سخن نخست

قيمت مقاله الكترونيكي: 
1500تومان

 

همراهي برهان و عرفان و قرآن در حکمت متعاليه

ويژگي برجستۀ حکمت متعاليه آن است که صدرالمتألهين از روش‌ها و منابع گوناگون معرفتي در بناي نظام حکمي خود بهره مي‌برد. فلسفۀ مشائي، اشراقي، کلام و عرفان و در رأس همه متون ديني قرآن و سنت، منابع حکمت متعاليه را تشکيل مي‌دهند. به عبارت ديگر، در اين حکمت از عقل، شهود و نقل ديني براي کشف واقع استفاده مي شود. البته صدرالمتألهين ملتزم و متعهد است که يافته‌هاي عرفاني و قرآني را استدلالي و برهاني کند و بدون برهان عقلي سخني را در نظام فلسفي خود طرح نکند. براين‌اساس صدرالمتألهين بر وحدت شخصي وجود که نظريه‌اي عرفاني است برهان عقلي اقامه مي‌کند و از توحيد قرآني با تحليل عقلي و استدلال نظري دفاع مي‌کند. بنابراين کساني که مي‌پندارند بهره‌مندي صدرالمتألهين از قرآن و عرفان با پايبندي او به استدلال فلسفي ناسازگار است بر خطا هستند. او هيچ‌گاه به جاي برهان به قرآن و عرفان پناه نمي‌برد و خلأ برهاني را با نقل قرآني و کشف عرفاني پر نمي‌کند؛ بلکه ازآنجاکه به هماهنگي اين معارف اعتقاد دارد مي‌کوشد منظرۀ واحدي را از پنجره‌هاي گوناگون تماشا کند.

بايد افزود که وحي حجيت و اعتبار معرفتي دارد و دليل نقلي معتبر اگر دلالتش صريح باشد حجيت دارد و مدلولش را براي مؤمن اثبات مي‌کند. شهود عرفاني نيز درصورتي‌که واجد شرايط شهود معتبر باشد براي صاحب کشف معتبر است و حجيت دارد. اما صدرالمتألهين به عنوان فيلسوف افزون بر اين، مي‌کوشد اين معارف را برهاني کند تا مقبوليت عام پيدا کنند و قابل عرضه در نظام فلسفي باشند.

اين روش و مشرب مبتني بر اصلي است که صدرالمتألهين و پيروانش بر آن تأکيد دارند. آن اصل اين است که «برهان و عرفان و قرآن از هم جدا نيستند». صدرالمتألهين بر اساس اين روش مي‌کوشد هم به نزاع‌هاي فلاسفه و عرفا و متکلمان در مسائل بنيادين نظري و اعتقادي پايان دهد و بين مشرب‌هاي گوناگون معرفتي آشتي و هماهنگي برقرار کند و هم با تلفيق و ترکيب اين روش‌ها به حل معضلات مهم الهياتي توفيق يابد و به دستاوردهاي جديدي در ابواب گوناگون فلسفي به‌ويژه در هستي‌شناسي و انسان‌شناسي و معرفت‌شناسي نايل گردد.

پرسشي که در اينجا به اختصار بايد بررسي کنيم اين است که اينکه براساس حکمت متعاليه بين برهان و عرفان و قرآن جدايي نيست، يا حکمت متعاليه از برهان و عرفان و قرآن در کشف و اثبات دعاوي خود بهره مي‌برد، به چه معناست و تا چه حد مي‌تواند درست باشد؟ آيا اين اصل به اين معناست که همۀ حقايق قرآني از راه عقل و کشف هم به دست مي‌آيند؟ آيا بين هيچ يافت عقلي و شهودي با آموزه‌هاي ديني تعارضي نيست؟ آيا همۀ مباحث حکمت متعاليه با هر سه روش به دست مي‌آيند و اثبات مي‌شوند؟

قطعاً توافق و هماهنگي بالفعل و حداکثري اين مشرب‌ها نمي‌تواند منظور باشد، به اين معنا که همۀ يافته‌هاي عقلي و کشفي و نقلي يکسان باشند و هيچ اختلاف و ناسازگاري بين آنها نباشد و هرچه قرآن مي‌گويد عقل و کشف نيز همان را بگويند و بالعکس.

اولاً مي‌دانيم که وحي مصون از خطاست؛ در قرآن کريم و سخنان معصومان‰ خطا راه ندارد. اگر ادعاي فوق حداکثري باشد به اين معنا خواهد بود که حکيم متأله به همۀ حقايق ديني از راه عقل و کشف دست مي‌يابد و در يافته‌هاي عقلي و کشفي و فهم ديني او هيچ خطايي رخ نمي‌دهد. روشن است که اين ادعايي است گزاف که هيچ غيرمعصومي نمي‌تواند آن را طرح کند.

ثانياً بر خلاف کتاب و سنت، يافته‌هاي عقلي و کشفي محدودند و به تدريج براي انسان‌ها حاصل مي‌شوند و همۀ آنچه قابل يافت عقلي و کشفي است هنوز تحقق نيافته است. «اليَوم‌َ اَكمَلت‌ُ لَكُم دينَكُم» (مائده: 3) داريم، اما «اليوم اکملت لکم فلسفتکم يا عرفانکم» نداريم. البته صدرالمتألهين در جايي از اکمال فلسفه سخن مي‌گويد اما اين ادعا را بايد به معناي محدود و نسبي در نظر گرفت. پس از نظر کميت و قلمرو گزاره‌ها، بين عقل و کشف و کتاب و سنت برابري نيست. به نظر نمي‌رسد هرگز بتوانيم به چنين برابري برسيم، چون لازمه‌اش بي‌نيازي از دين خواهد بود. درحالي‌که از کتاب و سنت برمي‌آيد که همۀ آنچه که انبيا به ما مي‌آموزند قابل دريافت از راه‌هاي ديگر نيست؛ «وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ» (بقره: 151).

آري، اگر عقل کامل باشد و کشف هم تام باشد و خطا در آنها راه نداشته باشد، در آن صورت بين برهان و عرفان و قرآن هماهنگي تام خواهد بود. اما اين فقط يک قضيۀ شرطيه است. شايد تنها مصاديق آن انسان‌هاي کامل به معناي معصومان‰ باشند.

همچنين مي‌توان گفت هماهنگي و تلازم يادشده دربارۀ ذات برهان و کشف يا برهان و کشف نفس‌الامري صادق است، اگر چنين چيزي داشته باشيم؛ نه لزوماً مصاديقي از آنها که بالفعل براي ما حاصل مي‌شود. اين سخن در باب هماهنگي ديگر راه‌هاي معتبر معرفت و معارف ديني نيز صادق است.

ثالثاً در حکمت متعاليه موضوعاتي طرح و بحث مي‌شود که در کتاب و سنت مطرح نيستند تا هماهنگي و توافق همه‌جانبۀ آنها مطرح شود، مانند مباحث انتزاعي منطقي مثل معقولات ثانيه، اعتبارات ماهيت، و وجود ذهني؛ ازاين‌رو نمي‌توان قلمرو دين و فلسفه را مساوي و يکسان دانست، گرچه مشترکات بسياري دارند. مي‌توان گفت بين موضوعات و مسائلشان نسبت عموم و خصوص من وجه است. برخي از تعاليم ديني همچون بسياري از مسائل فقهي دين در فلسفه و از طريق برهان قابل کشف و اثبات نيست. اينجاست که اين پرسش به طور جدي طرح مي‌شود که پس به چه معنا مي‌توان هماهنگي برهان و عرفان و قرآن را ادعا و اثبات نمود؟

اولاً چنان‌که گفتيم اين ادعا ناظر به وضعيت بالفعل عقل و کشف نمي‌تواند باشد. همۀ معارف ديني، بالفعل از راه عقل و کشف به نحو خطاناپذيري اثبات نشده‌اند و شايد بسياري از آنها جز از راه وحي قابل دستيابي نباشند.

ثانياً مي‌توان ادعايي حداقلي را به اين صورت مطرح کرد که چون عقل و کشف و شرع هر سه ناظر به واقع هستند، نبايد بين دعاوي آنها تعارض و ناسازگاري باشد. از حکيم متأله انتظار مي‌رود بين يافته‌هاي عقلي و کشفي و قرآني او ناسازگاري نباشد، نه اينکه بين آنها يگانگي و هماهنگي تام برقرار باشد و مدعاي هر سه از نظر کميت يا قلمرو مساوي باشند و از نظر صحت و اعتبار يکسان باشند. اين تنها يک آرمان است و نمي‌توان گفت بالفعل محقق است.

ثالثاً چيزي را که مي‌توان توصيه کرد و توقع داشت اين است که از حکيم متأله انتظار مي‌رود در حکمتش از هر سه منبع عقل و کشف و نقل استفاده کند و براي رسيدن به هماهنگي بين اين سه راه بکوشد. اين استفاده هم البته نسبي و داراي درجات است.

دربارۀ حکمت متعاليۀ صدرالمتألهين مي‌توان گفت. اولاً صدرالمتألهين في‌الجمله در مواردي به طور نسبي از هر سه منبع استفاده مي‌کند، اما هرگز نمي‌توان گفت او به همۀ حقايق قرآني و روايي رسيده است و در هر مسئله‌اي به هماهنگي راه‌هاي سه‌گانه دست يافته است. ثانياً صدرالمتألهين مي‌کوشد در امهات اصول اعتقادي ديني مثل مسئلۀ توحيد و نبوت و معاد به هماهنگي نسبي بين سه راه معرفت دست يابد. اما البته منتقدان صدرالمتألهين ممکن است در اين مدعا مناقشه کنند و مثلاً بگويند معاد صدرالمتألهين با معاد قرآني فاصله دارد، کما اينکه چنين گفته‌اند.

بنابراين، آنچه مي‌توان از گزارۀ «برهان و عرفان و قرآن از هم جدا نيستند» استفاده کرد اين است که حکيم بايد اين گزاره را نصب‌العين خود سازد و آن را به عنوان دورنماي سير و سلوک معرفتي خود در نظر گيرد و ناسازگاري داده‌هاي اين سه راه را برنتابد و به سوي هماهنگي آنها حرکت و کوشش کند. اين اصل به عنوان يک اصل هدايتگر و جهت‌دهنده و راهنما بسيار مهم و مفيد خواهد بود.

قاعدۀ محل بحث را مي‌توان به موارد ديگر هم توسعه داد و اين هماهنگي بايد بين همۀ معرفت‌ها باشد. از جمله بين حس و تجربۀ معتبر ازيک‌سو و عقل استدلالي و کشف عرفاني و وحي ديني بايد هماهنگي باشد که نزاع معروف علم و دين ناظر به اين مسئله است. البته آنچه مي‌توان توقع داشت هماهنگي حداقلي به معناي عدم تعارض علم و دين است. چون قلمروهاي مشترک آنها محدود است. همچنين بين يافت تاريخي به روش تاريخي معتبر و متون تاريخي ديني نبايد ناسازگاري باشد. البته سخن از يافت و موارد يقيني است، نه لزوم هماهنگي بين ظنون تاريخي و قطعيات ديني.

مصداق ديگر براي قاعدۀ فوق، لزوم هماهنگي بين يافته‌هاي عقل عملي و وجدان اخلاقي با تعاليم ديني مرتبط با آن است. تعارض بين يافت عقل عملي و شهود اخلاقي با آموزه‌هاي ديني نيز پذيرفته نيست و انتظار مي‌رود که چنين هماهنگي برقرار باشد. البته موارد خاصي مثل مأمور شدن حضرت ابراهيم عليه السلام به ذبح اسماعيل عليه السلام مواردي استثنايي هستند که توضيح و تبيين خاص خود را مي‌طلبد.

در اينجا لازم است به قاعدۀ معروف «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع و بالعکس» اشاره کنيم. اين قاعده مي‌گويد هرجا عقل حکمي قطعي داشته باشد شرع هم موافق با آن است. البته از اين قاعده استفاده نمي‌شود که در همۀ مواردي که شرع حکم دارد عقل نيز حکم قطعي دارد. همچنين معناي قاعده آن نيست که هر حکم شرعي لزوماً دليل عقلي دارد و براي عقل قابل کشف است. بلکه مراد اين است که اولاً حکم قطعي عقل با شرع يکي است و ثانياً چون عقل به‌طورکلي حقانيت شرع را پذيرفته است، همۀ احکام آن را نيز مي‌پذيرد بدون اينکه لزوماً خود به طور مستقل راهي براي کشف تفصيلي آنها داشته باشد.

سردبير