معرفت فلسفی، سال بیست و سوم، شماره دوم، پیاپی 90، زمستان 1404، صفحات 95-112

    اندیشه های کارل یاسپرس در باب معنای «هستی»

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    ✍️ محمود درستی / دکترای فلسفه تعلیم تربیت، گروه علوم تربیتی دانشگاه شاهد تهران. / mahmoud.dorosti@shahed.ac.ir
    اکبر رهنما / استاد دانشکده علوم انسانی گروه علوم تربیتی دانشگاه شاهد تهران.
    dor 20.1001.1.17354545.1404.23.2.5.2
    doi 10.22034/marefatfalsafi.2025.5002038
    چکیده: 
    این پژوهش با بهره‌گیری از روش «تحلیل مفهومی» از نوع تفسیر و بسط مفهومی، سه برداشت متفاوت از معنای «هستی» در اندیشه‌های کارل یاسپرس را بررسی کرده است. این تحلیل بر پایة تمایز میان دو دورة مشخص در سیر تحول فلسفی یاسپرس استوار است: دورة نخست، فلسفة وجودی او و سپس دوره‌ای که او از این اصطلاح فاصله گرفت و فلسفة خود را «فلسفة عقل» نامید. در این دوره، یاسپرس دو دیدگاه کلیدی را مطرح می‌سازد: اول. باور به امکان دستیابی انسان به‌معنای عمیق‌تری از هستی، از طریق عبور موفقیت‌آمیز از موقعیت‌های مرزی زندگی (مانند مرگ، تنهایی، رنج و احساس گناه)؛ دوم. تأکید بر اهمیت ارتباطات عمیق و وجودی میان انسان‌ها (شامل همدلی، درک متقابل و احترام اصیل به دیگری) به‌عنوان راهی برای کشف معنای هستی. دورة دوم، دوره‌ای است که یاسپرس دیدگاه خود را دگرگون کرد و بر نقش عقل و خرد در فهم هستی تأکید ‌ورزید. به‌‌عبارت دیگر، او معتقد است: انسان با بهره‌گیری از عقل و منطق می‌تواند به درکی ژرف‌تر از هستی و جایگاه خود در آن دست یابد. این فهم می‌تواند به احساس رضایت و خوشبختی بیشتری منجر شود.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Karl Jaspers' Thoughts on the Meaning of 'Being'
    Abstract: 
    Using the "conceptual analysis" method, i.e. interpretation and conceptual development, this research explores three different interpretations of the concept of "being" in the philosophy of Karl Jaspers. The analysis is based on distinguishing two specific periods in his philosophical evolution: the first phase is his existentialism, and the second phase is when he distanced himself from this term referring to his philosophy as the "philosophy of reason." In this phase, Jaspers introduced two key ideas: The belief that human beings can reach a deeper understanding of existence by successfully navigating life's boundary situations (such as death, solitude, suffering, and guilt-feeling). Emphasis on the importance of deep and existential communication between humans (including empathy, mutual understanding, and authentic respect for one another) as a means of discovering the meaning of existence. In the second phase, Jaspers shifted his perspective and focused on the role of reason and intellect in understanding existence. In other words, he believed that through the use of reason and logic, humans can gain a deeper insight into existence and their place in it. This understanding, according to Jaspers, could lead to greater contentment and happiness.
    متن کامل مقاله: 

    مقدمه
    بررسی دقیق‌تر آثار اولیة کارل یاسپرس نشان می‌دهد که مفهوم «عقل» نه در کتاب روان‌شناسی جهان‌بینی‌ها (1919) و نه در اثر اصلی او در زمینة فلسفة وجودی، یعنی کتاب سه‌جلدی فلسفه (1932)، جایگاه محوری نداشته است.
    این مفهوم از سال 1936، با انتشار کتاب اگزیستانس و عقل، برای یاسپرس اهمیت بیشتری پیدا کرد و سپس در کتاب حجیم دربارة حقیقت (1947) و همچنین در اثر اصلی او در زمینة فلسفة سیاسی، یعنی بمب اتمی و آیندة انسان (1958)، به اولویت اساسی رسید.
    درخواست صریح یاسپرس برای نامیدن اندیشه‌های متأخرش به‌عنوان «فلسفة عقل» را می‌توان در کتاب عقل و ضد عقل در زمان ما (Reason and Anti-Reason) که در سال 1950 نگاشته شد، مشاهده کرد (Jaspers, 1952, p63).
    دو دورة متمایز در سیر اندیشة فلسفی یاسپرس، ارتباط تنگاتنگی با وقایع شخصی زندگی او دارند:
    دورة نخست که با رویکرد وجودی‌گرایانه مشخص می‌شود (از 1919 تا 1936)، به‌شدت تحت تأثیر دو رویداد مهم قرار گرفت که بر تمام ابعاد زندگی یاسپرس اثرگذار بودند.
    یکی از این رویدادها، آگاهی ناگهانی و تلخ یاسپرس در سن هجده‌سالگی از ابتلا به بیماری لاعلاج بود. در اثر خاطرات فلسفی (Philosophical Memoir)، او این تجربه را چنین نگاشته است: «یکی از واقعیت‌های اساسی زندگی من، بیماری مزمن مادرزادی (ارگانیک) نارسایی قلبی دوران کودکی‌ام بود. در هجده سالگی، تشخیص صحیح بیماری‌ام مشخص شد. این واقعیت، تمام تصمیمات زندگی من را تحت تأثیر قرار داد. من رساله‌ای از رودلف ویرچو (Rudolf Virchow) مطالعه کردم که بیماری مرا با جزئیات کامل توصیف و پیش‌بینی آن را اعلام می‌کرد: این بیماران حداکثر در سی سالگی به علت تب خون می‌میرند. من متوجه شدم که مهم‌ترین مسئله در درمان چیست. من به‌تدریج، روش‌های درمانی را فراگرفتم و حتی برخی از آنها را خودم ابداع کردم. اگر می‌خواستم زندگی عادی افراد سالم را تجربه کنم، نمی‌توانستم به‌درستی از این روش‌ها پیروی کنم. اگر می‌خواستم به فعالیت‌های خودم ادامه دهم، مجبور بودم خطراتی را متحمل شوم و کارهایی را انجام دهم که ممکن بود به سلامتی‌ام آسیب برساند؛ و اگر می‌خواستم به حیات خود ادامه دهم، مجبور بودم رژیم غذایی و سبک زندگی سختی را رعایت کنم و از هر چیزی که ممکن بود به من آسیب برساند، اجتناب نمایم. زندگی من بین این دو قطب می‌گذشت. شکست‌های مکرر، به سبب خستگی مفرط که بدنم را مسموم می‌کرد، اجتناب‌ناپذیر بودند و هر بار بهبودی ضروری بود.
    نکتة اصلی این نبود که اجازه دهم نگرانی درخصوص بیماری‌ام، بیماری را به محور اصلی زندگی‌ام تبدیل کند. وظیفة من این بود که با کمترین توجه ممکن، به‌درستی با بیماری‌ام کنار بیایم و به کار و زندگی ادامه دهم؛ انگار که بیماری وجود ندارد. مجبور بودم همه‌چیز را با توجه به بیماری‌ام تنظیم کنم، بدون اینکه تسلیم آن شوم. بارها و بارها دچار اشتباه شدم. نیازهای ناشی از بیماری‌ام در هر لحظه از زندگی‌ام تأثیرگذار بود و تمام برنامه‌هایم را تحت تأثیر قرار می‌داد» (Jaspers, 1963, p198).
    مواجهة دائمی او با مرگ قریب‌الوقوع ناشی از بیماری‌اش، تأثیر عمیقی بر یکی از مهم‌ترین مبانی فلسفة وجودی (اگزیستانسیال) یاسپرس (یعنی این دیدگاه که تجربة موقعیت‌های مرزی، همچون مرگ، رنج، تلاش و احساس گناه، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر برای هستی انسان است) نهاد.
    مواجهة صحیح با این موقعیت‌ها و گذر از آنها، فرصتی بنیادین برای درک معنای زندگی به‌شمار می‌رود.
    رویداد مهم دیگر در زندگی یاسپرس در دورة اندیشه‌های وجودی‌گرایانه‌اش، ازدواج با گرترود مایر (Gertrud Mayer)، زنی یهودی‌تبار، در سال 1910 بود.
    او در کتاب زندگی‌نامة فلسفی (Philosophical Autobiography) دربارة نخستین دیدار با همسرش چنین نوشته است: «تنهایی، افسردگی و خودآگاهی، همه با ملاقات من با گرترود مایر در 24 سالگی به پایان رسید. نخستین دیدارمان که همراه برادرش در اتاقش اتفاق افتاد، فراموش‌نشدنی بود. انگار سال‌ها بود همدیگر را می‌شناختیم و خیلی طبیعی، صحبت‌ها به پرسش‌های عمیق زندگی کشیده شد. از همان لحظة اول، هماهنگی عجیبی بین ما برقرار شد؛ چیزی که هرگز فکر نمی‌کردم ممکن باشد» (Jaspers, 1957, p11).
    رابطة عمیق و صمیمی یاسپرس با همسرش، در شکل‌گیری نظریة او دربارة «ارتباط وجودی» میان انسان‌ها تأثیرگذار بود و به عنصری کلیدی در درک معنای زندگی در فلسفة وجودگرایی (اگزیستانسیالیسم) یاسپرس تبدیل شد.
    رویداد مهم دیگری که زندگی و فلسفة یاسپرس را متحول ساخت، رویارویی با رژیم نازی بود. پس از به قدرت رسیدن نازی‌ها در سال 1933، یاسپرس از تمام مناصب دانشگاهی خود برکنار شد و در سال 1937، حق تدریس و انتشار آثارش از او سلب گرديد. در اواخر جنگ جهانی دوم، یاسپرس و همسرش با خطر تبعید به اردوگاه‌های مرگ مواجه شدند. این تجربیات تلخ، انگیزة اصلی او برای ترک آلمان و پذیرش کرسی استادی در دانشگاه بازل سوئیس در سال 1948 بود.
    این رویدادها یاسپرس را به‌سوی تدوین مفهوم سومی از معنای زندگی سوق داد: اینکه انسان‌ها توسط عقل هدایت می‌شوند.
    هر سه برداشت متفاوت از معنای زندگی در فلسفة یاسپرس، بر پایة یک چارچوب اخلاقی مشترک بنا شده‌اند. این چارچوب را می‌توان نوعی «اخلاق لیبرال انسانی» یا به‌ زبان فلسفی‌تر، «اخلاق فضیلت» (Ethics of Virtue) نامید.
    یاسپرس هرگز این ساختار اخلاقی را به‌مثابة یک موضع‌گیری صریح بیان نمی‌کند، بلکه هدف او آن است که از طریق فلسفه‌اش، پذیرش این فضایل را برانگیزد و به‌شیوه‌ای غیرمستقیم، هر کس را دعوت کند تا آنها را در زندگی و روابط شخصی خویش پذیرا گردد.
    یکی از مهم‌ترین انتقاداتی که می‌توان به روش‌شناسی فلسفی یاسپرس وارد کرد، وجود گرایشی عرفانی در آن است. این گرایش پیامدهای روش‌شناختی قابل‌توجهی دارد؛ ازجمله استفاده از گزاره‌های متناقض در فلسفه.
    یاسپرس معتقد است: برای دستیابی به ابعاد متعالی وجود، باید از معانی دقیق و محتوای اطلاعاتی گزاره‌های فلسفی فراتر رفت و آنها را صرفاً به‌عنوان نشانه‌هایی برای این ابعاد در نظر گرفت.
    این رویکرد اگرچه در پی کشف حقیقتی فراتر از واقعیت عینی است، اما به‌ سبب مبهم بودن و استفاده از زبان نمادین، با چالش‌های جدی در حوزة روش‌شناسی مواجه است.
    در کتاب رسالة منطقی ویتگنشتاین نیز با مشکلی مشابه روبه‌رو هستیم. اگر تمام جملات این کتاب صرفاً برای رسیدن به درک عمیق‌تر از جهان به‌کار روند و محتوای توصیفی و شناختی آنها اهمیتی نداشته باشد (یعنی اگر هدف آنها صرفاً راهنمایی ما برای دیدن جهان از زاویه‌ای خاص باشد) آنگاه بررسی محتوای توصیفی این جملات بی‌معنا خواهد بود (Wittgenstein, 1961, p151).
    در نقد روش‌شناختی نظریات یاسپرس، می‌توان گفت: پذیرش کامل درخواست او برای فراتر رفتن از محتوای توصیفی جملات و نسبی‌سازی آنها، به‌منزلة پایان دادن به هرگونه تفسیر و تعبیر از گزاره‌های فلسفی‌اش خواهد بود.
    هر تفسیر فلسفی به محتوایی نیاز دارد که بتوان آن را به روش‌های تفسیرگرایی تأویلی (هرمنوتیکی) تحلیل کرد.
    نسبی‌سازی مطلق مفاهیم، امکان هرگونه تفسیر و تحلیل را از بین می‌برد و درنتیجه، فلسفه به‌عنوان فعالیتی مبتني‌بر تفسیر و استدلال، به بن‌بست خواهد رسید.
    تنها چیزی که باقی می‌ماند، سکوت و نوعی آگاهی شهودی از ابعاد متعالی هستی است که امکان بیان و انتقال آن به دیگران وجود ندارد. برای اجتناب از این مشکل روش‌شناختی، باید از پذیرش مطلق درخواست یاسپرس برای فراتر رفتن از محتوای فلسفۀ وجودی خودداری کرد.
    رویکرد مناسب‌تر آن است که فلسفه را به ‌شیوه‌ای باز و منعطف دنبال کنیم و به‌جای آنکه همه‌چیز را به علم و تجربه محدود کنیم، به ابعاد معنوی و متعالی هستی نیز توجه داشته باشیم.
    1. چارچوب نظری انسان‌شناسی
    چارچوب انسان‌شناختی یاسپرس متشکل از دو تصور از انسان است و از برخی جهات اساسی، شباهت‌های قابل‌‌توجهی با انسان‌شناسی فلسفی ايمانوئل کانت و تصور سورن کی‌یرکگارد از انسان دارد. همان‌گونه که در کتاب روان‌شناسی جهان‌بینی‌های یاسپرس مشاهده می‌شود، هر دو فیلسوف تأثیر عمیقی بر او داشته‌اند.
    یاسپرس انسان را موجودی دو‌بعدی می‌داند. از نگاه او، بُعد تجربی (Empirical) انسان را می‌توان با علوم تجربی (مانند زیست‌شناسی، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی) بررسی کرد، درحالی‌‌که بُعد غیرتجربی (Non-Empirical) را نمی‌توان با اصطلاحات علمی عینی توصیف یا تبیین نمود.
    در کتاب روان‌شناسی جهان‌بینی‌ها، یاسپرس استدلال می‌کند که بُعد غیرتجربی انسان، تنها با رویکرد تفسیرگرایی تأویلی قابل تبیین است. او در آثار وجودی خود، معتقد است: وظیفة فلسفة وجودی متعالی، روشن‌سازی (Elucidation) همین بُعد غیرتجربی وجود انسان است (Jaspers, 1969; 1970).
    یاسپرس بر این باور است که انسان تحقق خود و ظرفیت‌‌هایش را در چهار حالت یا چهار بُعد وجودی تجربه می‌کند:
    1ـ1. حیات خام (Naive Vitality) یا وجود حیاتی (Vital Existence)
    این سطح مربوط به جنبه‌های زیستی و فیزیکی وجود انسان است؛ جایی که نیازهای جسمانی، احساسات خودجوش، غرایز و تمایلات غریزی بر فرد حاکم‌اند. در این مرحله، انسان هنوز به خود و جایگاهش در جهان آگاهی ندارد و در جریان طبیعی زندگی غوطه‌ور است.
    یاسپرس این مرحله را «وجود صرف» می‌نامد؛ زیرا در آن، فرد صرفاً بخشی از جریان حیات است و آگاهی و خودآگاهی در آن نقش چندانی ندارند. او می‌نویسد: «از نظر جسمی، من بخشی از زندگی هستم. بدنم همواره در حال تغییر و تحول است و این حیات برای بقا و تداوم وجود من ضروری است. من به این زندگی نیاز دارم؛ بدون آن، من وجود نخواهم داشت. من در عملکردهای حیاتی بدنم حضور دارم، اما این عملکردها خود من نیستند. اگر من فقط یک موجود زنده بودم، مانند هر موجود دیگری، صرفاً بخشی از چرخة طبیعت ‌بودم» (Jaspers, 1970, p28).
    2ـ1. آگاهی کلی (Consciousness in General)
    برای درک بهتر این مفهوم، می‌توان به معرفت‌شناسی کانت رجوع کرد. کانت معتقد بود: ذهن انسان ساختاری پیشینی دارد که بر اساس مفاهیمی همچون فضا، زمان و طبقه‌بندی‌های ذهنی شکل می‌گیرد. این ساختار ذهنی پیش‌نیاز اصلی برای کسب دانش و شناخت جهان است.
    یاسپرس نیز با اشاره به «آگاهی کلی»، بر بُعد منطقی و عقلانی تفکر انسان تأکید می‌ورزد؛ یعنی توانایی انسان برای تفکر منطقی، استدلال، درک روابط علّی و استفاده از عقل برای فهم جهان (Wallraff, 1970, p135).
    3ـ1. روح یا عقل (Spirit or Reason) 
    گرچه روح بر پایة درک صحیح و تفکر منطقی بنا شده است، اما از آن فراتر می‌رود و به حوزه‌های وسیع‌تری از تجربة انسانی راه می‌یابد. توانایی ذاتی روح، خلق انگاره‌هایی است که به انسان امکان می‌دهد پدیده‌های گوناگون را به‌مثابة اجزای یک کل منسجم و معنادار درک کند. این انگاره‌ها در قالب آرمان‌های شخصی، اصول دینی، ارزش‌های اخلاقی، ایدئولوژی‌های سیاسی و آثار هنری متجلی می‌شوند.
    4ـ1. اگزیستنز (Existenz) 
    این بُعد، جنبه‌ای غیرتجربی از خودشکوفایی انسان است و بالاترین شکل تحقق وجودی محسوب می‌شود. اگزیستنز بیانگر واقعیت غیرعینیِ خودبودن و هستی حقیقی انسان است؛ بنیادی اصیل که بر مبنای خودمختاری شخصی، آزادی وجودی و تصمیم‌گیری‌های اخلاقی نامعین استوار است. هیچ مطالعة علمی یا فلسفی نمی‌تواند به‌تنهایی این بُعد از وجود را توضیح دهد. درک آن تنها از طریق تجربة شخصی یا تفکر فلسفی متعالی ممکن است.
    یاسپرس معتقد است: تحقق خود به‌عنوان «اگزیستنز»، درواقع همان یافتن معنای هستی است (Jaspers, 1970, p115).
    روش‌شناسی یاسپرس در روشن‌سازی اگزیستنز (یعنی: هستی واقعی انسان) شباهت‌هایی اساسی با مفهوم «تفکر شخصی» (Subjective Reflection) کی‌یرکگارد دارد. کی‌یرکگارد در اثر مشهور خود، تعلیقة غیرعلمی نهایی (Concluding Unscientific Postscript)، «تفکر شخصی» را در مقابل «تفکر انضمامی» قرار می‌دهد.
    «تفکر انضمامی» ـ همان‌گونه که در علوم رایج است ـ به فرد امکان شناخت اشیاء جهان، ازجمله ماهیت انضمامی خود (مانند ویژگی‌های زیستی و روان‌شناختی) را می‌دهد.
    در مقابل، «تفکر شخصی» فرد را به‌سوی بُعد غیرانضمامی و غیرعقلانی هستی شخصی هدایت می‌کند. این نوع تفکر، که تفکر فلسفی اصیل محسوب می‌شود، صرفاً نظاره‌ای منفعلانه بر خود نیست، بلکه تأملی فعال بر خویشتن است که خود یک «عمل» به‌شمار می‌رود. این عمل، انتخاب آگاهانة مسیر زندگی توسط خود فرد را دربر می‌گیرد و دارای بُعد اخلاقی است؛ زیرا فرد در این عمل، مسئولیت کامل سبک زندگی و پیامدهای انتخاب‌هایش را برعهده می‌گیرد (Kierkegaard, 1992, p176).
    یاسپرس این دیدگاه کی‌یرکگارد را در چارچوب مفهوم «اگزیستنز» بازبینی و تفسیر کرده است. یاسپرس معتقد است: رسیدن به اگزیستنز (یعنی: بالاترین سطح تحقق انسان) صرفاً نتیجة برنامه‌ریزی و تلاش‌های فردی نیست، بلکه تجربه‌ای شبیه به دریافت یک هدیه است. این هدیه از سوی «متعالی» (Transcendence)، «وجود مطلق» (Absolute Being)، «خدا» یا هر نیروی فراگیر دیگری که نام آن را بدانیم، به انسان ارزانی می‌شود.
    یاسپرس از این اصطلاحات به‌عنوان «رمز» (Cipher) استفاده می‌کند.
    این «متعالی» نیرویی است که فراتر از درک و شناخت انسان قرار دارد و اساساً ناشناختنی است.
    یاسپرس تأکید می‌کند که برخی باورهای دینی ممکن است به‌اشتباه، متعالی را به شکل انسانی یا به‌ صورت مفاهیم قابل‌ فهم و قابل ‌توضیح درآورند. به‌عبارت دیگر، برخی ادیان ممکن است تلاش کنند تا خدا را به شکلی قابل‌ فهم و قابل تسلط برای انسان تعریف کنند.
    با این حال، یاسپرس دیدگاه ضددینی ندارد. او به وجود معنویتی فراتر از انسان معتقد است، اما با هر نوع تعبیری از دین که ادعا می‌کند می‌توان وجود خدا را با قطعیت اثبات کرد یا آن را تنها از طریق آیین‌ها، کلیساها، کشیشان و روحانیان قابل درک دانست، مخالف است.
    به ‌نظر یاسپرس، این نوع تفکرات، محدودکننده‌اند و مانع تجربة شخصی و عمیق انسان با متعالی می‌شوند (Jaspers, 1969, p196). پس چگونه می‌توان معنای شخصی زندگی را به‌عنوان اگزیستنز تحقق بخشید؟
    یاسپرس دو مسیر اصلی برای کشف معنای عمیق زندگی پیشنهاد می‌کند:
    نخست. مواجهه با موقعیت‌های مرزی و عبور از آنها؛
    دوم. برقراری ارتباط عمیق و وجودی با دیگران.
    یاسپرس معتقد است: «موقعیت‌های مرزی» فرصتی ارزشمند برای رشد شخصی و کشف معنا هستند. زمانی که فرد با موفقیت از این چالش‌ها عبور می‌کند، به درک عمیق‌تری از خود و جایگاهش در جهان دست می‌یابد.
    همچنین ارتباطات صمیمانه و مبتنی‌بر درک متقابل با دیگران، می‌تواند به فرد کمک کند تا به‌معنای زندگی پی ببرد. هنگامی‌که فرد احساس می‌کند به چیزی بزرگ‌تر از خود تعلق دارد، احساس آرامش و هدفمندی بیشتری خواهد کرد (Jaspers, 1970, p127).
    2. درک معنای هستی در مواجهه با موقعیت‌های مرزی
    مانند بسیاری از فیلسوفان وجودگرا (اگزیستانسیالیست)، یاسپرس نیز بر این باور است که زندگی انسان مملو از موقعیت‌های گوناگون است و ما همواره در حال تجربة آنها هستیم. گاه این موقعیت‌ها به‌شدت چالش‌برانگیز و غیرمنتظره‌اند. یاسپرس آنها را «موقعیت‌های مرزی» (Borderline Situations) می‌نامد. رویدادهایی همچون مرگ، بیماری، رنج یا گناه نمونه‌هایی از این موقعیت‌ها هستند.
    یاسپرس معتقد است که این موقعیت‌های مرزی را نمی‌توان صرفاً با عقل و منطق حل‌وفصل کرد. درواقع، تلاش برای گریز از آنها با تکیه بر منطق، انسان را به بن‌بست می‌کشاند. برای مواجهة صحیح با این موقعیت‌ها، نیازمند دگرگونی بنیادین در نگرش و شیوة تفکر هستیم.
    از نظر یاسپرس، راه درست برای برخورد با موقعیت‌های مرزی، نه برنامه‌ریزی و تلاش برای غلبه بر آنها، بلکه درک عمیق‌تر از خود و پذیرش این موقعیت‌هاست. با ورود به این موقعیت‌ها با ذهنی گشوده، انسان به هستی واقعی خود نزدیک‌تر می‌شود. این موقعیت‌ها را می‌توان از بیرون شناخت، اما واقعیت آنها تنها از درون قابل درک است. به‌‌عبارت دیگر، تجربة مستقیم این موقعیت‌ها، انسان را به هستی اصیل خود متصل می‌سازد (Jaspers, 1970, p179).
    یاسپرس، همچون کی‌یرکگارد، معتقد است: برای دستیابی به شناختی ژرف از خود و معنای زندگی، باید تجربیات چالش‌برانگیز و موقعیت‌های محدودکننده را پذیرفت و با آنها روبه‌رو شد. این مواجهه انسان را به تأملی عمیق دربارة خویشتن وامی‌دارد و زمینه‌ساز کشف توانایی‌ها و استعداد‌های نهفتة وجودی است.
    یاسپرس بر آن است که در کنار این مواجهه، فرایندی عمیق و شخصی از «خوداندیشی» (Self-Reflection) نیز ضروری است. «خوداندیشی»، نه بررسی انضمامی خود از بیرون، بلکه رابطه‌ای ژرف و درونی با خویشتن است؛
    فرایندی که در آن فرد به شناخت آرزوها، ترس‌ها و انتخاب‌های ممکن در زندگی می‌پردازد.
    در مواجهه با موقعیت‌های دشوار، این خوداندیشی به انسان کمک می‌کند تا به «پذیرش خود» (Self-Acceptance) دست یابد (Jaspers, 1970, p234).
    1-2. مرگ
    یکی از برجسته‌ترین موقعیت‌های مرزی در زندگی انسان، واقعیت اجتناب‌ناپذیر «مرگ» است. پیش‌بینی مرگ خود یا مرگ عزیزان، می‌تواند منبعی از ترس، اضطراب و حتی یأس عمیق باشد. با این حال، مرگ می‌تواند فرصتی برای زیستن اصیل و بی‌خودفریبی فراهم آورد.
    یاسپرس معتقد است: در مواجهه با مرگ، انسان باید با شجاعت و آرامشی ژرف، به پذیرش این واقعیت تن دهد. او بر لزوم حفظ خون‌سردی در برابر دردهای ناشی از مرگ و یافتن آرامش در درک نهایی بودن آن تأکید می‌ورزد (Jaspers, 1970, p346).
    2-2. رنج
    موقعیت مرزی دیگر، «رنج» (Suffering) است. یاسپرس رنج را نه‌تنها واقعیتی اجتناب‌ناپذیر، بلکه فرصتی برای رشد و تعالی انسان می‌داند. او بر اهمیت «رنج فعال» (Active Suffering) تأکید می‌کند؛ یعنی انسان به‌جای تسلیم شدن در برابر رنج، باید به‌طور فعال در جست‌وجوی معنا و هدف در دل آن باشد. رنج می‌تواند محرکی برای کاوش در عمق وجود و کشف ابعاد پنهان شخصیت باشد.
    در مواجهه با رنج، انسان همواره میان دو انتخاب قرار دارد: تسلیم در برابر پوچی و یأس، یا روی‌آوردن به امید و تلاش برای خلق معنایی نو در زندگی. این دوگانگی، ساختار متضاد وجود انسان را نشان می‌دهد؛ ساختاری که همواره میان امید و یأس، معنا و پوچی در نوسان است (Benson & Kirsch, 2010, p53).
    3-2. گناه
    موقعیت مرزی «گناه» (Guilt) نیز می‌تواند بینشی ژرف به فرد ببخشد؛ اینکه هم عمل و هم عدم‌عمل، همواره می‌توانند پیامدهایی ناخواسته و غیرمنتظره داشته باشند که بر دیگران تأثیرگذارند.
    نگرش اخلاقی اصیلی که یاسپرس با گناه مرتبط می‌سازد، آمادگی دائمی فرد برای پذیرش مسئولیت شخصی تمام اعمال و پیامدهای آنهاست.
    این نگرش انسان را به آگاهی عمیق از درهم‌تنیدگی وجودی‌اش با دیگران سوق می‌دهد و او را به مسئولیت‌پذیری در برابر کل هستی فرامی‌خواند (Jaspers, 1970, p361).
    4-2. مبارزه اجتناب‌ناپذیر
    موقعیت مرزی دیگر، «مبارزة اجتناب‌ناپذیر» (Inevitable Struggle) برای زندگی است. این مبارزه دائم در جریان است؛ برای دستیابی به اهداف مادی، موقعیت اجتماعی و قدرت. در این مبارزه، موفقیت یک فرد اغلب به‌معنای شکست و سرکوب خواسته‌های دیگران است. این نوع مبارزه ممکن است خشونت‌آمیز و اجباری باشد.
    یاسپرس این مبارزة خشونت‌آمیز برای بقا را با نگرشی اخلاقی اصیل مقایسه می‌کند و آن را «مبارزة عاشقانه» (Loving Struggle) برای اگزیستنز می‌نامد. «مبارزة عاشقانه» نوعی رابطه با دیگران است که بر پایة همبستگی و فارغ از خشونت و اجبار شکل می‌گیرد (Jaspers, 1970, p384).
    بر اساس توصیف یاسپرس، مواجهه با موقعیت‌های مرزی ـ که پدیده‌هایی وجودی‌اند ـ باید با دگرگونی بنیادین در شخصیت و جهان‌بینی فرد همراه باشد. در مواجهه با این موقعیت‌های منحصر‌به‌فرد و تاریخی، هر فرد مسئول است تا نگرش‌ها و فضایل اخلاقی صحیح را تشخیص دهد و از این طریق به اصالت وجودی خود دست یابد.
    با تحقق موفق این نگرش‌ها و فضایل، فرد اقبال بیشتری برای درک معنای زندگی پیدا می‌کند؛ دست‌کم به همان شکلی که یاسپرس در دورة نخست اندیشه‌های وجودی‌گرایانة خود آن را درک کرده است.
    درونی‌سازی این فضایل در نگرش‌ها و سبک زندگی فرد، شرط لازم برای درک معنای زندگی است، اما به‌تنهایی کافی نیست.
    3. درک معنای هستی از طریق ارتباط وجودی میان‌فردی
    درک دوم یاسپرس از معنای هستی ـ همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد ـ ریشه در فلسفة ارتباط او دارد. یاسپرس در انسان‌شناسی فلسفی خود، چهار نوع ارتباط را از یکدیگر متمایز می‌سازد که هرکدام با شیوه‌ای خاص از وجود انسان مرتبط‌اند.
    در سطح ابتدایی وجود ـ جایی که انسان‌ها به غرایز و نیازهای اولیة خود پاسخ می‌دهند ـ روابط میان افراد عمدتاً بر اساس استفادة ابزاری از یکدیگر شکل می‌گیرد.
    در این مرحله، انسان‌ها دیگران را تنها به‌عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به اهداف خود (مانند ارضای نیازهای جنسی، کسب قدرت یا برآورده‌سازی خواسته‌ها) می‌نگرند. در چنین روابطی، انگیزة اصلی خودخواهی است و افراد، به‌جای آنکه یکدیگر را به‌عنوان موجوداتی ارزشمند در نظر بگیرند، صرفاً به دنبال بهره‌برداری از یکدیگرند.
    در سطحی بالاتر، زمانی که آگاهی و درک متقابل میان افراد شکل می‌گیرد، نوعی ارتباط خاص پدید می‌آید که بر پایة منطق، قوانین و اصول مشخص است. برای مثال، زمانی که متخصصان گرد هم می‌آیند تا یک مسئلة فنی را حل کنند، این نوع ارتباط را می‌توان مشاهده کرد.
    در چنین شرایطی، مهم‌ترین عامل، دانش و مهارت فرد برای حل مسئله است، نه شخصیت یا فردیت او. یعنی: حتی اگر فردی نتواند مسئله را حل کند، می‌توان شخص دیگری را جایگزین کرد که دانش و مهارت بیشتری دارد. در این نوع ارتباط، ویژگی‌های شخصیتی افراد به‌اندازة توانمندی‌های علمی و فنی‌شان اهمیت ندارد.
    یاسپرس معتقد است: در سطحی فراتر از این ارتباطات، انسان‌ها می‌توانند به نوعی ارتباط عمیق‌تر و اصیل‌تر دست یابند. او بیان می‌دارد: «وقتی ما به‌عنوان بخشی از یک کل بزرگ‌تر، مانند یک کشور، جامعه، خانواده، دانشگاه یا حتی یک حرفة خاص خود را می‌بینیم، به یک نوع ارتباط واقعی و عمیق دست پیدا می‌کنیم. این نوع ارتباط که بر اساس انگاره‌ها و ارزش‌های مشترک بنا شده است، ما را به همنوعان‌ خود نزدیک‌تر می‌کند و این نزدیکی قوی‌تر از هر نوع ارتباطی است که بر اساس عقل، اهداف شخصی یا روابط ابتدایی شکل گرفته باشد» (Jaspers, 1970, p49).
    اگرچه ارتباطات، پایه و اساس وجود، آگاهی و تعاملات انسانی به‌شمار می‌روند و علوم می‌توانند بسیاری از جنبه‌های آن را توضیح دهند، اما عمیق‌ترین و ارزشمندترین شکل ارتباط، فراتر از چارچوب علوم است و نمی‌توان آن را به‌طور کامل با زبان علمی توصیف کرد.
    این نوع ارتباط که یاسپرس آن را «ارتباط وجودی» (Existential Communication) می‌نامد، تنها از طریق فلسفه قابل درک است و باید در تجربة مستقیم زندگی هرکس رخ دهد.
    ارتباط وجودی، پیوندی صمیمانه و شخصی میان دو انسان است؛ مانند رابطة میان دوستان، عاشقان، اعضای خانواده، معلم و شاگرد و... این نوع ارتباط، امکان تجربة معنای عمیق زندگی را فراهم می‌سازد.
    نکتة مهم آن است که دیدگاه اخلاقی یاسپرس این ارتباط را با مجموعه‌ای از ارزش‌ها و فضایل اخلاقی پیوند می‌زند.
    در ادامه، به پنج ویژگی شخصیتی یا فضیلت اخلاقی مهم اشاره می‌شود:
    1ـ3. احترام به‌تنهایی
    یعنی توانایی و تمایل فرد برای بودن در خلوت و تنهایی. این حالت با انزوا و گوشه‌گیری تفاوت دارد. «تنهایی سالم» فرصتی برای تعمق در وجود خویش و شناختی ژرف‌تر از درون است (Jaspers, 1970, p56).
    یاسپرس معتقد است که جرئت تنهایی داشتن و زیستن در خلوت، نشانه‌ای از شخصیت والا و انسانیت است. او بر اهمیت تفکر فردی و خوداندیشی تأکید می‌ورزد، به‌ویژه در دنیای پرهیاهوی امروز که افراد پیوسته تحت تأثیر افکار و نظرات دیگران قرار دارند.
    2ـ3. ذهن باز (Open-Mindedness) و صداقت (Frankness)
    این ویژگی‌ها به افراد کمک می‌کنند تا بدون پیش‌داوری و پنهان‌کاری، با دیگران ارتباط برقرار سازند. ذهن باز پذیرش تفاوت‌ها را ممکن می‌سازد و صداقت زمینه‌ساز گفت‌وگویی اصیل و شفاف است.
    3ـ3. نیت صادقانه (Sincere Intention)
    یعنی پذیرش دیگری با تمام ویژگی‌های شخصیتی و استقلال او. این به‌معنای آن است که نباید دیگران را وادار کنیم تا مطابق با قوانین و استانداردهای زندگی خودمان رفتار کنند.
    یاسپرس در این زمینه از «همبستگی وجودی» (Existential Solidarity) با طرف مقابل سخن می‌گوید؛ نوعی همراهی اخلاقی که بر پایة احترام به آزادی و فردیت دیگری شکل می‌گیرد.
    4ـ3. صداقت فکری (Intellectual Integrity) و راست‌گویی (Truthfulness)
    فرد باید پذیرای نقد از خود باشد و همان‌گونه که خطاها و باورهای نادرست دیگران را تشخیص می‌دهد، خطاها و باورهای خود را نیز بشناسد. یاسپرس این تعامل را «مبارزة ارتباطی» یا «مبارزة عاشقانه» می‌نامد؛ جایی که هرگونه قدرت‌نمایی، برتری‌جویی، تعصب و نیت پنهان کنار گذاشته می‌شود (Jaspers, 1970, p59).
    5ـ3. برابری وجودی
    ارتباط واقعی و عمیق، تنها در سطحی برابر از وجود انسانی ممکن است؛ فارغ از تفاوت‌هایی همچون جنسیت، قومیت، طبقة اجتماعی و مانند آن. فرد باید شریک ارتباطی خود را به‌عنوان موجودی برابر در سطح «وجود در حال شدن» بپذیرد و به او به‌منزلة انسانی کامل بنگرد.
    یاسپرس در بررسی‌های عمیق خود دربارة چگونگی فهم معنای زندگی از طریق ارتباط با دیگران، ارتباط را محور اصلی قرار می‌دهد و به بررسی چالش‌ها و پیچیدگی‌های آن می‌پردازد. او با بهره‌گیری از روش «پدیدارشناسی»، به توصیف دقیق و ظریفی از احساسات، نگرش‌ها و حالات روحی افراد در هنگام ارتباط می‌پردازد. این توصیفات، به ما کمک می‌کنند تا دریابیم چه عواملی موجب موفقیت یا شکست یک ارتباط می‌شوند.
    نکتة قابل‌ توجه آن است که یاسپرس با توجه به تجربیات خود به‌عنوان روان‌پزشک و روان‌شناس، این بینش‌های روان‌شناختی را به‌طور مستقیم در فلسفه‌اش وارد کرده است. به‌‌عبارت دیگر، او فلسفه را با روان‌شناسی پیوند زده است تا درکی ژرف‌تر از انسان و ارتباطات او فراهم آورد.
    4. درک معنای هستی به وسیله عقل
    در فلسفة پس از جنگ جهانی دوم، مفهوم «عقل» به‌عنوان بنیادی‌ترین مفهوم فلسفی در اندیشة کارل یاسپرس مطرح شد. وی در اثر جامع خود با عنوان دربارة حقیقت (1974) ـ که بیش از هزار صفحه را دربر می‌گیرد ـ به کاوشی گسترده در ابعاد گوناگون عقل پرداخته است.
    مفهوم «عقل» همچنین جایگاهی محوری در اثر مشهور دیگر او با عنوان بمب اتمی و آیندة انسان (1958) دارد.
    بررسی دقیق اندیشة یاسپرس نشان می‌دهد که وی از مفهوم «عقل» به شیوه‌ای چندوجهی و پیچیده بهره می‌برد. با این حال، به نظر می‌رسد سه مؤلفة اصلی در هستة مفهوم «عقل» یاسپرس قابل تشخیص باشند:
    1ـ4. مؤلفه ضد عقل‌گرایی (Anti-Rationalist Component)
    یاسپرس به‌وضوح میان عقل به‌عنوان توانایی انسان برای درک عمیق از هستی، و عقلانیت صرف به‌منزلة تفکر منطقی و محاسباتی، تمایز قائل می‌شود. او بر این باور است که عقل، به‌مراتب فراتر از عقلانیت ابزاری است.
    2ـ4. مؤلفه انتقادی (Critical Component)
    عقل در اندیشة یاسپرس صرفاً ابزاری برای شناخت نیست، بلکه نیرویی انتقادی نیز هست. وی بر اهمیت نقد و بازبینی مداوم باورها و ارزش‌ها تأکید می‌ورزد.
    3ـ4. مؤلفه هنجاری (Normative Component)
    یاسپرس عقل را با اخلاق و فضایل انسانی پیوند می‌دهد. به‌‌عبارت دیگر، عقل نه‌تنها به ما در شناخت جهان یاری می‌رساند، بلکه ما را در جهت زیست اخلاقی‌تر و انسانی‌تر نیز هدایت می‌کند.
    در فلسفة متأخر یاسپرس، آرمان «فرد عاقل» به‌عنوان هدف نهایی زندگی انسان مطرح می‌شود. او بر این باور است که افزایش تعداد افرادی که با عقل و خرد عمل می‌کنند، منجر به شکل‌گیری جامعه‌ای جهانی مبتنی‌بر عقلانیت خواهد شد (Jaspers, 1958, p219).
    به اعتقاد یاسپرس، عقل نیروی محرکی است که می‌تواند تغییرات بنیادین و ژرفی در جهان‌بینی‌ها، نگرش‌ها و رفتارهای انسان ایجاد کند؛ ازجمله در حوزة سیاست (Jaspers, 1958, p215).
    یاسپرس آینده‌ای را متصور بود که در آن، سیاست تحت سلطة آرمان‌هایی فراگیر و فراملی ـ به‌ویژه عقل ـ قرار گیرد، نه قدرت‌طلبی و منافع ملی. او معتقد بود: بدون حاکمیت عقل، مقابله با تهدیدات جدی عصر فناوری (مانند خطر نابودی جهانی ناشی از سلاح‌های هسته‌ای و ظهور رژیم‌های تمامیت‌خواه) ممکن نخواهد بود (Jaspers, 1958, p160).
    در این زمینه، یاسپرس دو نگرش انتقادی و مجموعه‌ای از فضایل اخلاقی را در ارتباط با مفهوم «عقل» و آرمان فرد معقول مطرح می‌سازد:
    1) نگرش ضد تمامیت‌خواه و ضد وحدت‌گرایی: مخالفت با هرگونه نظام فکری یا سیاسی که در پی تحمیل وحدت مطلق و یک دیدگاه واحد بر تمام عرصه‌های زندگی انسانی است.
    2) نگرش ضد تعصب و ضد بنیادگرایی: تأکید بر نقد، آزاداندیشی و پرهیز از پذیرش کورکورانۀ باورها و عقاید.این دو نگرش، به‌عنوان اجزای جدایی‌ناپذیر از مفهوم «عقل» در اندیشة یاسپرس، نقش مهمی در شکل‌گیری جامعه‌ای آزاد، عقلانی و انسانی ایفا می‌کنند.
    یاسپرس به‌شدت با اندیشه‌های تمامیت‌خواه (توتالیتر) و وحدت‌گرا مخالف بود. او در نقد این اندیشه‌ها، به انگاره‌های غیرواقع‌گرایانه دربارة توانایی انسان در دستیابی به شناخت کامل از جهان و هستی اشاره می‌کرد.
    از نظر یاسپرس، تفکر تمامیت‌خواهی پیامدهایی مخرب برای آزادی فردی و سیاسی دارد و به ایجاد رژیم‌های سرکوبگر و نظام‌های استبدادی منجر می‌شود. او معتقد بود: چنین تفکری تلاش‌های بشر برای ایجاد جامعه‌ای آزاد و مردم‌سالارانه و دستیابی به صلح جهانی را به مخاطره می‌اندازد.
    برای درک کامل دیدگاه ضد وحدت‌گرایانة یاسپرس، باید ارتباط آن با آرمان انسان خردمند را مد نظر قرار داد.
    گرچه یاسپرس به وحدت‌هایی همچون وحدت بشریت، وحدت هستی و وحدت فراگیر اشاره می‌کند، اما این وحدت‌ها در اندیشة او، نه وضعیت‌هایی ثابت و قابل دستیابی، بلکه انگاره‌هایی تنظیم‌کننده‌اند. او بر کثرت، تنوع و تعدد موجودات عینی تأکید می‌ورزد و مفاهیم هستی‌شناختی مبتنی‌بر وحدت یا ادعاهای یکپارچه‌گرایانه را به چالش می‌کشد.
    این نگرش ضد یکپارچه‌گرایی در تمام ابعاد فلسفة یاسپرس ـ از فلسفة فراگیر تا فلسفة سیاسی و تاریخ‌نگاری او ـ نمود دارد. به‌ویژه در نظریة «عصر محوری» او که به دورة تاریخی مهمی میان ۸۰۰ تا ۲۰۰ سال پیش از میلاد اشاره دارد، این نگرش به‌وضوح قابل مشاهده است.
    یاسپرس معتقد است که در این دوره، تمدن‌های بزرگ چین، هند و غرب دستاوردهای فرهنگی شگرفی را رقم زدند؛ اما این دستاوردها، نه نشانة یکپارچگی بشریت، بلکه بیانگر تنوع و کثرت رویکردهای بشری به هستی‌اند. درنتیجه، او بر این باور است که درک ما از تاریخ جهانی باید بر اساس رویکردی چندگانه باشد، نه یکپارچه.
    یاسپرس از هرگونه تلاش برای ارائة تفسیر واحد و همه‌جانبه از تاریخ بشریت اجتناب می‌کند و بر اهمیت شناخت تفاوت‌ها و تنوع تمدن‌ها تأکید می‌ورزد.
    یاسپرس همچنین با هر نوع تعصب و پافشاری بر یک عقیدة خاص مخالف بود. او هشدار می‌داد که نباید ادعا کنیم دانشی یا ایمانی کاملاً مطلق و درست در اختیار داریم.
    از نظر او، انسان همواره در معرض خطاست و هیچ درک عمیقی از خود ـ هرچند مهم ـ نمی‌تواند دائمی و قطعی باشد.
    وظیفة عقل آن است که از جزم‌اندیشی و مطلق‌انگاری دربارة مفاهیم بنیادین (مانند خودشکوفایی، آزادی فردی، حقیقت یا خدا) جلوگیری کند.
    فضایل اخلاقی مرتبط با عقل و آرمان فرد معقول:
    - آرامش، صبر و خویشتن‌داری: فرد را قادر می‌سازد در امور سیاسی، اخلاقی و مذهبی بدون تعصب و تندروی عمل کند.
    - صداقت فکری: موجب می‌شود فرد واقعیت‌ها را همان‌گونه که هستند، ببیند و از فریب دادن خود یا دیگران بپرهیزد. این ویژگی در سیاست حیاتی است؛ جایی که تحریف حقیقت و چشم‌پوشی از خطرات رایج‌اند.
    - اخلاق مسئولیت (Ethics of Responsibility): فضیلتی که ماکس وبر نیز بر آن تأکید داشت؛ یعنی آمادگی فرد برای بررسی دقیق پیامدهای اعمال خود و پذیرش مسئولیت آنها.
    ـ گشودگی فرهنگی و گفت‌وگو: آمادگی برای درک سنت‌های فرهنگی و قومی گوناگون و گفت‌وگو با نمایندگان آنها، حتی زمانی که سبک زندگی یا هنجارهای اخلاقی آنان با باورهای فرد ناسازگار باشد.
    5. نقد روش‌شناختی بر گرایش عرفانی در فلسفه کارل یاسپرس
    نقد محوری این پژوهش، معطوف به گرایش عرفانی (Mystical Tendency) در روش‌شناسی فلسفی کارل یاسپرس است؛ گرایشی که پیامدهای قابل‌‌توجهی در حوزة شناخت‌شناسی و تحلیل مفهومی اندیشه‌های او به‌همراه دارد.
    یاسپرس برای ادراک ابعاد متعالی هستی (همچون اگزیستنز و متعالی) قائل به ضرورت فراتر رفتن از چارچوب‌های عقلانیت صرف (Rationality) و محتوای اطلاعاتی صریح گزاره‌های منطقی است.
    او این ابعاد وجودی را، نه با تعاریف عینی و مفاهیم دقیق، بلکه با «نشانه‌ها» یا «رمزهایی» معرفی می‌کند؛ رمزهایی که حامل معنایی فراتر از تبیین‌های زبانی و مفهومی متعارف‌اند.
    این رویکرد درحالی‌‌که در پی دستیابی به عمق معنوی هستی است، به سبب ابهام ذاتی و اتکا به زبان نمادین و استعاری، با چالش‌های جدی روش‌شناختی مواجه می‌شود. زمانی که مفاهیم فلسفی به‌مثابة «نشانه»‌هایی برای تجربیات غایی و غیرقابل ‌بیان مطرح می‌شوند، امکان هرگونه تفسیر دقیق، تحلیل مفهومی و گفت‌وگوی فلسفی متقابل به‌شدت تضعیف می‌گردد.
    فلسفه، به‌مثابة کنشی مبتنی‌بر استدلال و مباحثه، نیازمند محتوایی است که قابلیت بررسی و تفسیر نظام‌مند داشته باشد. رویکرد یاسپرس با تأکید بر نسبی‌سازی مطلق معنای کلمات و مفاهیم، در جهت گشودگی به «متعالی»، عملاً قابلیت‌های تفسیرگرایی تأویلی را سلب کرده و به بن‌بست در گفتمان فلسفی منجر شده است. نتیجة این رویکرد، جایگزینی «سکوت» یا آگاهی صرفاً شهودی به‌جای تبادل منطقی و نقد متقابل است.
    این گرایش همچنین می‌تواند به ذهنی‌گرایی افراطی سوق پیدا کند؛ زیرا در غیاب معیارهای عینی یا ـ دست‌کم ـ بین‌الاذهانی برای ارزیابی تجربیات متعالی، مبانی فلسفه‌های اخلاقی و اجتماعی ـ که بر اصول و ارزش‌های مشترک استوارند ـ سست می‌شوند.
    بر این اساس، نقد این پژوهش بر آن است که گرایش عرفانی در فلسفة یاسپرس، با وجود ارائة بینش‌های عمیق وجودی، از منظر روش‌شناختی به ابهام مفهومی و تضعیف قابلیت تفسیر و گفت‌وگوی فلسفی می‌انجامد. این امر ایجاب می‌کند که در تحلیل اندیشه‌های یاسپرس، ضمن ارج نهادن به ابعاد معنوی فلسفة او، رویکردی انتقادی و در عین حال منعطف اتخاذ شود تا امکان تحلیل دقیق و مباحثة سازنده فراهم آید.
    نتیجه‌گیری
    در این مقاله، سه انگاره یا آرمان بنیادین دربارة معنای «هستی» در اندیشة فلسفی کارل یاسپرس بررسی شد:
    ۱. مواجهه با موقعیت‌های مرزی؛
    ۲. ارتباط وجودی میان انسان‌ها؛
    ۳. زندگی مبتنی‌بر عقل.
    همچنین استدلال شد که نوعی نظام اخلاقی مبتنی‌بر فضیلت، به‌صورت ضمنی در فلسفة یاسپرس حضور دارد. این ادعا با اشاره به مجموعه‌ای از نگرش‌های اخلاقی یا فضایل که یاسپرس آنها را با سه آرمان خود در جهت تحقق معنای زندگی مرتبط می‌داند، تبیین گردید. در ادامه، نقدی احتمالی بر این تبیین مطرح شد که بر تمایز میان سه مفهوم مختلف معنای زندگی در اندیشة یاسپرس تمرکز دارد.
    می‌توان استدلال کرد که مفاهیم تحقق وجودی در مواجهه با موقعیت‌های سرنوشت‌ساز و در بستر ارتباطات وجودی میان‌فردی، به‌شدت با یکدیگر همپوشانی دارند. به‌عبارت دیگر، تفکیک این دو مسیر ممکن است چندان منطقی نباشد؛ زیرا هدف اصلی در هر دو، رسیدن به «اگزیستنز» اصیل و شخصی انسان است.
    ممکن است برای مخاطب، این پرسش مطرح شود که دو مفهوم کلیدی در فلسفة یاسپرس (یعنی: خودشکوفایی در موقعیت‌های بحرانی، و خودشکوفایی در ارتباط با دیگران) آن‌قدر به هم نزدیک‌اند که نیازی به تفکیک آنها نیست. هر دو در پی تحقق استعداد‌های واقعی انسان و دستیابی به «اگزیستنز» حقیقی‌اند.
    در مواجهه با این نقد، می‌توان تا حدی با آن موافقت کرد؛ زیرا هر ارتباط وجودی، به‌ سبب عناصر ساختاری ذاتی‌اش (مانند مبارزه، تنهایی و درون‌نگری) می‌تواند به‌مثابة موقعیتی سرنوشت‌ساز تجربه شود.
    با این حال، نکتة اساسی آن است که تحقق وجودی در موقعیت‌های بحرانی، لزوماً مستلزم برقراری ارتباط وجودی با دیگری نیست. رسیدن به اگزیستنز در این موقعیت‌ها می‌تواند از طریق درون‌نگری و ارتباط با خویشتن، به‌صورت انفرادی و بدون حضور دیگری نیز محقق شود.
    یاسپرس به‌روشنی به تشریح شباهت‌ها و تفاوت‌های این دو مسیر تحقق وجودی نپرداخته است. او همچنین موفق نشده است این دو مفهوم را به‌طور منسجم و یکپارچه در اندیشة وجودی خود تلفیق کند.
    به باور نگارندگان، این دو مفهوم در باب معنای زندگی ـ افزون بر تأثیرات شخصیتی یاسپرس ـ از دو منبع فکری متفاوت نشئت گرفته‌اند. مفهوم «دستیابی به وجود اصیل در ارتباط وجودی میان افراد»، توسط یاسپرس در اواخر دهة ۱۹۲۰ و اوایل دهة ۱۹۳۰ بررسی گردید؛ دورانی که نقش ارتباطات بین‌فردی وجودی در شکل‌گیری هویت شخصی، موضوعی مهم در مباحث فلسفی بود.
    برای نمونه، می‌توان به فلسفة گفت‌وگوی (دیالوگ) مارتین بوبر در کتاب من و تو و مشارکت کارل لوویت (Karl Löwith) در این حوزه در کتاب فرد در نقش دیگری اشاره کرد.
    نگارندگان بر این باورند که تفکرات یاسپرس تحت تأثیر عمیق این مباحث قرار داشته‌اند، اگرچه در اثر سه‌جلدی فلسفه ـ که مهم‌ترین اثر او در زمینة وجودگرایی محسوب می‌شود ـ به این آثار اشاره‌ای نشده است.

    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    درستی، محمود، رهنما، اکبر.(1404) اندیشه های کارل یاسپرس در باب معنای «هستی». فصلنامه معرفت فلسفی، 23(2)، 95-112 https://doi.org/10.22034/marefatfalsafi.2025.5002038

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محمود درستی؛ اکبر رهنما."اندیشه های کارل یاسپرس در باب معنای «هستی»". فصلنامه معرفت فلسفی، 23، 2، 1404، 95-112

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    درستی، محمود، رهنما، اکبر.(1404) 'اندیشه های کارل یاسپرس در باب معنای «هستی»'، فصلنامه معرفت فلسفی، 23(2), pp. 95-112

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    درستی، محمود، رهنما، اکبر. اندیشه های کارل یاسپرس در باب معنای «هستی». معرفت فلسفی، 23, 1404؛ 23(2): 95-112