سخن نخست

قيمت مقاله الكترونيكي: 
0تومان

فلسفۀ تطبيقي: چيستي و ضرورت آن

در فلسفۀ تطبيقي (Comparative philosophy) غرض بررسي و مقايسه دو سنت يا دو مکتب، يا دو فيلسوف يا دو نظريه و امثال آن است. در اين مقايسه مثلاً مباني، ساختار و روش و نتايج دو فلسفه ارائه مي شود و مشابهت‌ها يا تفاوت‌هاي آنها و احياناً نقاط قوت و ضعفشان نشان داده مي‌شود. ممکن است غرض محقق نشان دادن برجستگي يک فلسفه بر ديگري باشد يا اساساً چنين غرضي نداشته باشد. مقايسۀ فلسفۀ ابن‌سينا و کانت، مثلاً يعني مقايسه مباني و روش و مسائل و استدلال‌‌ها و نتايج اين دو فلسفه و احياناً داوري بين آنها. همين‌طور است مقايسۀ وحدت وجود اسپينوزا و وحدت وجود ابن‌عربي، يا برهان وجودي آنسلم با برهان صديقين صدرالمتألهين.
البته نبايد ظاهربين بود و تفاوت‌ها و شباهت‌هاي سطحي و ظاهري را ملاک قرار داد و به صرف بيان تفاوت‌ها و شباهت‌ها بسنده کرد. پرداختن به فلسفۀ تطبيقي مشروط به شناخت عميق دو فلسفه است. شناخت دنياي دو فيلسوف و نحوۀ نگاهشان و شناخت زبانشان شرط ضروري براي ورود در اين عرصه است. گاهي ممکن است شباهت ظاهري باشد و تفاوت بنيادي و بعکس. پرداختن به فلسفۀ تطبيقي کار هر فيلسوف يا پژوهشگر فلسفه نيست. با خواندن چند ترجمه و کتاب و مقاله نمي توان دست به اين کار زد. آشنايي عميق با سنت‌هاي فلسفي و تاريخ فلسفه از لوازم فلسفۀ تطبيقي است، اما براي کار تطبيقي صرف دانستن تاريخ فلسفه کافي نيست.
غرض از فلسفۀ تطبيقي نفس مقايسه و بيان شباهت‌ها و تفاوت‌ها نيست، بلکه بايد ديد ثمرۀ آن چيست. ارزش مقايسه در ثمرۀ آن است و بايد نتيجه‌اي داشته باشد. صرف بيان مشابهت‌ها و تفاوت‌ها توجيه ندارد. مقايسه بايد راه‌گشايي در حل مسئله و نوآوري داشته باشد. بايد ديد پرسشي که در هر دو نظام مطرح است چه پاسخي دارد؟ فلسفۀ تطبيقي براي بهتر شناختن فلسفه و حل مسائل فلسفي است. از رودررو قرار دادن دو مکتب يا دو متفکر مي‌خواهيم به نتيجه‌اي برسيم. با مقايسه، دو طرف مقايسه بهتر شناخته مي‌شوند. فلسفۀ تطبيقي براي شناخت و معرفي فلسفۀ خودي نيز راهگشاست. گاهي ممکن است تفاوت‌ها سطحي باشد و در مقايسۀ تحقيقي به وحدت بنيادين دو فلسفه برسيم؛ همچنين شباهت‌ها هم ممکن است سطحي باشد و دو فلسفه تفاوت بنيادي با هم داشته باشند. در فلسفۀ تطبيقي به تأثير و تأثرات مکتب‌ها و افراد نسبت به يکديگر هم ممکن است پي ببريم. از اين جهت، فلسفۀ تطبيقي با تاريخ فلسفه گره مي خورد. حاصل کلام اين است که مطالعۀ تطبيقي فلسفه در فهم واقع و کشف حقيقت به ما کمک مي‌کند. به درک فلسفه نزديک‌تر مي‌شويم. همچنين زمينه را براي تفاهم و نزديک شدن فرهنگ‌ها فراهم مي‌کند. فلسفۀ تطبيقي ديالوگ بين جريان‌هاي فلسفي است که زمينه براي ديالوگ بين فرهنگ‌ها را فراهم مي‌کند و گفت‌وگوي بين تمدن‌ها را در عميق‌ترين لايه‌هاي آن طرح مي‌کند.
فلسفۀ تطبيقي به معنايي که ما در اينجا توضيح داديم بيشتر در دورۀ جديد مطرح شد و شاخه‌اي نسبتاً جديد در فلسفه است و در گذشته چندان مورد توجه نبوده است. البته جسته و گريخته در لابه‌لاي مباحث آراء فلاسفه بحث مي‌شد و احياناً مقايسه‌اي صورت مي‌گرفت، اما توجه استقلالي به اين موضوع نبود. شايد يک نمونۀ کهن از مقايسه دو فلسفه کاري است که فارابي در الجمع بين رأيي الحکيمين کرده است. او کوشيده بين آراء افلاطون و ارسطو در مواردي که آنها در ظاهر با هم اختلاف دارند جمع کند و حتي‌الامکان هماهنگي و توافق آنها را برجسته کند. اما چنان‌که مي‌دانيم ظاهرا مبناي کار فارابي مطابق تصور آن زمان اين بود که کتاب اثولوجياي افلوطين را از آن ارسطو مي‌دانستند. در هر حال حتي اين کار فارابي با فلسفۀ تطبيقي به معناي امروزي آن فاصله دارد. نمونۀ ديگر قطب‌الدين رازي است که در کتاب محاکمات بين آراء فخررازي و خواجه نصيرالدين در شرح اشارات داوري مي‌كند. مقايسۀ نظرها و نظريات هميشه در فلسفه بوده، اما اين غير از فلسفۀ تطبيقي به عنوان يک گرايش و رشته است. چنان‌که اشاره به انديشه‌هاي پيشينيان در همۀ کتاب‌هاي فلسفي ما هست، اما اين عين تاريخ فلسفه نيست. نکتۀ مهم در اينجا اين است که فلسفۀ تطبيقي بيشتر به مقايسۀ دو فلسفه از دو فرهنگ مختلف مي‌پردازد و اين مقايسه است که حساس و جالب و سودمند است. مواردي که ما در فلسفۀ خودمان داشته‌ايم گفت‌وگوي درون‌فرهنگي است، اما در فلسفۀ تطبيقي توجه اصلي به مطالعۀ فلسفه‌هايي است که با هم فاصله دارند و بيگانه از هم به نظر مي‌رسند، از همين جهت گاهي از آن تعبير به فلسفۀ بين‌فرهنگي (cross- cultural philosophy) مي‌شود.
بي‌شک بين فلسفه‌ها اشتراکاتي هست که مبناي مقايسه است. اشتراک اصلي فلسفه‌ها اين است که همۀ آنها پايبند به روش عقلي هستند. مسائل را تجزيه و تحليل عقلي مي‌کنند و با روش عقلي به استنتاج مي‌پردازند و با علوم تجربي، تاريخي و نقلي و شهودي متفاوت هستند. از جهت خاستگاه نيز وجه اشتراک فلسفۀ اسلامي و غربي اين است که هردو ريشه در فلسفۀ يوناني دارند. البته ريشۀ فلسفۀ غرب فقط يونان نيست، بلکه ريشه‌هاي رومي و مصري هم دارد و بنا بر بعضي از نظرها از فرهنگ و انديشۀ شرقي و ايراني هم بهره برده است. در اينجا بايد افزود که فلسفۀ اسلامي از طريق ترجمۀ آثار اسلامي در قرون وسطا و تأثيرگذاري بر حکماي مدرسي، بر فلسفۀ غرب تأثير گذاشته است. نکتۀ اشتراک ديگر بين فلسفۀ اسلامي و بسياري از فلسفه‌هاي غربي اين است که آنها با اديان ابراهيمي پيوند دارند و از آن متأثر هستند و از اين جهت ريشه‌ها و مفاهيم مشترک دارند.
مبناي ديگر مقايسه، وجود تفاوت‌هاست. بدون وجود تفاوت مقايسه معنا ندارد. مثل اينکه فلسفۀ اسلامي و فلسفۀ غرب هر دو از فلسفۀ يونان سرچشمه گرفتند، اما مسيرهاي متفاوتي را طي کرده‌اند. فلسفه از عوامل مختلفي تأثير مي‌پذيرد. فلسفه از فرهنگ، اوضاع اجتماعي، دين، علوم و معارف ديگر و حتي خصوصيات روحي و رواني افراد رنگ مي‌پذيرد. ازاين‌رو فلسفه در غرب، در جهان اسلام و در شرق دور سرنوشت مختلف داشته است. حتي در اسلام بين شيعه و سني از جهت سير و جايگاه فلسفه تفاوت هست. اديان مسيحيت و يهوديت، تمدن يونان و روم، تحولات قرون وسطا و دوران رنسانس و پيدايش علم جديد در شکل‌گيري و مسير فلسفه در غرب تأثير چشمگيري داشته است. به عنوان مثال اگر فيزيک نيوتن ازيک‌سو و تشکيکات هيوم از سوي ديگر نبود فلسفۀ کانت هرگز به وجود نمي‌آمد. اگر رشد چشمگير علوم تجربي و موفقيت تکنولوژيک آن نبود هرگز فلسفۀ پوزيتيويسم در غرب شکل نمي‌گرفت. اگر نظام سرمايه‌داري (کاپيتاليزم) در غرب شکل نمي‌گرفت مارکسيسزم پيدا نمي‌شد. اين تحولات در جهان اسلام رخ نداده است. از سوي ديگر، تعاليم قرآن و آموزه هاي پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم و امامان شيعه عليهم السلام در شکل‌گيري فلسفۀ اسلامي و رشد الهيات بسيار مؤثر بوده است. پيوند عقلانيت و معنويت در اسلام موجب شکل‌گيري عرفان نظري در جهان اسلامي شده که خود نوعي نظام مابعدالطبيعي است. عرفان نظري در مسيحيت و هند کم و بيش هست، اما هرگز به شکل عميق و نظام‌مند که در جهان اسلام به صورت يک علم رشد پيدا کرده در سنت‌هاي ديگر ديده نمي‌شود. از سوي ديگر، به جهت رکود علوم تجربي و علوم اجتماعي در جوامع اسلامي متأخر فلسفۀ ناظر به اين ساحت‌ها در جهان اسلام گسترش نيافت.
توجه به چند نکته در مطالعات تطبيقي لازم است. يکي اين است که بايد از ترجمه و تطبيق شتابزده مفاهيم يک فرهنگ به مفاهيم آشناي فرهنگ خودي دوري کرد. اين همسان‌پنداري گاهي مانع فهم ما از فرهنگ‌هاي ديگر مي‌شود. تا به واژۀ آشنايي در مکتب فلسفي ديگر برمي‌خوريم نبايد فکر کنيم لزوماً اين واژه يا اصطلاح در آن فرهنگ همان معنايي را دارد که در فرهنگ ما دارد. اين امر مختص به فلسفه نيست، بلکه در همۀ مطالعات تطبيقي بايد به آن توجه داشت. اصولاً يکي از دشواري‌هاي کار تطبيقي ترجمه و معادل‌يابي است. البته منظورم فقط ترجمه و معادل لفظي در اينجا نيست، بلکه منظورم معادل مفهومي است. گاهي برخي تا آنجا پيش مي‌روند که فرهنگ‌ها را به‌طوركلي غيرقابل نفوذ و درک مي‌دانند که از آن به تطبيق‌ناپذيري (Incommensurability) تعبير مي‌کنند که اين به نظرم افراط و زياده‌روي است، گرچه دشواري اين فهم و تطبيق را بايد پذيرفت.
مطلب ديگر اين است که در مطالعۀ مقايسه‌اي تا جايي که ممکن است نبايد پيش‌داوري داشت و فلسفۀ مورد قبول خود را هميشه برتر و فلسفه‌هاي ديگر را فرودست‌تر فرض کرد. اين‌گونه ذهنيت مانع فهم و داوري درست دربارۀ مکتب ها و نظريات رقيب مي شود. اصولاً پيش‌داوري‌ها رهزن هستند، مثلاً يکي از پيش‌داوري‌ها آن چيزي است که ذات‌گرايان و طرف‌داران حکمت خالده دارند که براساس آن براي همۀ فلسف‌ها و اديان و به‌طوركلي معارف بشري به ذات و گوهر مشترک قائل هستند. من نمي گويم ذات و گوهر مشترکي وجود ندارد، اما سخنم اين است که اگر هم چنين نظري داريم در مطالعۀ تطبيقي بايد آن را در پرانتز بگذاريم و از پيش ‌فرض نکنيم. اگر تحقيق ما را به آنجا رساند اظهار کنيم.
سردبير