تبيين ديدگاه كريپكى درباره اسم خاص و اسم جنس و تطبيق آن با اصالت وجود

ضمیمهاندازه
5_OP.PDF301.52 کیلو بایت

سال دوازدهم، شماره دوم - زمستان 1393

مهدى اميريان[1]

غلامعلى اسماعيلى كريزى[2]

چكيده

كريپكى برخلاف فرگه و راسل معتقد است كه اسم خاص و اسم جنس نقش معنابخشى ندارند، بلكه صرفا دلالت بر مدلول كرده، مانند برچسب عمل مى كنند. وى بر آن است كه اين دو اسم، دال هاى ثابتى هستند كه در همه جهان هاى ممكن بر يك چيز دلالت مى كنند و مدلولشان از يك جهان به جهان ديگر تغيير نمى يابد. بدين ترتيب نمى توان آنها را با اوصاف كه دال متغيرند، هم ارز دانست. مقاله حاضر درصدد است نشان دهد كه در پرتو اصالت وجود مى توان از عقيده كريپكى درباره اسم خاص، دفاع كرد. طبق اصالت وجود، نه ماهيت و وصف، بلكه صرفا وجودْ متن عالم خارج را پر كرده است. لذا اسم خاص بر واقعيات خارجى كه حقيقت وجودى دارند و در همه جهان هاى ممكن بر يك چيز دلالت مى كنند، اطلاق مى شود؛ اما در مقابل اسم جنس صرفا به ماهيت كه امرى ذهنى و كلى است اطلاق مى شود. لذا طبق مبانى اصالت وجود، در اينجا نمى توان با كريپكى موافقت كرد و اسم جنس را بدون معنا دانست.

 

كليدواژه ها: اسم خاص، اسم جنس، دال ثابت، دال متغير، جهان ممكن، اصالت وجود، ماهيت.



[1] دانشجوى دكترى فلسفه ذهن پژوهشكده علوم شناختى تهران. mehdiamiriyan@gmail.com

[2] عضو هيئت علمى گروه فقه و مبانى حقوق دانشگاه آزاد اسلامى واحد دامغان.

دريافت: 19/3/93               پذيرش: 29/9/93

 

مقدّمه

زبان هم با جهان و هم با فكر مرتبط است؛ زيرا از جملات مى توان هم براى سخن گفتن درباره جهان و هم براى بيان فكر بهره جست. با توجه به اين دو نحو ارتباط، فلاسفه زبان به اين پرسش كه زبان، محتوايش را چگونه به دست مى آورد، دو پاسخ متفاوت داده اند. گروهى كه از عقيده آنها به ميل گرايى (millianism) ياد مى شود، با تمركز بر ارتباط ميان زبان و جهان معتقدند كه زبان محتوايش را به گونه مستقيم از جهان مى گيرد؛ بدين معنا كه اعيان (objects)، ويژگى ها (properties) و روابط (relations) در جهان، محتواى زبان را تعيين مى كنند؛ و گروه مقابل كه از اعتقاد به اصطلاح فرگه گرايى (Fregeanism) دفاع مى كنند، با تكيه بر ارتباط ميان زبان و فكر معتقدند امورى كه به آنها مى انديشيم، تعيين كننده محتواى زبان هستند. اين دو گروه هم عقيده اند كه اولاً جملات به لحاظ معناشناختى بيان كننده گزاره هايند؛ ثانيا، گزاره ها انتزاعى و حامل اوليه ارزش صدق (truth value) هستند. ثالثا، گزاره ها ساختارمندند؛ مثلاً گزاره اى را كه با جمله افشين مجرد است بيان مى شود، مى توان به صورت <الف، مجرد بودن> ارائه داد (الف چيزى است متناظر با افشين و بسته به رويكرد ميلى و فرگه اى تفسير مى شود). اختلاف اصلى اين دو گروه بر سر جملاتى است كه دربردارنده نام و اسم خاص اند و بيانگر گزاره هاى مفردند. به طور خلاصه اختلاف ايشان بر سر تفسير الف است (كاپلن، 2007).

در نگاه نخست، مى توان ادعا كرد كه دست كم معناى اسم خاص، همان چيزى است كه آن را بازنمايى مى كند. مثلاً وقتى از شخصى به نام شاه اسماعيل صفوى سخن مى گوييم، معناى اين نام همان كسى است كه توانست آغازگر سلسله صفويه در ايران باشد؛ يا جمله كبوتر در حال پرواز است از كبوترِ در حال پرواز حكايت مى كند؛ اما با كمى تأمل و بررسى، ملاحظه مى شود كه مسئله به اين سادگى نيست. مثلاً وقتى به اين جمله معنادار و خيالى كه سيمرغ در كوه قاف زندگى مى كند دقت مى كنيم، آشكار مى شود كه نمى توان معنادارى اين جمله را به وجود سيمرغ خارجى و زندگى كردن آن در كوه قاف پيوند زد كه اساسا نه سيمرغى وجود خارجى دارد و نهكوه قافى. اين مسئله كه از آن به مسئله اسماى تهى يا ناموجود ياد مى شود، به علاوه مسائلى ديگر همچون جانشينى، جملات وجودى منفى و اين همانى (لايكن، 2008، ص 10ـ12) سبب شده برخى فيلسوفان زبان به ديدگاه اول كه ديدگاه ارجاعى نام دارد، نظر مثبتى نداشته باشند و يا آن را مورد مداقه بيشتر قرار دهند و بكوشند راه حل درخورى براى اشكالات مربوط به نظريه ارجاعى ارائه دهند (براى نمونه در مورد اسماء تهى ر.ك: سمن، 1998).

كريپكى، فيلسوف سرشناس امريكايى، يكى از كسانى است كه برخلاف فرگه و راسل از نظريه ارجاعى، هم راجع به اسم خاص و هم درباره اسم جنس دفاع مى كند. آنچه در اين مقاله بدان مى پردازيم، بررسى ديدگاه كريپكى درباره اسم خاص و اسم جنس با توجه به سنت فلسفه اسلامى است. نشان خواهيم داد كه با توجه به اصالت وجود، ديدگاه كريپكى درباره اسم خاص، پذيرفتنى است، اما از نظر او درباره اسم جنس نمى توان دفاع كرد. ما در اين مقاله در پى آن نيستيم كه برونى گرايى (exrternalism) در معنا را مخدوش سازيم و نشان دهيم كه نظريه كريپكى درباره دال ثابت بودن اسم جنس نادرست است؛ بلكه صرفا مى خواهيم يادآور شويم كه هرچند اسم خاص و اسم جنس به لحاظ دال ثابت بودن مى توانند مشترك باشند، اين اشتراك سبب نمى شود، كاركرد اسم جنس را همچون اسم خاص بدانيم و آن را بدون معنا بينگاريم. يادآور شويم كه بنابر نظريه برونى گرايى در معنا، معناى واژگانى كه از آنها به انواع طبيعى (natural kinds) ياد مى شود، وابسته به محيط است. مى توان دو نفر را در نظر گرفت كه در دو محيط كاملاً متفاوت باشند و از مايعات سيال بى رنگ و بى بو و البته داراى ساختارهاى متفاوت، به آب ياد كنند. بدين ترتيب هرچند اين دو نفر در حالت روان شناسانه واحدى هستند، مصاديق و بالتبع معانى واژه آب متفاوت است. به بيان ديگر واژه آب صرفا مشترك لفظى است (براى اطلاع بيشتر، ر.ك: پاتنم، 1975).

ما در بخش نخست مقاله به طرح نظريات فرگه و راسل مى پردازيم؛ در بخش دوم رأى كريپكى در مخالفت با ديدگاه هاى اين دو فيلسوف را با توجه به اسم خاص و اسم جنس بيان مى كنيم و در بخش سوم و پايانى، با تمركز بر اصالت وجود، نظريات كريپكى را بررسى خواهيم كرد.

1. بخش نخست

1ـ1. فرگه

نظريه معنادارى اسم خاص (Proper name) و ارتباط آن با اوصاف تعيين كننده اش، يكى از محورى ترين مسائل در فلسفه زبان است. فرگه (فرگه، 2007) كه او را نياى فلسفه تحليلى مى خوانند، بر اين باور است كه اولاً اسم خاص داراى مفاد (meaning) و مدلول (reference) است. به بيان ديگر اسم خاص بايد علاوه بر مدلول، معنايى هم داشته باشد. به نظر وى، مفهوم كه از آن به سبك بازنمايى (mode of presentation) نيز ياد مى شود، دلالت اسم خاص را بر مدلول ميسر مى سازد.

قصد اصلى فرگه از اعتقاد به مفهوم درباره اسم خاص آن است كه تبيين دقيقى از رابطه اين همانى (identity) ارائه كند. به نظر وى رابطه اين همانى ميان هسپروس، فسفروس است نمى تواند ميان مدلول اين دو اسم كه يك چيز است، برقرار باشد؛ زيرا اگر چنين مى بود همچون گزاره هسپروس، هسپروس است، تحليلى (analytic) و پيشينى (a prior) و داراى ضرورت مى بود. به بيان ديگر اگر اين همانى، ميان مدلول ها برقرار باشد، آگاهى بخش (informative) نبوده و ارزش شناختى (cognitive value) ندارد. با اين حال، هيچ يك از ويژگى هاى پيش گفته درباره اين همانى يادشده، صادق نيست. اولاً با كشف تجربى به اين همانى مزبور دست مى يابيم و ثانيا با اين همان دانستن هسپروس و فسفروس، به معرفت ما افزوده مى شود. طبق ديدگاه فرگه مى توان دو اسم داشت با يك مدلول، اما لازم نيست كه مفهوم هاى آن دو نيز يكى باشد؛ لذا چنين نيست كه براى هر مدلول تنها يك مفهوم وجود داشته باشد.

بى گمان يكى از راه هاى بازنمايى مدلول، از طريق توصيف (description) انجام مى شود و مى توان مفهوم را معادل اوصافى دانست كه مدلول را تعيين مى كنند. هسپروس علامت اختصارى براى وصف ستاره اى كه شامگاهان در فلان نقطه از آسمان قابل رؤيت است بوده، و با كمك آن مى توان به مدلول دست يافت. بدين ترتيب طبق نظر فرگه، اسم خاص مستقيما به مدلول يا شى ء اشاره و بر آن دلالت نمى كند، بلكه اين كارصرفاازطريق مفهوم كه محتواى توصيفى دارد انجام مى شود.

2ـ1. راسل

نظريه راسل (راسل، 1905) نيز كه در وهله نخست براى پاسخ به صادق يا كاذب دانستن گزاره هايى بود كه موضوعشان بى مدلول است (نظير گزاره پادشاه كنونى فرانسه تاس است)، شباهت بسيار به ديدگاه فرگه دارد. وى در پى آن است كه صدق يا كذب چنين گزاره هايى را تبيين كند. ظاهر امر حاكى از آن است كه اين گزاره كاذب است، اما چگونه؟ طبق نظر راسل، وصف يادشده و به طوركلى هر وصفى كه موضوع گزاره است، نقش برچسب و جداسازى مدلول را از ديگر مداليل ندارد؛ چراكه اگر چنين نبود و معنا صرفا عبارت بود از همان مدلول، جمله مزبور بى معنا مى بود. لذا به نظر وى گزاره هايى همچون اين گزاره و به طوركلى هر گزاره اى كه موضوعش وصف است، به ظاهر صورتى موضوع ـ محمولى دارند؛ اما در واقع چنين نيست و به لحاظ منطقى به سه گزاره كلى ديگر فروكاسته مى شوند. مثلاً تحويل گزاره مورد بحث از نظر راسل چنين است: دست پايين يك پادشاه كنونى فرانسه وجود دارد؛ دست بالا يك پادشاه كنونى فرانسه وجود دارد؛ هر كس كه پادشاه كنونى فرانسه است، كچل است. همان طور كه مشاهده مى شود در هيچ يك از سه گزاره مزبور، عبارت پادشاه كنونى فرانسه كه اشاره به فردى خاص مى كند، در موضوع ظاهر نمى شود. اين گزاره ها صرفا بيانگر گزاره هايى داراى سور (quantifier) هستند كه همگى كلى اند. بدين ترتيب راسل توانست با چنين تحويلى، اولاً پادشاه كنونى فرانسه را از موضوع خارج سازد و ثانيا به دليل كذب گزاره تحويل شده نخست (دست پايين يك پادشاه كنونى فرانسه وجود دارد)، كاذب بودن اين گزاره را نشان دهد. بنابراين مى توان گفت كه طبق ديدگاه راسل اوصاف هرگز نقش ارجاعى ندارند، ديدگاه راسل درباره اوصاف خاص، منتقدانى هم دارد. براى نمونه، دانلان معتقد است كه هرچند مى توان از نظر راسل درباره برخى از اوصاف دفاع كرد، اما اين نظريه شامل كاركرد همه اوصاف نمى شود. دانلان (دانلان، 1996) با تمايز نهادن ميان استفاده ارجاعى (referential use) و استفاده اسنادى (lattributive use) استدلال مى كند كه مى توان مواردى را برشمرد كه وصف برخلاف صورتظاهرى اش، نقش ارجاعى دارد. استراوسون (استراوسون، 1950) يكى ديگر از منتقدان اين نظريه، بر آن است كه برخورد راسل با چنين گزاره هايى، بيش از حد انتزاعى است و از كاربرد مردم عادى، فاصله دارد.

او سپس نظريه خود را به نام هاى خاص نيز تسرى داد و مدعى شد نام خاص برخلاف ديدگاه ميلى (Millian)، ازآن روكه يكى از طرف داران اوليه نظريه برچسب بودن اسم خاص، جان استوارت ميل است، و وى توانست دفاع مقبولى از اين نظريه ارائه كند، از اين ديدگاه با عنوان نظريه ميلى ياد مى شود، همچون برچسب عمل نمى كند، بلكه خلاصه و كوتاه نوشت اوصاف است. مثلاً وقتى اسم خاصى مانند ارسطو را مدنظر قرار مى دهيم، اين اسم معادل اوصافى مثل معلم اول، شاگرد افلاطون، استاد اسكندر و جز آن است. بنابراين در هر گزاره اى كه نام خاص ارسطو موضوع قرار مى گيرد، نخست بايد آن را به گزاره اى كه حاوى وصف است تبديل كرد و سپس آن را به گزاره هاى كلى تحويل برد. البته همان گونه كه لايكن (لايكن، 2008، ص 35) يادآور مى شود، نظريه راسل درباره اوصاف از ديدگاه او درباره اسامى خاص مستقل است؛ بدين معنا كه ارتباطى ميان پذيرش يا رد يكى از اين دو نظريه با ديگرى نيست. كسى مى تواند از نظر راسل درباره اوصاف دفاع كند، اما رأى او را درباره اسم خاص نپذيرد. در نتيجه ديدگاه راسل درباره اسم خاص، به فرگه بسيار نزديك مى شود. ازهمين رو كريپكى هنگام نقد ديدگاه فرگه و راسل، به مشتركات هر دو توجه، و هر دو نظريه را رد مى كند. البته نظر راسل درباره اسم خاص، منتقدان ديگرى نيز دارد. مثلاً سرل (سرل، 1958) از نظريه اى دفاع مى كند كه از آن به نظريه خوشه اى (Cluster Theory) ياد مى شود. وى استدلال مى كند كه يك نام به خوشه مبهمى از وصف ها نسبت داده شود و نه به يك وصف خاص. به نظر او، تنها يك وصف معين، معناى يك اسم خاص را مشخص نمى كند، بلكه مجموعه اى از اوصاف به صورت غيرمعين با اسم خاص مرتبط اند. انتقاد كريپكى كه در ادامه مى آيد، هم شامل نظريه راسل مى شود و هم شامل نظر سرل. كريپكى مدعى است كه به دليل اشكال اساسى در معادل دانستن اسم خاص با وصف، حتى تلاش سرل نيز براى دقيق تر كردن نظريه راسل راهگشا نيست.

2. بخش دوم

1ـ2. كريپكى و اسم خاص

كار اصلى كريپكى هم در مقاله اين همانى و ضرورت (كريپكى، 1971) و هم در كتاب نام گذارى و ضرورت (كريپكى، 1980) آن است كه ديدگاه توصيفى فرگه ـ راسل را درباره اسامى خاص نقد كند. طبق نظر وى كه شباهت بسيارى با ديدگاه ميل دارد، اسم خاص همچون برچسب عمل مى كند و شى ء يا شخص مورد اشاره را از ديگر اشيا يا اشخاص جدا مى سازد و نبايد آن را در قالب نظريه توصيفى معنا كرد. اساسا وى بر آن است كه اثبات كند در صورت گره زدن اسم خاص به اوصاف، اين همانى و هويت چيزها بدون تبيين باقى مى ماند؛ يعنى دقيقا همان كارى كه فرگه به دنبالش بود تا با استفاده از معنا، اين همانى ميان چيزها را تبيين كند.

وى برخلاف اين دو فيلسوف، اسم خاص را معادل هيچ وصف معينى ندانسته، آن را داراى مفهوم و معنا نمى پندارد. توضيح آنكه، اگر اسم خاصى همچون حسن روحانى (رئيس جمهور كنونى ايران) را در نظر بگيريم، به عقيده كريپكى در همه جهان هاى ممكن (به شرايطى كه جهان واقع ندارد اما مى توانست داشته باشد، جهان ممكن اطلاق مى شود) تنها بر اين شخص دلالت مى كند. البته روحانى مى توانست داراى اين وصف (رئيس جمهور كنونى ايران) نباشد و اكنون در زادگاهش مشغول كشاورزى باشد، يا اصلاً در ايران نباشد و در ميان بوميان جنگل آمازون زندگى كند، اما باز نام حسن روحانى بر او صادق باشد. اساسا اگر اسم خاص معادل وصف مى بود، چگونه مى توانستيم درباره اوصاف ديگرى از همين شخص سخن بگوييم كه واقعا داراى آنها نيست. وقتى درباره اوصاف ديگر حسن روحانى صحبت مى كنيم، درباره همين شخص حرف مى زنيم نه كس ديگر. به بيان ديگر، اگر معناى اسم خاص حسن روحانى، اوصافى باشد كه وى داراى آنهاست، نمى توانستيم از وى دريك وضعيت خلاف واقع (counterfactual) سخنى به زبان آوريم.

كريپكى براى توضيح بيان خود از واژگان دال ثابت (rigid designator) و دال متغير (flexible designator) استفاده مى كند. به نظر او اسم خاص، دال ثابت است، درحالى كه وصفمعين، دال متغير است. اسمى را دال ثابت مى گويند كه در همه جهان هاى ممكن به يك چيز ارجاع كند. طبق مثال پيش گفته، حسن روحانى دال ثابتى است كه در همه جهان هاى ممكن، مدلولى جز شخص كنونى ندارد؛ اما وصف معينى چون رئيس جمهور ايران، دال متغير است؛ بدين معنا كه جهان ممكنى را مى توان در نظر گرفت كه اين وصف نه بر حسن روحانى، بلكه بر شخصى ديگر صادق باشد. بدين ترتيب كريپكى نشان مى دهد كه اسامى خاص با اوصاف معين معادل نيستند. البته كريپكى منكر كاركرد اوصاف در تعيين مدلول نيست؛ بدين معنا كه اوصاف در تعيين منظور گوينده از شخص خاص، نقش اساسى دارند. براى كسى كه تاكنون سابقه آشنايى با حسن روحانى ندارد، لازم است اوصافى ذكر شود تا روشن شود كه شخص مورد بحث چه كسى است؛ اما همان گونه كه وى يادآورى مى كند، پس از تثبيت مدلول اسم خاص، نيازى به اوصاف نداريم و مى توانيم درباره اوصاف وى در وضعيت خلاف واقع سخن بگوييم. ازاين رو نيازى نيست كه لزوما مرجع اسم خاص اكنون وجود خارجى داشته باشد. براى مثال نخست با استفاده از اوصاف تعيين مى كنيم كه نام ارسطو بر چه كسى دلالت مى كند و پس از آن قادريم ديگر اوصاف همچون عدم وجود كنونى را بر او حمل كنيم. به طور خلاصه مى توان گفت كه كريپكى علت اصلى خطاى فرگه و راسل را در اين نكته مى بيند كه نتوانسته اند ميان اوصاف از جهت تثبيت مدلول (reference-fixing) و به لحاظ معنابخشى (meaning-conferring) تمايز قايل شوند. هرچند اوصاف در تثبيت مدلول نقش دارند، اين بدين معنا نيست كه معنابخش مدلول نيز باشند. اگر اوصاف در معنابخشى مدلول نقش مى داشتند، چگونه تصور مدلول بدون اوصاف ممكن بود؟ البته اين نكته صرفا به تصور ختم نمى شود، و حتى مى توان در واقعيت نيز مواردى را در تأييد آن ذكر كرد. مثلاً در عالم اسلامى مدت ها گمان بر اين بود كه ارسطو كتاب اثولوجيا را نگاشته است، اما بعدها ثابت شد كه نويسنده اين كتاب افلوطين، فليسوف نوافلاطونى است. شهود ما حكم مى كند كه وقتى كتاب مزبور را به ارسطو نسبت مى داديم و اكنون كه از اين كار سر باز مى زنيم، درباره يك شخص كه ارسطوست، صحبت مى كنيم. اگر بناباشد اوصاف در معنابخشى اسم خاص دخالت داشته باشند، هرگز ممكن نخواهد بود كه اوصاف را از اسم خاص جدا سازيم و همان گونه كه كريپكى يادآور مى شود، اصل هويت و اين همانى بدون تبيين باقى مى ماند؛ يعنى نمى توانيم مشخص سازيم كه هويت شخص ارسطو به چيست. آرى اوصاف در تعيين مدلول نقشى بسزا دارند؛ اما اين كاركرد نبايد سبب شود كه آنها را معنابخش مدلول نيز بدانيم.

اگر بخواهيم با زبان سنت فلسفه اسلامى سخن بگوييم، مى توانيم مدعى شويم كه به نظر كريپكى اسم خاص بر وجود خارجى دلالت مى كند كه مسلما از ماهيتى ويژه نيز برخوردار است. لذا اگر اوصاف را حاكى از ماهيت و چيستى شى ء بدانيم، اسم خاص بر ماهيت دلالت نمى كند.

2ـ2. كريپكى و اسم جنس

كريپكى همچنين واژگان بيانگر انواع طبيعى (natural kind terms) را كه مى توان اسم جنس ناميد، دال ثابت مى داند. واژه نوع طبيعى، واژه اى است كه به همه چيزهايى دلالت مى كند كه در يك ويژگى طبيعى مشترك اند. مثلاً آب يك واژه نوع طبيعى است كه به همه چيزهايى دلالت مى كند كه در ويژگى داشتن ساختار H2O مشترك اند؛ هرچند اين ويژگى مشترك، از طريق تجربه مكشوف مى شود. اگر بخواهيم به زبان پاتنم سخن بگوييم، صرف داشتن ويژگى هاى ظاهرى مثل بى رنگى، بى بويى، يا نزول از آسمان، و پركنندگى درياها و رودخانه ها، نمى توانند معيارى براى نام گذارى آب باشند؛ زيرا مى توان همزاد زمين را در نظر گرفت كه در آن مايعى وجود دارد كه اوصاف ظاهرى آن كاملاً شبيه آب است، اما از ساختارى متفاوت همچون XYZ برخوردار است. يقينا ما ساكنان زمين به چنين مايعى نمى توانيم اسم آب را اطلاق كنيم. حتى اگر ساكنان آن سياره به آن آب بگويند، به همان معنايى نيست كه ما از واژه آب اراده مى كنيم. لذا مى توان گفت كه در اين صورت واژه آب صرفا مشترك لفظى خواهد بود.

خلاصه آنكه به نظر كريپكى كاركرد اسم جنس همچون اسم خاص بوده، صرفا تمايزدهندهمدلول حقيقى از مدلول غيرحقيقى است. به همين منظور او توضيح مى دهد كه واژه طلا، صرفا به فلزى اطلاق مى شود كه داراى مثلاً عدد اتمى 79 باشد. لذا اگر فلزى ديگر كاملاً مشابه با اوصاف ظاهرى طلا يافت شود اما شاخصه اصلى يعنى اين عدد اتمى خاص را نداشته باشد، طلا نيست، بلكه بايد آن را طلاى دروغين ناميد. البته نبايد گمان شود كه كريپكى صرفا دست به تغيير تعريف زده و مثلاً به جاى تعريف طلا به اوصاف ظاهرى، عدد اتمى خاص را جايگزين كرده است؛ بلكه قصد وى صرفا اين است كه توضيح دهد طلا مى تواند همچون اسم خاص هيچ يك از اين اوصاف ظاهرى را نداشته باشد، اما همچنان طلا باشد. با اين حال آنچه تعيين كننده هويت طلاست، ساختار شيميايى خاص آن است، حال اين ساختار هرچه مى خواهد باشد. مثلاً اگر اكنون شيمى دانان به خطا گمان كنند كه عدد اتمى طلا 79 است، اما چند سال آينده اين خطا اصلاح شود و عدد اتمى طلا را مثلاً 80 بدانند، آيا اين بدين معناست كه از اين پس نبايد اين فلز را طلا ناميد؟ بى شك پاسخ منفى است. پاتنم در مقاله تأثيرگذار معناى معنا (meaning of meaning) (ديويدسون، 2007، ص 126ـ173، جايى كه نام گربه را تحليل مى كند، به خوبى به اين مسئله اشاره كرده است).

3. بررسى ديدگاه كريپكى

با توجه به استدلالى كه در ادامه مى آيد و بر اصالت وجود استوار است، تبيين خواهيم كرد كه هرچند مى توان درباره اسم خاص با كريپكى همراهى كرد، به نظر مى رسد كه اسم جنس با اسم خاص متفاوت است. ناگفته نماند در بين كسانى كه طرفدار اصالت وجود هستند اختلاف وجود دارد. آنچه در اينجا بيان مى شود مطابق با ديدگاه شارحان صدرالمتألهين همچون ملّاعلى نورى، آقاعلى مدرس زنوزى، مرتضى مطهرى و عبدالرسول عبوديت است (براى آشنايى با نظريات اختلافى و سنجش آن با ديدگاه برگزيده، ر.ك: عبوديت، 1385، ص 122ـ128).

1. از هر موجودى در عالم خارج دو حيثيت قابل تمايز است: حيثيت ماهوى (اعم از ذاتى وعرضى)، كه از چيستى شى ء حكايت مى كند، و حيثيت وجودى كه حاكى از هستى شى ء و در برابر نيستى است و همه اشياى موجود داراى آن هستند؛

2. تمام واقعيات خارجى داراى سه ويژگى اند: موجود بودن، خارجيت، و تشخص؛ بدين معنا كه هر واقعيتى تا وقتى واقعيت است، ممكن نيست فاقد سه ويژگى يادشده باشد. پس هر واقعيتى تا زمانى كه واقعيت است، ضرورتا موجود، خارجى و متشخص است؛

3. ماهيت (ماهيت لابشرط)، اقتضاى هيچ يك از سه ويژگى يادشده را ندارد؛ بدين معنا كه هم مى تواند در خارج موجود باشد، هم نباشد؛ هم خارجى باشد و هم ذهنى؛ هم متشخص باشد و هم مبهم و كلى؛

4. بنابراين واقعياتى كه جهان خارج را پر كرده اند، امورى ماهوى نيستند، بلكه انسان گمان مى كند كه واقعيات همان ماهيات اند. فلاسفه طرفدار اصالت وجود، براى اين واقعيت غيرماهوى، لفظ وجود را جعل كرده اند. لذا از اين مدعا به اصالت وجود ياد مى شود. ماهيات صرفا واقعياتى فرضى و به اصطلاح اعتبارى اند. جايگاه ماهيت فقط ذهن است و ماهيت ضرورتا از سنخ مفهوم است؛ همان گونه كه جايگاه واقعيت فقط خارج است و ممكن نيست هيچ واقعيتى خود، در قالب مفهوم به ذهن آيد؛ يعنى خود، همان گونه كه هست در ذهن موجود شود. آرى، تصوير آن در ذهن موجود مى شود و اين تصوير چيزى نيست جز همان مفهوم ماهوى و حاكى از واقعيت خارجى. واقعيت خارجى همان خود شخص و هويت شى ء است، اما خود ماهيت نيست بلكه فقط مصداق ماهيت است و ماهيت حقيقتا و بالذات بر آن قابل حمل است اما خود آن نيست (براى نمونه ر.ك: صدرالمتألهين، 1981، ج 2، ص 341؛ همو، 1363، ص 14و15، به نقل از: عبوديت، 1385، ج 1، ص 116؛ مطهرى، 1383، ج 9، ص 127ـ141).

با توجه به استدلال يادشده مى توان ديدگاه كريپكى را درباره اسامى خاص و عام به ترتيبى كه در ادامه مى آيد، تحليل كرد.

2ـ3. اسم خاص

كاركرد اسم خاص با نظاير خود مانند وصف متفاوت است. واضح است كه اسم خاص (دست كم براى طيفى گسترده) براى مدلول خاص خارجى وضع مى شود؛ يعنى وقتى اسم خاصى را مثلاً نخستين بار براى كودكى وضع مى كنيم، قصدمان اين است كه اين كودك را كه مدلول خارجى متشخصى است، از ديگر مدلول ها تمايز دهيم. به عبارت ديگر، اسم خاصى چون ارسطو را صرفا بر اين كودك مى گذاريم و نه كس ديگر. طبق مقدمه 2، مدلول خارجى اسم خاصى چون ارسطو (دست كم در زمانى خاص) از سه ويژگى موجود بودن، خارجيت و بالاخص تشخص برخوردار است و اين سه ويژگى براى او ضرورت داشته است. همچنين طبق مقدمه 2 ملاك هويت و اين همانى ارسطو در همه عوالم، وجود و واقعيت خارجى اوست. از سوى ديگر اوصاف كه از چيستى اشيا حكايت مى كنند و ماهيت اند، طبق مقدمه 3 مفاهيم ذهنى و كلى اند. مثلاً اگر اوصاف كلى چون معلم اول، استاد اسكندر، و شاگرد افلاطون را در نظر بگيريم، ذهن ابايى از اين ندارد كه آنها را بر افراد متعدد و مختلف حمل كند. دست كم مى توان دو نفر را در نظر گرفت كه داراى همه اين اوصاف باشند. لذا اوصاف نقشى در تشخص ندارند؛ چه اگر چنين مى بود، فرض دو نفر با اوصاف يادشده ناممكن مى بود. اساسا طبق مبانى اصالت وجود، از ضميمه كردن هزاران وصف به يكديگر، تشخص ايجاد نمى شود. جايگاه وصف كه حكايت از چيستى و ماهيت شى ء مى كند، نه خارج، بلكه ذهن است. تنها نقشى كه براى اوصاف باقى مى ماند، همان نكته اى است كه كريپكى بدان اشاره كرده و آن اينكه اوصاف صرفا تعين بخش مدلول اند و بنابر مقدمه 4، حاكى از واقعيت خارجى بوده، بر آن حمل مى شوند. با اين همه از اين حمل و اتحاد نبايد نتيجه گرفت كه اين اوصاف ظاهرى، معنابخش آن هستند؛ زيرا اگر چنين مى بود، از اسم خاص ارسطو جدا نمى شدند و براى آن ضرورت داشتند و امكان نداشت بر اشخاص ديگر حمل شوند.

البته ممكن است اين پرسش پيش آيد كه اگر ماهيت بشرط شى ء، يعنى ماهيت موجود درنظر گرفته شود، چرا نگوييم كه اسم خاص با اين قسم ماهيت سازگار است؟ به عبارت ديگر، مدافعان اصالت ماهيت مى توانند چنين استدلال كنند كه آنچه تا اينجا بيان شد، درباره ماهيت لابشرط بود؛ اما اگر ماهيت خارجى را در نظر بگيريم كه موجود است، مى توان گفت كه اسم خاص براى چنين ماهيتى وضع شده است. بدين ترتيب اصالت وجود، نظريه اى ممتاز نيست كه با انديشه كريپكى سازگارى داشته باشد؛ بلكه با ماهيت موجود كه طبق مبانى اصالت ماهيت است نيز سازگار است. لذا نظر كريپكى درباره اسم خاص، مؤيد اصالت وجود نيست. در پاسخ به اين اشكال بايد گفت كه آنچه به منزله ماهيت بشرط شى ء تصور شده، به نوعى وجودى است كه كاملاً با مبانى اصالت وجود سازگار است. نزاع ميان اصالت ماهيت و اصالت وجود دعواى لفظى نيست. لذا اگر ماهيت بشرط شى ء نيز به گونه اى در نظر گرفته شود كه داراى سه ويژگى يادشده است، با اصالت وجود سازگار است و ربطى به اصالت ماهيت ندارد و صرفا تغيير لفظ رخ داده است.

3ـ3. اسم جنس

همان گونه كه توضيح داده شد، كريپكى اسم جنس را نيز مانند اسم خاص، صرفا تمايزدهنده يك نوع از نوع ديگر، و بدون معنا مى داند. طبق استدلال يادشده، در اينجا نمى توان با كريپكى همراهى كرد. مى توان با كريپكى موافق بود كه همچون اسم خاص، اوصاف ظاهرى معنابخش اسم جنس نيستند، اما اين دليل نمى شود كه اسم جنس مشابه اسم خاص باشد. براى توضيح مطلب نخست به خصيصه اسم عام اشاره مى كنيم و سپس روشن مى سازيم كه اسم جنس نيز با توجه به دارا بودن اين خصيصه از دايره شمول اسم عام خارج نيست.

اسم عام، در جايى به كار مى رود كه ويژگى يا ويژگى هاى مشتركى (به نحو اشتراك معنوى) در مجموعه اى از اشيا ديده، و بر آنها نامى واحد گذاشته شود؛ اما اين درباره اسم خاص صادق نيست. شايد اشكال شود كه درباره اسم خاص نيز اين وضعيت برقرار است؛ يعنى مدلول هاىگوناگون متشخص، اسم خاص واحد (مثلاً على) ناميده مى شوند. با اين همه كاملاً گوياست كه ناميدن على در اينجا به اشتراك لفظى است، درحالى كه درباره اسم جنس مانند آب، به اشتراك معنوى مى باشد.

با توجه به آنچه در بخش اسم خاص بيان شد، اسم خاص فقط بر هويت خارجى كه از سه ويژگى يادشده برخوردار است اطلاق مى شود؛ اما در اسم جنس اين اتفاق نمى افتد. كريپكى هرچند مى كوشد اثبات كند كه اوصاف ظاهرى، همچون اسم خاص، نقشى در معنابخشى ندارند و صرفا تعيين كننده مدلول اند (دست كم مى توان تا اينجا با او همراهى كرد و تلاشش را مقرون به صحت دانست)، خود به وصف ديگرى متوسل مى شود كه اين وصف نه پيشينى، بلكه پسينى است و براى مدلول خارجى ضرورت دارد. ممكن است كاربر زبان از آن ناآگاه باشد، ولى همان گونه كه در مقدمات اشاره شد، ماهيت عبارت است از چيستى شى ء. لذا اگر ساختار شيميايى را وصف ضرورى شى ء هم بدانيم، باز مجبور شده ايم پاى ماهيت ديگرى را به مسئله باز كنيم كه آن عبارت است از ساختار شيميايى؛ يعنى خود به طريقى متوجه شده كه هرچند از سويى ساختار شيميايى موجب افتراق مداليل اسم جنس از يكديگر است، از سوى ديگر سبب اشتراك مدلول هايى است كه داراى يك ساختار شيميايى واحدند. بنابراين هرچند بتوان ويژگى اوصاف ظاهرى را در معنابخشى اين اسم رد كرد، باز با ماهيتى ديگر روبه روييم كه سبب مى شود از همه آب هاى روى زمين، به آب ياد كنيم. اساسا آنچه سبب مى شود آب هاى مختلف روى زمين را آب ناميد، داشتن ويژگى مشترك و بهروه ورى از آن ويژگى است، وگرنه هيچ گاه مجاز به چنين كارى نمى بوديم. بى شك ساختار شيميايى خود، مفهومى است كلى كه ذهن، هرچند به طريق تجربى و پسينى، از مدلول هاى مشترك گرفته و بدين سبب است كه نام آب به نحو اشتراك معنوى بر آنها اطلاق مى شود.

با اين حال همان گونه كه در مقدمات اشاره شد، همه مفاهيم كلى و ذهنى اند، حتى اگر به نحو پسينى اخذ شوند. نام آب نيز بر اين مفهوم كلى و ذهنى اطلاق مى شود نه بر واقعيت خارجى؛درحالى كه اسم خاص بر واقعيت خارجى اطلاق مى شود. شاهد مدعا بر اينكه نام آب بر مفهوم كلى و ذهنى اطلاق مى شود، به كار بردن سه ويژگى يادشده است. در نظر بگيريم كه ساختار شيميايى آب بايد H2Oباشد. مى توان پرسيد كه آيا براى H2Oموجوديت، خارجيت و تشخص ضرورت دارد يا نه؟ بى گمان پاسخ منفى است؛ چون براى اين ساختار شيميايى فرقى نمى كند كه ذهنى باشد، يا خارجى و متشخص، يا كلى.

اشكال بنيادين كه در اينجا مطرح است اينكه كريپكى هيچ گاه با وارد كردن ساختار شيميايى به دنبال آن نيست كه آن را جايگزين اوصاف ظاهرى كند و بدين وسيله تعريفى دقيق از انواع طبيعى ارائه دهد؛ بلكه مقصودش صرفا اين است كه توضيح دهد تنها ساختار شيميايى است كه تمييزدهنده حقيقى يك نوع از نوع ديگر است، نه اينكه آن را معنابخش نوع طبيعى بداند.

پاسخ اين است كه حتى اگر بدين امر ملتزم شويم، اين پرسش پيش مى آيد كه مگر نه اين است كه ساختار شيميايى تمايزدهنده يك نوع از نوع ديگر است؟ پس لاجرم بايد به ماهيت خاصى درباره هر نوع طبيعى ملتزم شد، و اسم جنس را بر آن ماهيت خاص نهاد. نمى توان يك نوع را از نوع ديگر تمايز داد، بدون اينكه ماهيتى درباره آن نوع موردنظر باشد. مثلاً اسم جنس آب بر ماهيت خاصى اطلاق مى شود كه ساختار شيميايى H2Oويژگى ضرورى آن است و مدلول هاى روى زمين، از مصاديق آن به شمار مى روند. اين ماهيت خاص كه از هويات خارجى اخذ شده و بر آنها اطلاق مى شود، داراى سه ويژگى اى كه در مقدمات از آنها ياد شد، به ويژه ويژگى تشخص نيست. لذا كاركرد اسم جنس با اسم خاص كاملاً متفاوت است. اسم خاص بر هيچ ماهيتى اطلاق نمى شود، اما اسم جنس بر ماهيتى اطلاق مى شود كه مى تواند داراى مدلول هاى پرشمار باشد.

توضيح آنكه كريپكى براى تمايز نهادن ميان تثبيت مدلول و معنابخشى اوصاف، از ما مى خواهد تصور كنيم كه آيا شخص ويژه اى چون ارسطو مى توانست داراى هيچ يك از اوصاف يادشده نباشد؟ وى با پاسخ مثبت به اين پرسش اثبات كرد كه اوصاف نه معنابخش اسم، بلكهصرفا تثبيت كننده مدلول اند. او براى اثبات اين نكته درباره اسم جنس نيز از همين راهكار استفاده مى كند. به نظر مى رسد اين راهكار درباره اسم جنس راهگشا نيست؛ زيرا براى پيشبرد اين راهكار لازم است همچون اسم خاص، ابتدا مدلول خارجى را در نظر بگيريم و ببينيم آيا مى تواند داراى هيچ يك از اوصاف مرتبط با آن نباشد؟ مثلاً واژه آب را در نظر بگيريد: كريپكى توضيح مى دهد كه آب مى تواند همچنان آب باشد، اما داراى هيچ يك از اوصاف يادشده نباشد. شايد چنين باشد، اما اجازه دهيد مسئله را به گونه اى ديگر بيان كنيم. فلاسفه اسلامى همواره بر اين نكته تأكيد كرده اند كه فصل مميز انواع را نمى توان كسب كرد و آنچه به منزله فصل در تعريف انواع ذكر مى شود، صرفا وصفى عرضى است. درباره واژه آب نيز مسئله از همين قرار است. كريپكى كوشيده همه اوصاف ذكرشده براى اين واژه را صرفا تعين بخش مدلول بداند، آن هم بدين دليل كه مايعى مى تواند تمام اوصاف آب را داشته باشد، اما به دليل ساختار متفاوت شيميايى اش آب خوانده نشود. شايد بتوان گفت كه ساختار شيميايى مزبور، فعاليتى است در نشان دادن و تمايز فصل حقيقى آب از ديگر مايعات شبيه به آن.

براى روشن شدن موضوع، در نظر بگيريد كه در سياره همزاد زمين، مايعى كه آب خوانده مى شود همان مايع است با ساختار شيميايى H2O. مسلما هنگام گزارش، ما بر آنيم كه ساكنان اين سياره به درستى واژه آب را بر مايع موجود در سياره خودشان اطلاق مى كنند. بى ترديد آنچه سبب مى شود ما به درستى اين مسئله حكم كنيم، اين است كه آب ها در آن سياره واجد همان صفاتى اند (به ويژه ساختار شيميايى H2O) كه آب هاى روى زمين واجدشان هستند. لذا نمى توان همچون اسم خاص، مدلولى را تصور كرد كه داراى هيچ يك از اوصاف امكانى كه داراى آن است نباشد، اما همچنان به همان اسم خوانده شود. مثلاً نمى توان تصور كرد كه مايعى داراى ساختار شيميايى يادشده باشد بدون اينكه واجد صفات ديگرى همچون بى رنگى، بى بويى، آشاميدنى بودن، مطهر بودن و... باشد و همچنان بتوان آن را آب خواند. راز اين تفاوت در همان مسئله اى است كه بدان اشاره شد: اسم خاص به وجود و واقعيت خارجى اشاره مى كند،اما اسم جنس چنين نيست. اسم خاص به هيچ وجه به صورت مشترك معنوى براى مدلول هاى مختلف به كار نمى رود؛ زيرا اسم خاص، مدلولى خاص را كه تشخص دارد نشانه مى رود و همچون برچسب بر آن مى چسبد؛ اما اسم جنسى چون آب به همه مايعاتى گفته مى شود كه از اوصافى خاص برخوردار باشند، حتى اگر اين وصف پسينى باشد. ما هيچ گاه به كسى كه داراى همه ويژگى هاى ارسطو باشد، ارسطو نمى گوييم (البته شايد به مجاز اين كار را صورت دهيم) و اين بدان دليل است كه اوصاف، تشخص نمى آورند؛ برخلاف اسم جنس، كه هرجا اشتراكى يافتيم، اسم جنس را به كار مى بريم. اين بدان دليل است كه اسم جنس بر ماهيت اطلاق مى شود، و جايگاه ماهيت ذهن و در نتيجه كلى است و تشخص ندارد. اساسا آنچه سبب مى شود پيش از كشف ساختار شيميايى آب، مايعات روى همزاد زمين را نيز آب بخوانيم، آن است كه اسم جنس بر اوصاف مشترك دلالت مى كند. اين در حالى است كه درباره اسامى خاص اين اشتباه صورت نمى گيرد. آرى ممكن است دوقلويى را به جهت مشابهت با يكديگر به يك نام بخوانيم، اما اين اشتباه باز ناشى از اشتراك در وصف و ماهيت است نه وجود؛ زيرا اگر هر دو در يك مكان و در يك زمان حاضر شوند، اشتباه خود را تصحيح مى كنيم و به هر كدام اسم خاص مربوطه را نسبت مى دهيم؛ اما اين چيزى نيست كه درباره اسم جنس صادق باشد. اگر دست كم دو ليوان آب با ساختار شيميايى يكسان در مقابل خود ملاحظه كنيم، به هر دو اسم جنس آب را اطلاق مى كنيم. خلاصه آنكه در اسم جنس لاجرم نيازمند اشتراك در وصف و ماهيت هستيم، حتى اگر اين اشتراك به گونه تجربى و پسينى باشد. اين در حالى است كه درباره اسم خاص چنين وضعيتى رخ نمى دهد.

به بيان ديگر، مدلول اسم جنس، فرد خاص بيرونى نيست كه بتواند همه اوصاف را وانهد و همچنان از هوهويت برخوردار باشد؛ بلكه گستره اى از مدلول ها هستند كه در اوصاف خاص مشترك اند و به جهت اين وصف خاص مشترك كه امرى ماهوى و ذهنى است، داراى اسم جنس شده اند. نمى توان درباره اسم جنس پذيرفت كه اوصاف صرفا تثبيت كننده مدلول باشند، و معنابخش اسم نباشند.

نتيجه گيرى

ضمن توجه دادن به آراى كريپكى درباره اسم خاص و اسم جنس توضيح داديم كه هرچند اوصاف تعين بخش مدلول اند، معنابخش آن نيستند و به نظر كريپكى عدم توجه به اين تمايز سبب شده كه نظريه فرگه ـ راسل به خطا بينجامد. وى با طرح اصطلاحاتى چون دال ثابت و دال متغير و جهان هاى ممكن توضيح داد كه اسم خاص دال ثابت است؛ بدين معنا كه در همه جهان هاى ممكن بر يك چيز دلالت مى كند، بر خلاف اوصاف كه دال متغيرند و از جهانى به جهان ديگر تغيير مى كنند. در ادامه يادآور شديم كه با توجه به اصالت وجود، مى توان با نقش اسم خاص كه كريپكى بدان وفادار است، همراهى كرد؛ اما اين دليل نمى شود كه با ديدگاه او درباره اسم جنس نيز موافقت كنيم. اسم خاص دلالت بر حقيقت وجود خارجى مى كند كه از تشخص برخوردار است؛ اما اسم جنس صرفا بر ماهيتى ذهنى، ولو به نحو تجربى و پسينى، دلالت دارد كه حاكى از واقعيت خارجى است. به طور خلاصه، استدلال درباره اسم خاص از اين قرار است:

1. حقايق خارجى، جزئى و متشخص اند؛

2. مفاهيم و اوصاف، ذهنى و كلى اند؛

3. اسم خاص، براى اشاره به حقايق خارجى وضع مى شود؛

4. بنابراين دلالت اسم خاص بر مدلول خود به وساطت معناى وصفى نيست.

همچنين استدلال درباره اسم جنس چنين است:

1. حقايق خارجى جزئى و مشتخص اند؛

2. اسم جنس بر يك حقيقت خارجى و متشخص دلالت نمى كند؛

3. بنابراين اسم جنس بر مفهوم يا مفاهيم كلى و ذهنى دلالت مى كند (البته مى توان نسبت به كليات واقع گرا بود و حقايق خارجى را فرد و نمونه آن كلى دانست؛ اما با فرض اصالت وجود، وجود چنين كلى اى پذيرفته نيست. لذا اگر بناست از راه واقع گرايى كلى مسئله را پيش ببريم، بايد مقدمه نخست و بنابراين ادله اصالت وجود را مخدوش سازيم)؛

4. هر نامى كه بر مفهوم دلالت كند، از طريق مفهوم و معناى وصفى بر مدلول خود دلالت مى كند؛

5. اسم جنس داراى معناست.

البته بايد توجه كرد كه آنچه بيان شد، بدين معنا نيست كه اسم جنس، دال متغير است؛ بلكه نيت اصلى آن بود كه توضيح داده شود هرچند مى توان به دال ثابت بودن اسم جنس ملتزم شد، اين التزام به بى معنا بودن اسم جنس نمى انجامد؛ يعنى ميان دال ثابت و بى معنا بودن رابطه تطابقى برقرار نيست. از سوى ديگر همان گونه كه در آغاز توضيح داده شد، در اين نوشته تلاشمان بر آن نبود كه برونى گرايى در معنا مخدوش شود؛ بلكه همچون نكته مزبور، در اينجا نيز ميان برونى گرايى در معنا و بى معنا بودن رابطه تطابقى برقرار نيست؛ يعنى چنين نيست كه اگر به برونى گرايى در معنا ملتزم شديم، لازم باشد اسم جنس را همچون اسم خاص بى معنا بدانيم.

منابع

صدرالمتألهين، 1981، الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، بيروت، دار احياءالتراث العربى.

ـــــ ، 1363، المشاعر، تهران، طهورى.

عبوديت، عبدالرسول، 1385، درآمدى به نظام حكمت صدرايى، تهران و قم، سمت و مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.

مطهرى، مرتضى، 1383، مجموعه آثار، تهران، صدرا.

Caplan, B., 2007, "on Sense and Direct Reference", in M. Davidson, on Sense and Direct Reference, Boston, mary lyn uhl.

Donnellan, K. S, 1996, "Reference and Definite Description", The Philosophical Review, no. 75, p. 281-304.

Frege, G., 2007, "On Sense and Reference", in M. Davidson, on Sense and Direct Reference, Boston, mary lyn uhl.

Kripke, S., 1971, "Identity and Necessity", in M. K. Munitz, Identity and Individuation, New York,

_____ , 1980, Naming and Necessity, United States, Harvard University.

Lycan, W., 2008, Philosophy of Language: a Contemporary Introduction, New York & London, Routledge.

Mill, J.S, 2007, On Sense and Direct Reference, Boston, Mary Lyn Uhl.

New York University Press.

Putnam, H., 1975, "The Meaning of Meaning", in M. Davidson, On Sense and Direct Reference, California, Mc Graw Hill.

Russell, B., 1905, "On Denoting", Mind, p. 479-493.

Salmon, N., 1998, "Nonexistence", Nous, p. 277-319.

Searl, J., 1958, "Proper Names", Mind, n. 67, p. 166-173.

Strawson, P., 1950, "On Referring", Mind, no. 59, p. 320-344.

سال انتشار: 
12
شماره مجله: 
46
شماره صفحه: 
101