نقدهاى پوپر و مشكلات ابطال‏پذيرى

ضمیمهاندازه
6.pdf1.28 مگابایت

سال هشتم، شماره دوم، زمستان 1389، 125ـ150

رضا صادقى*

چكيده

با اينكه ابطال‏پذيرى از ديدگاه‏هاى تأثيرگذار در فلسفه علم قرن بيستم به شمار مى‏رود، امّا موفقيت اين ديدگاه بيشتر در جنبه سلبى آن يعنى در نقد ديدگاه‏هاى رقيب است. در اين نوشتار، ضمن بازخوانى نقدهاى پوپر بر ديدگاه‏هايى مانند پوزيتيويسم و معينى‏گرى، به لوازم نظريه ابطال‏پذيرى در نفى علميت فرضيه تكامل داروين اشاره خواهد شد؛ در پايان نيز استدلال خواهد شد كه ابطال‏پذيرى در جنبه ايجابى موفقيت چندانى ندارد و از ارائه توصيفى درست از نقش مشاهده در حوزه علم و نسبت آن با نظريه ناتوان است.

كليدواژه‏ها: ابطال‏پذيرى، اثبات‏پذيرى، استقرا، تقرّب به صدق، واقع‏گرايى پوپر، معينى‏گرى، پوزيتيويسم، مشاهده، نظريه.

مقدّمه

ابطال‏پذيرى1 ديدگاهى است كه توسط كارل ريموند پوپر (1902ـ1994) و تحت تأثيرنقد هيوم بر مسئله استقرا و روش نقّادى كانت در فلسفه علم معاصر طرح شده است و از ديدگاه‏هاى تأثيرگذار در اين حوزه به شمار مى‏رود. پيش از طرح اين نظريه، اعضاى حلقه وين در تلاش بودند كه جداى از ذات‏گرايى و عقل‏گرايى ارسطويى، مبنايى براى قوانين علمى بيابند. امّا پوپر ضمن آنكه بر اساس نقدهايى كه در ادامه بيان خواهد شد ناكامى چنين تلاشى را نشان مى‏دهد، استدلال مى‏كند كه نظريه علمى حاصل انباشت مشاهده نيست تا بتوان مشاهده را اثبات يا تأييدى براى آن دانست. از نظر پوپر، هر نظريه حدسى است كه براى حلّ يك مسئله به ذهن دانشمند خطور كرده است. البته، اين حدس فاقد عقلانيت و صرفا ابزارى براى حلّ مسئله نيست؛ زيرا حدس علمى در معرض نقد، و در نهايت، قابل ابطال مى‏باشد و از اين‏رو، داراى عقلانيت است. به بيان ديگر، با اينكه حدس راهى براى رسيدن به صدق نيست، امّا نقد و ابطال يك حدس راهى عقلانى براى نزديك شدن به صدق است. بنابراين، بر اساس ديدگاه پوپر، نظريه علمى مقدّم بر مشاهده است؛ هدف از مشاهده و آزمايش نيز فقط محك زدن يك نظريه و يافتن راهى براى ابطال آن مى‏باشد.

پوپر بر اساس برداشت واقع‏گرايانه‏اى كه از نظريه تارسكى دارد، صدق را به معناى مطابقت گزاره‏ها با واقعيت خارجى تعريف مى‏كند. البته او با اينكه واقع‏گراست، امّا تأكيد دارد كه معيارى قطعى براى رسيدن به صدق وجود ندارد و روش عقلانى يا همان نقّادى صرفا تقرّب به صدق را تضمين مى‏كند. در ادامه، نخست به نقد پوپر بر ديدگاه‏هاى رقيب مانند اصالت مشاهده، استقراگرايى، و اثبات‏پذيرى خواهيم پرداخت و سپس به پاره‏اى از نارسايى‏ها و ناسازگارى‏هاى درونى ديدگاه ابطال‏پذيرى اشاره خواهيم كرد.

نقد اصالت مشاهده

بيكن پايه‏گذار اصالت مشاهده است. او نظريه‏هاى علمى را حاصل مشاهده مى‏دانست و توصيه مى‏كرد كه براى رسيدن به حقيقت، نخست بايد ذهن را از پيش‏داورى‏ها (بت‏هاى ذهنى) خالى كرد. در واقع، ديدگاه بيكن مبتنى بر نوعى واقع‏گرايى خام است كه بر اساس آن، نظريه‏هاى علمى رونوشتى از واقعيت‏هاى خارجى است؛ گويى ذهن دانشمند در شكل‏گيرى محتواى نظريه‏هاى علمى نقش فعّالى ندارد.

امّا پوپر معتقد است كه علم با اسطوره‏ها آغاز مى‏شود و دانشمندان نيز مانند ساير انسان‏ها از تعصّب خالى نيستند.2 استدلال او اين است كه مشاهده با ذهن خالى امكان‏پذير نيست، زيرا مشاهده نيازمند به يك مسئله است و ذهن خالى فاقد مسئله است. كتابى كه بدون هيچ پرسشى به مشاهده‏هاى فرد مى‏پردازد، ارزش علمى ندارد. تكيه بر گواهى حواس، روش دادگاه‏هاى قضايى است و البته در گزارش شاهدان عينى نيز اغلب ناسازگارى وجود دارد؛ از اين‏رو، بيشتر وكيلان اين روش را غيرقابل اعتماد مى‏دانند.3 در زندگى روزمرّه نيز كمتر به مشاهده تمسّك مى‏كنيم. اگر استاد بدون طرح مسئله از دانشجو بخواهد كه مشاهدات خود را بيان كند، يا پاسخى دريافت نخواهد كرد و يا با پاسخى بى‏اهميت روبه‏رو خواهد شد.4

در اصالت مشاهده، شرط نخست براى اعتبار هر مشاهده تكرارپذيرى آن است. مشكل چنين شرطى آن است كه هر آزمايش در شرايطى منحصربه فرد انجام مى‏شود و امكان تكرار آن وجود ندارد. طرفداران اصالت مشاهده، براى حلّ اين مشكل، شرايط انجام آزمايش را به تأثيرگذار و غيرتأثيرگذار تقسيم مى‏كنند؛ ولى در اينجا ذهنيت آزمايشگر است كه شرايط تأثيرگذار را تعيين مى‏كند. اينكه از بين دين و ملّيت آزمايشگر، جنس ظروف، امواج الكترومغناطيسى، موقعيت كره ماه، و وضع آب‏وهوا كدام اثرگذارند و كدام نيستند، پرسشى است كه پاسخ آن به ذهنيت و پيش‏فرض‏هاى مشاهده‏گر بستگى دارد. پوپر همچنين استدلال مى‏كند كه تحقّق تكرار مستلزم فرض شباهت است و شباهت‏ها بر اساس نظريه و چشم‏داشت فرد تعيين مى‏شوند.5 بنابراين، باز به اين نتيجه مى‏رسيم كه شناخت تجربى، از ذهنيت و پيش‏فرض‏هاى فرد پژوهشگر جدا نيست.

اصالت مشاهده پاسخى است به پرسش از منبع شناخت (چگونه مى‏دانيد؟). امّا پوپر اين پاسخ را نمى‏پذيرد و در پاسخ به اين پرسش كه چگونه مى‏دانيد، مى‏گويد: من نمى‏دانم، بلكه حدس مى‏زنم. از نظر او، بسيارى از نظريه‏هاى علمى مبناى مشاهده‏اى ندارند؛ حتى نظريه كوپرنيك مبنى بر حركت زمين نيز با روش اصالت مشاهده بيكن سازگار نيست و خود بيكن آن را ناسازگار با حواس مى‏دانست. از سوى ديگر، حوزه‏هايى مانند تعبير خواب يا طالع‏بينى نيز مى‏توانند مدّعى استفاده از روش مشاهده باشند.6

از نظر پوپر، اصالت مشاهده بيكن به نوعى تعصّب و جزم‏انديشى گرفتار مى‏شود؛ چون تلقّى بيكن به عنوان پايه‏گذار عقلانيت مدرن اين است كه از بت‏هاى ذهنى رها شده است و حقيقت محض را در اختيار دارد. از اين‏رو، هر فرهنگى كه متفاوت با عقل مدرن مى‏انديشيد، گرفتار بت‏هاى ذهنى دانسته شد و پس از بيكن، انسان‏ها به دو گروه عاقل و غيرعاقل تقسيم شدند. اين تلقّى هزينه گزافى براى جوامع انسانى به دنبال داشت.7 به هر حال، پوپر اعتقاد دارد كه شناخت علمى به سنّت و متافيزيك نيازمند است.8

بر اساس اصالت مشاهده، پيشرفت حوزه علم به واسطه افزوده شدن گزاره‏هاى جديد به آن است؛ يعنى علم درست مانند رودخانه‏اى است كه مدام جويبارهايى به آن افزوده مى‏شوند. پوپر رشد شناخت بر اساس تراكم دريافت‏هاى حسّى را «رايج‏ترين اسطوره مدرن» مى‏نامد.9 او در نقد اين اسطوره، استدلال مى‏كند كه تاريخ علم پيشرفت انباشتى را تأييد نمى‏كند؛ وى به فيزيك نيوتن مثال مى‏زند و نشان مى‏دهد كه فيزيك نيوتن را نمى‏توان جمع بين فيزيك كپلر و گاليله دانست و اساسا فيزيك نيوتن با فيزيك قبل از او ناسازگار است.10

تجربه‏گرايان ذهن را به لوح سفيدى تشبيه مى‏كنند كه محتواى خود را تنها از تجربه به دست مى‏آورد؛ گويى ذهن دلوى خالى است كه با قيف‏هايى پنج‏گانه پر مى‏شود. لذا پوپر اين ديدگاه را نظريه دلوى شناخت مى‏نامد و مى‏گويد: اين ديدگاه انديشه‏اى ماقبل داروينى است. از نظر او، زيست‏شناسى امروز نشان مى‏دهد كه اغلب تمايلات انسان فطرى است؛11 يعنى ما با برخى از تمايلات فطرى به دنيا مى‏آييم (مانند تمايل به تنفّس) و برخى ديگر نيز در فرايند رشد و بلوغ آشكار مى‏شوند (مانند تمايل به زبان‏آموزى.) از نظر پوپر، همين تمايلات و چشمداشت‏ها مبناى فطرى شناخت هستند. از اين‏رو، در نگاه پوپر، از هزار واحد شناخت 999 واحد آن فطرى مى‏باشد؛ يك واحد آن نيز تغيير در شناخت فطرى است كه البته بر اساس قواعدى فطرى مى‏باشد.12 بنابراين، پوپر مى‏نويسد: «رشد هر شناخت عبارت است از: تغيير شناخت پيشين.»13

البته به نظر مى‏رسد كه در اينجا، بيان پوپر از تاريخ، فطرى‏گرايى كامل نيست؛ زيرا نمى‏توان باور به امور فطرى را تنها به زيست‏شناسى جديد نسبت داد (باور به شناخت فطرى، از افلاطون تا دكارت، در حوزه انسان‏شناسى مطرح بوده است.) تجربه‏گرايان نيز با اينكه شناخت فطرى را نفى مى‏كنند، امّا تمايل فطرى به شناخت را انكار نمى‏كنند. بنابراين، باور به تمايلات فطرى طرفداران بيشترى داشته است. به هر حال، پوپر منكر وجود داده‏هاى يقينى حسّى است و آنچه را امثال لاك داده بى‏واسطه حسى مى‏دانند حاصل رمزگشايى از پيام‏هاى آشفته جهان خارج مى‏داند.14 در اينجا پوپر توضيح نمى‏دهد كه ذهن بدون ادراك مستقيم پيام‏هاى آشفته، چگونه مى‏تواند آنها را رمزگشايى كند؟! در ادامه خواهيم ديد كه پوپر در بحث از تقدّم نظريه بر مشاهده، به آموزه‏اى كانتى نزديك مى‏شود كه بر اساس آن، داده‏هاى حسّى ـ تا زمانى كه در چارچوب‏هاى مفهومى و زبانى قرار نگيرند ـ موضوع شناخت نخواهند بود. امّا اين موضع براى پوپر مشكل‏ساز خواهد شد؛ چون پوپر مدّعى واقع‏گرايى و منتقد ايده‏آليسم مى‏باشد و فطرى‏گرايى افراطى او بدان معناست كه تقريبا همه شناخت‏ها فطرى مى‏باشد و همچنين انكار داده‏هاى مستقيم تجربى با واقع‏گرايى سازگار نيست.

جالب اينجاست كه پوپر باور به بى‏واسطگى را باورى ايده‏آليستى مى‏داند و مى‏نويسد: اين باور كه «بى‏واسطگى يا سرراستى سبب استقرار حقيقت مى‏شود»،15 اشتباه بنيادى ايده‏آليسم است. اين در حالى است كه به نظر مى‏رسد، اشتباه بنيادى ايده‏آليسم در فطرى‏گرايى افراطى دكارتى و در اين سخن كانت است كه: قوانين را ذهن به طبيعت تحميل مى‏كند. پوپر هم با فطرى‏گرايى موافقت مى‏كند و هم با صراحت مى‏پذيرد كه قوانين را ذهن به طبيعت تحميل مى‏كند.16 امّا باور به داده‏هاى بى‏واسطه جهان خارجْ يكى از مبانى اصلى رئاليسم، و تنها راه گريز از ايده‏آليسم است كه پوپر اين راه را مسدود مى‏كند؛ او باصراحت وجود اين داده‏ها را انكار مى‏نمايد و آنها را «اختراع فيلسوفان» مى‏نامد.17

نقد استقراگرايى

پوپر همان‏گونه كه وجود داده‏هاى بى‏واسطه را نمى‏پذيرد، عقلانيت روش استقرا و حتى اصل وجود چنين روشى را نيز انكار مى‏كند. او همان‏گونه كه داده تجربى را اسطوره مى‏نامد، از استقرا نيز با عنوان اسطوره ياد مى‏كند18 و مى‏گويد: «انديشه استقرا از طريق تكرار مى‏بايستى نتيجه يك اشتباه بوده باشد... چيزى به نام استقرا از طريق تكرار وجود ندارد.»19

در مورد استقرا، دو پرسش قابل طرح است: 1) آيا استقرا روشى معتبر و عقلانى مى‏باشد؟ 2) آيا دانشمندان از روش استقرا استفاده مى‏كنند يا خير؟ پاسخ پوپر به هر دو پرسش منفى است. او در خصوص پرسش نخست، براى نقد روش استقرا، به دلايل هيوم تمسّك مى‏كند و مى‏نويسد: «هيوم، به نظر من، به صورتى قاطع ثابت كرده است كه استقرا اعتبارى ندارد.»20 البته، روشن است كه در ديدگاه شكّاكانه هيوم، چيزى به نام «اثبات قطعى» بى‏معناست؛ حتى اگر هيوم بى‏اعتبارى استقرا را اثبات كرده باشد، باز سخن گفتن از اثبات قطعى با ابطال‏پذيرى پوپر ناسازگار است.

دليل اصلى ترديد هيوم در استقرا اين است كه از نظر منطقى، تعدادى مشاهده محدود نمى‏توانند گزاره‏اى كلّى را اثبات كنند. اين استدلال هيوم بر پايه نام‏گرايى21طرح شده است. نام‏گرايان «كلّى» را نامى براى مجموعه‏اى از اعضا مى‏دانند و لذا اشتراك در نام را دليلى كافى براى اشتراك در حكم نمى‏دانند. امّا از نظر ذات‏گرايان، مشاهده براى كشف صفات ذاتى شى‏ء است و صفت ذاتى را مى‏توان به همه افراد ذات تعميم داد. به هر حال، تجربه‏گرايى هيوم در مسيرى كه تا پوپر ادامه دارد، به اين نتيجه نامعقول ختم مى‏شود كه: بعد از آنكه عقل به عنوان يك منبع شناخت كنار مى‏رود، تجربه نيز حجّيت خود را از دست مى‏دهد؛ نه استقرا اعتبار دارد و نه چيزى به نام داده تجربى وجود دارد. اين مطلب مى‏تواند برهان خلفى بر ضدّ نام‏گرايى هيوم، و تأييدى براى ذات‏گرايى باشد. در اينجا قصد ورود به اين بحث را نداريم؛ آنچه در اينجا اهميت دارد اين است كه پوپر نيز نام‏گرايى را نقد مى‏كند و همان‏گونه كه در ادامه خواهيم ديد، از ديدگاهى كه آن را ذات‏گرايى اصلاح‏شده مى‏نامد دفاع مى‏كند. در اين صورت، پذيرش اشكال هيوم به مسئله استقرا كه مبتنى بر نام‏گرايى است براى پوپر مشكل‏ساز خواهد بود.

البته پوپر براى ترديد در استقرا، دليل تاريخى نيز دارد. از نظر تاريخى، روش استقرا در بسيارى از موارد موفّق نبوده است. با اينكه نظريه‏هاى ابطال‏شده اغلب در تاريخ علم فراموش مى‏شوند، امّا هميشه مى‏توان در كتاب‏هاى تاريخ علم نمونه‏هاى زيادى از استقراهاى ناموفّق را يافت. لذا اگر به روش استقرا نيز اعتماد كنيم و با اين روش خود استقراها را مورد مطالعه قرار دهيم، استقراهاى ناموفّق و نظريه‏هاى ابطال‏شده به حدّى است كه خود اين روش بى‏اعتبارى خود را تصديق خواهد كرد. امّا پيش‏فرض اين دليل تاريخى آن است كه علم از روش استقرا استفاده كرده است و نظريه‏هايى كه ابطال شده‏اند حاصل استقرا بوده‏اند؛ امّا پوپر به دليل اينكه نظريه را حاصل استقرا نمى‏داند، نمى‏تواند به اين دليل تاريخى تمسّك كند. ضمن آنكه دستاوردهاى علم نيز دليلى تاريخى براى اعتبار روش استقرا به دست مى‏دهند.

با اين‏همه، شكّ پوپر در استقرا فراتر از شكّ هيوم است. هيوم تثبيت نظريه را ناشى از عادت، و اين عادت را حاصل تكرار مشاهده مى‏دانست. بنابراين، در ديدگاه هيوم، با اينكه مشاهده نمى‏تواند نظريه را اثبات كند، ولى علّت طرح نظريه است. امّا پوپر حتى نقش علّى نيز براى مشاهده قائل نيست. او پس از آنكه به شيوه هيوم استدلال مى‏كند كه تكرار مشاهدات راهى براى اثبات نظريه نيست، گامى به جلو برمى‏دارد و مدّعى مى‏شود كه «ما هرگز استنتاج استقرايى نمى‏كنيم.»22 از نظر او، دانشمندان هيچ‏گاه از روش استقرا براى اثبات نظريه‏هاى خود استفاده نمى‏كنند؛ در حوزه علم، مشاهده به منظور ابطال نظريه صورت مى‏گيرد (نه اثبات آن). خواهيم ديد كه او نظريه را حاصل حدس، و مقدّم بر مشاهده مى‏داند. بنابراين، با اينكه پوپر منتقد شكّاكيت است،23 امّا به نظر مى‏رسد شكّ حاصل از نظريه ابطال‏پذيرى عميق‏تر از شكّ هيوم است؛ چون هيوم فقط در امكان اثبات نظريه ترديد داشت و دست‏كم، وجود داده‏هاى بى‏واسطه حسّى را انكار نمى‏كرد، امّا پوپر داده‏هاى بى‏واسطه را نيز نفى مى‏كند. او حتى مشاهده را وابسته به نظريه‏اى مى‏داند كه صرفا بر پايه حدس طرح شده است.

پوپر در مقايسه ديدگاه خود با ديدگاه هيوم، و شايد براى تعديل شكّ حاصل از ديدگاه خود، به اين نكته اشاره مى‏كند كه از نظر هيوم، مشاهده نمى‏تواند اعتبار نظريه را تعيين كند؛ امّا اين مطلب در مورد ديدگاه ابطال‏پذيرى صدق نمى‏كند و بر اساس اين ديدگاه، مشاهده مى‏تواند نشان دهد كه نظريه‏اى فاقد اعتبار است.24 البته، در صورتى كه مجموعه نظريه‏هاى قابل تصوّر محدود باشند، حذف يك نظريه به اين معناست كه يك گام به يافتن نظريه صادق نزديك شده‏ايم و احتمال صدق نظريه‏هاى بديل افزايش يافته است. امّا پوپر معتقد است: هميشه بى‏نهايت نظريه قابل تصوّر است كه امكان صحت دارند.25 روشن است كه حذف يك عضو از يك مجموعه بى‏نهايت نمى‏تواند اعتبار اعضاى باقى‏مانده را افزايش دهد. بنابراين، اين تفاوت نمى‏تواند باعث تعديل شكّ حاصل از نظريه ابطال‏پذيرى شود؛ در ديدگاه پوپر نيز مشاهده باعث اعتبار نظريه خاصّى نمى‏شود، بلكه صرفا اعتبار يك نظريه را نفى مى‏كند. اين مشكل زمانى جدّى‏تر مى‏شود كه پوپر مشاهده را متأثّر از نظريه مى‏داند. در اين صورت، حذف يك نظريه به وسيله مشاهده‏اى كه حاصل يك نظريه است، صرفا به اين معناست كه يك نظريه با تكيه بر نظريه‏اى ديگر حذف شده و در واقع يك حدس با تكيه بر حدسى ديگر كنار رفته است.

نقد اثبات‏پذيرى

در آثار مربوط به فلسفه علم، گاهى پوپر را از پوزيتيويست‏ها معرّفى كرده‏اند؛ ديدگاه ابطال‏پذيرى نيز به عنوان نسخه اصلاح‏شده نظريه اثبات‏پذيرى تلقّى شده است. امّا اين تلقّى ناشى از ناديده گرفتن تفاوت‏هاى اين دو ديدگاه است. اثبات‏پذيرى معيار معنادارى است، امّا ابطال‏پذيرى معيار علميت است. اثبات‏پذيرى به اصالت مشاهده و استقراگرايى وابسته است، امّا پوپر منتقد اصالت مشاهده است و وجود داده‏هاى تجربى و وجود روشى به نام استقرا را انكار مى‏كند. ضمن آنكه بر اساس معيار پوزيتيويست‏ها، متافيزيك به دليل اينكه از راه تجربه قابل اثبات نيست، بى‏معناست. و بنابراين، بين علم و متافيزيك، مرز مشخصّى وجود دارد. امّا پوپر با ا ينكه متافيزيك را ابطال‏ناپذير مى‏داند، ولى آن را بى‏معنا نمى‏داند. او بر نياز علم به متافيزيك تأكيد دارد؛ هرچند آن را بخشى از علم نمى‏داند. او با اشاره به نمونه‏هايى تاريخى نشان مى‏دهد كه علم مبنايى متافيزيكى دارد. به عنوان نمونه، او به اتميسم مثال مى‏زند كه نخست به عنوان ديدگاهى متافيزيكى طرح شده است و يا نظريه كوپرنيك كه نخست بر اساس ديدگاهى نوافلاطونى طرح شده كه در آن عبادت نور خورشيد مستلزم مركزيت خورشيد بود.26

البته، در ديدگاه پوپر، جايگاه عقلانى متافيزيك و روش آن تا حدود زيادى مبهم مى‏ماند. او در خصوص روش متافيزيك تنها به اين نكته اكتفا مى‏كند كه بر اساس طرح تارسكى، منطق هر زبان از خود زبان بيرون است و اين مطلب در مورد متافيريك نيز صدق مى‏كند؛ يعنى متافيزيك زبان علم نيز مى‏تواند بيرون از خود اين زبان باشد. امّا او هيچ‏گاه توضيح نمى‏دهد كه متافيزيك، اگر عقلانى است، بر كدام مبنا تكيه دارد و روش آن كدام است؟! موضع پوزيتيويست‏ها در خصوص غيرعلم روشن است؛ امّا پوپر صرفا ابطال‏پذيرى را به عنوان معيار علميت طرح مى‏كند و در خصوص عقلانيت و روش ابطال‏ناپذيرها ديدگاه روشنى ندارد و مى‏توان گفت: ديدگاه ابطال‏پذيرى در مورد روش و عقلانيت حوزه‏هاى غيرعلمى به طور كلّى با ابهام روبه‏روست.

با اين‏حال، ترديدى نيست كه پوپر متافيزيك را بى‏معنا نمى‏داند. از نظر او، در طول تاريخ علم، متافيزيك در خدمت علم بوده است و با كشف ابزارهاى جديد، برخى گزاره‏هاى متافيزيكى ماهيتى علمى يافته‏اند. اتميسم پيش از پيدايش ميكروسكوپ ديدگاهى متافيزيكى بود و اكنون ديدگاهى علمى است. امّا تفاوت اصلى پوپر با پوزيتيويست‏ها اين است كه او امكان اثبات گزاره‏هاى علمى را انكار مى‏كند و در آثار خود، نقدهاى متعددى را بر پوزيتيويسم وارد مى‏كند كه در ادامه به پاره‏اى از آنها اشاره خواهد شد:

1. پوپر اساسا مسئله معنا را كه مسئله اصلى پوزيتيويسم است، مسئله‏اى كاذب مى‏داند؛27 يعنى از نظر او، پرسش از معنا نه تنها پاسخ روشنى ندارد، بلكه مانع بحث است. زمانى كه شما در يك بحث از معناى يك واژه مى‏پرسيد، تنها كارى كه انجام داده‏ايد اين است كه مانع ادامه بحث شده‏ايد. از اين‏رو، پوپر از ورود به بحث از معنا خوددارى مى‏كند.28

2. بى‏معنا دانستن متافيزيك به اين دليل كه قابل اثبات يا تأييد نيست، مستلزم آن است كه خود علم نيز بى‏معنا شود.29 از نظر پوپر، اثبات يا تأييد فرضيه‏هاى كلّى از راه مشاهده ناممكن است؛ يعنى استقرا نه تنها نظريه را اثبات نمى‏كند، بلكه حتى احتمال صدق آن را نيز افزايش نمى‏دهد (زيرا مصداق‏هاى ممكن يك كلّى نامحدود است و مشاهده محدود نمى‏تواند احتمال صدق كلّى نامحدود را افزايش دهد.) بنابراين، احتمال صدق نظريه‏هاى كلّى هميشه صفر است.30 در اين صورت، معيار پوزيتيويستى مستلزم بى‏معنايى گزاره‏هاى كلّى علمى و بسيارى از مفاهيم علمى است. و نظر نهايى پوپر اين است كه حذف يكپارچه متافيزيك، مستلزم حذف علم است.31

3. پوپر با نام‏گرايى حلقه وين مخالف، و معتقد است: نام‏گرايى مستلزم آن است كه همه گزاره‏ها تحليلى باشند؛ چون در نام‏گرايى «انسان» نامى براى سقراط و... است، پس "سقراط انسان است" به اين معناست كه: سقراط سقراط است.32 بنابراين، پوپر تأكيد مى‏كند كه علم به كلّى‏هاى اصيل نيازمند است؛ كلّى‏هايى كه مصداق آنها نامعيّن است.

4. اينكه هر مفهومى بايد درباره چيزهاى فيزيكى باشد، نوعى متافيزيك ماترياليستى است.33 به عبارت ديگر، حلقه وين با پيش‏فرضى متافيزيكى شكل گرفت و اين با متافيزيك‏گريزى آنها سازگار نيست.

5. فيزيك‏گرايى حلقه وين به خودتنهاانگارى ختم مى‏شود؛ چون از نظر آنها، گزاره‏هاى رسمى فيزيك در نهايت به گزاره‏هاى راجع به احساس فرد قابل تحويل است.34 خودتنهاانگارى اوج شك است و به تنهايى اشكالى جدّى به شمار مى‏رود. ضمن آنكه خودتنهاانگارى صورتى از ايده‏آليسم است و با فيزيك‏گرايى حلقه وين سازگار نيست. مشكل شكّ افراطى پوزيتيويسم را مى‏توان اين‏گونه تقويت كرد كه شكّ حاصل از پوزيتيويسم فراتر از خودتنهاانگارى است؛ چون اين ديدگاه به خودى قائل نيست تا تنها بماند. آنچه بر اساس اين ديدگاه مى‏ماند صرفا تصوّراتى پراكنده و بى‏ارتباط با يكديگر است كه گاه از آن به عنوان گردوغبارى از حقيقت ياد شده است.

6. نوعى جزم‏انديشى در ديدگاه پوزيتيويست‏ها وجود دارد؛ اين سخن ويتگنشتاين در رساله كه مى‏گويد: «معمّايى وجود ندارد»، نمادى از آن است. برخى از اعضاى حلقه وين، اين آموزه ويتگنشتاين را به مثابه «نظر افتخارآميز همه‏توانى علم عقلى و استدلالى» ستوده‏اند.35

7. پوپر حذف متافيزيك را ناممكن مى‏داند و معتقد است: «علم در همه زمان‏ها به صورتى ژرف، تحت تأثير و نفوذ انديشه‏هاى مابعدطبيعى بوده است.»36 هدف اصلى حلقه وين از حمله به متافيزيك اين است كه گزاره‏هاى الهياتى را بى‏معنا جلوه دهند. امّا پوپر با ارائه تحليلى منطقى از گزاره «خدا وجود دارد»، نشان مى‏دهد كه حتى با پذيرش معيارهاى پوزيتيويستى، هنوز مى‏توان اين گزاره را به گزاره‏هايى تجربى كه از نظر حلقه وين معنا دارند تحويل كرد.37

8. حلقه وين گزاره‏هاى رياضى و منطقى را تحليلى، و از نظر معرفتى، كم‏اهميت تلقّى مى‏كنند؛ امّا همان‏گونه كه در ادامه خواهيم ديد، پوپر در مورد منطق و رياضى واقع‏گراست. روشن است كه اگر گزاره‏هاى رياضى اين‏همان‏گويى و بى‏اهميت باشند، دليلى براى وابستگى علم فيزيك به رياضى وجود نخواهد داشت.

9. حلقه وين به جدايى علم از ارزش‏ها باور داشتند، امّا پوپر حذف ارزش‏هاى خارج از صدق را ناممكن مى‏داند. او استدلال مى‏كند كه فارغ بودن از ارزش، حتى اگر ممكن باشد، باز ارزش جديدى است.38 دانشمند يك ذهن خالص جداى از ارزش‏ها نيست و ارزش‏هاى او در تعيين پرسش‏ها و اهداف علم دخالت دارند.39 مشاهده علمى نيز متأثّر از مسائل و ترس‏ها و اميدها و نيازها و مهر و كين فرد مشاهده‏گر است.40 حتى در روش‏شناسى نيز بى‏طرفى بى‏معناست و اين حوزه نيز متأثّر از ارزش‏هاى فرد است؛ براى نمونه، بيكن قدرت را ارزشمند مى‏دانست و از اين‏رو، در روش‏شناسى علم، دانايى را براى توانايى مى‏خواست. امّا پوپر قدرت را هدف سياست و منشأ فساد تلقّى، و هدف علم را رسيدن به حقيقت معرفى مى‏كند.41

نقد برداشت مدرن از «روش»

پيش‏فرض امثال بيكن و دكارت، و در نهايت پوزيتيويست‏ها، اين بود كه روشى براى صيد حقيقت وجود دارد؛ يافتن و بيان چنين روشى هدف فلسفه آنها بود. از نظر قائلان به روش، تفاوت علم با اسطوره در اين است كه علم قابل اثبات يا دست‏كم قابل تأييد است. امّا از نظر پوپر، براى كشف نظريه، اثبات آن و يا اطمينان به احتمال درستى آن، روشى وجود ندارد. پوپر با تمايزى كه بين سياق كشف و سياق توجيه مى‏گذارد، معتقد است: اينكه يك نظريه از چه راهى به دست آمده است، اهميتى ندارد. رؤيا، جادو، متافيزيك و يا باورهاى دينى نيز مى‏توانند راهى براى رسيدن به يك نظريه باشند. علم نيز مانند اسطوره قابل اثبات نيست و تفاوت آن در اين است كه قابل نقد و ابطال است. بنابراين، پوپر خود را عقل‏گرا مى‏نامد؛ امّا عقل موردنظر او عقل استدلالى و اثباتگر نيست، بلكه عقل نقّاد و ابطال‏گراست.

در روش دكارت، شناختْ به «باور صادق موجّه» تعريف مى‏شود. تلاش دكارت اين است كه روشى را بيابد كه صدق باور را تضمين كند. دكارت روشنى و تمايز را معيار صدق معرفى مى‏كند؛ امّا پوپر اين معيار را نمى‏پذيرد و معتقد است: اين انديشه افلاطونى كه ما به طور فطرى با حقيقت آشنا هستيم، مستلزم آن است كه روح انسان «از يك حالت الهىِ همه‏چيزدانى برخوردار بوده باشد.»42 از نظر پوپر، باور مبهمى مانند اينكه «در جايى تعدادى انسان است» صادق است و سخن روشن و متمايز فرد قاتل مبنى بر اينكه «من نكشته‏ام» صادق نيست.

بنابراين، از نظر پوپر، روشى كه صدق را تضمين كند وجود ندارد. ويژگى اصلى شناخت علمى امكان نقّادى است و نقد تنها در حوزه‏اى جمعى شكل مى‏گيرد. بنابراين، پوپر برخلاف دكارت شناخت علمى را امرى ذهنى و از سنخ باورها نمى‏داند. در نتيجه، مى‏توان گفت: پوپر هر سه عنصر تعريف دكارتى يعنى باور صادق موجّه را كنار مى‏گذارد و حدس را به جاى باور، نقد و ابطال را به جاى توجيه، و در نهايت تقرّب به صدق را به جاى صدق قرار مى‏دهد. پوپر در آثار خود، سه ديدگاه ماركسيسم، فرويديسم، و داروينيسم را به عنوان نمونه‏هايى از ديدگاه‏هاى غيرعلمى كه ادّعاى علميت دارند، مورد نقد قرار مى‏دهد. در اينجا، براى رعايت اختصار، تنها به نقدهاى او بر داروينيسم اشاره‏خواهدشد. پوپر در آثار نخست خود، به ويژه كتاب فقر تاريخيگرى از نظريه داروين به عنوان نمونه‏اى از شبه‏علم كه فاقد معيار ابطال‏پذيرى است ياد مى‏كند و به شدّت آن را مى‏كوبد. نقدهاى اصلى او بر داروينيسم را مى‏توان در موارد زير خلاصه كرد:

1. پوپر ابطال‏پذيرى را معيار علميت نظريه‏ها مى‏داند. بر اساس اين معيار، نظريه‏اى علمى است كه رويدادهاى خاصّى را منع كند؛ به گونه‏اى كه اگر چنين رويدادهايى تحقّق يابند، آن نظريه باطل شود. امّا داروينيسم هيچ رويدادى را در مورد گونه خاصّى منع نمى‏كند و چه انسان در آينده منقرض شود و چه باقى بماند، فرضيه داروين باطل نمى‏شود. از نظر پوپر، اين مطلب نشان مى‏دهد: داروينيسم محتواى تجربى ندارد و صرفا بيانگر آن است كه اگر گونه خاصّى باقى بماند، پس صلاحيت بقا داشته و اگر منقرض شود، فاقد چنين صلاحيتى بوده است.

2. داروين جداى از باقى ماندن، معيارى براى تشخيص اصلح ارائه نمى‏كند. در اين صورت، داروينيسم نوعى اين‏همان‏گويى خواهد بود كه بر اساس آن، بقاى‏اصلح‏يعنى‏بقاى‏آنچه‏باقى است.

3. بخش زيادى از پژوهش‏هاى داروين و طرفداران او به طبقه‏بندى موجودات و بيان سلسله مراتب نسل‏هاى گذشته اختصاص دارد. اين پژوهش‏ها، گرچه ماهيتى تجربى دارند، امّا صرفا توصيفى از گذشته طبيعت به شمار مى‏روند و نمى‏توان آنها را قانون ناميد يا ماهيتى نظرى براى آنها قائل شد. پوپر در اين مورد مى‏نويسد: «آنچه ما فرضيه تكاملى مى‏ناميم توضيحى است درباره مشتى مشاهدات زيست‏شناختى... اين فرضيه يك قانون كلّى نيست.»43 او به شجره‏نامه خود انسان‏ها مثال مى‏زند و استدلال مى‏كند كه همان‏گونه كه شجره‏نامه داروين كه متضمّن بيان نام و خصوصيت اجداد اوست بخشى از قوانين علم نيست، شجره‏نامه حيوانات و گياهان نيز بخشى از تاريخ طبيعت به شمار مى‏رود و به خودى خود متضمّن يك نظريه يا قانون كلّى نيست. به همين دليل، اگر سياره ديگرى شبيه زمين وجود داشته باشد، امكان دارد شجره‏نامه جانورى و گياهى متفاوتى داشته باشد. بنابراين، با اينكه داروين را «نيوتن علوم زيست‏شناسى» ناميده‏اند، امّا پوپر با صراحت مى‏نويسد: مقايسه داروين و نيوتن خطاست و چيزى به نام «قوانين داروينى براى تكامل وجود ندارد.»44

اين اشكال پوپر را مى‏توان با زبانى ديگر نيز بيان كرد. بر اساس ديدگاه ابطال‏پذيرى، شواهد تجربى نمى‏توانند نظريه‏هاى علمى را اثبات يا تأييد كنند و اين مطلب در خصوص فرضيه تكامل نيز صدق مى‏كند؛ ولى فرضيه تطوّر انواع با اين مشكل خاص روبه‏روست كه خود پدپده تطوّر قابل مشاهده و تكرارپذير نيست. داروينى‏ها براى اثبات اين فرضيه، به شواهدى تمسّك مى‏كنند كه مثلاً نشان مى‏دهد: گونه‏هايى وجود داشته‏اند كه از نظر ويژگى‏هاى زيستى، بين انسان و حيوان قرار دارند. امّا اين شواهد تنها وجود واسطه‏ها را نشان مى‏دهند، نه تطوّر حيوان به انسان را. اين در حالى است كه فيزيكدان‏هاى نيوتنى هميشه مى‏توانند نمونه‏هايى را مشاهده كنند كه مثلاً در آنها كاهش حجم گازها با افزايش فشار همراه است. اين مشاهده‏ها با اينكه از نظر پوپر قانون موردنظر را اثبات يا تأييد نمى‏كنند، امّا آن را تقويت مى‏كنند؛ فرضيه داروين از چنين تقويتى محروم است.

گاهى در كتاب‏هاى آموزش زيست‏شناسى (و حتى روى وسايل كمك‏آموزشى و يا اسباب‏بازى كودكان)، تصوير ميمونى ترسيم مى‏شود كه به تدريج روى دو پاى خود مى‏ايستد؛ چهره ميمون رفته‏رفته به چهره انسان‏هاى اوّليه تبديل مى‏شود. همچنين، در اين كتاب‏ها، تصاويرى از دانه گياهى رسم مى‏شود كه به تدريج جوانه مى‏زند و به يك نهال و سپس به يك گياه كامل تبديل مى‏شود. از كنار هم قرار گرفتن اين دو تصوير، براى القاى اين مطلب استفاده مى‏شود كه همان‏گونه كه دانه مى‏تواند به گياهى كامل تبديل شود، حيوان نيز مى‏تواند به انسانى عاقل تبديل شود؛ ولى اين دو تصوير با اينكه كاركردى آموزشى (و گاه تبليغاتى) دارند، امّا تفاوت مهمى را نشان مى‏دهند كه در متن به آن اشاره شد. تطوّر دانه گياه به يك گياه كامل هميشه قابل مشاهده است، امّا تطوّر ميمون به انسان هيچ‏گاه مشاهده نشده است. البته، ميمون و انسان هر دو وجود دارند و شباهت‏هاى زيادى با يكديگر دارند و حتى شواهد نشان مى‏دهد كه گونه‏هايى از حيوانات وجود داشته‏اند كه با انسان شباهت بيشترى داشته اند. امّا مشاهده حيوانات شبيه به انسان با مشاهده تطوّر و تبديل آنها به انسان فرسنگ‏ها فاصله دارد.

4. ديدگاه داروين با وجود مشكلاتى كه به آنها اشاره شد، در تاريخ علم به اندازه ديدگاه نيوتن مورد توجه قرار گرفته و تأثيرگذار بوده است. يكى از دلايل اين ثأثيرگذارى دفاع داروين از انديشه تكامل است كه به خطا، با انديشه پيشرفت و توسعه عقل مدرن يكسان، يا دست‏كم مرتبط، دانسته شده است. پوپر تأكيد دارد كه مفهوم تكامل در داروينيسم مفهومى اخلاقى نيست و برداشت‏هاى اخلاقى و جامعه‏شناسانه از اين مفهوم نادرست است. تكامل در انديشه داروين به معناى پيچيده‏تر شدن ارگانيسم و تطابق آن با محيط است؛ در حالى كه در حوزه اخلاق و در امور انسانى، تطابق با محيط نه تنها اخلاقى نيست، بلكه حتى مى‏تواند ضدّ اخلاق باشد. از سوى ديگر، پيچيده‏تر شدن ارگانيسم و پيدايش موجودات چندسلّولى پديده مرگ را به ارمغان آورده است كه نمى‏توان آن را نوعى تكامل دانست. پوپر معتقد است: پديده مرگ فقط يكى از مشكلات پيچيده‏اى است كه داروينى‏ها نسبت به آن، دچار نوعى كورى تعمّدى هستند. در واقع، اگر از مرگ افراد صرف‏نظر كنيم، ديدگاه داروين مرگ انواع را پيش‏بينى مى‏كند؛ از نظر او، برخى از جهش‏ها حكم خودكشى را دارند.45 به بيان ديگر، تضمينى وجود ندارد كه در آينده، ارگانيسم انسانى صلاحيت بقا را حفظ كند و شايد ارگانيسم‏هاى پست‏تر شرايط بهترى براى بقا داشته باشند. پس داروين حتى تضمينى براى بقاى انسان نمى‏دهد تا چه رسد به آنكه پيشرفت او را تضمين كند! به نظر مى‏رسد، جذّابيت داروينيسم براى فيلسوفان مدرن ناشى از نوعى بدفهمى در خصوص كاربرد مفهوم تكامل در زيست‏شناسى است.

داروينيسم اغلب به عنوان نوعى فيزيكاليسم تلقّى شده است كه بر اساس آن، فاصله انسان و مادّه كاهش مى‏يابد و يا حتى حذف مى‏شود. امّا پوپر با نقدهايى كه بر فيزيكاليسم دارد، از اين لحاظ نيز از داروينيسم فاصله مى‏گيرد. او اين پرسش را مطرح مى‏كند كه: چگونه مى‏توان پذيرفت كه قواعد و دلايل مجرّد، از جهان فيزيكى برآمده باشند؟46 فيزيك‏گرايان در پاسخ به اين پرسش، به سادگى، وجود امور مجرّد را انكار مى‏كنند و يا اين بحث را از سنخ معمّاهاى زبانى پيرامون مفاهيمى مانند «آزادى» و «شناخت» مى‏دانند. امّا پوپر با صراحت، از نامعينى‏گرى دفاع مى‏كند47 و در مسئله ذهن ـ بدن نيز دوگانه‏انگار مى‏شود. اين ديدگاه پوپر را كه متضمّن نقدهايى جدّى نسبت به لوازم فلسفى داروينيسم است، در ادامه بررسى خواهيم كرد.

نقد معينى‏گرى

معينى‏گرى48 برداشتى فلسفى از فيزيك نيوتن است كه بر اساس آن، هر رويدادىنتيجه ضرورى رويدادهاى پيش از خود، و بنابراين، از پيش تعيّن‏يافته است. روشن است كه اگر اين حكم شامل رفتارهاى بشر اعم از فردى و جمعى نيز بشود، با مسئله اختيار بشر در تعارض خواهد بود. امّا پيش از پرداختن به لوازم اين ديدگاه در خصوص اختيار انسان، بايد به اين نكته توجه داشت كه معينى‏گرى ديدگاهى علمى نيست و صرفا برداشتى فلسفى از يك ديدگاه علمى است. بنابراين، نفى يا اثبات آن به معناى ورود به بحث‏هاى علمى نيست؛ به ويژه آنكه برخى از فيلسوفان اساسا نظريه نيوتن را مستلزم معينى‏گرى نمى‏دانند. پوپر نيز معتقد است: فيزيك نيوتن با نامعينى‏گرى سازگار و قابل جمع است.49

پوپر در نقد معينى‏گرى آن را مستلزم انكار شناخت و اختيار مى‏داند. از نظر او، مشكل اصلى معينى‏گرى يا به تعبير خودش «كابوس معينى‏گرى» اين است كه با انديشه، تلاش، و خلّاقيت انسانى سازگار نيست.50 او معتقد است: معينى‏گرى مبتنى بر نوعى «توهّم همه‏چيزدانى» رشد كرده است.51 اين توهّم كه در فطرى‏گرايى افلاطون ريشه دارد، در دوران جديد در انديشه بيكن تحت عنوان امكان كشف صور الهى طرح شد. بيكن گمان مى‏كرد كه مى‏تواند فارغ از بت‏هاى ذهنى، علّت حقيقى هر چيزى را كشف كند. او حتى در يكى از حالات سرخوشى خود، ادّعا كرده بود كه بر همه علوم سيطره يافته است. وى گفته بود: وقت مرا آزاد بگذاريد و بودجه كافى به من بدهيد تا كتاب طبيعت را به طور دقيق و صادق بازنويسى كنم.52 دكارت نيز با الگو قرار دادن رياضى، به دنبال روشى بود كه با آن بتواند هر مجهولى را معلوم سازد. ويتگنشتاين نيز زمانى كه مى‏گفت: معمّايى وجود ندارد و هر پرسشى پاسخى دارد، دچار چنين توهمّى بود.

البته پوپر با اين پيش‏فرض هيوم نيز كه بين معينى‏گرى و تصادف واسطه‏اى وجود ندارد، مخالف است. بنابراين، مخالفت او با معينى‏گرى به معناى پذيرش تصادف نيست. او استدلال مى‏كند كه تصادف نيز به معناى سلب مسئوليت است و ترجيحى بر معينى‏گرى ندارد. لذا اگر گمان كنيم نامعينى‏گرى در فيزيكِ نسبيت راهى براى دفاع از آزادى است، دچار خطا شده‏ايم. به تعبير پوپر، جهش كوانتومى ارتباطى با تصميم عقلانى ندارد و اتفاقا فرد زمانى كه امكان تصميم عقلانى ندارد، «شير و خط مى‏كند.»53 لذا پوپر اختيار انسان را امر سومى مى‏داند كه هم از تعيّن فيزيكى جداست و هم از تصادف. از نظر او، نه تنها قصد و تمايل فرد داراى محتوايى «كاملاً مطلق و مجرّد» است،54 بلكه شناخت انسان نيز مقوله‏اى است كه در چارچوب فيزيك نمى‏گنجد؛ زيرا تأثير نظريه‏هاى علمى را نمى‏توان بر اساس قواعد فيزيكى محض توضيح داد.

بنابراين، پوپر به دوگانه‏انگارى نزديك مى‏شود. البته او در تبيين ديدگاه دوگانه‏انگارانه خود از مفهوم جوهر، روح يا نفس استفاده نمى‏كند؛ ولى به هر حال، با پذيرش وجود حالت‏هاى ذهنى در كنار حالت‏هاى فيزيكى در اينجا نيز مشكل اصلى دوگانه‏انگارى دكارتى طرح مى‏شود. يعنى پوپر نيز با مجرّد دانستن شناخت، با مسئله «چگونگى امكان تأثير جهان معانى مجرّد بر رفتار آدمى» روبه‏رو مى‏شود. پاسخ پوپر به اين مسئله آن است كه حتى اگر نتوانيم چگونگى تعامل حالت‏هاى ذهنى و فيزيكى را توضيح دهيم، اصل اين تعامل قابل انكار نيست. اين ناتوانى ما تنها به اين معناست كه در مورد حقايق جهان پرسش‏هاى بى‏پاسخى وجود دارد و توهّم همه‏چيزدانى خطاست. اين ندانستن يك تناقض نيست تا بتوان با آن دوگانه‏انگارى و قول به تجرّد شناخت را كنار گذاشت و مشابه اين ندانستن در حوزه علم نيز وجود دارد و باعث نفى رويدادهاى فيزيكى نمى‏شود.55 براى نمونه، ترديدى نداريم كه بارهاى برقى يكديگر را دفع مى‏كنند؛ امّا چگونگى اين رويداد هنوز تبيين نشده است. به عبارت ديگر، طرح يك پرسش بى‏پاسخ در خصوص حالت‏هاى ذهنى يا فيزيكى، دليلى قاطع براى نفى چنين حالت‏هايى نيست؛ همان‏گونه كه پرسش‏هاى بى‏پاسخ پيرامون مادّه دليلى براى انكار وجود مادّه به شمار نمى‏رود.

معينى‏گرى صورتى از ماترياليسم، و مستلزم انكار پديده شناخت است. ماترياليست‏ها صرفا وجود مادّه را مى‏پذيرند و دليل آنها اين است كه تنها مادّه از راه تجربه قابل احساس است. از نظر پوپر، خطاى اصلى ماترياليست‏ها اين است كه آنها نيز مانند ايده‏آليست‏ها وجود را با احساس شدن برابر مى‏دانند.56 به هر حال، ماترياليست‏ها شناخت را حالتى از بدن مى‏دانند و براى نفى حالت‏هاى ذهنى دليلى را طرح مى‏كنند كه به تيغ اكام تكيه دارد. بر اساس اين دليل، رويدادهاى جهان را مى‏توان بدون تمسّك به حالت‏هاى ذهنى تبيين كرد و در اين صورت، دليلى براى پذيرش چنين حالت‏هايى وجود ندارد. پوپر براى اينكه خطاى اين دليل را نشان دهد، دليل مشابهى را براى حذف حالت‏هاى شيميايى مواد طرح مى‏كند. حالت‏هاى شيميايى را نيز مى‏توان به حالت‏هاى‏فيزيكى‏تحويل‏كرد؛ امّا اين سخن ‏دليل ‏مناسبى ‏براى ‏حذف ‏علم ‏شيمى ‏به ‏شمار نمى‏رود.

حاصل آنكه پوپر با صراحت از وجود شناخت و اراده آزاد به عنوان مانعى در برابر ماترياليسم ياد مى‏كند و خود را دوگانه‏انگار مى‏داند. با اين حال، خواهيم ديد كه او در تبيين عينيت شناخت نمى‏تواند به دوگانه‏انگارى وفادار بماند و ناخواسته، به ماترياليسم نزديك مى‏شود؛ زيرا او نه تنها داده حسّى را اسطوره مى‏نامد، بلكه با صراحتْ تعريف شناخت به امرى ذهنى را انكار مى‏كند و شناخت عينى را به منزله شناخت بدون شناسنده و به عنوان امرى جداى از ذهن تعريف مى‏كند.

نتيجه‏گيرى

بر اساس آنچه گذشت، روشن شد كه ابطال‏پذيرى معيار معنا يا معيار صدق نيست، بلكه صرفا معيارى براى تحديد حدود و جدا كردن علم از غيرعلم است. با اينكه ابطال‏پذيرى در انديشه تقرّب به صدق، خوش‏بينى فيلسوفان مدرن را حفظ مى‏كند و در باور به عقلانيت و پيشرفت علمى با استقراگرايى موافق است، امّا قطعيت نظريه‏هاى علمى را نمى‏پذيرد و نظريه را به عنوان حدسى موقّت معرفى مى‏كند كه انسان از راه تخيّل آن را براى رفع مشكلات نظريه‏هاى سابق پيشنهاد مى‏كند.

بنابراين، ابطال‏پذيرى را مى‏توان حدّ واسطى بين دو ديدگاه «اثبات‏پذيرى» و «ابزارگرايى» دانست. در اثبات‏پذيرى، از عقلانيت حداكثرى علم يعنى از امكان اثبات (يا دست‏كم تأييد) نظريه‏هاى علمى از راه مشاهده دفاع مى‏شود؛ ولى در ابزارگرايى، امكان اثبات يا تأييد نظريه‏هاى علمى نفى مى‏گردد و هيچ‏گونه عقلانيتى براى علم باقى نمى‏ماند. امّا پوپر با اينكه اثبات يا تأييد نظريه‏هاى علمى را ناممكن مى‏داند و بنابراين ديدگاه اثبات‏پذيرى را نفى مى‏كند، ولى هنوز سعى دارد از عقلانيت علم دفاع كند و بنابراين ابزارگرايى را نيز باطل مى‏داند.

پوپر گاه تصريح مى‏كند كه حاضر است، براى رهايى از ابزارگرايى، به اثبات‏پذيرى نزديك شود؛ با اين‏حال، او هميشه مرز خود را با پوزيتيويسم حفظ مى‏كند. او غيرعلم را بى‏معنا نمى‏داند و حتى بر اين باور است كه علم به سنّت و متافيزيك نيازمند است، امّا هنوز جايگاه غيرعلم در ديدگاه او مبهم است. براى نمونه، زمانى كه پوپر ادّعا مى‏كند: هرچه محتواى يك نظريه بيشتر باشد، آن نظريه ابطال‏پذيرتر است، معنايش اين است كه ابطال‏ناپذيرها محتوايى ندارند و در اين صورت، معيار ابطال‏پذيرى نيز مستلزم بى‏محتوا بودن متافيزيك خواهد بود. در واقع، گاه به نظر مى‏رسد پوپر با پوزيتيويست‏ها در اين نكته اشتراك‏نظر دارد كه متافيزيك بى‏معناست؛ نقد او بر پوزيتيويست‏ها تنها اين است كه آنها به دنبال حذف يكپارچه متافيزيك بودند، نه حذف تكّه‏تكّه عناصر متافيزيكى از علوم مختلف.57 به هر حال، پوپر بر اين باور است كه تلاش پوزيتيويست‏ها براى بى‏معنا دانستن متافيزيك مستلزم بى‏معنايى خود علم است. امّا مشكل اين است كه ديدگاه او نيز مستلزم بى‏مبنايى علم مى‏شود؛ زيرا حدسْ مبناى مستحكمى براى عقلانيت علم نيست. البته، ابطال‏پذيرى مشكلاتى جدّى‏تر دارد كه در ضمن مباحث متن به آنها اشاره شد؛ در اينجا لازم است مهم‏ترين آنها را بار ديگر به اجمال، و به طور جداگانه، مرور كنيم:

1. ابطال‏پذيرى معيار مناسبى براى تحديد حدود و جدا كردن علم نيست؛ چون بسيارى از قضاياى علمى ابطال‏پذير نيستند كه در ادامه، به نمونه‏هايى از آنها اشاره خواهد شد:

الف: علم منحصر در قضاياى كلّى نيست و شامل قضاياى جزئى قبل اثبات نيز مى‏شود. اين قضيه كه «در كرّه مرّيخ، آب وجود دارد»، از راه تجربه قابل اثبات است. كشف قمرهاى مشترى صرفا يك حدس نيست و وجود آنها از راه تجربه اثبات شده است. وجود ژن، ميكروب، خورشيد و... همگى قضايايى علمى هستند كه از راه تجربه اثبات شده‏اند. پوپر براى حلّ اين مشكل مى‏گويد: فرضيه‏ها هميشه كلّى‏اند و جزئى‏ها در علم اهميت ندارند.58 امّا اين پاسخ پوپر شگفت‏آور است، چون اهميت گزاره‏هاى جزئى راجع به جهان خارج در علوم مختلف قابل انكار نيست؛ ضمن آنكه همين قضاياى جزئى هستند كه بر اساس نظريه پوپر ابطالگر قضاياى علمى به شمار مى‏روند. اگر جزئى بخشى از علم نباشد، ابطال كلّى با جزئى، ابطال علم به واسطه غيرعلم خواهد بود.

قضايايى كه به صورت احتمال يا درصد مطرح مى‏شوند نيز از راه تجربه قابل ابطال نيستند؛ براى نمونه، اينكه بيست درصد از كودكان آفريقايى از سوء تغذيه جان مى‏دهند با مشاهده كودكانى كه گرسنگى را تحمّل مى‏كنند ابطال نمى‏شود.

ب: قضاياى رياضى را نمى‏توان ابطال‏پذير دانست و اين قضايا قابل اثبات هستند.

ج: خود نظريه ابطال‏پذيرى تنها به عنوان يك حدس طرح نشده است؛ آثار پوپر مملو از دلايلى است كه با آنها تلاش دارد درستى اين نظريه را اثبات كند. به هر حال، اين ديدگاه اگر حدس باشد قابل اطمينان نيست و اگر اثبات شده باشد خودويرانگر است. پوپر براى دفع اين اشكال، گاه نظريه خود را توصيه‏اى و گاه آن را حدسى و قابل نقد مى‏داند. روشن است كه اين دو موضع با يكديگر سازگار نيستند.

د: اصول روش‏شناختى علم نيز از راه مشاهده قابل ابطال نيستند؛ براى نمونه، اصل سادگى را ديگر نمى‏توان ابطال‏پذير دانست.

2. ابطال كلّى‏ها مستلزم اثبات نقيض آنهاست. بنابراين، مفهوم ابطال‏پذيرى از مفهوم اثبات‏پذيرى جدا نيست. به عنوان نمونه، براى ابطال نظريه سكون زمين، بايد اثبات كرد كه زمين حركت مى‏كند؛ يا براى اثبات اين فرضيه كه «هر قويى سفيد است»، بايد اثبات كرد كه قوى سياه نيز وجود دارد.

3. پوپر از يك‏سو مشاهده را گرانبار از نظريه معرفى مى‏كند و از سوى ديگر، كشف نظريه را حاصل حدس مى‏داند. مشكلى كه پيش مى‏آيد اين است كه اگر مشاهده گرانبار از نظريه‏اى باشد كه حاصل حدس است، در اين صورت، مشاهده نيز آلوده به حدس خواهد بود. پس ابطال يك نظريه صرفا به معناى ابطال يك حدس با حدسى جديد است و چنين ابطالى بى‏دليل است و نمى‏تواند تقرّب به حقيقت را تضمين كند.

4. از نظر پوپر، در حوزه علم، بى‏نهايت مسئله وجود دارد و براى هر مسئله‏اى نيز بى‏نهايت حدس قابل طرح است. در اين صورت، ابطال يك يا چند نظريه از بين مجموعه‏اى بى‏نهايت از نظريه‏هاى قابل تصوّر هيچ پيشرفتى در مسير تقرّب به حقيقت ايجاد نمى‏كند؛ به ويژه اگر ابطال به واسطه مشاهده‏اى باشد كه ناخالص و متأثّر از نظريه‏هاى حدسى است.

5. پوپر با صراحت به نقد ايده‏آليسم مى‏پردازد؛ امّا او در نهايت نمى‏تواند از ايده‏آليسم جدا شود، چون از يك‏سو داده‏هاى تجربى را انكار مى‏كند و قوانين طبيعى را حدس‏هايى خيالى مى‏داند و از سوى ديگر تصريح مى‏كند كه با كانت موافق است كه قوانين را ذهن به طبيعت تحميل مى‏كند. البته وى در بحث از عينيت شناخت، با تأكيد بر استقلال حوزه شناخت از حوزه ذهن، به نوعى ماترياليسم نزديك مى‏شود. بنابراين، به نظر مى‏رسد كه پوپر بين ايده‏آليسم و ماترياليسم در رفت‏وآمد، و از اين لحاظ، گرفتار تناقض است.

6. ديدگاه ابطال‏پذيرى توصيف درستى از حوزه علم ارائه نمى‏كند؛ چون در حوزه علوم تجربى، نقش مشاهده در علم صرفا سلبى نيست و بيشتر ايجابى است. دانشمندان نيز مشاهده را راهى براى تأييد نظريه‏هاى علمى مى‏دانند.

مشكل ديگر آن است كه در ابطال‏پذيرى نوعى ساده‏سازى به چشم مى‏آيد؛ گويى علم متشكّل از گزاره‏هايى جداگانه است كه با مشاهده يك مورد نقض قابل ابطال‏اند، در حالى كه هر گزاره علمى به دستگاهى پيچيده تعلّق دارد و با هر مورد نقضْ به شيوه‏هاى مختلفى مى‏توان رفتار كرد. از اين‏رو، منتقدان پوپر نمونه‏هايى از نظريه‏هاى علمى را نام مى‏برند كه با وجود موارد نقض، هنوز در حوزه علم باقى مانده‏اند.59

7. مفهوم تقرّب به صدق بسيار مبهم است. پوپر در توضيح اين مفهوم، به لوازم هر نظريه اشاره مى‏كند و معتقد است: نظريه‏اى به صدق نزديك‏تر است كه لوازم صدق آن بيشتر، و لوازم كذب آن كمتر باشد؛ ولى چگونه مى‏توان صدق خود لوازم را اثبات كرد؟ آيا چنين اثباتى با ديدگاه ابطال‏پذيرى و با مفهوم تقرّب به صدق سازگار است؟ و اساسا چه دليلى دارد كه لوازم كذب يك نظريه را حفظ كنيم؟ آيا نمى‏توان صرفا به لوازم صدق اكتفا كرد؟ به هر حال، انديشه تقرّب به صدق نمى‏تواند ديدگاه ابطال‏پذيرى را از شك‏گرايى عميقى كه گرفتار آن است جدا كند؛ چون هنوز بر اساس اين ديدگاه، اكثر نظريه‏هاى علمى خطاست.

منابع

ـ كارل پوپر، فقر تاريخيگرى، ترجمه احمد آرام، چ دوم، تهران، خوارزمى، 1358.

ـ ـــــ ، حدس‏ها و ابطال‏ها: رشد شناخت علمى، ترجمه احمد آرام، چ دوم، تهران، شركت سهامى انتشار، 1368.

ـ ـــــ ، شناخت عينى: برداشتى تكاملى، ترجمه احمد آرام، تهران، انديشه‏هاى عصر نو، 1374.

ـ ـــــ ، واقعيگرى و هدف علم، ترجمه احمد آرام، تهران، سروش، 1372.

ـ ـــــ ، اسطوره چارچوب در دفاع از علم و عقلانيت، ترجمه على پايا، تهران، طرح نو، 1379.

ـ چالمرز، آلن ف. چيستى علم: درآمدى بر مكاتب علم‏شناسى فلسفى، ترجمه سعيد زيباكلام، تهران، علمى و فرهنگى، 1374.


* استاديار گروه فلسفه دانشگاه اصفهان. rezasadeqi@gmail.com دريافت: 15/4/89 ـ پذيرش: 10/9/89.


1. Falsifiability.

2ـ كارل پوپر، اسطوره چارچوب: در دفاع از علم و عقلانيت، ترجمه على پايا، ص 169.

3ـ كارل پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها: رشد شناخت علمى، ترجمه احمد آرام، ص 29.

4ـ همان، ص 58.

5ـ كارل پوپر، شناخت عينى: برداشتى تكاملى، ترجمه احمد آرام، ص 26.

6ـ كارل پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها، ص 318.

7ـ همان، ص 10.

8ـ كارل پوپر، واقعيگرى و هدف علم، ترجمه احمد آرام، ص 177.

9ـ همان، ص 125.

10ـ همان، ص 160ـ164؛ همچنين، ر.ك: همو، شناخت عينى، ص 222.

11ـ كارل پوپر، شناخت عينى، ص 72.

12ـ همان، ص 79.

13ـ همان.

14ـ همان، ص 71.

15ـ همان، ص 76.

16ـ همان؛ همچنين ر.ك: همو، واقعيگرى و هدف علم، ص 171.

17ـ كارل پوپر، شناخت عينى، ص 70.

18ـ همان، ص 26.

19ـ همان، ص 7.

20ـ همان، ص 302.

21. Nominalism.

22ـ كارل پوپر، واقعيگرى و هدف علم، ص 68.

23ـ كارل پوپر، شناخت عينى، ص 110؛ همچنين، ر.ك: همو، واقعيگرى و هدف علم، ص 55.

24ـ كارل پوپر، شناخت عينى، ص 8ـ9.

25ـ همان، ص 16.

26ـ كارل پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها، ص 320.

27ـ همان، ص 322.

28ـ كارل پوپر، واقعيگرى و هدف علم، ص 58.

29ـ كارل پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها، ص 325.

30ـ كارل پوپر، واقعيگرى و هدف علم، ص 265.

31ـ كارل پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها، ص 329.

32ـ همان، ص 326ـ327.

33ـ همان، ص 331.

34ـ همان، ص 333.

35ـ همان، ص 336.

36ـ كارل پوپر، واقعيگرى و هدف علم، ص 176.

37ـ كارل پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها، ص 341ـ343.

38ـ كارل پوپر، اسطوره چارچوب، ص 172.

39ـ كارل پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها، ص 7.

40ـ همو، واقعيگرى و هدف علم، ص 78.

41ـ همو، اسطوره چارچوب، ص 358ـ359.

42ـ همو، حدس‏ها و ابطال‏ها، ص 12.

43ـ كارل پوپر، فقر تاريخيگرى، ترجمه احمد آرام، ص 115.

44ـ همو، شناخت عينى: برداشتى تكاملى، ص 296.

45ـ همان، ص 280.

46ـ همان، ص 250.

47ـ همان، ص 252.

48. Determinism.

49ـ همان، ص 238.

50ـ همان، ص 242.

51ـ همان، ص 247.

52ـ كارل پوپر، اسطوره چارچوب، ص 184.

53ـ همو، شناخت عينى، ص 253.

54ـ همان، ص 256.

55ـ همان، ص 283.

56ـ همان، ص 328.

57ـ همو، حدس‏ها و ابطال‏ها، ص 329.

58ـ همو، واقعيگرى و هدف علم، ص 198.

59ـ آلن ف. چالمرز، چيستى علم: درآمدى بر مكاتب علم‏شناسى فلسفى، ترجمه سعيد زيباكلام، ص 80.

سال انتشار: 
8
شماره مجله: 
30
شماره صفحه: 
125