چالش این همانگویی تعریف «سازگاری» از منظر ارزش تبیینی «انتخاب طبیعی» در نظریه «تکامل» و بررسی انتقادی پاسخ الیوت سوبر به آن
/ استادیار گروه فلسفه و روششناسی علم، پژوهشکده مطالعات بنیادین علم و فناوری دانشگاه شهید بهشتی. / m_tousi@sbu.ac.irArticle data in English (انگلیسی)
مقدمه
بنا به گفتة چارلز داروین (Charles Darwin, 1809–1882)، مـطـالعة کتـاب دربــارة اصــول جـمـعـیت (Essay on the Principles of Population)، اثر توماس مالتوس (Thomas Malthus, 1776–1834) از سر سرگرمی، در شکلگیری اندیشة او پیرامون تکامل بسیار تعیینکننده بوده است: «در اکتبر ۱۸۳۸ (یعنی پانزده ماه پس از آغاز تحقیقات نظاممندم) و برای سرگرمی، کتاب دربارة اصول جمعیت مالتوس را خواندم و چون در نتیجة مدتها مشاهدة عادات حیوانات و گیاهان بهخوبی آماده بودم تا پی ببرم که تنازع بقا (Struggle for Existence) در همهجا جریان دارد، بلافاصله به نظرم رسید که تحت این شرایط، تنوعهای مطلوب حفظ میشوند و تنوعهای نامطلوب از بین میروند (Darwin, 1958, p120).
اصطلاحهای «مطلوب» (Favorable) و «نامطلوب» (Unfavorable) در این نقل قول، مفاهیم جاافتادهای نیستند. با این حال، بهسادگی میتوان دریافت که بازتابدهندة معنای دو اصطلاح رایج «سازگاری» (Adaptedness) و «تناسب» (Fitness) در نظریة «تکامل» هستند.
در این مقاله، از اصطلاح «سازگاری» استفاده خواهد شد؛ زیرا رایجتر است؛ اما منظور ـ همانگونه که در ادامه روشن خواهد شد ـ بیشتر بهمعنای «تناسب» است. تعاریف این دو اصطلاح در نهایت، بهطور دقیق با یکدیگر مرتبط میشوند (Mahner & Bunge, 1997, p322–323).
مـفـهـوم «تـنـازع بـقـا» ـ مـلــهــم از مـالـتـوس ـ از هـمـان نـخسـتین ویــرایش دربارة مـنـشـأ انـواع (On the Origin of Species) در صورتبندیهای داروین از نظریة «تکامل» حضور دارد. داروین متأثر از فلسفة علم نیوتنی و در زمینة نیوتنیتر کردن زیستشناسی تکاملی (Ruse, 1982, p44 & 49–51)، تنازع بقا را بهصورت یک محاسبة ریاضی برای تقریب تعداد افراد جمعیت برجایمانده از یک جفت در طول چند نسل تعبیر میکند: جمعیت انسانهایی که بهطور کند تولید مثل میکنند، در 25 سال دو برابر میشود و با این نرخ، در چند هزار سال، بهطور واقعی جایی برای اسکان نسل خود روی زمین وجود نخواهند داشت (Darwin, 1859, p64).
با این حال، مفهوم «بقای سازگارترین» یا «بقای اصلح» (Survival of the Fittest) ده سال پس از انتشار ویرایش اول و برای نخستین بار در ویرایش پنجم منشأ انواع، بهصورت مفهومی کلیدی، با جایگاهی اساسی و قریب بیست بار در سراسر کتاب بهکار رفته است.
داروین در این ویرایش، تعبیر «بقای اصلح» را بهعنوان فصل چهارم کتاب ـ که در ویرایش نخست صرفاً «انتخاب طبیعی» (Natural Selection) نام داشت ـ اضافه میکند تا نوعی هممعنایی مــیــان انـتـخاب طبـیـعی و بقــای اصـلــح را الـقـا کنـــد: «انتخاب طـبــیـعی» یا «بــقـای اصـلح» (Natural Selection or The Survival of the Fittest) (Darwin, 1869, p84).
الیوت سوبر (Elliott Sober) سابقة تاریخی مطرح شدن و اهمیت یافتن اصطلاح «بقای اصلح» در منشأ انواع را چنین توضیح میدهد: تلاشهای فراوان داروین برای نشان دادن عدم نیاز انتخاب طبیعی به یک عامل هوشمند انتخابکننده، موفق نبود؛ تا اینکه آلفرد راسل والاس (Alfred Russel Wallace, 1823–1913) راهی برای جلوگیری از این سوءتفاهم پیشنهاد کرد. او توصیه کرد که داروین از عبارتی استفاده کند که هربرت اسپنسر (Herbert Spencer) در سال ۱۸۶۴ برای توصیف نظریة «تکامل ابداع» کرده بود: «بقای اصلح».
داروین این عـبـارت را نـخــست در کـتـاب تـنــوع حیــوانات و گیــاهان تــحـت پرورش (Variation of Animals and Plants Under Domestication) در سال ۱۸۶۸ معرفی کرد و یک سال بعد آن را در ویرایش پنجم منشأ انواع گنجاند (Sober, 2024, p19).
رابرت براندون (Robert Brandon) یکی از فیلسوفان زیستشناسی، پس از گذشت بیش از یکصد سال از انتشار ویرایش پنجم منشأ انواع، یکی از نخستین مقالات خود را به بررسی چالش تعریف مفهوم «سازگاری» اختصاص داد. او در آغاز مـقـاله، پــس از ذکر دو نــقــل قول که یکی بر عدم اجماع دانشمندان در باب تعریف «سازگاری» (Lewontin, 1957, p395) و دیگری بر وجود اختلافات فراوان میان آنان در اینباره (Bock & Von Wahlert, 1965, p283) تأکید دارند، چنین موضع میگیرد: «ما در یک قرن گذشته [قریب یکصد سال پس از انتشار آخرین ویــرایــش منشأ انواع] بهاندازة کافی این مفهوم را مشخص نکردهایم و مهم است که این کار را انجام دهیم» (Brandon, 1978, p181).
تلاش برای ارائة تعریف «سازگاری» همچنان ادامه دارد. دستهای از این تلاشها میکوشند «سازگاری» را بهصورت یک گرایش (Propensity) صورتبندی کنند تا به انتخاب طبیعی، نوعی ارزش تبیینی علّی ببخشند. به بیان دقیقتر، اینکه سازگاری بهعنوان یک گرایش یا قابلیت درونی تعریف شود تا بر چالش پوپری اینهمانگویی فائق آید، به دهة هفتاد قرن گذشتة میلادی بازمیگردد (Pence & Ramsey, 2013, p852).
سرآغاز این دسته از تـلاشها بهطور مشخص، دو اثر است: تفسیر سازگاری به مثابة گرایش (Mills & Beatty, 1979) و سازگاری و نظریة تکامل (Brandon, 1978).
الیوت سوبر نیز از همین دسته تلاشها (یعنی فهم سازگاری بهمثابة یک گرایش) حمایت کرده و در تکمیل آنها، دیدگاههای خود را مطرح نموده است.
اگر مقالة «سازگاری ویژگی یک گرایش نیست، اما تنوع سازگاری هست»، اثر سوبر را که در آن برای نخستینبار دیدگاه تکمیلیاش را ارائه داده است (Sober, 2013) مد نظر قرار دهیم، آثاری نظیر تکامل مربوط به جمعیتهاست، اما علل آن مربوط به افراد است (Bourrat, 2019)، بنیادهای مفهومی تفسیر گرایشی از سازگاری (Mayne, 2023)، تعاریف انــتخاب طـبـیعی مبتنیبر ویژگی در مقابل تعاریف مبتنیبر سازگاری (Jeler, 2024) و ساختار علّی انتخاب طبیعی (Pence, 2021)، تنها نمونههایی از تلاشهای سالهای اخیر هستند که تحت تأثیر دیدگاه سوبر منتشر شدهاند.
میزان موفقیت پاسخ پیشنهادی سوبر ـ که در چارچوب همین دسته از تلاشها قرار میگیرد؛ یعنی تلاشهایی که میکوشند با صورتبندی سازگاری بهمثابة گرایش، به انتخاب طبیعی ارزش تبیینی علّی ببخشند ـ موضوع بررسی این مقاله است.
۱. جایگاه تبیینی انتخاب طبیعی در نظریۀ «تکامل» داروین
اهمیت تعریف «سازگاری» تابعی از جایگاه انتخاب طبیعی در نظریة «تکامل» است. ازاینرو پیش از پرداختن به چالشهای مرتبط با تعریف «سازگاری»، لازم است جایگاه انتخاب طبیعی در نظریة «تکامل» روشن شود.
بنا بر تعبیر ارنست میر (Ernst Mayr)، پرسش اساسی زیستشناس تکاملی «چرا؟» است؛ و این «چرایی» به معنای «چگونه شدن» یا «از کجا آمدن» (How Come) است، نه بهمعنای غایتانگارانة پرسش از «برای چه؟»
نظریة «تکامل» برای پاسخ به این چرایی، تبیینی تاریخی ارائه میدهد: «هر موجودی، چه فردی و چه گونهای، محصول یک تاریخ طولانی است؛ تاریخی که واقعاً به بیش از ۲۰۰۰ میلیون سال پیش بازمیگردد» (Mayr, 1961, p1502).
تصویر زیر که تنها تصویر کتاب منشأ انواع است، در همان فصل چهارم آمده:
شکل 1: درخت حیات، برگرفته از فصل چهارم منشأ انواع (Darwin, 1859, p117)
محور عمودی در این تصویر، زمان ـ یا بهبیان دقیقتر، کل تاریخ حیات ـ و محور افقی، تنوع گونهها را نشان میدهد. بدینسان، آنچه میر بهعنوان تبیین در زیستشناسی تکاملی معرفی میکند، توضیح روند تغییرات گونهها (محور افقی) در سیر تاریخی حیات (محور عمودی) است.
یکی از راههای توضیح جایگاه انتخاب طبیعی در نظریة «تکامل» داروین، مقایسة درخت او با درختهای دیگران است! قدمت استفاده از استعارة «درخت» برای ارائة تصویری از روابط میان اعضا (ارگانیسمها) ـ به معنایی نزدیک به طبقهبندیها و ترسیمهای امروزی ـ دستکم به یک قرن پیش از انتشار منشأ انواع بازمیگردد.
1ـ1. تاریخچۀ استفاده از استعارة درخت برای طبقهبندی موجودات زنده
بنوآ دی مايه (Benoît de Maillet, 1656–1738) فرضیة «تبدل انواع و تکامل موجودات از یکدیگر» را بهصورت بسیار کلی و اولیه مطرح کرده بود. او بر این باور بود که روزگاری اقیانوسی تمام سطح زمین را پوشانده بوده و با پسنشینی آن و ظهور نواحی خشکی، حیوانات دریایی به حیواناتی تبدیل شدند که توانایی راه رفتن بر روی زمین را به دست آوردند (Smedt, 2020, p28).
بدینسان، یک قرن پیش از داروین، اگرچه به مفهوم «تکامل» (Evolution) بهصراحت اشاره نمیشد، اما انگارة انساب مشترک گونههای زنده تا حدی در مطالعات و متون طبیعتگرایان مطرح و بررسی شده بود.
در نیمة دوم قرن هجدهم، فیلسوف طبیعتگرای سوئیسی، چارلز بونت (Charles Bonnet, 1720–1793)، طبیعتگرای آلمانی پیتر سایمون پالاس (Peter Simon Pallas, 1741–1811) و ریاضیدان و طبیعتگرای فرانسوی جورج لویس لکلر دی بوفون (George Luis Leclerc de Buffon, 1707–1788)، در توضیحات خود دربارة طبقهبندی موجودات زنده، از استعارة «درخت» استفاده کردهاند.
طبیعتگرای کمتر شناختهشدة فرانسوی، آگوستین اوژیه (Augustin Augier, 1758–1825)، افزون بر ترسیم درختی که در آن با ستارههایی شباهتهای خانوادگی گونهها را مشخص کرده بود، بهصراحت به «شجرهنامه» بودن درخت خود نیز اشاره کرد و نوشت: «این شکل مانند یک درخت شجرهنامه، به نظر میرسد که مناسبترین برای درک ترتیب و درجهبندی سریها یا شاخههایی است که کلاسها یا خانوادهها را تشکیل میدهند. این شکل... درست مانند یک شجرهنامه ترتیبی را نشان میدهد که شاخههای مختلف یک خانواده از ساقهای که به آنها تعلق دارد، آمدهاند (Pietsch, 2013, p1–2).
انگارة «تکامل» در قرن هجدهم ـ احتمالاً ـ بهصراحت مطرح نشده بود، اما در نیمة اول قرن نوزدهم و پیش از انتشار منشأ انواع، درختهایی ترسیم شده که در آنها به تکامل (یعنی پیدایش انواع جدید از طریق بروز تغییراتی در انواع قدیمی) بهروشنی اشاره شده است.
ارنـسـت میـر مـعـتــقد اســــت: هیــچیــک از پیــشیــنـیـان دارویــن به انــدازة لامـــارک (Jean-Baptiste Lamarck, 1744–1829) به انگارة «تکامل» نزدیک نشدهاند. از نظر میر، پیش از لامارک، تکامل صرفاً بهطور گذرا مطرح شده بود:
او [لامارک] نخستین نویسندهای بود که یک کتاب کامل را به ارائة نظریهای دربارة تکامل طبیعی (ارگانیک) اختصاص داد. او اولین کسی بود که کل ساختار (سیستم) حیوانات را بهعنوان محصول تکامل معرفی کرد (Mayr, 1972, p61).
به نظر میرسد دیرینهشناس آلمانی، هاینریش جورج برون (Heinrich Georg Bronn, 1800–1862)، پس از لامارک ـ که جدولی برای نشان دادن منشأ حیوانات مختلف ارائه داده بود ـ نخستین کسی باشد که نمودار درختمانندی را ترسیم کرده که تاریخچة تکاملی را نمایش میدهد. این نمودار که «نظام حیوانات» نام دارد، در سال ۱۸۵۸ و یک سال پیش از انتشار منشأ انواع منتشر شده است (Pietsch, 2013, p72).
بنابراین، باور به منشأ واحد داشتن انواع، تبدل آنها به یکدیگر، نسبت دادن یک تاریخ تکاملی به آنها و ترسیم درختهای حیاتی که این تاریخ را بر اساس شباهتهای میان انواع به تصویر میکشند، با داروین آغاز نشده و او وارث این انگارههاست. حتی واژة «تکامل» را داروین نخستینبار در ویرایش ششم کتاب منشأ انواع در سال ۱۸۷۲ ـ سه سال پس از افزودن مفهوم «سازگاری» در ویرایش پنجم و سیزده سال پس از انتشار نخستین ویرایش کتاب ـ بهکار برده است.
سهمی که داروین داشت و او را از سایر طبیعیدانان پیش از خود متمایز ساخت، بهکارگیری مفهوم «انتخاب طبیعی» برای تبیین منشأ انواع بود؛ امری که در عنوان کامل کتابش در همان نخستین ویرایش نیز به آن اشاره شده است: دربارة منشأ انواع بهوسیلة انتخاب طبیعی (On the Origin of Species by Means of Natural Selection).
امتیاز اصلی نظریة «تکامل» داروین نسبت به انگارهها و دیدگاههای پیشین، تأکید او بر «انتخاب طبیعی» است، بهگونهایکه حیات و تنوع گونههای زنده را بهطور کامل بر اساس یک فرایند فاقد ذهن توضیح میدهد. این تبیین جدید در زمینة یکی از داغترین دوگانههای فکری قرن نوزدهم، یعنی ماشینانگاري (Mechanism) و اصالت حیات (Vitalism) بسیار بااهمیت بود؛ زیرا «حیات» تکیهگاه اصلی طرفداران اصالت حیات برای رد دیدگاههای ماشینانگارانه بهشمار میرفت. تبیین داروین چون حیات و تنوع آن را مبتنیبر یک فرایند فاقد ذهن توضیح میدهد، از سوی ماشینانگاران مورد استقبال قرار گرفت (De Klerk, 1979, p5–6).
2ـ1. انتخاب طبیعی؛ علیه هر نوع طرح و اراده
کارل پوپر (Karl Popper, 1902–1994) در یک سخنرانی معروف در دانشگاه کمبریج که در برنامهای برای گرامیداشت داروین ایراد شد، با وجود انتقادات پیشین و پسین خود نسبت به اصل «انتخاب طبیعی»، با نظریة «تکامل» همدلی نشان داد و «انتخاب طبیعی» را مهمترین سهم داروین در نظریة «تکامل» معرفی کرد (Popper, 1978, p344).
در انتهای شاخههای درختهای تکاملی، گونههای زیستی موجود قرار دارند. اینکه چرا امروزه چنین تنوعی از گونهها وجود دارد ـ بهجای حالتهای دیگری که میتوانستند جایگزین وضعیت کنونی باشند ـ موضوعی نیازمند تبیین است. درواقع، «انتخاب طبیعی» با محوریت مفهوم «سازگاری»، متکفل تبیین این مسئله است.
در امتداد صورتبندی گالاگر از انتخاب طبیعی، میتوان چنین گفت: اینکه چرا چنین تنوعی از گونههای زیستی داریم و نه تنوعی دیگر، به این علت بوده که گونههای موجود، گونههایی سازگارتر بودهاند و ازاینرو انتخاب شدهاند.
بدینسان، «انتخاب طبیعی» افزون بر آنکه از طریق ارجاع به یک فرایند فاقد ذهن، بر نبود ـ یا عدم نیاز ـ به نوعی اراده برای تبیین حیات و تنوع آن تأکید میورزد، چرایی تنوع موجود را نیز ـ درحالیکه امکان تحقق تنوعهای دیگر وجود داشت ـ بر اساس مفهوم «سازگاری» تبیین میکند.
پوپر میگويد: تقریباً باورنکردنی است که بهواسطة انتشار منشأ انواع در سال ۱۸۵۹، جو تا چه اندازه تغییر کرد، و استدلالی که واقعاً هیچ جایگاهی در علم نداشت [کور بودن تاریخچة حیات در برابر هر نوع قایل شدن به طرح و اراده]، توسط تعداد زیادی از نتایج بسیار چشمگیر و بهخوبی آزمایششدة علمی، بسیار جدی شد... تصویر ما از جهان، به شکلی که هرگز پیش از آن تغییر نکرده بود، دگرگون شد (Popper, 1978, p341).
۲. چالش اینهمانگویی تعریف سازگاری برای انتخاب طبیعی
انتقادهای پوپر علیه نظریة «تکامل» که تمرکز اصلیشان بر انتخاب طبیعی بود، منجر به رونق گرفتن بررسیها دربارة ارزش علمی و تبیینی این نظریه در دهههای میانی قرن بیستم شد. پوپر هیچیک از آثار خود را به طور متمرکز به زیستشناسی تکاملی اختصاص نداده، اما نقدهای او درمجموع، شامل سه ادعاست (Stamos, 1996, p 162-173):
الف) تاریخی بودن مدعای زیستشناسی تکاملی: پوپر در جایی بهصراحت بیان میدارد که «تکامل نمیتواند در محدودة روش علمی قرار بگیرد»؛ زیرا هر قانون علمی باید قابل آزمایش باشد، ولی ما نمیتوانیم فرضیهای را که تاریخچهای منحصربهفرد را بازگو میکند، آزمایش کنیم (Popper, 1986, p108–109).
او نظریة «تکامل» داروین را یک مدعای تاریخی جزئی و مشخص میداند که ارزش نظری آن مشابه است با ارزش نظری این ادعا که «چارلز داروین و فرانسیس گالتون یک جد مشترک داشتهاند» (Popper, 1986, p107).
ب) پیشبینیناپذیری نظریة تکامل: پوپر همچنین این نقد را وارد میداند که نظریة «تکامل» چیزی را پیشبینی نمیکند؛ زیرا از مشاهدة یک فرایند منحصربهفرد نمیتوان آیندهای را پیشبینی کرد؛ چنانکه دقیقترین مشاهدة یک کرم ابریشم در حال رشد، به ما کمک نخواهد کرد که تغییر شکل آن به پروانه را پیشبینی کنیم (Popper, 1986, p109). او در فصل ۳۷ از زندگینامة خودنوشتاش با عنوان داروینیسم بهمثابة یک برنامة پژوهش متافیزیکی، همین مدعا را تکرار میکند: «ما نمیتوانیم هیچ تغییر تکاملی مشخصی را پیشبینی یا تبیین نماییم» (Popper, 2002, p201).
ج) اینهمانگو بودن نظریة تکامل: پوپر با فاصله گرفتن از کسانی که نقد نظریة «تکامل» را از منظر فلسفههای تکاملی دنبال میکنند و پس از عذرخواهی بابت سخنان تحقیرآمیزی که در جوانی دربارة این نظریه ـ به علت بیتوجهی به خود نظریه و تمرکز بر فلسفههای پیرامونی آن ـ گفته بود، اظهار میدارد: «کاملاً مستقل از فلسفههای تکاملی، مشکل نظریة «تکامل» ویژگی «اینهمانگویی»، یا تقریباً «اینهمانگو بودن» آن است. مشکل این است که داروینیسم و «انتخاب طبیعی»، اگرچه بسیار مهم هستند، تکامل را با «بقای اصلح» ـ اصطلاحی که توسط هربرت اسپنسر وضع شده ـ توضیح میدهند. با این حال، به نظر نمیرسد تفاوت زیادی ـ اگر اساساً تفاوتی وجود داشته باشد ـ بین گزارة «آنهایی که زنده میمانند، اصلح هستند» و اینهمانگویی «آنهایی که زنده میمانند، کسانی هستند که زنده میمانند» باشد؛ زیرا هیچ معیار دیگری برای اصلح بودن جز بقای واقعی نداریم. بنابراین، از اینکه برخی از اعضا زنده ماندهاند، نتیجه میگیریم که آنها سازگارترین یا بهترین تطبیقیافتهها با شرایط حیات بودهاند» (Popper, 1972, p241–242).
اهمیت دو ادعای نخست، تا حد زیادی وابسته به فلسفة علم پوپری است و با توجه به روند طیشده در دهههای اخیر، امروزه گفتوگوها و بررسیهای کمتری دربارة آنها صورت میگیرد.
میر حتی از تاریخی بودن و تفاوت ماهوی پیشبینیها، بلکه پیشبینینکردنهای زیستشناسی تکاملی با پیشبینیها در فیزیک، بهمثابة ویژگیهای اصیل روششناسی زیستشناسی تکاملی یاد میکند (Mayr, 1961, p1504–1505) و تعمیم انتظارات فلسفة فیزیک به فلسفة زیستشناسی را نابجا میداند؛ امری که مانع فهم دقیق فلسفة زیستشناسی تکاملی میشود (Mayr, 2004, p11–39).
اما وضعیت ادعای سوم متفاوت است. طرح چالش اینهمانگو بودن انتخاب طبیعی، اختصاصی به پوپر ندارد. افزون بر اینکه پیش از او نیز چالش تعریف مفهوم «سازگاری» نزد زیستشناسان مطرح بوده است ـ پیشتر به برخی موارد اشاره شد ـ پس از پوپر و تا امروز، این مسئله همچنان از مسائل باز فلسفة زیستشناسی محسوب میشود. همانگونه که در نقلقول بالا روشن است، پوپر این نقد را زمانی مطرح کرد که از بسیاری از انتقادات خود نسبت به نظریة «تکامل» صرفنظر کرده بود.
گالاگر در سال ۱۹۸۹، در بررسی چالش اینهمانگو بودن «انتخاب طبیعی»، به آثار فیلسوفان و زیستشناسان متعددی، مانند مفهوم تکامل (Manser, 1965)، رهیافتی به نظریة انتخاب طبیعی (Barker, 1969)، اینهمانگویی در زیستشناسی و بومشناسی (Peters, 1976) و خطای داروین (Bethell, 1976) استناد میکند که به این مسئله پرداختهاند. او این تعبیر را بهکار میبرد: «سخت است که مطمئن شویم چه کسی اولین بار این مشکل را مطرح کرده است؛ حتی به نظر میرسد بیشتر یک مزاحم همیشگی باشد تا یک تازهوارد» (Gallagher, 1989, p17).
این یعنی تلاش داروین در افزودن اصطلاح «بقای اصلح» به متن کتاب ـ که در جهت تثبیت معنایی از انتخاب طبیعی، بدون دلالت بر نوعی اراده صورت گرفت ـ تلاشی ناکام بوده است.
توماس اچ. مورگان (Thomas H. Morgan, 1866–1945) زیستشناس تکاملی و برندة جایزة نوبل تنکردشناسی (فیزیولوژی) و پزشکی در سال ۱۹۳۳ برای کشفیات خود در حوزة نقش کروموزومها در وراثت، قریب پنجاه سال پیش از این گفتوگوها در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، در کتاب خود با عنوان تکامل و ژنتیک مینویسد: «بهطورکلی، چیزی در این نظریه وجود ندارد که کسی احتمالاً با آن مخالفت کند؛ زیرا ممکن است به نظر برسد گفتن اینکه سازگارترین افراد برای بقا، شانس بیشتری برای بقا دارند، چیزی بیش از یک حقیقت بدیهی نباشد. اما داروین کاری بیش از بیان این کلیات انجام داد؛ او اشاره کرد که تغییرات در همة جهات رخ میدهند، که دستکم برخی از این تغییرات منتقل میشوند و بهطور متوسط، هر جفتی که فرزندان بیشتری تولید کنند، باقی میمانند. او بهطور مستقیم به مقدار زیادی از شواهد تنکردشناسی در حمایت از نظریهاش استناد کرد» (Morgan, 1925).
بررسی انتقادی تحلیل مورگان از منظر ارزش تبیینی انتخاب طبیعی، اهمیت تعریف «سازگاری» را بهخوبی منعکس میکند. اگر «انتخاب طبیعی»، حتی با افزودن مفهوم «سازگاری»، صرفاً اینهمانگویی بدیهی باشد، در این صورت، فاقد ارزش تبیینی خواهد بود. بنابراین، قراین مشاهدتی ارائهشده از سوی داروین، نه تأییدیههای نظریه، بلکه صرفاً مصادیق آن محسوب میشوند.
برای مثال، گزارة «۲ = ۲» یک حکم کلی بدیهی است و شمردن دستههای دوتایی در بیرون (مانند دو سیب، دو پرتقال، دو میز و دو صندلی) و مشاهدة اینکه در همة موارد پاسخ «۲» میشود، یک قرینة مشاهدتی برای «۲ = ۲» نیست که آن را تأیید کند، بلکه اینها مصادیق آن حکم کلی بدیهی در جهان خارجاند.
بدیهی دانستن انتخاب طبیعی مستلزم آن است که این گزاره یک حکم تحلیلی پیشینی باشد و در نتیجه، ارزش تبیینی دربارة جهان موجودات زنده نداشته باشد. اما این لازمه با شهود ما سازگار نیست؛ یعنی به نظر نمیرسد انتخاب طبیعی چیزی دربارة جهان موجودات زنده نگوید، و داروین هم آن را اینگونه وارد نظریة «تکامل» نکرده است.
1ـ2. تبیین دقیقتر چالشبرانگیز بودن تعریف «سازگاری»
کمپبل و رابرت معتقدند: مواضع مطرحشده در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ دربارة چالش اینهمانگویی انتخاب طبیعی را میتوان در سه دستة کلی تقسیمبندی کرد (Campbell & Robert, 2005, p673):
یک. کسانی که میپذیرند «انتخاب طبیعی» یک اینهمانگویی است، ولی باور دارند این امر مشکلی برای نظریة «تکامل» ایجاد نمیکند.
دو. کسانی که میگویند: اصل «بقای اصلح» (سازگارترین) اینهمانگویی است، اما «انتخاب طبیعی» معادل آن نیست.
سه. کسانی که معتقدند: میتوان تعریفی غیر دوری (Not Circular) برای «سازگاری» ارائه داد و بدینسان، مشکل اینهمانگویی را برطرف کرد.
اشتراک دو دستة نخست در پذیرش دوری بودن تعریف «سازگاری» است و ازاینرو در محدودة این بررسی قرار نمیگیرند.
براندون که خود را یک «پوپری منحرف» مینامد (Brandon, 1978, p199)، برخوردار شدن سازگاری از ارزش تبیینی را مستلزم دارا بودن چهار مؤلفه میداند:
1. مستقل بودن از مقادیر تولیدمثل واقعی؛
۲. کلیت؛
۳. قابلیت کاربرد معرفتی؛
۴. صحت تجربی (Brandon, 1978, p189).
او با یک بیان استدلالی نشان میدهد که صورتبندی چنین تعریفی تا چه اندازه چالشبرانگیز است.
براندون این فرض را که «انتخاب طبیعی» اینهمانگویی نیست، از طریق مستقل کردن تعریف «سازگاری» از مقدار تولیدمثل واقعی صورتبندی میکند. او با تحلیل نظریة «تکامل» بر اساس این رهیافت و از منظر چهار مؤلفة یادشده، نشان میدهد که مفهوم «سازگاری» نمیتواند هر چهار معیار را بهطور همزمان احراز کند.
بهبیان دقیقتر، او نشان میدهد هر تعریفی از «سازگاری» که سه معیار نخست را احراز کند، نمیتواند از صحت تجربی برخوردار باشد؛ یعنی کاذب میگردد و باید کنار گذاشته شود (Brandon, 1978, p193–200).
کمپبل و رابرت این استدلال براندون را به شیوهای صوری بازسازی کردهاند. آنها استدلال او را با تعریف محمولات ذیل صورتبندی کردهاند (Campbell & Robert, 2005, p686):
نماد تعریف
Td d تعریفی از «بهتر سازگار شدن با» است که مستلزم تمایل به تولیدمثل بیشتر نیست و بهاندازه کافی خاص است که بتوان به صورت تجربی آن را تعیین کرد.
Ee e یک محیط است.
Aabed موجود زنده a نسبت به موجود زنده b در e با توجه به تعریف d از «بهتر سازگار شدن با»، سازگارتر است.
Rabe a تولیدمثل بیشتری (داشتن فرزندان بیشتر) نسبت به b در e دارد.
بر اساس محمولهای مندرج در جدول فوق، ساختار صوری انتخاب طبیعی (NS) به شکل زیر است:
NS ≡ (∃d){Td&(∀e)[Ee →(∀a)(∀b)(Aabde →Rabe)]}
شرطی (A_{abed} → R_{abe}) در معادله، زمانی که معیار اول احراز شده باشد، یعنی تعریف سازگاری (T) مستقل از مقادیر تولیدمثل (R) باشد، ارزش تبیینی خواهد داشت.
صورت بالا بیان میکند که ما تعریفی عام و جهانشمول از «سازگاری» داریم که مستقل از مقادیر واقعی تولیدمثل است و در هر محیطی، اگر گونهای نسبت به گونة دیگر طبق این تعریف سازگارتر باشد، آنگاه تولیدمثل بیشتری خواهد داشت.
این صورتبندی از انتخاب طبیعی مبتنیبر سازگاری، با توجه به شرحی که پیشتر از جایگاه سازگاری و اضافه شدن آن به نظریة «تکامل» توسط داروین ارائه شد، صورتبندی منصفانهای است. تبیین تنوع موجود گونههای زیستی بر اساس این چارچوب، بهنوعی تلاش برای حفظ ارزش علّی و تبیینی انتخاب طبیعی است.
کمپبل و رابرت، برای بازسازی استدلال براندون، پیشنهاد میکنند که نقیض این صورتبندی از انتخاب طبیعی ـ بنا بر معادلة فوق ـ در نظر گرفته شود:
~NS ≡ (∀d){Td→(∃e)[Ee & (∃a)(∃b)(Aabde & ~Rabe)]}
معنای این معادله آن است که برای هر تعریفی از «سازگاری» میتوان محیط و گونههایی را در نظر گرفت که اگرچه یکی از آن گونهها نسبت به دیگری در آن محیط ـ بنا بر تعریف مد نظر ـ سازگارتر است، اما تولیدمثل بیشتری ندارد؛ یعنی گونهای که طبق تعریف ما در آن محیط سازگارتر نیست، نسل بیشتری از خود بر جای میگذارد.
استدلال براندون نشان میدهد که صدق ~NS کاملاً محتمل است. کمپبل و رابرت، بر اساس صورتبندی صوری فوق، این استدلال را چنین توضیح میدهند: «ما هیچ مشکلی برای پذیرش صدق احتمالی ~NS نداریم. ما موافقیم که صرفنظر از اینکه چه تعریفی از «سازگاری» ارائه شود، [دستکم] امکان ایجاد محیطی مصنوعی وجود دارد که در آن سازگارترها تولیدمثل کمتری دارند. تنها چیزی که لازم است، طراحی محیطی است که از تولیدمثل اعضایی جلوگیری کند که بر اساس آن تعریف خاص، سازگارتر محسوب میشوند. چنین محیطهایی میتوانند خودبهخود نیز به وجود آیند. اعتبار نظریۀ داروین نباید وابسته به طبیعتی باشد که بهاندازة کافی «نامتعارف» نیست تا آن را نقض کند» (Campbell & Robert, 2005, p687).
یعنی: فارغ از اینکه چه تعریفی برای «سازگاری» ارائه شود، زمانی که آن تعریف مستقل از تولیدمثل واقعی باشد، «انتخاب طبیعی» بهطور اساسی با چالش صحت تجربی مواجه میشود. این استدلال، چالشبرانگیز بودن ارائة تعریفی غیراینهمانگویانه از سازگاری را بهخوبی منعکس میکند.
راهکار براندون ـ که سوبر نیز بهطورکلی از آن حمایت میکند ـ دخیل ساختن مفهوم احتمالات در تعریف «سازگاری» بهمثابة گرایش است. او حالت کلی تعریف «سازگاری داروینی» (Darwinian Fitness) را زمانی که بخواهد اینهمانگویی نباشد و ارزش علّی داشته باشد، به این صورت ارائه میدهد:
اگر a سازگارتر از b در محیط E باشد، آنگاه احتمالاً a فرزندان بیشتری ـ که به اندازة کافی مشابه باشند ـ نسبت به b در محیط E خواهد داشت (Brandon, 1978, p187).
2ـ2. مواجهه سوبر با چالش اینهمانگویی تعریف «سازگاری»
پیشنهاد براندون برای ارائة تعریفی از «سازگاری» که با چالش اینهمانگویی مواجه نباشد، توسط الیوت سوبر، ازجمله در سال ۲۰۲۴ و در کتاب جدیدش فلسفة نظریة تکامل (Philosophy of Evolutionary Theory)، پیگیری شده است. او با استناد به براندون، بهصراحت بیان میکند: تلاش دروننگرانهای که سازگاری را بر اساس «قابلیت» (Ability) یا «گرایش» (Propensity) تعریف میکند، رهیافت مطلوبتری است (Sober, 2024, p20).
توضیح آنکه با تعریف «سازگاری» بهصورت یک گرایش ـ در صورت موفقیت ـ فاصلهای شناختهشده میان آن و بروز عینیاش (یعنی بقا) برقرار میشود. برای مثال، قابلیت حل شدن یک حبه قند در آب، غیر از حل شدن عینی آن در آب است؛ زیرا یک قند همواره گرایش دارد در آب حل شود، اما ممکن است هیچگاه شرایطی پیش نیاید ـ مثلاً، هرگز به داخل لیوان آب نیفتد ـ تا این گرایش بالفعل شود.
بدینسان و در صورت موفقیت تعریف «سازگاری» بهمثابة یک گرایش درونی، سازگاری دیگر به «بقای اصلح» (سازگارتر) ارجاع نمیدهد، بلکه هم تبیینکنندة بقا خواهد بود و هم نقشی علّی در تحقق آن ایفا میکند.
سوبر «سازگاری» را با دو مؤلفة اصلی تعریف میکند: «زندهمانی» (Viability) و «باروری» (Fertility). او از هر دو مؤلفه، تعبیری احتمالاتی ارائه میدهد؛ یعنی در امتداد همان تلاش براندون در صورتبندی احتمالاتی گام برمیدارد.
مؤلفة «زندهمانی» عبارت است از: احتمال زنده ماندن یک پیکره تا سن بلوغ. در تلاشهایی که برای صورتبندی گرایشی از سازگاری انجام شدهاند، سوبر تأکید بیشتری بر اهمیت لحاظ مؤلفة «زندهمانی» دارد (Sober & Singh, 2001, p25-30).
از نظر سوبر، چالش تعریف این مؤلفه بیش از مؤلفة باروری است ـ که در بخش بعد به آن خواهیم پرداخت.
مؤلفة «باروری» انتظار ریاضی (Mathematical Expectation) ما دربارة میانگین تعداد فرزندان آن پیکره است و مطابق فرمول ذیل محاسبه میشود: ∑ii(pi)که در آن (i) تعداد فرزندان و (p_i) احتمال آن است که پیکرة مد نظر دارای (i) فرزند باشد (Sober, 2024, p23).
با این حال، تابع سازگاری به همین دو مؤلفة اصلی محدود نمیشود. سوبر همچون دیگرانی که در همین زمینه تلاش کردهاند (Beatty & Finsen, 1989) یادآوری میکند که شاخصهایی نظیر واریانس، چولگي (Skew) و کشیدگی (Kurtosis) که جزئیاتی از شکل تابع فوق را معیّن میکنند نیز در محاسبة سازگاری تأثیرگذارند.
بهبیان دقیقتر، ممکن است پیکرهای نسبت به پیکرة دیگر، در میانگین احتمال زندهماندن و باروری مزیت داشته باشد، اما شاخصهایی نظیر واریانس و چولگی موجب شوند که در نهایت، پیکرة دوم سازگارتر باشد و نسل بیشتری از خود بر جای بگذارد (Sober, 2024, p27).
این دقت نظر به دقیقتر شدن الگوهای ریاضی برای محاسبة سازگاری میانجامد و امکان تحلیلهای پیچیدهتر و واقعگرایانهتر را در نظریة «تکامل» فراهم میسازد.
۳. بررسی انتقادی دیدگاه سوبر در باب تعریف «سازگاری» از منظر ارزش تبیینی انتخاب طبیعی
داروین در همان صفحات آغازین کتاب خود مینویسد: «انتخاب طبیعی علت اصلی، اما نه انحصاری (Darwin, 1859, p6; Sober, 2024, p206) و در جملات پایانی نخستین ویرایش کتابش مینویسد: «درحالیکه این سیاره بر اساس قانون ثابت جاذبه به دور خود میچرخد، از چنین شروع سادهای [دربارة نخستین نمونههای حیات]، اشکال بیپایان و بسیار زیبا و شگفتانگیزی تکامل یافته و همچنان در حال تکامل هستند» (Darwin, 1859, p490; Sober, 2024, p230).
این نمونهای از ارجاعات مورد علاقة سوبر برای تأیید موضعاش در این زمینه است. سوبر با ارجاع به این نقلقولها یادآوری میکند که داروین میخواست «نیوتنِ زیستشناسی» باشد، و نتیجه میگیرد که زمینههای تاریخی ـ معرفتی نظریة «تکامل» ایجاب میکند تعبیر آماری از انتخاب طبیعی کافی نباشد، بلکه باید تعبیری قانونی ـ علّی از آن ارائه شود.
این رهیافت، با جایگاهی که در آغاز این مقاله برای «انتخاب طبیعی» در نظریة «تکامل» توضیح داده شد نیز سازگار است؛ زیرا انتخاب طبیعی در نظریة داروین، نه صرفاً یک الگوی آماری، بلکه یک سازوکار علّی برای تبیین تنوع و تحول گونههای زیستی تلقی میشود.
1-3. بیان دیدگاه سوبر در باب تعبیر «سازگاری» به صورت گرایش
برای این منظور، نیاز به تعریفی از «سازگاری» است که بتواند حامل تعبیری علّی از «انتخاب طبیعی» باشد. تعریفی که پیشتر، با اشاره به دو مؤلفة «احتمال زندهماندن» و «میانگین تعداد فرزندان» مطرح شد، بناست همین نقش را ایفا کند؛ به این صورت که سازگاری را بهعنوان نوعی گرایش درونی معرفی میکند و این گرایش، نقشی علّی در بقا دارد.
تعریف «سازگاری» بهصورت یک گرایش، بهبیانی تمثیلی و با تسامح، مشابه استعدادی در موجودات زنده است که در طول نسلهای آنها منعکس میشود. بنا بر آنچه گذشت، این گرایش ـ دستکم ـ دارای دو مؤلفة اصلی است:
۱. احتمال زندهماندن تا سن بلوغ؛
۲. میانگین تعداد فرزندان احتمالی.
شروع از چنین تعریفی امیدوارکننده است، اما برای آنکه تعریفی احتمالاتی از سازگاری بتواند تعبیری قانونی ـ علّی از «انتخاب طبیعی» ارائه دهد، راه زیادی باقی مانده است.
سوبر میگوید: شاید تعریف گرایشی از «سازگاری» در سطح افراد، معنایی علّی را نیز دربر داشته باشد؛ اما افراد منفرد (tokens) مورد علاقة نظریة «تکامل» بهعنوان یک نظریة علمی نیستند.
در عوض، سازگاری صفات است که برای علم اهمیت دارد و نسبت دادن گرایش به صفات، بهگونهایکه معنای علّی را نیز دربر داشته باشد، چالشبرانگیز است (Sober, 2013, p336).
البته میان سازگاری فرد و سازگاری صفت، رابطهای ساده برقرار است: سازگاری صفت (T) در جمعیت (P) و محیط (E) در زمان (t)، برابر است با میانگین جبری سازگاری پیکرههایی که در (P)، (E) و (t) دارای صفت (T) هستند.
سوبر این برابری را نه بهعنوان یک پیشفرض دلبخواهی، بلکه بهمثابة یک برابری ریاضیاتی معرفی میکند. اما در ادامه، خود متذکر میشود که این برابری بهکار نمیآید؛ زیرا:
اولاً، محاسبة میزان سازگاری یک پیکرة منفرد ممکن نیست، و چون قابل محاسبه نیست ـ حتی اگر مورد علاقة زیستشناسان باشد ـ علّی بودن تعریف آن نیز فایدهای ندارد.
ثانیاً، روشهایی که زیستشناسان برای محاسبة سازگاری یک صفت بهکار میگیرند، بهگونهای هستند که سازگاری صفت، معنای علّی نخواهد داشت.
محاسبة میزان سازگاری یک پیکرة منفرد، به این علت که موجودی یکتاست و فقط یکبار زندگی میکند، مقدور نیست. این موضوع برای مؤلفة «احتمال زندهماندن تا سن بلوغ» محدودیت جدیتری دارد؛ هرچند از منظر منطقی، دربارة «میانگین تعداد فرزندان» نیز همین وضعیت وجود دارد.
در اینجا، میانگین آماری تعداد فرزندان در یک جمعیت تا حدی قانعکننده است؛ اما بهویژه دربارة مؤلفة احتمال زندهماندن، این محاسبه شبیه آن است که بخواهیم احتمال شیر یا خط آمدن یک سکة خاص ـ با ویژگیهای فیزیکی غیرمطلوب ـ را پیش از پرتابهای متعدد، محاسبه کنیم، بلکه پیچیدهتر از آن است (Sober, 2013, p337–338).
هر موجود زنده، تنها یکبار زندگی میکند. با این حال، اینکه محاسبة سازگاری یک پیکرة منفرد ممکن نیست، خبر بدی برای زیستشناسان نیست؛ زیرا آنها اولاً، به سازگاری صفات توجه دارند، و ثانیاً، محاسبات خود را نه بر اساس رابطة ریاضی میان سازگاری فرد و صفت ـ که در فوق به آن اشاره شد ـ بلکه بر اساس دادههای آماری جمعیتها دربارة صفات انجام میدهند.
اما دربارة مورد دوم، توضیح اینکه چرا محاسبة احتمالاتی اثر یک صفت بر سازگاری ـ مثلاً، بر احتمال زندهماندن تا سن بلوغ ـ دلالت علّی ندارد، نیازمند یاداوری مناقشات مفصلی دربارة تعبیر احتمالاتی از گرایشهای علّی است.
یکی از برجستهترین مناقشهها، نقدهای پاول هامفریز (Paul Humphreys) در مقالة «چرا گرایشها نمیتوانند احتمالات باشند» (Humphreys, 1985) است. او در این مقاله استدلال میکند که گرایشها از لحاظ ریاضی با اصول احتمال سازگار نیستند.
مقدمة اصلی استدلال او این است که اگر صورتبندی احتمالاتی از گرایشها کفایت دارد، آنگاه گرایشها باید از اصول استاندارد احتمال ـ با تأکید بر قضیة بیز و اصل ضرب احتمالات ـ پیروی کنند؛ و حال آنکه چنین نیست. او برای اثبات این ادعا، دو استدلال (یکی غیرصوری و دیگری صوری که صوریسازی همان استدلال غیرصوریاش است)، ارائه میدهد.
خلاصة بیان او این است که گرایشهای شرطی، تقارن ندارند؛ مثلاً، شیشه در اثر برخورد با سنگ، گرایش به شکستهشدن دارد؛ اما برای شکستن، گرایش به برخورد با سنگ ندارد.
این در حالی است که احتمالات ریاضیاتی قادر به تمایز این عدم تقارن نیستند و ازاینرو نمیتوانند صورتبندی درستی از گرایشها باشند (Humphreys, 1985, p558–559).
نمونة علمی او برای توضیح این مطلب، اثر فتوالکتریک است.
هامفریز در مقام نتیجهگیری، نظریة استاندارد احتمال را برای توصیف روابط علّی (گرایش بهمثابة علت) در علم رد میکند و ریشة مشکلات را در غلبة مطلق اصول احتمال کلوموگروف و رویکرد لاپلاس به علیت احتمالی میداند، و این را از طریق توضیح یک سیر تاریخی روشن میسازد (Humphreys, 1985, p565–568).
سوبر به انتقادات هامفریز اشاره میکند و آنها را بهجا میداند؛ اما متذکر میشود که دربارة تعریف «سازگاری» در نظریة «تکامل»، این مشکل واضحتر است. او به دو دلیل اختصاصی اشاره میکند:
الف) مقدار احتمال شرطی: برای مثال، (O) دارای صفت T است. (O) تا سن بلوغ باقی میماند و هیچ اطلاعاتی دربارة میزان تأثیر صفت (T) بر بقای یک فرد ارائه نمیدهد. این در حالی است که آنچه اهمیت دارد تأثیرگذاری واقعی این صفت بر بقاست، نه صرفاً مقدار این احتمال شرطی. مقدار این احتمال ممکن است به هر علتی بالا باشد و ما دسترسی لازم برای بررسی دقیق علت آن را نداریم. در عمل، صرفاً شاهد فراوانی بیشتر پیکرههایی هستیم که هم دارای (T) هستند و هم تا سن بلوغ باقی میمانند.
ب) برهان خلف: بر اساس صورتبندی احتمالاتی از گرایشها، دو صفت همپوشان (یعنی دو صفتی که همیشه با هماند) ضرورتاً باید سازگاری یکسانی داشته باشند، حتی اگر یکی بقا را تقویت کند و دیگری خنثا یا مضر باشد. ما میدانیم چنین صفات همپوشانی وجود دارند و این بهوضوح خلاف تلقی علّی از گرایش است (Sober, 1984, p99; 2013, p339).
بدینسان، پیگیری رهیافت دوم (یعنی تعریف «سازگاری» بهعنوان گرایش) اگرچه در آغاز امیدبخش است، اما خیلی زود با مشکلی اساسی مواجه میشود.
سوبر در عین حال، پیشنهادی برای حل این مشکل دارد که بررسی آن نیز ضروری است: او نقطة آغاز پیشنهاد جدیدش را اینگونه صورتبندی میکند:
تاکنون پرسیدهایم که آیا «سازگاری» یک ویژگی نشاندهندة قدرت علّی آن برای ارتقای بقا و تولیدمثل یک موجود زنده است یا خیر؟ این مسئله به این پرسش نمیپردازد که آیا تنوع سازگاری ویژگیها بهطور علّی تکامل یک جمعیت را پیش میبرد یا خیر؟... این واقعیت که پاسخ به پرسش اول منفی است، به این معنا نیست که پاسخ به پرسش دوم نیز منفی خواهد بود (Sober, 2013, p339).
سوبر سعی میکند با تغییر دادن منظر و مقیاس بررسیاش، معنای علّی انتخاب طبیعی را روشن کند. او معتقد است: وقتی برای یک ویژگی، انتخاب انجام میشود (Selection-For) و این به صورتی است که همزمان علیه ویژگی دیگری انتخابی صورت میگیرد، این بهمعنای آن است که ویژگیهای نوع اول تأثیر علّی بر بقا و موفقیت تولیدمثلی دارند. این مطلب چیزی نیست که توسط مقدار مطلق سازگاری هریک از این ویژگیها منعکس شود، بلکه برای بیان آن باید تنوع سازگاری ویژگیها در یک جمعیت را در نظر گرفت. او برای تأیید این دریافت، به دو نمونه از الگوسازیهای ریاضیاتی پیشبینی میزان تغییرات در فراوانی صفات در نسل بعد، بر اساس تابعی از فراوانی کنونی آنها اشاره میکند. نمونة سادهترش معادلة ذیل است (Sober, 2013, p340):
△p= spq/w ̅
این معادله توسط کرو و کیمورا (Crow & Kimura, 1970) برای یک جمعیت غیرجنسی نوشته میشود که در آن دو ویژگی A و B با فراوانیهای p و q و سازگاریهای w(A) و w(B) وجود دارند، با این پیشفرض که فرزندان همیشه شبیه والدین خود هستند. معادلة فوق مقدار تغییر مورد انتظار در فراوانی ویژگیها در نسل بعدی، یعنی △p را پیشبینی میکند. مطلب مد نظر سوبر، یعنی تنوع سازگاریها در دو مولفة w ̅ و s منعکس میشود؛ به این صورت که اوّلی میانگین سازگـاریها و دومی تــفـاضل آنها (w(A)-w(B)) را نـمایندگی میکند. این یعنی سـازگـاریها (p و q) نیستند که نقش علّی دارند، بلکه تفاوت آنهاست که نقش علّی دارد.
سوبر در آخرین اثرش، یعنی کتاب فلسفة نظریة تکامل نیز به همین نظر اشاره میکند (Sober, 2024, p133). او میگوید: اگر ویژگی A در یک جمعیت نسبت با ویژگی B سازگاری بیشتری داشته باشد، این بهمعنای آن نیست که انتخابی به نفع A و علیه B صورت گرفته است. اما این نتیجه را میشود گرفت که بالاخره ویژگیای وجود دارد که افراد دارای A فراوانی بیشتری از افراد دارای B داشته باشند (نام این ویژگی را P میگذاریم) و درواقع انتخاب برای P صورت میگیرد. یعنی: او معتقد است: هرجا تنوع در سازگاری وجود دارد، انتخاب برای یک ویژگی (Selection-For) نیز صورت میگیرد و این انتخاب و در نتیجة آن تفاوت، معنایی علّی دارند.
2-3. نقد دیدگاه سوبر درباره تعریف «سازگاری»
دیدگاه سوبر را میتوان از دو منظر نقد و بررسی کرد:
منظر نخست: ارزیابی دقیقتر معنای «تفاوت» و دلالتهای آن و بررسی ادعای علّی بودن این تفاوت از سوی سوبر؛
منظر دوم: بررسی ارزش تبیینی انتخاب طبیعی در نظریة «تکامل» با مفروض گرفتن پیشنهاد سوبر برای تعریف سازگاری بهمثابه یک گرایش احتمالاتی.
در ادامه، بهصورت جداگانه به هریک از این دو محور مهم اشاره خواهد شد.
1-2-3. ارزیابی نقادانه نقش علّی تنوع سازگاری در یک جمعیت
زمانی که از نقش علّی یک مقوله سخن گفته میشود، علیالاصول دیدگاهی واقعگرایانه دربارة علیت مد نظر است. به بیان دیگر، برخورداری یک مقوله از اثر علّی، نوعی عینیت برای آن مقوله را مفروض میگیرد. به نظر میرسد منظور سوبر از «نقش علّی»، با توجه به بررسیهای دقیق او دربارة صورتبندی احتمالاتی سازگاری، همین معناست.
همانگونه که پیشتر اشاره شد، عینی بودنِ مد نظر سوبر دربارة تنوعی که به آن اشاره میکند، محل تردید است. سوبر از عینی بودن صورتبندی احتمالاتی گرایش، از طریق یادآوری مثال پرتاب سکه حمایت میکند. همانگونه که احتمال شیر یا خط آمدن یک سکه در یک پرتاب، مستقل از نتیجه است، سازگاری یک موجود ـ یعنی همان گرایش او ـ نیز مستقل از نتیجة بقا و تولیدمثل آن است. این معنایی است که سوبر از «علیت» و نقش علّی سازگاری مد نظر دارد.
اما آیا میتوان چنین معنایی از «علیت» را به تنوع سازگاری در یک جمعیت نسبت داد؟ به بیان دقیقتر، آیا اثر علّی تنوع سازگاری در یک جمعیت (مشابه با مثال سکه) مستقل از نتیجة بقا و تولیدمثل است؟ به نظر نمیرسد چنین باشد، بلکه این تنوع، خود محصول بقا و تولیدمثل محسوب میشود. آن نوع رابطة مستقلی که سوبر میان سازگاری یک فرد و بقای آن صورتبندی میکرد ـ که البته در عمل قابل محاسبه نبود ـ در اینجا برقرار نیست.
«تنوع سازگاری» نوعی فراوانی است؛ اما هر نوع فراوانی آماری لزوماً معنای احتمالاتی ندارد، چه رسد بهمعنای علّی که سوبر مد نظر دارد. در مواردی، چهبسا تنوع سازگاری بیش از آنکه ویژگی یک جمعیت باشد، ویژگی محیطی محسوب شود که آن جمعیت در آن قرار دارد.
برای تبیین بیشتر این امر، میتوان از مثالی معروف در مباحث مربوط به «انتخاب طبیعی» با عنوان «سیاهی صنعتی» (Industrial Melanism) استفاده کرد (Majerus, 2009).
یکی از این نمونهها مربوط به رخدادی از نوع تکامل و مبتنیبر انتخاب طبیعی است که برای شبپرههای فلفلی در انگلستان اتفاق افتاده است. جمعیت این شبپرهها بر روی تنههای درختانی قرار داشت که به سبب دود کارخانهها سیاه شده بودند. درنتیجه، جمعیت شبپرهها از بیشتر سفید به بیشتر سیاه تغییر یافت. این تغییر به سبب انتخاب طبیعی بر اساس تنوع در صفات رخ داد؛ به این صورت که پرندگان، شبپرههای سفید قابل مشاهده را که روی درختان سیاه استراحت میکردند، شکار کردند.
الیزابت لوید (Elisabeth Lloyd) با اشاره به مثال «سیاهی صنعتی» و تکرار نقل قول جورجو آیرولدی (Giorgio Airoldi)، این مورد را نمونهای از «انتخاب خالص» (Pure Selection) مینامد. منظور او از «انتخاب خالص» این است که در این مثال، هیچ سازوکار جدیدی، هیچ شکل نوی از شبپرهها، و هیچ مهندسی یا سازگاری تجمعی ناشی از شکار پرندگان رخ نداده است. تنها چیزی که اتفاق افتاده، تغییر در توزیع جمعیتی شبپرههای سیاه و سفید است.
او این رخداد را انتخاب طبیعی خالص میداند و بر اساس آن، سازگاری را بهصورت «محصول انتخاب» معرفی میکند. به نظر میرسد تعبیر «محصول انتخاب»، نوعی تقابل با هر نوع تعبیر علّی ـ ازجمله تعبیر سوبر ـ از سازگاری دارد.
لوید تصریح میکند که جنبههای مشخصی از زیستبوم، موفقیت برخی از افراد این جمعیت را در تولیدمثل محدود میکند که وی به آنها «موجودات بازنده» میگوید. این در حالی است که از تولیدمثل برخی دیگر که به آنها «موجودات برنده» میگوید، بر اساس ویژگیهای کلیدیشان حمایت میکند (Lloyd, 2021, p2–3).
بعید است که سوبر ـ برخلاف تلقی رسمی و فراگیر میان زیستشناسان ـ مثال «سیاهی صنعتی» را انتخاب طبیعی نداند. اما در این مثال، بسیار دشوار است که تنوع سازگاری میان حشرات را بر اساس تلقی گرایشی ـ احتمالاتی از سازگاری، علت انتخاب طبیعی بدانیم.
تعبیر آماری لوید از سازگاری و اینکه از نظر او، سازگاری موجودات تنها پس از وقوع انتخاب طبیعی معلوم میشود و محصول آن است، مشکلات خاص خود را دارد؛ اما این موضوع خارج از محدودة بررسی این مقاله است و نقص پیشنهاد سوبر را نیز جبران نمیکند.
بههرحال، اینکه سوبر با بررسی نقادانة تلقی گرایشی ـ احتمالاتی از سازگاری دربارة افراد و صفات، تنوع سازگاری در یک جمعیت را بهمثابة علت انتخاب طبیعی معرفی میکند، او را با چنین چالشی مواجه میسازد. سوبر در هیچیک از آثاری که در این بررسی به آنها ارجاع داده شده ـ ازجمله در آخرین اثر خود، کتاب فلسفة نظریة تکامل ـ به مثال مشهور «سیاهی صنعتی» اشارهای نکرده است.
2-2-3. بررسی نقادانه ارزش تبیینی انتخاب طبیعی در نظریة «تکامل» با فرض تعریف پیشنهادی سوبر برای «سازگاری»
پیشتر شرح داده شد که سهم اصلی داروین در صورتبندی نظریة تکامل، معرفی مفهوم «انتخاب طبیعی» بود. همانگونه که خود سوبر نیز تأکید دارد، داروین با افزودن این مفهوم به نظریة «تکامل»، در پی ایفای نقش نیوتن برای زیستشناسی بود.
از نظر سوبر، این بدان معناست که «انتخاب طبیعی» سازوکاری علّی است که میتوان بر اساس آن، تنوع گونههای زیستی را در هر مقطع از محور عمودی درخت حیات (یعنی هر مقطع از تاریخ) تبیین کرد.
سوبر ارزش تبیینی انتخاب طبیعی را تابع نقش علّی سازگاری در تکامل میداند. به بیان دقیقتر، او معتقد است: انتخاب طبیعی زمانی دارای ارزش تبیینی است (یعنی میتواند بهمثابة یک سازوکار در مسیر تاریخی تکامل عمل کند) که بتوان تعریفی از سازگاری ارائه داد که اینهمانگویانه نباشد و همزمان متضمن نوعی علیت باشد.
از نظر او، تنوع سازگاریها در یک جمعیت، بر اساس تعبیر احتمالاتی ـ گرایشی از «سازگاری»، واجد معنایی علّی است و همین امر، کارکرد تبیینی «انتخاب طبیعی» را تضمین میکند.
اما به نظر میرسد بازگرداندن نقش علّی به تنوع در سازگاری، نوعی نقض غرض است و ما را مجدداً با دور تبیینی مواجه میسازد. توضیح آنکه اگر از تنوع در سازگاری، منظوری پدیداری نداشته باشیم ـ که سوبر نیز قطعاً چنین منظوری ندارد، وگرنه نمیتواند قایل به نقش علّی برای آن باشد ـ آنگاه تنوع گونههای زیستی و تنوع سازگاری در واقعیت، بر یکدیگر منطبقاند. به بیان دیگر، تنوع در سازگاری، با صرفنظر از جنبة ذهنیاش نزد ما، چیزی جز تنوع گونههای زیستی نمیتواند باشد.
در این صورت، چگونه انتخاب طبیعی بهمثابة یک سازوکار، میتواند تنوع گونههای زیستی را تبیین کند، درحالیکه تنوع در سازگاری (یعنی همان تنوع گونههای زیستی) نقشی علّی در سازوکار انتخاب طبیعی ایفا میکند؟
اگر «انتخاب طبیعی» سازوکاری است که بر اساس آن تنوع گونههای زیستی تبیین میشود، بازگشت این سازوکار به نقش علّی تنوع، درواقع بازگو کردن همان چالش اینهمانگویی به زبانی دیگر است.
سؤال دقیقتر از سوبر ـ که بهتر روشن میسازد دیدگاه او به «مغالطة دور تبیینی» دچار شده ـ این است که چگونه میتوان از تعبیر علّی «تنوع گونهها»، که متضمن سازوکار علّی برای انتخاب طبیعی است، در برابر تعبیر آماری از آن ـ مشابه موضع لوید ـ دفاع کرد؟
سوبر برای یافتن مبنای علّی انتخاب طبیعی بهمثابة سازوکاری برای تبیین تنوع گونههای زیستی، بررسیهایی را حول مفهوم «سازگاری» انجام داده و نتیجه گرفته است که تنوع سازگاری، نقشی علّی برای انتخاب طبیعی ایفا میکند. اما اگر از او بپرسیم این نقش علّی را چگونه تشخیص داده است، پاسخ میدهد: چون تنوع در سازگاری بر تنوع گونههای زیستی (یعنی بر تنوع در سازگاری) اثری علّی دارد.
سوبر از این رهیافت بر این اساس دفاع میکند که انتخاب طبیعی باید بهمثابة سازوکاری برای تبیین تنوع گونههای زیستی عمل کند، و نه آنچنانکه پوپر بیان میدارد، یک پیشفرض روششناختی برای نظریة «تکامل» باشد.
با این حال، چون سوبر هیچ معیار مستقلی برای قایل شدن به سهم علّی برای تنوع در سازگاری ـ جز همین «باید» ـ در برابر تعابیر آماری ارائه نمیدهد، و با توجه به اینهمانی تنوع سازگاری و تنوع گونههای زیستی در واقعیت، میتوان چنین نتیجه گرفت که پاسخ او همچنان با چالش اینهمانگویی تبیینی مواجه است.
نتیجهگیری
چالش اینهمانگویی در تعریف «سازگاری»، ارزش تبیینی «انتخاب طبیعی» در نظریة «تکامل» را تهدید میکند. بر اساس بررسیهای انجامشده، به نظر میرسد پاسخ الیوت سوبر به این چالش، نهایی و قانعکننده نیست.
توضیح آنکه سوبر برای دفاع از نقش علّی تنوع سازگاری در یک جمعیت، با مثالهایی ـ ازجمله، مثال مشهور «سیاهی صنعتی» ـ مواجه است که در وهلة نخست، قرائنی علیه تلقی او محسوب میشوند.
البته چون «انتخاب طبیعی» سازوکار انحصاری تکامل نیست و سازوکارهای دیگری مانند رانش ژنتیکی (Drift) نیز وجود دارند، او میتواند برای مواجهه با چالش این مثالهای نقض، آنها را از طریق سایر سازوکارها تبیین کند.
با این حال، به نظر نمیرسد برای مثال «سیاهی صنعتی» ـ که به تعبیر آیرولدی و لوید «انتخاب خالص» است ـ چنین مواجههای بهسادگی ممکن باشد.
در نهایت، به نظر میرسد که سوبر با بازگرداندن علیت به تنوع در سازگاری، چالش اینهمانگویی را با زبانی دیگر فرامیخواند.
با توجه به اینکه در واقعیت عینی، تفاوتی میان تنوع گونههای زیستی و تنوع در سازگاری وجود ندارد (یعنی دومی بهطور کامل مبتنیبر اوّلی است) سازوکار «انتخاب طبیعی» برای تبیین تنوع گونههای زیستی، بنا بر پیشنهاد سوبر، در عمل دچار همان دور تبیینی خواهد شد.














