشکلی در تبیین اموری ذهنی نباشد و اگر با وجود فیزیک کامل با مشکلی در تبیین امور ذهنی مواجه شدیم، خاستگاه آن شکاف هستی‌شناختی است؛ یعنی اساساً علت عدم توانایی علم فیزیک در تبیین اموری ذهنی تعلق امور مذکور به ساحتی دیگر است.
    اما به نظر می‌رسد فرض «فیزیک کامل» در آزمایش فکری مورد بحث، نمی‌تواند در اثبات شکاف‌ هستی‌شناختی کاری از پیش ببرد؛ چراکه مسئله «عدم وجود تبیین» نیست، بلکه مسئله «شکاف تبیینی» است. در مقولۀ «شکاف تبیینی»، فیزیک کامل آینده نیز نمی‌تواند شکاف مذکور را پر کند؛ چراکه شکاف تبیینی بدین معناست که بین امور ذهنی و امور فیزیکی، سد معرفتی وجود دارد نه فقدان معرفتی. پس هرچند اينکه دارای معرفت کامل به فیزیک باشیم، اساساً نمی‌توانیم تبیینی از امور ذهنی داشته باشیم؛ چراکه ممکن است اساساً بین امور فیزیکی و ذهنی شکاف تبیینی وجود داشته باشد و نتوانیم، هرچند با کامل‌ترین فیزیک، امور ذهنی را تبیین کنیم. پس با احتمال وجود شکاف تبیینی، نوبت به شکاف هستی‌شناختی نمی‌رسد. به بیان دیگر، نه اینکه امور فیزیکی از نظر وجودی بنیاناً از امور ذهنی متمایز باشند، بلکه معرفت یا معرفت‌های لازم و کافی فیزیکی برای تبیین فیزیکی امور ذهنی از اساس به چنگ نخواهد آمد، حتی با فیزیک کامل آینده.
    می‌توان گفت ادعای کسی که تلاش می‌کند برهان معرفت را در شکاف تبیینی متوقف کند این است که بگوید امور ذهنی، درعین‌حال که اموری فیزیکی‌اند، تبیین فیزیکی برای آنها وجود ندارد. باید از او پرسید معيار شما در تعیین امر فیزیکال چیست؟ همان‌طور که اشاره رفت، دو تلقي از امر فیزیکال وجود دارد، تلقی نظریۀ بنیاد و تلقی شيء‌بنیاد. ما مدعی هستیم قائل به توقف برهان معرفت در شکاف تبیینی، هر کدام از تلقی‌ها را انتخاب کند، ملزم به قبول شکاف هستی‌شناختی خواهد شد.
    در تلقی نظریۀ بنیاد، هر آنچه که تحت بحث‌های علم فیزیک قرار نگیرد، فیزیکی نخواهد بود. پس بنا بر محتوای برهان معرفت، امور ذهنی که تحت بحث‌های فیزیک کامل قرار نمی‌گیرند، اموری غیرفیزیکی خواهند بود و نهايتاً شکاف هستی‌شناختی اثبات می‌شود.
    در تلقی شيء‌بنیاد، فیزیکی بودن ویژگی‌ای است که لازمۀ تبیین کامل از اشیائی است که نماد امور فیزیکی محسوب می‌شوند. شهوداً می‌دانیم که لازمۀ تبیین کامل اشیاء نمونه‌وار فیزیکی از قبیل صخره، درخت، کوه و... ذهنمندی نیست. پس ذهنیت امری خارج از امور فیزیکی محسوب خواهد شد و دست آخر در تلقی حاضر نیز شکاف هستی‌شناختی اثبات مي‌شود.
    درنتیجه قائل شدن به اینکه امور ذهنی، امور فیزیکی هستند که به چنگ علم فیزیک درنمی‌آیند، منجر به فقدان معیار برای تشخیص امر فیزیکی خواهد شد. اگر امری را که هیچ تبیین فیزیکی از آن نداریم، «غیرفیزیکی» اطلاق نکنیم، پس اساساً چه تفاوت بنیادین بین امر فیزیکی و غیرفیزیکی وجود خواهد داشت؟ و «اگر این فرض را کنار بگذاریم که ویژگی‌های فیزیکی و واقعیت‌های فیزیکی صرفاً آن ویژگی‌ها و واقعیت‌هایی هستند که در قالب اصطلاحات فیزیکی قابل‌ بیان‌اند، فهم این موضوع دشوار خواهد شد که فلان ویژگی یا واقعیت به چه اعتباری فیزیکی است» (تاي، 1393،‌ ص104).
    بنابراین اگر با واقعیتی مواجه شدیم، و به‌هیچ‌وجه نتوانستیم آن را با زبان فیزیکی بیان کنیم، سؤال می‌شود که آیا اساساً ما راهی به شناخت فیزیکی یا غیرفیزیکی بودن آن خواهیم داشت یا خیر؟ ممکن است کسی اصراراً جواب دهد؛ تا زمانی که فیزیک به کمال خود نرسیده، نمی‌توانیم پاسخی به سؤال مذکور بدهیم، اما برهان معرفت، شما را تا آن زمان منتظر نمی‌گذارد، برهان معرفت با به‌کارگیری شهود، به ما کمک می‌کند اموری از قبیل تجربه‌های رنگ‌بینی را، خارج از فیزیک بدانیم. نه اینکه صرفاً ما را در شکاف تبیینی رها کند و رسیدن و نرسیدن به شکاف هستی‌شناختی برای ما در هاله‌ای از ابهام بماند، بلکه با چیدن مقدمات لازم شهودی، پلی بین شکاف تبیینی و شکاف هستی‌شناختی زده است.
    اما سؤالی که در اینجا خودنمایی می‌کند این است که اساساً خاستگاه شهود مذکور در برهان معرفت چیست؟ مقدمتاً باید گفت نباید از آزمایش فکری مری یا برهان معرفت انتظاری بیش از ابطال شهودی فیزیکالیسم داشته باشیم. برهانی که شهوداً برای ما اثبات می‌کند علم فیزیک و معرفت‌های فیزیکی نمی‌تواند از کوآلیا و ازجمله تجربۀ رنگ‌بینی، تبیینی فیزیکی ارائه دهد. اما این موضوع دلیل نمی‌شود که در شهود مذکور متوقف شویم و دست از تقویت برهان مذکور یا دست از بررسی در مورد خاستگاه شهود مذکور در برهان برداریم. ما در ادامه، مسئلۀ مورد بحث را یک بار از دیدگاه هستی‌شناختی و دگربار از منظر معرفت‌شناسی مورد بررسی قرار می‌دهیم.
    3. بررسی خاستگاه شهودِ برهان معرفت از منظر هستی‌شناسی
    می‌توان گفت خاستگاه شهود مذکور، یعنی شهودی که نسبت به عدم امکان تبیین فیزیکی از حالات ذهنی و تجربه‌های درونی در ما ایجاد می‌شود، ریشه در نوع هستی و وجود امور ذهنی دارد، یعنی خاستگاه شهود مذکور در شخصی و سابجکتیو بودن امور مذکور نهفته است. ما علی‌القاعده می‌دانیم امور ذهنی به دلیل شخصی بودن، خارج از دسترس عموم است و از سويي برای ما مبرهن است معرفت‌های فیزیکی به اموری تعلق می‌گیرد که دست‌کم قابلیت بررسی آزمایشگاهی داشته باشد و این یعنی در دسترس عموم باشد. بدین‌گونه نتیجه می‌گیریم چون تجربه‌های درونی، قائم به شخص است، کاملاً از دسترس عموم و درنتیجه از دسترس فیزیک خارج می‌شود. بنابراین عدم امکان تبیین فیزیکی دلیللي متقن بر غیرفیزیکی بودن امر مذکور می‌باشد؛ «مخالف اصالت فیزیک درباره کیفیات ذهنی می‌تواند بگوید: چرا زبان در بیان واقعیات مربوط به کیفیات ذهنی ناتوان است؟ پاسخ این است، کیفیات ذهنی فیزیکی نیستند. عدم تقارن میان توان بیانی زبان، هنگامی‌که واقعیاتی درباره اشیاء فیزیکی عادی را با آن بیان می‌کنیم و هنگامی‌که واقعیاتی درباره کیفیات ذهنی را با آن بیان می‌کنیم، گواهی است بر تمایز متافیزیکی مهم و معناداری میان اشیاء عادی و کیفیات ذهنی» (ریونزکرافت، 1392، ص306).
    4. بررسی خاستگاه شهودِ برهان معرفت از منظر معرفت‌شناسی
    نيز می‌توان گفت: خاستگاه شهود مذکور در حصولی بودن معرفت‌های فیزیکی و حضوری بودن معرفت‌های درونی ما از کوآلیا است. به این بیان که ما در معرفت‌های حصولی و ازجمله معرفت‌های فیزیکی با خود معلوم مستقیماً سروکار نداریم، بلکه با مفاهیم و تصوراتی ذهنی سروکاری داریم؛ یعنی اساساً معلوم، خارج از ذهن ما تحقق دارد و ما صرفاً با مفاهیمی که در ذهن حاصل شده است با معلوم، در ارتباط هستیم. درحالی‌که در تجربه‌های ذهنی، ما مستقیماً با معلوم سروکار داریم، بدون هیچ واسطه مفهومی. ما مستقیماً درد و لذت را تجربه می‌کنیم، بدون هیچ‌گونه واسطۀ مفهومی. بله ذهن می‌تواند در یک مرتبۀ بالاتری، از تجربه‌های درونی‌مان، تصویر گرفته و طوری با آنها معامله کند که با دیگر امور بیرونی معامله می‌کند. مثلاً خطاب به پزشک می‌گوید: درد من زیاد است. يا به یادش می‌آید که دیروز درد داشته است. البته در اینجا می‌توان اضافه کرد تحلیلاً خاستگاه معرفت‌شناختی واجد نوعی علیت و تقدم نسبت به خاستگاه هستی‌شناختی است، یعنی علت شخصی بودن کوآلیا، در حاضر بودن خود معلوم نزد عالم است.
    نتیجه‌گيري
    کارکرد مهم استدلال معرفت این است که عجز ما در تبیین امور ذهنی را نه یک عجز موقت و عارضی بداند تا در آینده علمی جهان، از بین برود، بلکه شهوداً نشان می‌دهد عجز مذکور، یک عجز اصیل و مستمر و ماندگار است که ریشه در یک شکاف هستی‌شناختی دارد. برهان مذکور درصدد است بگوید: خاستگاه «عدم قدرت تبیین» فیزیکیِ امور ذهنی، نه در وجود شکاف تبیینی بین امور ذهنی و فیزیکی است، بلکه خاستگاه آن ریشه در «شکاف هستی‌شناختی» دارد. درنهایت باید گفت: به نظر نهایی ما، برهان مذکور در قامت یک برهان شهودی، تام است و در عبور از شکاف تبیینی به شکاف هستی‌شناختی و حل اعتراضات آن موفق است و می‌تواند استدلالی تام در رد فیزیکالیسم محسوب شود. نیز می‌توان گفت خاستگاه شهود مذکور از منظر هستی‌شناختی، سابجکتیو و شخصی بودن امور ذهنی است و از منظر معرفت‌شناختی حاضر بودن معلوم (کوآلیا) نزد عالم و غائب بودن آن برای دیگران است.

    References: 
    • ابن‌سینا، حسین بن عبدالله (1375). الاشارات و التنبیهات. قم: البلاغة.
    • استولجر، دنیل (1394). فیزیکالیسم.ترجمۀ یاسر پوراسماعیل. تهران: ققنوس.
    • تای، مایکل (1393). فلسفۀ آگاهی. ترجمۀ یاسر پوراسماعیل. تهران: حکمت.
    • ریونزکرافت، ایان (1392). فلسفۀ ذهن. ترجمۀ حسین شیخ‌رضایی. تهران: مؤسسۀ فرهنگی صراط.
    • گراهام، جورج و جنت، لوین (1394). رفتارگرایی و کارکردگرایی. ترجمۀ یاسر پوراسماعیل. تهران: ققنوس.
    • مارتینه نیدا، روملین (1394). کیفیات ذهنی و برهان معرفت. ترجمۀ یاسر پوراسماعیل. تهران: ققنوس.
    • مروارید،‌ هاشم (1395). دوگانه‌انگاری جوهری. تهران: هرمس.
    • مسلین، کیت (1391). درآمدی بر فلسفۀ ذهن. ترجمۀ مهدی ذاکری. قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.
    • نیگل، توماس (1397). خفاش بودن چگونه است؟ در: پرسش‌های کشنده. ترجمۀ مصطفی ملکیان و جواد حیدری. تهران: نگاه معاصر.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    فاطمی‌نیا، محمدحسن، دانشورنیلو، یوسف. (1405) سنجش توانایی برهان معرفت در اثبات شکاف هستی‌شناختی و ابطال فیزیکالیسم. فصلنامه معرفت فلسفی، 23(3)، 29-44 https://doi.org/10.22034/marefatfalsafi.2026.2018105.

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محمدحسن فاطمی‌نیا؛ یوسف دانشورنیلو."سنجش توانایی برهان معرفت در اثبات شکاف هستی‌شناختی و ابطال فیزیکالیسم". فصلنامه معرفت فلسفی، 23، 3، 1405، 29-44

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    فاطمی‌نیا، محمدحسن، دانشورنیلو، یوسف.(1405) 'سنجش توانایی برهان معرفت در اثبات شکاف هستی‌شناختی و ابطال فیزیکالیسم'، فصلنامه معرفت فلسفی، 23(3), pp. 29-44

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    فاطمی‌نیا، محمدحسن، دانشورنیلو، یوسف. سنجش توانایی برهان معرفت در اثبات شکاف هستی‌شناختی و ابطال فیزیکالیسم. معرفت فلسفی، 23, 1405؛ 23(3): 29-44