نمرودِ مدرن: نگاهي به نظريه جهان‌سازي نلسون گودمن/ رضا صادقي

نمرودِ مدرن: نگاهي به نظريه جهان‌سازي نلسون گودمن

رضا صادقي

چكيده

نظريه جهان‌سازي نلسون گودمن تلاشي است براي حل مشكل اصلي نظريه‌هاي نسبيت گرايانه‌اي كه در چند دهه اخير بر فلسفه غرب سيطره داشته‌اند. چگونگي صدق هم‌زمان باورهاي متناقض مشكل اصلي و مشترك نظريه‌هايي مانند پلوراليسم معرفتي، تعدد قرائت‌ها و انسجام‌گرايي به شمار مي‌رود. گودمن براي حل اين مشكل وجود يك جهان از پيش ساخته شده را انكار مي‌كند و از وجود جهان‌هاي متعددي كه با نمادها و قرائت‌هاي بشري ساخته شده‌اند دفاع مي‌كند. بر اين اساس، اگر جهان‌هاي بي‌نهايتي وجود داشته باشند، امكان صدق باورهاي متناقض بشري فراهم خواهد شد. در نوشتار زير به تبيين نظريه گودمن و بررسي و نقد دلايل او خواهيم پرداخت.

كليد واژه‌ها:

وجودشناسي، خلقت، تعدد قرائت‌ها، نزاع رئاليسم، ضدرئاليسم.

نلسون گودمن، استاد فلسفه دانشگاه هاروارد، در آثار خود، بهويژه در كتاب راه‌هاي جهان‌سازي و در مقالاتي كه در كتاب ستاره‌سازي دارد، وجود جهاني مستقل از ذهن را انكار مي‌كند، و به جاي آن، از وجود جهان‌هاي متكثري دفاع مي‌كند كه از مفاهيم، واژه‌ها، نمادها، توصيف‌ها و قرائت‌هاي بشري ساخته شده‌اند. از نظر او به ازاي هر يك از چارچوب‌هاي مفهومي كه در حوزه‌هاي گوناگونِ بشري مانند فلسفه، علم، هنر، سياست و زندگي روزمرّه وجود دارد، جهاني هست كه با آن چارچوب ساخته مي‌شود، و از آنجا كه چارچوب‌هاي مفهومي بشري بر اساس مقاصد و اهداف و نيازهاي بشري ساخته مي‌شوند و تغيير مي‌كنند، جهان‌هاي متكثر و همچنين اجزا و عناصرِ سازنده اين جهان‌ها نيز بر اساس خواست و نياز و هدف انسان‌ها و به دست خود آنان ساخته مي‌شوند و تغيير مي‌كنند. گودمن در تبيين ديدگاه خود صريح و روشن سخن مي‌گويد، و تأكيد دارد كه سخنان او به هيچ وجه استعاري نيست.1 او از جهان‌هاي ممكنِ متعددي كه مي‌توانند جايگزين يك جهان واقعي شوند سخن نمي‌گويد، بلكه از جهان‌هاي متعددِ واقعي سخن مي‌راند.2

گودمن حاضر است به جاي عنوان «جهان‌سازي» از عنوان «جعل واقعيت‌ها» استفاده كند تا نشان دهد ديدگاه او در برابر ديدگاه واقع‌گراياني قرار دارد كه به تعبير او گمان مي‌كنند ما جهان را نمي‌سازيم، بلكه آن را مي‌يابيم. او مي‌نويسد: «عنوان جعل واقعيت‌ها نه تنها به روشني آنچه را قصد دارم از آن بحث كنم روشن مي‌سازد، بلكه همچنين مبناگراياني را به چالش مي‌كشد كه كاملا مطمئن‌اند كه واقعيت‌ها يافت مي‌شوند، و ساخته نمي‌شوند و واقعيت‌ها صرفاً يك جهان واقعي را مي‌سازند، و شناخت عبارت است از باور كردن واقعيت‌ها. اين آموزه‌هاي ايماني چنان با قاطعيت بر بيشتر ما سيطره يافته‌اند و ما را جادو و نابينا كرده‌اند كه عنوان "جعل واقعيت" متناقض به نظر مي‌رسد. جعل مترادف با "كذب" يا "افسانه" فرض شده و با "صدق" يا "واقعيت" ناسازگار دانسته شده است. البته ما بايد كذب و افسانه را از صدق و واقعيت جدا كنيم; ولي يقين دارم كه چنين تمايزي نمي‌تواند مبتني بر اين مطلب باشد كه افسانه ساختني است و واقعيت يافتني.»3 بنابراين از نظر گودمن وجه اشتراك افسانه و واقعيت اين است كه هر دو ساخته ذهن انسان‌اند، و از اين نظر، بين صدق و كذب يا درست و نادرست تفاوتي وجود ندارد. با اينكه گودمن در آثار خود مي‌كوشد مرز بين واقعيت و افسانه يا صدق و كذب را حفظ كند، به نظر مي‌رسد بر اساس نظام فكري او چنين مرزهايي صرفاً بر اساس خواست‌ها و اهداف انساني ترسيم شده‌اند، و بنابراين ساخته ذهن انسان خواهند بود، و اينكه برخي از امور واقعي‌تر به نظر مي‌رسند دليلي روان‌شناختي دارد. او همه نظام‌هاي فلسفي و نظريه‌هاي علمي را به يك اندازه درست مي‌داند و آن‌ها را نوعي جهان‌سازي توصيف مي‌كند، و مثلا بين نظريه زمين‌محوري و خورشيدمحوري از نظر درستي و نادرستي تمايزي قايل نيست. او مي‌گويد بايد انتخاب را به انسان واگذاشت.4 از نظر او، اينكه يك جهان بيش از جهان‌هاي ديگر واقعي به نظر مي‌رسد بيشتر به عادت ما بستگي دارد. محض نمونه، انسان عادي جهان خود را با خامه‌اي از علم و هنر و در تلاش براي بقا مي‌بافد، و جهان او در مقايسه با جهان فيزيك‌دان يا پديده‌شناس به يك اندازه واقعي است، و اينكه «جهانِ او بيش از هر جهاني واقعي به نظر مي‌رسد، به اين دليل است كه واقعيت تا حد زيادي به عادت ما بستگي دارد.»5

دو دليل براي نظريه جهان‌سازي

همان‌گونه كه از عنوان كتابِ راه‌هاي جهان‌سازي برمي‌آيد، گودمن در اين كتاب بيشتر در پي آن است كه با تمسك به نمونه‌هايي از جهان‌سازي، ترفندها و روش‌هايي را نشان دهد كه انسان‌ها در ساختن جهان‌هاي گوناگون از آن‌ها استفاده مي‌كنند. در واقع روش او بيشتر توصيفي است. او از جهاني سخن مي‌گويد كه در آن هيچ چيزِ پيش‌ساخته و آماده‌اي وجود ندارد، و انسان‌ها با قراردادهاي لفظي و نمادهاي علمي و هنري به ساختن واقعيت‌ها و جهان‌هاي مورد نظر خود مي‌پردازند. البته اينكه گودمن را «توصيف‌گر» جهاني خاص بدانيم با نفس نظريه جهان‌سازي او ناسازگار است. بر اساس نظريه خود او، بايد وي را «سازنده» جهاني بدانيم كه در آن جهان خارجي حذف مي‌شود و از وجود جهان‌هاي متكثري سخن به ميان مي‌آيد كه انسان‌ها آن‌ها را مي‌سازند (همان‌گونه كه خواهيم ديد، از نظر گودمن حذف و اضافه، از جمله راه‌هاي جهان‌سازي به شمار مي‌روند); و باز اگر به روش خود گودمن در كتاب راه‌هاي جهان‌سازي پاي‌بند باشيم، به جاي آنكه وقت خود را صرف يافتن ادله و ارزيابي استدلال‌هاي او كنيم، بايد در پي كشف ترفندها و روش‌هاي وي در ساختن چنين جهاني باشيم و اهداف و انگيزه‌هاي او را بررسي كنيم. به بيان ديگر، نظريه جهان‌سازي، چه درست و چه نادرست، ساختگي و جعلي خواهد بود. اگر درست باشد به اقتضاي خود اين نظريه، و اگر نادرست باشد به اقتضاي معناي «نادرست»، و ساختن و جعل كردن بيش و پيش از آنكه به دليل و استدلال نياز داشته باشد، محتاج و منتظرِ هدف و انگيزه است.

با اين همه با رجوع به آثارِ گودمن مي‌توان دو دليل كلي در تأييد نظريه جهان‌سازي يافت. دليل نخست مبتني بر اين نگرش كانتي بسط مي‌يابد كه داده محض نابيناست، يا به تعبير خود گودمن «سخن گفتن» از مضمونِ بدون ساختار يا داده مفهوم‌سازي نشده يا جوهرِ بدون اوصافْ خودويرانگر خواهد بود; چون سخن گفتن به معناي تحميل ساختار، مفهوم سازي و نسبت دادن اوصاف است.»6 البته گودمن اين نگرش را، كه مبناي انقلاب كوپرنيكي كانت به شمار مي‌رود، با دو اصلاح به كار مي‌برد. كانت با اينكه مضمون بدون ساختار را نابينا مي‌داند، ساختار بدون مضمون را نيز تهي مي‌شمارد، و به هيچ وجه مضمون را حاصل ساختار نمي‌داند. به عبارت ديگر كانت در فلسفه خود جهان مستقل از ذهن را، دست‌كم به منزله يك فرض منطقي،7 حفظ مي‌كند، و جهان پديداري را حاصل تعامل ذهن و جهان في‌نفسه مي‌داند. ولي همان‌گونه كه ديديم، گودمن جهان في‌نفسه را انكار مي‌كند، و بنابراين، مضمون را حاصل ساختار مي‌داند و بر اين باور است كه مرجع هر مفهومي با خود آن مفهوم ساخته مي‌شود، و با تغيير مفاهيم، جهانِ مورد اشاره مفاهيم نيز تغيير مي‌كند. از طرفي ديگر كانت به دليل اعتمادي كه به منطق ارسطويي داشت مقولات را نسبت به افراد مختلف ثابت مي‌انگاشت، ولي گودمن مقولات را تاريخي و تابع اوضاع فرهنگي و اهداف بشري مي‌داند، و بنابراين در نظام فلسفي او با جهان‌هاي متعدد و بي‌نهايتي روبه‌رو خواهيم بود كه با مفاهيم، واژه‌ها و نمادهاي هنري و علمي و فرهنگي ساخته مي‌شوند، و نه‌تنها صرفاً يك جهان وجود ندارد و تعداد جهان‌ها بي‌نهايت است، يك مجموعه از جهان‌ها نيز وجود ندارد و شمار چنين مجموعه‌هايي نيز بي‌نهايت خواهد بود.8

بنابراين به نظر مي‌رسد استدلال نخست گودمن، كه استدلال اصلي او نيز به شمار مي‌رود، اين است كه ما به هيچ واقعيتي جداي از چارچوب‌هاي مفهومي خويش دسترسي نداريم، و بنابراين مي‌توانيم ادعا كنيم جهان از چارچوب‌هاي مفهومي انساني ساخته شده است. او در اين باره مي‌نويسد: «اگر من درباره جهان سؤال كنم، شما مي‌توانيد در خصوص چگونگي جهان در يك يا چند چارچوب ارجاعي پاسخ دهيد; ولي اگر من اصرار كردم كه به من بگو جهان جداي از همه چارچوب‌ها چگونه است شما چه مي‌توانيد بگوييد؟ ما به شيوه‌هاي توصيف آنچه كه توصيف مي‌شود محدود هستيم. بنابراين مي‌توان گفت جهان ما متشكل از اين شيوه‌هاست.»9بنابراين در نظريه گودمن واژه‌ها نقشي محوري در جهان‌سازي خواهند داشت10 و خامه اصلي جهان‌هاي علمي و نيمه‌علمي را تشكيل مي‌دهند، و اهميت واژه‌ها در جهان‌سازي به گونه‌اي است كه «واژه‌ها بدون جهان مي‌توانند وجود داشته باشند، ولي هيچ جهاني بدون واژه‌ها يا ديگر نمادها نمي‌تواند وجود داشته باشد.»11 البته تأكيد بر نقش واژه‌ها نبايد ما را از نقش نمادهاي غير زباني مانند تصاوير هنري و نمادهاي تمثيلي و كنايه‌اي غافل كند، چون از نظر گودمن نه‌تنها «تصاوير نيز مانند واژه‌ها مي‌توانند واقعيت‌ها را بسازند و نمايش دهند و در جهان‌سازي نقش داشته‌باشند»، بلكه «افسانه نيز در جهان واقعي كاركردي شبيه غير افسانه خواهد داشت.»12

دليل دوم، ماهيت متفاوتي دارد، و عبارت است از تمسك به نمونه‌هايي از «جعل واقعيت» براي نشان دادن اين مطلب كه جهان‌هاي بي‌نهايتي وجود دارند و همگي مخلوق ذهن انسان‌هايند. پيش از بررسي اين نمونه‌ها كه حجم زيادي از آثار گودمن را اشغال مي‌كنند، مناسب است به فهرست راه‌ها و شيوه‌هاي جهان‌سازي توجه كنيم. از نظر گودمن تجزيه، تركيب، نظم‌بخشي، حذف، تكميل، اضافه و تأكيد برخي از شيوه‌هاي متداولِ جهان‌سازي هستند.13بيشتر جهان‌ها با جداسازي و به هم پيوند دادن، ساخته مي‌شوند. تقسيم كل‌ها به جزءها و ترسيم مرزهاي گوناگون، و از طرفي ديگر، تركيب انواع با يكديگر و ارتباط ايجاد كردن، همگي، راه‌هايي براي جهان‌سازي به شمار مي‌روند. فيلسوفان باستان از همه راه‌هاي جهان‌سازي استفاده مي‌كردند و مثلا يكي جهان را آب مي‌دانست و ديگري آن را به اتم‌ها تجزيه مي‌كرد; يكي نامتعين را به جاي آب مي‌گذاشت و ديگري كميت را به كيفيت تقليل مي‌داد و ديگري برعكس. از نظر گودمن با اينكه آنان از راه‌هاي جهان‌سازي استفاده مي‌كردند، خطاي ايشان اين بود كه نظريه‌هاي يكديگر را باطل مي‌دانستند، درحالي كه بايد همه اين نظريه‌ها را درست بدانيم و اختيار را به انسان واگذاريم.14

راه‌هاي جهان‌سازي حتي در علم تاريخ نيز به كار مي‌رود. مثلا اگر دو تاريخ‌دان را در نظر بگيريم كه واقعه يكساني، مانند رنسانس، را گزارش مي‌كنند، ممكن است يكي از آن دو بر جنگ‌ها و وقايع نظامي تأكيد بيشتري داشته باشد، و ديگري بر هنر و فرهنگ، و در اين صورت با دو گزارش متفاوت از واقعه‌اي يكسان روبه‌رو خواهيم بود كه هر دو درست‌اند، و حتي اگر گزاره‌هاي اين دو گزارش متناقض باشند، باز به اين دليل كه در دو چارچوب متفاوت طرح شده‌اند و به دو جهان متفاوت تعلق دارند، مي‌توان هر دو را صادق دانست.15 يك تاريخ‌دان ممكن است بگويد شاهان اسپارتي يك رأي داشتند، و ديگري بگويد آنان دو رأي داشتند، و هر دو گزارش درست خواهد بود.16

در آثار گودمن نمونه‌هاي جهان‌سازي شامل طيف وسيعي از تفسيرها و مفهوم‌سازي‌هاي بشري مي‌شوند، و به نظر مي‌رسد نمونه‌هاي زير مي‌توانند، بدون نياز به هر گونه توضيحي، وزن نظريه جهان‌سازي را روشن سازند. يك درخت نسبت به سطح زمين ساكن است و نسبت به خورشيد همراهِ زمين در حال حركت است. در چارچوب نظريه زمين‌محوري، خورشيد متحرك است، در حالي كه در چارچوب نظريه خورشيدمحوري، خورشيد ساكن است; يعني در يك نظام فكري باور به حركت زمين درست است، و در نظامي ديگر، باور به سكون زمين.17 اينكه چه چيزي روبه‌روي شما وجود دارد، به مفهوم‌سازي شما وابسته است. شما روبه‌روي خود يك قهرمان فوتبال مي‌بيني، و من به دليل اينكه او را نمي‌شناسم صرفاً يك رهگذر عادي را مي‌بينم، و قطعاً يك هنرمند يا يك فيزيك‌دان يا يك شيمي‌دان، هر كدام با نگاه متفاوتي كه دارند، چيزهاي ديگري مي‌بينند.18 ما مولكول‌ها را عناصري از جهان روزمره خود نمي‌دانيم و در زندگي روزمره خود سيب‌زميني را با مثلث و حروف الفبا در يك مقوله جاي نمي‌دهيم. نقطه، در يك توصيف، از تقاطع دو خط ساخته مي‌شود، و در توصيفي ديگر، نه‌تنها نقطه از خط ساخته نمي‌شود، بلكه اين خط است كه از نقطه ساخته مي‌شود. بنابراين اينكه آيا در جهان نقطه از خط ساخته شده است يا به عكس، به قراردادي بستگي دارد كه خط يا نقطه را تعريف مي‌كند،19 و طبيعتاً چون قراردادها را ما جعل مي‌كنيم، واقعيت‌ها نيز تابع قراردادهاي ما خواهند بود، و در نهايت اين انسان است كه واقعيت‌ها را با چارچوب‌هاي مفهومي خويش جعل مي‌كند.

نمونه ديگري از جهان‌سازي، كه گودمن به آن اشاره مي‌كند، به صور فلكي باز مي‌گردد. دختر شما مي‌پرسد: آنچه در آسمان است چيست؟ شما مي‌گوييد: دبّ‌اكبر،20 و او مي‌پرسد: چه كسي دبّ‌اكبر را ساخته است. پاسخ گودمن اين است كه ما ساخته‌ايم و دبّ‌اكبر جداي از مفهوم‌سازي ما وجود خارجي ندارد.

در ادامه خواهيم ديد كه از نظر گودمن همين مطلب در خصوص ستاره‌ها نيز صدق مي‌كند و او در مقاله‌اي تحت عنوان «در باب ستاره‌سازي» و در پاسخ به نقدهايي كه بر نظريه او شده است، ستاره‌ها را نيز حاصل مفهوم‌سازي انسان‌ها و مخلوق ذهن‌هاي آنان معرفي مي‌كند.

بر اساس آنچه گذشت، شايد بتوان سير منطقي انديشه گودمن را اين‌گونه بازسازي كرد كه او در گام نخست با تمسك به نگرش كانتي، وجود جهاني خارج از چارچوب‌هاي فكري بشري را انكار مي‌كند، و سپس با تمسك به نمونه‌هايي از جعل واقعيت‌ها نشان مي‌دهد كه همه عناصرِ سازنده جهان، ساخته ذهن انسان است. او براي اينكه «تكثر» جهان‌ها را نيز نشان دهد، به ناسازگاري تفسيرهاي بشري تمسك مي‌جويد و تأكيد مي‌كند كه در يك جهان واحد نمي‌توان دو گزاره متناقض را پذيرفت، و گزاره‌هاي متناقض را بايد به جهان‌هاي متعددي نسبت داد كه افراد با قرائت‌هاي متعددي كه دارند آن‌ها را مي‌سازند.21 به عبارت ديگر، دفاع از تكثرگرايي معرفتي را مي‌توان يكي از انگيزه‌هاي اصلي طرح نظريه جهان‌سازي دانست. به رسميت شناختن قرائت‌هاي گوناگون، به معناي پذيرش صدق گزاره‌هاي متناقض است، و گزاره‌هاي متناقض در صورتي مي‌توانند هم‌زمان صادق باشند كه به جهان‌هاي متعددي كه با مفاهيم خود آن گزاره‌ها ساخته شده‌اند، تعلق داشته باشند. بنابراين بر اساس نظريه جهان‌سازي، تعريف مشهوري كه از صدق وجود دارد و بر اساس آن «برف سفيد است اگر و تنها اگر برف سفيد باشد»، بايد اين گونه اصلاح شود كه «برف در يك جهان مفروض سفيد است اگر و تنها اگر برف در آن جهان مفروض سفيد باشد.» پذيرش جهان‌هاي متكثر، همچنين باعث مي‌شود مفهوم ضرورت و امكان نيز تعريفي جديد بيابد كه بر اساس آن گزاره‌اي كه در همه جهان‌هاي واقعي (و نه جهان‌هاي ممكن) صادق است ضرورتاً صادق، و گزاره‌اي كه در هيچ جهاني صادق نيست ضرورتاً كاذب باشد.22

نظريه جهان‌سازي گودمن بازتاب وسيع و گسترده‌اي داشته است. «پاتنم» از جمله كساني است كه با استقبال از نظريه جهان‌سازي، ديدگاهي را با عنوان «رئاليسم دروني»23 بسط داده است. عنصر اصلي رئاليسم دروني اين است كه به تعبير پاتنم «چيزها مستقل از شاكله‌هاي مفهومي وجود ندارند. ما با ساختن شاكله‌هاي مختلفِ توصيفي، جهان‌را به چيزها تقسيم مي‌كنيم.»24 او در تقويت نظريه گودمن نمونه‌هاي جديدي از جهان‌سازي ارائه مي‌كند. محض نمونه اگر از شما بپرسند چند چيز در اين اتاق وجود دارد، شما يك ميز، يك صندلي و يك تخت‌خواب مي‌بينيد و پاسخ مي‌دهيد كه سه چيز وجود دارد. ولي از نگاهي علمي و با توجه به حساب جزء و كل25 پاسخ‌هاي ديگري نيز وجود دارد; يعني اگر مجموعه‌ها را نيز جزو اشيا به شمار آوريم، مجموعه ميز و صندلي، خود يك چيز جداگانه خواهد بود.26 بنابراين اينكه چه چيز و چند چيز در يك اتاق وجود دارد، به قرائت شما بستگي دارد، و به موازات هر قرائتي جهان خاصي وجود دارد كه اشياي موجود در آن با آن قرائت ساخته مي‌شوند. پاتنم رئاليست‌ها را متهم مي‌كند كه از چشم‌اندازي الهي27 به جهان مي‌نگرند; ولي به نظر مي‌رسد آنچه وي آن را درون‌گرايي مي‌نامد، در نهايت براي فاعل شناسا نوعي قدرت مطلق در خصوص ساختن واقعيت‌ها و علم مطلق در خصوص چيستي واقعيت‌ها به ارمغان مي‌آورد. اگر هيچ عامل غيرذهني‌اي در ساختن واقعيت‌ها دخيل نباشد، فاعل‌هاي شناسا در خلق واقعيت‌ها داراي قدرتي نامتناهي خواهند بود، و طبعاً به ساخته خود احاطه علمي خواهند داشت، و بنابراين ديدگاه گودمن و پاتنم به خداانگاري انسان مي‌انجامد. اين مطلب را در ادامه بررسي خواهيم كرد; اما ابتدا به برخي نقدهاي نظريه گودمن مي‌پردازيم.

نقد نظريه جهان‌سازي

از ميان منتقدان گودمن مي‌توان به فومرتن و شفلر اشاره كرد كه هر دو از واقع‌گرايان به شمار مي‌روند و از وجود جهان مستقل از مفاهيم ذهني جانبداري مي‌كنند. فومرتن در كتاب رئاليسم و نظريه مطابقت در باب صدق نظريه جهان‌سازي را با ديدگاه‌هاي پاتنم و ررتي در يك دسته جاي مي‌دهد و پيش‌فرض اساسي آنان را اين‌گونه بيان مي‌كند: «هيچ واقعيتي وجود ندارد كه خارج از دسترس ما باشد، و ما به جهاني از واقعيت‌ها كه از بازنمايي‌هاي ما مستقل باشد دسترسي نداريم.»28 وي سپس با توجه به پيش‌فرضِ فوق استدلال آنان را اين گونه بازسازي مي‌كند كه ما براي يافتن واقعيتي مستقل از مفاهيم خود، بايد درباره آن فكر كنيم. ولي اگر درباره آن فكر كنيم، آن را در چارچوب مفاهيم قرار داده‌ايم، و بنابراين هيچ دليلي نداريم كه واقعيتي مستقل از مفاهيم ما وجود داشته باشد. آنان معمولا واقع‌گرايان را به چالش مي‌كشند و از ايشان مي‌خواهند كه اگر مي‌توانيد، يك واقعيت را نشان دهيد كه مستقل از مفاهيم بشري باشد.

فومرتن براي اينكه مغالطه اين استدلال را نشان دهد، استدلال مشابهي براي اثبات علم مطلق انسان طرح مي‌كند. بنابر اين استدلال، هيچ چيزي وجود ندارد كه ما از پيش به آن آگاه نباشيم. هر موردي را كه نشان دهيد، دست‌كم خودتان از پيش به آن آگاه بوده‌ايد.29 بنابراين از اينكه براي اشاره به هر واقعيتي بايد آن را در چارچوب مفاهيم قرار داد نمي‌توان نتيجه گرفت كه واقعيت‌ها در وجود خود نيازمند مفهوم‌سازي هستند، و اساساً اگر در جهان بين چيزها تفاوت‌ها و شباهت‌هايي نباشد، مفهوم‌سازي امكان‌پذير نيست. فقط پس از آگاهي از تفاوت‌ها و شباهت‌هاست كه مي‌توان به مفهوم‌سازي پرداخت، و به عنوان نمونه طبقه‌بندي كتاب‌هاي يك كتابخانه فقط زماني امكان‌پذير است كه آن كتاب‌ها با يكديگر متفاوت باشند و ما نيز از تفاوت‌هاي آن‌ها آگاه باشيم.

فومرتن مثال‌هايي را كه گودمن و پاتنم به آن‌ها تمسك مي‌جويند و آن‌ها را نمونه‌هايي از جهان‌سازي مي‌دانند، در دو دسته جداگانه بررسي مي‌كند. از نظر او برخي از اين مثال‌ها مسائلي فلسفي‌اند كه بايد حل شوند. مثلا اختلاف نظر در خصوص ماهيت نقطه، مسئله‌اي در حوزه فلسفه رياضي است و نمي‌توان با تمسك به آن، جهان‌سازي را اثبات كرد. اما برخي از مثال‌هاي جهان‌سازي مغالطه‌هاي آشكاري هستند كه به تعبير فومرتن براي برنامه‌هاي طنز تلويزيوني مناسب‌اند. مثلا اينكه گودمن در بحث حركت‌سازي حركت و سكون درخت را نسبي مي‌داند و تأكيد ميورزد كه درختي كه نسبت به زمين ساكن است، نسبت به خورشيد در حال حركت است، به هيچ وجه نشان نمي‌دهد حركت را ما مي‌سازيم، و دليلش اين است كه درخت هميشه نسبت به زمين ثابت است، و نسبت به خورشيد در حال حركت، و نمي‌توان با تغيير مفاهيمْ آن را نسبت به زمين نيز متحرك دانست. البته در يك برنامه طنز تلويزيوني ممكن است دزد مسلحي به كارمندان بانك هشدار دهد كه به هيچ وجه حركت نكنيد و سپس يادآوري كند كه البته حركت چشم‌ها و ضربان قلب استثناست و كارمندها مجازند همراه زمين به دور خورشيد حركت كنند!

ستاره‌سازي

ايزرئيل شفلر همكار گودمن در دانشگاه هاروارد از مهم‌ترين منتقدان اوست كه در مقاله‌اي با عنوان «جهان‌هاي شگفت‌انگيز گودمن» به نقد نظريه او مي‌پردازد. انتقاد نخست شفلر اين است كه گودمن دوپهلو سخن مي‌گويد و منظور خود را از جهان‌سازي به‌درستي بيان نمي‌كند. جهان‌سازي اگر به معناي ساختن قرائت‌هاي متفاوت در باب جهان باشد سخن درستي است، و در اين صورت بايد جهان واقعي را معيار صدق قرائت‌هاي گوناگون دانست. ولي شفلر با تمسك به سخنان گودمن نشان مي‌دهد كه او اساساً جهان واقعي را تابعِ قرائت فرد مي‌داند. محض نمونه او در پايان كتاب راه‌هاي جهان‌سازي مي‌نويسد: «اگر به نقش قرائت‌ها در ساختن جهان‌ها توجه كنيم، تمايز بين تطابق يك قرائت با يك جهان، يك جهان با يك قرائت و يك قرائت با قرائت‌هاي ديگر از ميان مي‌رود.»30 او در جاي ديگر مي‌نويسد: «ما جهان‌ها را با قرائت‌ها مي‌سازيم... . تكثر جهان‌هايي كه من به رسميت مي‌شناسم دقيقاً جهان‌هايي واقعي هستند كه با قرائت‌هاي درست و صحيح ساخته مي‌شوند و مطابق با آن هستند.»31 بنابراين زماني كه گودمن از ساخته شدن جهان به واسطه يك قرائت سخن مي‌گويد، صرفاً قصد ندارد از اين سخن سطحي دفاع كند كه يك قرائت با ساختن يك قرائت ساخته مي‌شود، بلكه او جهان واقعي را محصول قرائت و توصيف بشري مي‌داند. به عبارت ديگر، منظور گودمن اين است كه مرجعِ يك توصيف با ساختن خودِ آن توصيف ساخته مي‌شود: «چيزها و جهان‌ها و حتي عناصرسازنده آن‌ها يعني ماده، غير ماده، ذهن، انرژي يا هر چيز ديگري ـ با خود قرائت ساخته مي‌شوند.»32

در اينجا شفلر با صراحت بيشتري با گودمن سخن مي‌گويد و از او مي‌پرسد كه آيا مثلا ستاره‌ها را ما ساخته‌ايم؟ او مي‌نويسد: «ولي اينكه ما با ساختن واژه "ستاره" ستاره‌ها را مي‌سازيم، ادعايي نامعقول و جنون آميز است... . اينكه بگوييم ما ستاره‌ها را "با عنوان" ستاره‌ها مي‌سازيم ـ يعني پيش از اينكه واژه ستاره وجود داشته باشد ستاره‌ها با عنوان ستاره‌ها وجود نداشتند ـ تأييدي بر نظريه گودمن نيست; زيرا اولا، اينكه ستاره‌ها با عنوان ستاره‌ها وجود نداشتند به اين معنا نيست كه آن‌ها وجود نداشتند يا ما آن‌ها را ساخته‌ايم; و ثانياً، وجود ستاره‌ها "با عنوان" ستاره‌ها، يعني وجود ستاره‌ها به علاوه اينكه آن‌ها ستاره نام دارند. كسي در اين نكته ترديدي ندارد كه پيش از آنكه ما نام "ستاره" را انتخاب كنيم ستاره‌ها اين نام را نداشته‌اند، بلكه بحث در اين است كه اين نشان نمي‌دهد آن‌ها وجود هم نداشته‌اند.»33

شفلر با تمسك به سخنان گودمن استدلال اصلي او را اين‌گونه بازسازي مي‌كند: «واژه‌ها ابزار ساختن توصيف‌هاي واقع‌نما هستند، و از آنجا كه شناخت اشيا نيز در چارچوب توصيف‌ها خواهد بود، شناخت نيز به شيوه مشابهي با واژه‌هاي ما شكل مي‌گيرد. ولي خود اشيا چيستند؟ ما به خود اشيا جداي از شناخت خود دسترسي نداريم; بنابراين اشيا نيز از واژه‌ها ساخته مي‌شوند. پس با ساختن قرائت‌ها ما مي‌توانيم اشيا را نيز بسازيم.»34 شفلر پاسخ مي‌دهد اين نظريه كانتي كه فرد خارج از شناخت خود به چيزها دسترسي ندارد به هيچ وجه نشان نمي‌دهد چيزها را خود فرد مي‌سازد. دسترسي اساساً همان شناخت است، و اينكه فرد خارج از شناخت به خود چيزها دسترسي ندارد معنايش اين است كه خارج از شناخت نسبت به چيزها شناخت ندارد، و بنابراين سخن كانت سخني سطحي از كار در مي‌آيد.

اشكال ديگر شفلر اين است كه گودمن در آثار خود بين توصيف درست و نادرست و همچنين بين گزاره صادق و كاذب فرق مي‌نهد، و براي نمونه، دان كيشوت را مثال مي‌زند و تأكيد مي‌كند كه ساختن چنين مفهومي به معناي تحقق دان كيشوت در خارج نيست. ولي چنين سخني با اصل نظريه جهان‌سازي او ناسازگار است، و اگر به نظريه او پايبند باشيم، ديگر تمايزي بين صدق و كذب بر جاي نمي‌ماند. پذيرش تمايز بين صدق و كذب يا واقعيت و افسانه زماني معنا دارد كه چيزها از واژه‌ها ساخته نشده باشند و جهاني مستقل از مفهوم‌سازي وجود داشته باشد. در نهايت، شفلر در برابر اين شعار گودمن كه «ما قرائت‌ها را مي‌سازيم، و قرائت‌هاي درست، جهان‌ها را مي‌سازند»، اين شعار را طرح مي‌كند كه «ما قرائت‌ها را مي‌سازيم و چيزها درستي آن‌ها را تعيين مي‌كنند.»35

گودمن در مقاله «در باب ستاره‌سازي» مي‌كوشد تا در برابر اشكالات شفلر از خود دفاع كند. او مي‌پذيرد كه گاهي از ساختن قرائت‌ها و گاهي از ساختن جهان‌ها سخن گفته است، ولي تأكيد ميورزد كه اين صرفاً تفاوت در عبارت است، و قرائت‌هاي متعدد با جهان‌هاي متعدد تفاوتي ندارند و مي‌توان آن‌ها را به جاي يكديگر به كار برد. بنابراين يكي از انگيزه‌هاي اصلي گودمن در طرح نظريه جهان‌سازي اين است كه نظريه تعدد قرائت‌ها، و به طور كلي پلوراليسم معرفتي را از تناقضي كه گرفتار آن است رهايي بخشد. روح سخن گودمن اين است كه از نظر منطقي در صورتي مي‌توان قرائت‌هاي گوناگون را به رسميت شناخت و همه آن‌ها را به يك اندازه صادق و درست دانست كه هر قرائتي به جهان خاصي تعلق داشته باشد كه با خود آن قرائت ساخته مي‌شود، و بنابراين، نظريه جهان‌سازي لازمه منطقي به رسميت شناختن قرائت‌هاي متعدد خواهد بود.

اما در خصوص ستاره‌سازي، گودمن به لوازم نظريه جهان‌سازي خود پايبند مي‌ماند و مي‌نويسد: «شفلر به من اشكال مي‌گيرد كه نمي‌توان گفت ما ستاره‌ها را ساخته‌ايم. من از او مي‌پرسم كه كدام يك از ويژگي‌هاي ستاره‌ها را ما نساخته‌ايم، و از او مي‌خواهم نشان دهد كه اين ويژگي‌ها چه تفاوتي با ويژگي‌هايي دارند كه به روشني وابسته به زبان‌اند.»36

بي‌شرمي يا شهامت

مايكل دويت در كتاب واقع‌گرايي و صدق پاسخ گودمن به شفلر را بي‌شرمانه توصيف مي‌كند و آن را مستلزمِ انسان‌خدايي مي‌داند.37 البته در اينكه نظريه گودمن آشكارا به انسان‌خدايي مي‌انجامد، ترديدي نيست، و چنين ادعايي نهايتِ بي‌شرمي است; اما نمي‌توان گودمن را مسئول اين بي‌شرمي دانست. چون نظريه جهان‌سازي سخن تازه‌اي نيست و همان‌گونه كه مك‌كورميك در مقدمه ستاره‌سازي مي‌نويسد: «بسياري از اين مباحث، بهويژه تكثر جهان‌ها، روابط بين جهان‌ها و قرائت‌ها و مسئله تبيين صدقِ قرائت‌هاي متناقض، با روند فلسفه مدرن سازگاري درخور توجهي دارند. اين مباحث، در پوششي بسيار متفاوت در دوران مدرن از تأملات فلسفي دكارت گرفته تا انديشه فلسفي بسيار متفاوتِ دوران معاصر، مدام تكرار شده‌اند.» به عبارت ديگر گودمن در خلا سخن نمي‌گويد، و صرفاً پوشش ابهام و ايهام را كنار مي‌زند و با شهامت از بتي پرده برمي‌دارد كه آن را فيلسوفان پيش از او تراشيده‌اند، و البته از تقدير بد، اين بتْ يخي است، و در برابر آفتاب صراحت و منطق تاب مقاومت ندارد و شايد به همين دليل هميشه در پوششي از دوپهلوگويي عرضه شده است. به هر روي، با اينكه در چهره اين بت حدناشناسي و نخوت و تكبر و تناقض و بي‌منطقي و فريب موج مي‌زند، اين امرْ دليل نمي‌شود كه صرفاً پرده‌بردار را سزاوار سرزنش بدانيم.

انديشه انسان‌خدايي در فلسفه جديد و قديم مغرب زمين، و حتي در دين مسيحيت و اديان يونان باستان، داستاني طولاني دارد كه بخشي از آن را هايدگر در هستي و زمان بازگو كرده است، و اين رشته را از انديشه سوژه‌محورِ دكارت تا انقلاب كوپرنيكي كانت و ايدئاليسم پساكانتي، و در نهايت، پديده‌شناسي هوسرل (بهويژه با توجه به دو مفهومِ تقليل و تقويم) دنبال كرده است. اين انديشه را همچنين مي‌توان در آثار فيلسوفان معاصري مانند كاسيرر و كوهن و ررتي و كواين و پاتنم پي جست. البته اين مقام، مجال دنبال كردن سير تاريخي اين انديشه نيست و مي‌توان در عوض بر دستاوردهاي اصلي فلسفه مدرن متمركز شد; زيرا به نظر مي‌رسد گودمن به خوبي نشان مي‌دهد كه دفاع از نسبيت و پلوراليسم معرفتي و انسجام‌گرايي و تعدد قرائت‌ها، كه روح و ثمره اصلي فلسفه مدرن به شمار مي‌رود، در صورتي امكان‌پذير است كه واقعيت‌ها تابع اراده و خواست انسان باشند و جهان‌هاي بي‌نهايتي وجود داشته باشند كه از واژه‌ها و نمادهاي ساخت بشر تشكيل شده‌اند; جهان‌هايي كه با تغيير نمادها تغيير مي‌كنند و در مجموع تابع قراردادهاي بشري‌اند. به عبارت ديگر، تكثرگرايي معرفتي، بدون نظريه جهان‌سازي گودمن به تناقض مي‌انجامد; و نظريه جهان‌سازي، صرفاً تلاشي است براي پايبندي به همه لوازم تكثرگرايي معرفتي، و گودمن صرفاً نشان مي‌دهد كه انسان، آن‌گونه كه در فلسفه مدرن تعريف مي‌شود، راهي جز دعوي الوهيت ندارد.

طنز ماجرا در اين است كه فيلسوفان مدرنْ مبناگرايان و واقع‌گرايان را به خودبزرگ‌بيني، تكبر علمي و دگم‌انديشي متهم مي‌كنند، در حالي كه ثمره انديشه آنان به هيچ وجه فروتنانه و متواضعانه نيست. آنان با شك آغاز مي‌كنند، و شك، اگر صادقانه باشد، به طور منطقي به پذيرش محدوديت‌هاي وجودي و معرفتي انسان خواهد انجاميد. ولي نتيجه‌اي كه از دل شك مدرن بيرون مي‌آيد نشان مي‌دهد كه اين شك غيرواقعي و مصلحت‌انديشانه است و صرفاً ابزاري براي كنار گذاشتن برهان و منطق و رهايي از محدوديت‌هاي عقلي و تجربي است. شكاك مدرن نخست شهودهاي عقلي را تحليلي مي‌نامد و ارزش معرفت‌شناختي آن‌ها را انكار مي‌كند تا از بند منطق رها شود. كنار رفتن عقل باعث مي‌شود كه تجربه نيز ارزش و اعتبار خود را از دست بدهد، و به همين دليل است كه در فلسفه معاصر پس از تحليلي ناميدن شهودهاي عقلي، در نهايتْ داده تجربي نيز اسطوره نام مي‌گيرد، و بنابراين انسان مدرن مرزها و محدوديت‌هاي تجربي را نيز كنار مي‌زند.38 با كنار رفتن عقل و تجربه كاركرد شك به پايان مي‌رسد، و در چنين وضعيتي فيلسوف مدرن ترديد را كنار مي‌گذارد و در حالي كه خود را در يك خلأ معرفت‌شناختي و وجودشناختي مي‌يابد نداي «أَنَا رَبُكُمُ الاَعلي» سر مي‌دهد و نمرودوار ادعا مي‌كند كه «من هستم كه مي‌ميرانم و زنده مي‌كنم.» انگيزه اصلي تشكيك‌ها و تخريب‌هاي فلسفه مدرن را در اين جمله پاتنم مي‌توان مشاهده كرد: «اگر هيچ جهان حاضر و آماده‌اي وجود ندارد، پس بياييد جهان‌ها را بسازيم، و اگر معيارهاي عيني وجود ندارند، بياييد آن‌ها را بنيان نهيم. هيچ چيز حاضر و آماده‌اي وجود ندارد، بلكه همه چيز را بايد ساخت.»39

ترديدي نيست كه كتاب‌هايي مانند راه‌هاي جهان‌سازي و ستاره‌سازي در آينده به منزله اسطوره‌هاي دوران مدرن مطالعه خواهند شد و احتمالا سستي و بي‌پايگي آن‌ها مايه شگفتي خواهد بود; اما آنچه بيش از هر چيزي شگفتي خواهد انگيخت، اين است كه اين ادله را فيلسوفاني مطرح مي‌سازند كه با زودرنجي و نازك‌طبعي از كنار برهان‌هاي وجود خدا مي‌گذرند و چنين دليل‌هايي را دگم‌انديشانه مي‌نامند; در حالي كه اين ادعا كه انسان چيزها را مي‌سازد، نوعي الهيات نوين است، و پيش از هر چيز نشان مي‌دهد كه در وجود خدا ترديدي نيست «أفي اللّه شك»، و انسان براي انكار خدا نخست بايد مرزهاي وجودي و معرفتي خود را انكار كند و اوصاف خدا را به خود نسبت دهد، و اين به معناي انكار خود و اثبات خداست. (نيچه را به ياد بياوريد كه پيش از سخن گفتن از مرگ خدا، مجبور شد از تولد اَبَرانسان سخن گويد.) به هر روي، خداانگاري انسان، فيلسوفِ مدرن را در موضعي انفعالي قرار مي‌دهد و باعث خواهد شد، تمام ابزارهاي نياكانِ او براي كنار گذاشتن جهان‌بيني‌هاي خدامحور در مقابل خودِ وي و به ضرر او به كار گرفته شود، و اين بار اوست كه بايد دفاعيه بنويسد. در اينجا، براي نمونه، مي‌توان به مسئله شر اشاره كرد، كه آن را با تفصيل بيشتري در ادامه برمي‌رسيم.

جهان‌سازي و مسئله شرّ

ماتريدي متكلم بزرگ قرن سوم هجري در كتاب التوحيد در خصوص حكمت وجود شرور مي‌نويسد: «خداوند امور مضر را آفريد تا با آن طغيان‌گران و سلاطين را خوار كند... و مانع آن شود كه از زيادي ساز و برگ و نفرات خود غره شوند و به مرزهاي الهي تجاوز كنند.»40 او همچنين در تفسير حديثِ «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» به نواقص وجودي و معرفتي بشر اشاره مي‌كند و آن را دليلي بر وجود خدايي دانا و توانا و مدبر مي‌داند41 و وجود شرور و نارسايي‌ها را در جهان دليلي بر وجود خداوند مي‌داند و مي‌نويسد:

«اگر جهان به خودي خود ساخته شده بود، هر چيزي مي‌توانست براي خودش بهترين حالات و صفات را بسازد، و در اين صورت شرور و نابساماني‌ها رخت بر مي‌بستند. پس وجود آن‌ها دليلي است بر اينكه اين جهان خالقي دارد.»42

به نظر مي‌رسد استدلال ماتريدي را مي‌توان در برابر ادعاي جهان‌سازي انسان مدرن بازسازي كرد، و استدلالي كه به دست خواهد آمد مبتني بر اين پرسش خواهد بود كه اگر مفهوم‌سازي به جهان‌سازي مي‌انجامد و اگر جهان‌هاي بي‌نهايتي وجود دارند كه افراد بر اساس خواست و نياز خود، آن‌ها را ساخته‌اند، چرا در جهانِ همه انسان‌ها درد و رنج و نابساماني و ناكامي و ناداني، و در نهايتْ مرگ، ديده مي‌شود، و چرا جهانِ هيچ فردي از بيمارستان و تيمارستان و گورستان خالي نيست، و چرا هيچ جهاني كامل و مطابقِ خواستِ انسان نيست. نمادها و واژه‌ها و مفاهيم، همگي در حيطه آگاهي انسان قرار دارند و با قرارداد مي‌توان آن‌ها را تغيير داد. بنابراين فرد به آن‌ها آگاه است و توانِ تغيير آن‌ها را نيز دارد; پس چرا شر وجود دارد؟ آيا انسان بدخواهِ خود است؟

هيوم وجود شرور را با باور به وجود خدا ناسازگار مي‌دانست و استدلال مي‌كرد كه «آيا او مي‌خواهد از شر جلوگيري كند ولي توانايي ندارد؟ در اين صورت او ناتوان خواهد بود. آيا او قدرت دارد ولي نمي‌خواهد؟ در اين صورت او بدخواه است. آيا او هم قادر است و هم مي‌خواهد؟ در اين صورت شر از كجا آمده است؟ چرا اساساً شوم‌بختي در جهان وجود دارد؟ مطمئناً تصادفي در كار نيست. در اين صورت ناشي از علتي است. هيچ چيز نمي‌تواند استواري اين استدلال را متزلزل سازد; ]استدلالي[ چنين كوتاه، چنين واضح، چنين قاطع،...»43

اينكه هيومِ تجربه‌گرا و شكاك، از استدلالي قاطع و خلل‌ناپذير سخن مي‌گويد و با اطمينان اعلام مي‌كند كه تصادفي در كار نيست، شگفت‌انگيز است. او تجربه‌گراست و نمي‌تواند از برهان عقلي سخن بگويد و سخن گفتن از قطعيت و تزلزل‌ناپذيري و نفي تصادف نيز با مباني فلسفي او ناسازگار است. او اساساً در فتواي كتاب‌سوزي مشهوري كه دارد،44 هر كتابي را كه رياضي يا تجربي نباشد در خور شعله‌هاي آتش مي‌داند و آن را سفسطه و توهم مي‌خواند، و شعله‌هاي آن آتش دامن اين استدلال را نيز، كه نه تجربي است و نه رياضي، خواهد گرفت. نكات فوق نشان مي‌دهد كه شك هيوم صادقانه نيست و از سنخ شك پروتاگوراس است، و در نهايت به اين نتيجه مي‌انجامد كه انسان معيار همه چيز است: معيار آنچه هست و معيار آنچه نيست. البته تشكيك و تخريب و كتاب‌سوزي به هيوم مجال نداد كه نتيجه ايجابي شك خود را با صراحت بيان كند، و همان‌گونه كه ديديم اين وظيفه را فيلسوفان پس از او برعهده گرفتند.

پذيرش محدوديت‌ها و نقايص وجودي و معرفتي انسان، با ايمان منافاتي ندارد و حتي مي‌تواند به پذيرش بندگي انسان كمك كند. اميرمؤمنان(عليه السلام) در وصيت خود به امام حسن(عليه السلام)مي‌نويسند: «اگر درباره جهان و تحولات روزگار مشكلي براي تو پديد آمد، آن را به عدم آگاهي ارتباط ده; زيرا تو ابتدا با ناآگاهي متولد شدي و سپس علوم را فرا گرفتي، و چه بسيار است آنچه نمي‌داني و خدا مي‌داند... . پس به قدرتي پناه بر كه تو را آفريده، روزي داده و اعتدال در اندام تو آورده است. بندگي تو فقط براي او باشد.»45 بنابراين اعتراف به نقايص معرفتي نه‌تنها با ايمان منافاتي ندارد، بلكه انسان با اذعان به چنين نقايصي يك گام به بندگي خدا نزديك‌تر مي‌شود. در اين صورت مسئله شر نيز چه از لحاظ نظري و چه از لحاظ عملي مشكل‌ساز نخواهد بود; زيرا مؤمن اعتراف مي‌كند كه به همه جوانب هستي احاطه ندارد و بنابراين مي‌تواند پاسخ به اين پرسش هيوم را كه «پس شر از كجا آمده است؟» خارج از توان بشر بداند.46 در عمل نيز درد و رنج و بيماري و مرگ به تضعيف ايمان مؤمن نمي‌انجامد; زيرا او اذعان دارد كه آن كس كه بيمار نمي‌شود و رنج نمي‌كشد و زاده نمي‌شود و نمي‌زايد و خسته نمي‌شود و چرت نمي‌زند و خوابش نمي‌گيرد و نمي‌ميرد، خداست. بنابراين بندگي در مقام عمل نيز گره‌گشاست و تحمل ناكامي‌ها را آسان مي‌سازد و رنج‌ها را مي‌كاهد و دردها را التيام مي‌بخشد. براي مؤمن درد و رنج دستمايه‌اي براي نيل به عالي‌ترين مدارج ابتهاج و لذت معنوي خواهد بود و او هر واقعه رنج‌آوري را پيامي دل‌انگيز و نسيمي حيات‌بخش از موجودي كامل و بي‌همتا مي‌داند; موجودي كه او را به خود مي‌خواند و از غير خود بر حذر مي‌دارد. چنين نگاهي به وقايع دردآورْ خشنودي و شادي نهايي را در همين جهان به ارمغان خواهد آورد.

ولي در نظريه جهان‌سازي نمي‌توان براي مسئله شر پاسخي يافت، و اين پرسش بي‌پاسخ مي‌ماند كه اگر انسان معيار هستي و نيستي است، پس چرا بي‌عدالتي و كژي و نابساماني در جهان ديده مي‌شود و چرا ناداني و ناكامي و بيماري و جنون و مرگ در جهان همه انسان‌ها رخنه كرده است. در اينجا ديگر مسئله شر نه‌تنها پناهگاه الحاد نخواهد بود، بلكه به پرتگاهي براي آن تبديل خواهد شد. انسان اگر جهان را خود مي‌سازد و اگر واقعيت‌ها را به خواست و اراده خود «جعل» مي‌كند و نه كشف، پس چرا خود را ضعيف و ناقص و محدود و ميرا خواسته است، و چرا درد و رنج را براي خود ساخته و چرا بيمارستان و تيمارستان و گورستان را از صحنه حيات خود حذف نكرده است؟ مسئله شر در اينجا به منزله دليلي مستحكم، دعوي الوهيت انسان را باطل مي‌كند و او را صلا مي‌زند كه باد نخوت از سر فرو نهد و جامه تكبر از تن بدر كند و بر سر سفره بندگي بنشيند و مرزها و محدوديت‌هاي خود را بپذيرد. در اينجا مسئله شر از چنان قوتي برخوردار است كه حتي اگر انسان در مقام نظر با مغلطه و پرگويي از كنار آن بگذرد، در عمل، دعوي الوهيتِ او را درهم خواهد شكست، و آن‌گاه كه فرعونوار گرفتار امواج نيل است معلوم خواهد شد كه حدناشناسي او از سر طغيان و لاف‌زني و نام‌جويي بوده و دعوي جهان‌سازي او تهي و بي‌پايه و بي‌مغز بوده است.

چون محك ديدي سيه گشتي چو قلب *** نقش شيري رفت و پيدا گشت كلب
اي سگ گرگينِ زشت، از حرص و جوش *** پوستين شير را بر خود مپوش
غره شيرت بخواهد امتحان *** نقش شير و آنگه اخلاق سگان47


منابع

ـ پلنتينگا، آلوين، فلسفه دين: خدا، اختيار و شر، ترجمه و توضيح محمّد سعيدي‌مهر، (قم، طه، 1376);
ـ ماتريدي ابي‌منصور، التوحيد، (الاسكندريه، دارالجامعات المصريه، بي‌تا);
ـ نلسن گودمن، واقعيت، افسانه و پيش‌بيني، مترجم رضا گندمي نصرآبادي، (قم، دانشگاه مفيد، 1381);
- Devitt, Michael, (1984) Realism and truth, New Jersey, Princeton University press
- Fumerton, Richard (2002), Realism and the Correspondence theory of truth, Maryland, Rowman & littlefield Publishers, INC
- Goodman Nelson (1978), Ways of worldmankings, Indianapolis: Hackett Publishing Company
- (1996A) "the way the world Is", Mccormick, Peter j. ed. (1996) Starmaking: Realism Anti- Realism and Irriealism, Cambridge, MIT press.
- (1996B) "on Starmaking", in Mccormick, Peter j. Ibid.
- Putnam, Hilary (1981), Reason, Truth, and History, Cambridge: Cambridge university press
- (1996) "Is there still anything to say about reality and truth" in Mccormick, Peter j. ed. Ibid pp. 11-28
- Scheffler, Israel, (1996A) "the wonderful worlds of Goodman" in Mccormick, Peter j. ed. Ibid. pp. 133- 142
-‌‌‌‌‌‌ (1996B) "Reply to Goodman" in Mccormick, Peter j. ed. Ibid pp. 161-164.

پي‌نوشت‌ها

1. Nelson Goodman, Ways of worldmanking Indianapolis: Hackett Publishing Company, 1978, p.115.
2. Ibid, p. 2.
3. Ibid, p. 91.
4. Ibid, p. 98.
5. Ibid, p. 20.
6. Ibid, p. 6.
7. در نظام فلسفي كانت «وجود» از مقولات است و صرفاً بر پديده‌ها قابل اطلاق، و بنابراين شيء في نفسه را حتي «موجود» نيز نمي‌توان دانست و شيء في نفسه صرفاً فرضي منطقي است و كانت براي انسجام بخشيدن به نظام فلسفي خود به آن نياز دارد. ولي ايدئاليست‌هاي پس از او نظام فلسفي خود را به گونه‌اي تنظيم مي‌كنند (يا به تعبير گودمن جهانِ خود را به گونه‌اي «مي‌سازند») كه به شيء في نفسه حتي به منزله يك فرض نيز نيازي نيست و بنابراين آن را حذف مي‌كنند. (حذف از مهم‌ترين راه‌هاي جهان‌سازي است.)
8. Nelson Goodman, Op.cit, p.17,19.
9. Ibid, p.3.
10. از نظر گودمن جهان‌هاي علمي و نيمه‌علمي صرفاً از واژه‌ها ساخته شده‌اند، و اگر استدلال نخست او را درباره چنين جهان‌هايي بازسازي كنيم، با اين استدلال سطحي و تهوع‌آور روبه‌رو خواهيم بود كه براي بيان هر واقعيتي بايد از يك واژه استفاده كرد. پس جهان از واژه‌ها ساخته شده است. البته در زبان انگليسي واژه (word) و جهان (world) تفاوت چنداني ندارند (مگر در يك حرف!) و گودمن در آثار خود به هر حربه‌اي متوسل مي‌شود تا بلكه خواننده انگليسي زبان را متقاعد كند كه اين يك حرف را ناديده بگيرد و بپذيرد كه wordmaking تفاوتي با worldmaking ندارد و انساني كه از پس واژه‌سازي برمي‌آيد، ديگر جهان‌سازي برايش سهل است. او حتي در برخي از آثار خود «ساختن» را نيز با واژه work بيان مي‌كند تا شايد به خواننده تلقين كند كه ساختن نيز با واژه و جهان هم‌خانواده است (ر.ك. مقاله «words, works and worlds» در ستاره‌سازي)
11. Nelson Goodman, Op.cit, p.6.
12. Ibid, p.103.
13. اگر فهرستي از راه‌هاي تحريف واقعيت تهيه كنيم با فهرستِ شيوه‌هاي جهان‌سازي گودمن تفاوت زيادي نخواهد داشت. ولي همان گونه كه از مباحث بالا روشن مي‌شود، در نظريه گودمن، تحريف، معناي نخستين خود را از دست مي‌دهد و معناي جديدي مي‌يابد.
14. Nelson Goodman, Op.cit, p.97.
15. Ibid, p.25.
16. Ibid, p.112.
17. Ibid.
18. Ibid, p.72.
19. Ibid, p.114.
20. Big Dipper.
21. Nelson Goodman, Op.cit, p.120.
22. Ibid.
23. internal realism.
24. Hilary Putnam, Reason, Truth, and History, Cambridge university press, 1996, p. 51.
25. Metrology.
26. Hilary Putnam, Op.cit, p.23.
27. God's Eye point of view.
28. Richard Fumerton, Realism and the Correspondence theory of truth, Maryland, Rowman & Littlefield Publishers, INC, 2002, p.70.
29. Ibid, p.58.
30. Nelson Goodman, Op.cit, p.138.
31. Ibid, p.94.
32. Ibid, p.96.
33. Scheffler, 1996A, p.138.
34. Scheffler, 1996A, p.140.
35. Scheffler 1996B, p.164.
36 . Nelson Goodman, Op.tic, p.145.
37. Michael Devitt, Realism and truth, New Jersey, Princeton university press, 1984, p.192.
38. براي يافتن منابعي بيشتر درباره اسطوره ناميدن داده تجربي، ر.ك:
Roderick M.Chisholm, "The Myth of the Given" in Ernest sosa and Jaegwan Kim (eds.) Epistmology: An Anthology, oxford, Blakwell Publishers, 2000, p.ll8.
39. نلسون گودمن، واقعيت، افسانه و پيش‌بيني، مترجم رضا گندمي نصرآبادي، (قم، دانشگاه مفيد، 1381)، ص 19.
40. ابن‌منصور ماتريدي، التوحيد، (الاسكندريه، دارالجامعات المصريه، بي‌تا)، ص 109.
41. همان، ص 130.
42. همان، ص 17.
43. آلوين پلنتينگا، فلسفه دين: خدا، اختيار و شر، ترجمه و توضيح محمد سعيدي‌مهر، (قم، طه، 1376)، ص 40.
44. متن فتواي هيوم از اين قرار است: «هنگامي كه قانع از اين مبادي، كتابخانه‌ها را بازرسي مي‌كنيم چه ويرانيي بايد به بار آوريم؟ اگر كتابي مثلا در باب الهيات يا مابعدالطبيعه مدرسه را به دست گيريم بايد بپرسيم: آيا استدلالي مجرد مربوط به كميت يا عدد در بر دارد؟ نه. آيا استدلالي آزمايشي مربوط به امور واقع و وجود در بر دارد؟ نه. پس آن را به شعله‌هاي آتش بسپريد; زيرا جز سفسطه و توهم چيزي در بر نتواند داشت.» (ر.ك. فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ترجمه جلال‌الدين اعلم، (تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1370)، ج 5، ص 332.
45. نهج‌البلاغه، نامه 31.
46. منظور اين نيست كه مؤمن براي يافتن چنين پاسخي تلاشي نمي‌كند. بلكه برعكس، مؤمن با الهام از منابع ديني و با تمسك به استدلال عقلي مي‌تواند وجود شر را لازمه تكامل انسان، متضمن خيرهايي برتر، مكافات اعمال انسان و عاملي براي پاداش اخروي بداند. آنچه در اينجا مورد تأكيد است اين است كه از فرد مدعي جهان‌سازي پذيرفتني نيست كه در برابر اين پرسش كه شر از كجا آمده است بگويد نمي‌دانم.
47. مولانا جلال‌الدين محمّد بلخي، مثنوي معنوي، دفتر سوم، بيت‌هاي 786ـ789.
سال انتشار: 
3
شماره مجله: 
9
شماره صفحه: 
125