توهم خدا يا توهم داوكينز

ضمیمهاندازه
4_OP.PDF382.26 کیلو بایت

سال دوازدهم، شماره دوم - زمستان 1393

سيدفخرالدين طباطبايى[1]

يوسف دانشور نيلو[2]

چكيده

نوشتار پيش رو، شرح تقابل انديشه دو شخصيت معروف در دو حوزه الهيات و الحاد است. يكى از اين دو، ريچارد داوكينز، مى كوشد در كتاب «پندار خدا» از همه تخصص خود در حوزه زيست شناسى فرگشتى يارى بجويد و به بى خدايى و الحاد برسد و در نقطه مقابل، آليستر مك گراث، با تصنيف كتاب «پندار داوكينز» تلاش دارد به نقدى منصفانه از اين كتاب بپردازد و به مخاطبان نشان دهد كه علوم تجربى و به طور خاص، نظريه فرگشت با خداباورى در تنافى نيستند. نكته درخور توجه اينكه هر دو نفر در فضاى دانشگاه آكسفورد تنفس كرده و هر دو تجربه الحاد را از سر گذرانده اند؛ با اين تفاوت كه اولى هنوز با پافشارى بر الحاد خود، مشهورترين و پرارجاع ترين ملحد جهان شده، ولى دومى با وجود تخصص در علوم تجربى، از الحاد دست شسته و به مدافعى سرسخت براى خداباورى بدل گشته است.

 

كليدواژه ها: ريچارد داوكينز، آليستر مك گراث، علم تجربى، الحاد، دين، فرگشت، توهم.



[1] دانش پژوه دكترى فلسفه دين مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره. sft313@gmail.com

[2] استاديار گروه كلام مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره. Yousef.daneshvar@gmail.com

دريافت: 25/2/93 پذيرش: 22/9/93

 


مقدّمه

هر كدام از بخش هاى مختلف مقاله پيش رو از دو قسمت تشكيل شده است: قسمت اول به يكى از اشكالات داوكينز بر خداباورى اختصاص يافته و قسمت دوم به نقد مك گراث بر اين اشكال مى پردازد. به همين دليل، كوشيده ايم تا نخست به درستى اشكالات داوكينز را اصطياد كنيم تا بتوانيم در برخورد با نقد مك گراث، به ارزيابى و داورى بپردازيم. بايسته است پيش از ورود به بحث اصلى، نيم نگاهى به شرح حال اين دو متفكر بيفكنيم.

كلينتون ريچارد داوكينز (زاده 26 مارس 1941) يك زيست شناس فرگشتى و استاد بازنشسته دانشگاه آكسفورد در رشته درك عمومى علم (Public Understanding of Science) است. از جمله افتخارات او، عضويت در دو انجمن سلطنتى علوم و ادبيات است. وى كتاب هاى مشهورى در زمينه نظريه فرگشت نوشته است. نخستين كتاب او با عنوان ژن خودخواه، كه در سال 1976 منتشر شد، نام او را بر سر زبان ها انداخت. در اين كتاب او نقش كليدى ژن ها را در فرگشت تشريح مى كند و براى نخستين بار مفهوم ميم (The Meme) را مطرح مى سازد. از آن پس او چندين كتاب نگاشته است كه از آن جمله مى توان به ساعت ساز نابينا، صعود به قله ناممكن، گسيختن رنگين كمان و توهم (پندار) خدا اشاره كرد. اينها هر كدام شرح و بسط جنبه هايى از نظريه فرگشت داروينى و مفهوم انتخاب طبيعى هستند.

داوكينز از منتقدان بزرگ آفرينش گرايى، و يك بى خداى مشهور است. او همچنين يك پوزيتيويست متصلب و اومانيست سكولار و علم محور است. وى در كتاب پندار خدا كه نخستين بار در سال 2006 چاپ شد، گفت به احتمال قريب به يقين خداوندى براى جهان وجود ندارد. در نوامبر سال 2007 فروش اين كتاب تنها در زبان انگليسى به يك و نيم ميليون نسخه رسيد. اين كتاب به 32 زبان، ازجمله فارسى ترجمه شده است.

اما آليستر مك گراث (زاده 23 ژانويه 1953) الهى دانى ايرلندى الاصل است. او موفق به اخذ دو مدرك دكتراى فلسفه زيست شناسى مولكولى (1977) و الهيات (1978) از دانشگاه آكسفوردشده است. مك گراث تا سال 2005 استاد تاريخ الهيات دانشگاه آكسفورد بوده، ولى هم اكنون استاد الهيات كالج كينگز لندن و مدير مركز الهيات، دين و فرهنگ است. دغدغه اصلى او در زمينه تاريخ الهيات، الهيات روشمند و رابطه علم و دين است و ازاين رو پژوهش هاى پرشمارى در اين باره انجام داده است. او مدافع عقلانيت انتقادى و منتقد پرشور بى دينى و بى خدايى است. او كتاب هاى پرشمارگان و پرمخاطبى را به چاپ رسانده است كه ازجمله آنها مى توان از سپيده دم الحاد، خداى داوكينز: ژن ها، ميم ها و معناى زندگى، الهيات علمى و توهم (پندار) داوكينز نام برد.

1. داوكينز: براهين اثبات وجود خدا، جملگى باطل اند

داوكينز در كتاب توهم خدا، فصلى را با اشكال به براهين مشهور آكوئيناس مى گشايد. او با بيان اينكه پنج استدلالى كه توماس آكوئيناس در قرن سيزدهم براى وجود خدا بيان كرده، بر پايه دور باطل شكل گرفته اند (داوكينز، 2006، ص 77)، مى كوشد به اصلى ترين براهين الهيات طبيعى در مسيحيت خدشه وارد كند. او در ميان برهان هاى پنج گانه، به برهان غايت شناسى يا صنع (Teleological Argument or Argument from Design) توجهى ويژه نشان مى دهد و معتقد است كه اين برهان گرچه هنوز هم رايج است، به وسيله نظريه فرگشتى داروين شكست خورده است (همان، ص 79). او سپس به برهان هستى شناختى آنسلم مى پردازد و آن را همانند برتراند راسل، مغالطه آميز و بازى با كلمات مى داند (همان، ص 81). وى در ادامه به بحث برهان تجربه دينى وارد مى شود و مبناى تجربه دينى را توهم و تخيل حاصل از شبيه سازى مغز مى شمارد و همگى آنها را بى اعتبار اعلام مى كند (همان، ص 88). داوكينز در پايان به برهان بيزى (Bayesian Argument) كه به تازگى با تقريرى جديد سروصداى فراوان به پا كرده، اشاره مى كند. اين برهان مى كوشد كه با حساب احتمالات، ايمان به خدا را امرى معقول جلوه دهد و ستيزه جويى ملحدان را امرى خلاف عقل قلمداد كند (استفان آنوين، 2003). از نظر داوكينز اين برهان، به دليل داشتن پيش فرض هاى نادرست، جزو ضعيف ترين براهين اثبات وجود خداست.

1ـ1. مك گراث: براهين وجود خدا، تنها نشانگر معقول بودن باور دينى اند

مك گراث پيش از هر چيز اين نكته مهم را به خوانندگان يادآور مى شود كه از نگاه پوزيتيويستى داوكينز، حتى امورى مانند وجود خدا نيز همچون فرضيه هاى علمى بايد مورد آزمايش تجربى قرار گيرند؛ اما مك گراث بر اين باور است كه اين گونه مسائل به روش تجربى قابل حل وفصل نخواهند بود (مك گراث، 2007، ص 25).

به گمان مك گراث، آكوئيناس در براهين پنج گانه خود، اين آموزه را كه جهان آينه خالقيت خداوند است پيش فرض گرفته و مى كوشد ايمان را به وسيله براهين پنج گانه تقويت و تسديد (و نه اثبات) كند. ازاين رو آكوئيناس اين پنج برهان را تنها نشانگر انسجام درونى ايمان به خدا مى داند و تلاش خود را به كشف مدلولات عقلانى ايمان در چارچوب تجربه ما از زيبايى و عليت و غيره مبذول مى كند. بنابراين مى توان ادعا كرد كه قياسى و نظرى ديدن رويكرد آكوئيناسى، يكى از بدفهمى هاى داوكينز در كتاب پندار خدا است (همان، ص 26؛ براى نمونه، ر.ك: جوادى آملى، 1390).

اين اشتباه در برهان نظم، نمود بيشترى يافته است. مك گراث معتقد است كه بسيارى از الهى دانان مسيحى مانند ويليام پيلى نيز دچار اين خبط و خطا شده اند. پيلى مى كوشد به وسيله طبيعت، وجود خداوند را اثبات كند. مك گراث به همين دليل، انتقادات داوكينز را به اين برهان قرن نوزدهمى، صائب، مؤثر، قوى و منصفانه ارزيابى مى كند. به گمان مك گراث اين انتقادات در تخصص داوكينز است و او مى داند كه چطور درباره آن اظهارنظر كند و اين كتاب حاوى عالى ترين انتقادات درباره اين برهان است (همان، ص 26)؛ اما داوكينز بايد توجه كند كه رويكرد پيلى، منسوب به همه جامعه مسيحيت نيست و حتى الهى دانان هم عصر او نيز به پيلى درباره اشكالات اين رويكرد هشدار داده بودند.

مك گراث در پايان اين نكته مهم را به مخاطبان يادآورى مى كند كه چون داوكينز مبناى معقوليت را اثبات علمى و نظرى دانسته، ايمان را امرى نامعقول قلمداد مى كند؛ اما بايد توجهداشت كه بسيارى از باورهاى ما، با وجود معقول بودن داراى اثبات نظرى نيستند و اين امر نبايد موجب رها كردن و احمقانه خواندن آن باور شود. اين همان چيزى است كه فيلسوفان علم نيز بدان تصريح كرده اند. نظريه فرگشت نيز از اين امر مستثنا نيست؛ زيرا اين نظريه نيز قطعى و حتمى نبوده، تنها با توجه به برخى شواهدِ موجود، بهترين تبيين است و معلوم نيست كه در آينده نيز با كشف شواهد جديد، نظريه اى مقبول باشد (همان، ص 26).

2. داوكينز: به دليل پيچيده بودن وجود خداوند، احتمال وجود او بسيار بعيد است

داوكينز در كتاب پندار خدا فصلى را به اين امر اختصاص مى دهد كه چرا به احتمال قريب به يقين خدايى نيست. او نخست در اين بخش، از برهان نامحتملى خدا با عنوان بوئينگ 747 غايى (The Ultimate Boeing 747) سخن به ميان مى آورد و آن را بهترين و متقاعدكننده ترين دليل براى الحاد مى داند. به نظر او، اين استدلال، استوار و پاسخ ناپذير است. درخور توجه است كه هم خلقت گرايان و هم ملحدان براى اثبات نظر خود به اين برهان متوسل شده اند. برهان مى گويد كه وجود امور پيچيده نمى تواند حاصل تصادف باشد. تصادفى تلقى كردنِ وجود امور پيچيده، مساوى است با قبول ساخته شدن تصادفى هواپيماى بزرگى همچون بوئينگ 747 از آهن قراضه هاى داخل يك انبار.

خلقت گرايان با رد تصادف، از اين برهان نتيجه مى گيرند كه وجود اين امور پيچيده، ناشى از خالقى هدفمند است؛ اما به اعتقاد داوكينز، حتى با رد تصادف نمى توان به چنين نتيجه اى دست يافت؛ زيرا انتخاب طبيعى نيز قادر به ايجاد چنين امور پيچيده اى است. به عبارت ديگر، ما با سه فرض تصادف، انتخاب طبيعى و آفرينش خالق هدفمند روبه روييم. بديهى است كه با رد يكى از فروض، دو فرض باقى مى ماند و ازاين رو، براى قبول يكى از آنها بايد به دليلى جديد متوسل شويم.

داوكينز معتقد است كه تا زمان هيوم، انديشمندانى همچون او، تنها با رد ادله وجود خدا، بهوادى شكاكيت وارد مى شدند و راهى براى برون رفت از آن نمى يافتند؛ ولى با آمدن داروين و تثبيت نظريه فرگشت، ديگر جايى براى شك باقى نمانده است و مى توان با قاطعيت، ضمن رد تصادف و آفرينش، به فرض سوم يعنى انتخاب طبيعى و نظريه فرگشت باور تام يافت (داوكينز، 1986، ص 6).

داوكينز در وهله اول، با بيان اينكه فرضيه وجود خدا در تمام صور خود غيرضرورى است و قوانين احتمالات هم تقريبا بطلان اين فرضيه را نشان مى دهند (داوكينز، 2006، ص 51)، قضيه الهياتى وجود خدا را به يك فرضيه علمى غيرضرورى و حتى باطل فرو مى كاهد و در وهله دوم، با حتمى قلمداد كردن قضيه منفصله اين جهان يا حاصل خداى فراطبيعى است يا فرگشت تدريجى، خداناباورى اش را نتيجه منطقى درك خود از درستى نظريه فرگشت وناسازگارى دين و علم مى داند.

به اعتقاد وى، فرضيه طراحى غايى، ويژگى هاى كاملاً خاصى دارد و تنها بدل آن يعنى تكامل تدريجى، به معناى گسترده تكامل نيز به همچنين. اين دو فرضيه، تقريبا آشتى ناپذيرند. غير از تكامل هيچ فرضيه اى نمى تواند وجود موجوداتى را تبيين كند كه ايجادشان بدون تكامل، ناممكن مى نمايد، و چنان كه نشان خواهم داد، نتيجه اين استدلال، فرضيه وجود خدا را فرو مى ريزد (همان، ص 74).

از نكات بسيار درخورتأملى كه خود داوكينز هم به آن اعتراف مى كند، اين است كه نظريه فرگشت حتى با وجود قطعيت يافتن، تنها منحصر به بخش موجودات زنده جهان است و از ارائه تبيينى حتى براى موجودات بى جان مادى ناتوان است؛ چه رسد به تبيينى روشنگرانه در باب هستى عوالم كيهانى (همان، ص 114).

از سوى ديگر، مهم ترين اشكال داوكينز بر وجود خدا، بر مبناى پيچيدگى وجود الهى شكل گرفته است. در نظام فكرى او، اگر حتى خدايى وجود داشته باشد، بايد بى نهايت پيچيده باشد (داوكينز، 1987، ص 317)؛ زيرا بدون فرض چنين موجودى، هيچ موجود ديگرى توانايى تنظيم همه پيچيدگى هاى هماهنگ جهان را چه آنى و چه به صورت تكامل هدايت شونده(همان، ص 317) نخواهد داشت. از سوى ديگر، در نگاه زيست شناسانه داوكينز هر موجود پيچيده اى نتيجه تكاملى تدريجى است. با در نظر گرفتن اين دو، داوكينز به اين نتيجه مى رسد كه خدا نيز بايد حاصل يك فرايند تكامل داروينى باشد:

هر هوش آفريننده اى كه پيچيدگى كافى براى آفرينندگى داشته باشد، فقط مى تواند محصول يك فرايند پيوسته تكامل تدريجى باشد. چون هوش هاى آفريننده در جهان تكامل يافته اند، ناگزير وجودشان، مقدم بر وجود خود جهان نيست، و لذا نمى توانند مسئول طراحى جهان قلمداد شوند. به اين معنا، خدا يك پندار مهلك است (همان، ص 31).

ولى خداباور چنين پيامدى را نمى پذيرد و به راحتى بنا را بر اين مى گذارد كه از قبل موجودى با دانايى و پيچيدگى فوق العاده زياد وجود داشته است (داوكينز، 1987، ص 317).

اشكال دوم او اين است كه اگر وجود خدا را از همان آغاز بپذيريم و مسلم فرض كنيم، مى توانيم وجود حيات به صورت كنونى را نيز مسلم فرض كرده، توضيحى درباره آن ندهيم. پيامد چنين نگرشى تعطيل علوم خواهد بود: اگر قرار باشد ما اجازه داشته باشيم بدون ارائه توضيحى وجود يك پيچيدگى سامانمند را مسلم فرض كنيم، بنابراين به همان صورت به راحتى مى توانيم وجود حيات را نيز به آن صورتى كه مى شناسيم نيز مسلم بدانيم (همان، ص 317).

1ـ2. مك گراث: پيچيده بودن، دليل بر بعيد بودن وجود نيست

داوكينز در اين بخش مى خواهد با پاسخ دادن به اين پرسش معروف و مهم كه خدا را چه كسى آفريده است؟ به انكار وجود بارى تعالى بپردازد. او با فراهم آوردن يك برهان مى كوشد به مقصود خود برسد: خدايى كه قادر به طراحى هر چيزى باشد، به قدر كافى پيچيده خواهد بود و به همين دليل خود نيز به تبيين احتياج دارد و به همين دليل فرض اين خدا ما را به سير قهقرايى و بى نهايتِ تبيين رهنمون مى كند؛ به گونه اى كه بيرون رفتن از آن امكان پذير نخواهد بود.

اين اشكال داوكينز، بيان ديگرى از همان پرسش معروف است كه چه كسى طراح را طراحى كرده است؟ گرچه اين استدلال داوكينز ممكن است از لحاظ الهياتى، اشكالات پرشمارى داشته باشد، مك گراث مى كوشد بدون وارد شدن در آن مباحث الهياتى، با رويكردى علم گرايانه، به اشكال بى نهايت شدن تبيين ها پاسخ دهد. اگر او بتواند نمونه مقبولى ارائه دهد كه بدون نياز به تبيين، به توضيح امور ديگر مى پردازد، به راحتى استدلال داوكينز را خدشه دار كرده است. به همين دليل، او نظريه همه چيز (Theory of Everything) را مطرح مى كند. دانشمندان مى كوشند با ارائه اين نظريه (كه بزرگ ترين مسئله فيزيك نوين است) هر چيزى را تبيين كنند. مك گراث ادامه مى دهد كه اگر اين اشكال قدر و وزنى داشت، دانشمندان چنين تلاش گسترده اى نمى كردند و در همان آغاز بنياد كارشان با طرح مسئله هر تبيين كننده اى نياز به تبيين دارد فرو مى ريخت. البته شايد ارائه اين نظريه در آينده با شكست روبه رو شود؛ ولى همين مقدار نشان مى دهد كه تبيين ناپذير بودن يك تبيين گر، از لحاظ منطقى و ادراكى ناسازگار نيست.

اما در اشكال ديگر، داوكينز از بسيار پيچيده بودن خدا، نامحتمل بودن وجود او را نتيجه گرفته است. مك گراث در پاسخ، پرسشى را مطرح مى كند كه چرا هر چيزى كه پيچيده است بايد نامحتمل باشد؟ اگر چنين باشد، بايد نظريه همه چيز كه بسيار پيچيده تر از نظريه هاى كوچك تر است، از همان آغاز نامحتمل تلقى شود. در نظريه فرگشتى داوكينز نيز با اينكه به وجود آمدن انسان، بسيار بسيار نامحتمل به شمار آمده، انسان به ورطه هستى گام نهاده و هم اكنون در حال زيستن است. مك گراث با استفاده از اين نكته يادآور مى شود كه استبعاد داشتن چيزى برابر با موجود نبودن آن نيست. به همين سبب، بايد پرسش از محتمل بودن خدا را كنار بگذاريم و از بودن يا نبودن بالفعل خدا سخن بگوييم (مك گراث، 2007، ص 28).

3. داوكينز: خداباورى بر پايه سوءاستفاده از رخنه هاى علمى ترتيب يافته است

الهيات شكاف به گونه اى از خداباورى اطلاق مى شود كه فعل خدا را معطوف به رخنه هايى ازجهان طبيعت مى كند كه تاكنون علم از پاسخ گويى به چرايى وجود آنها ناتوان بوده است. خدا در اين نوع الهيات به خداى رخنه پوش معروف است. داوكينز نيز همچون بسيارى از خداباوران با الهيات شكاف به سختى در ستيز است، اما رويكرد او در اين ستيز با خداباوران متفاوت است. او بدين سبب كه علم تجربى را تنها راه براى تبيين و توضيح جهان هستى مى داند، معتقد است كه با پذيرش تبيينگرى انحصارى علم، ديگر جايى براى خداوند حفره ها باقى نخواهد ماند. از نگاه او گرچه هم اكنون علم تجربى در تبيين برخى از وقايع ناتوان است، اين عجز مقطعى است و در آينده اين حفره ها پر خواهند شد. او بدين سبب تفكر طراحى هوشمند را كه مى كوشد با اعلام فرونكاستنى بودن برخى از پيچيدگى ها، به اثبات طراح هوشمند دست يازد، محكوم كرده و معتقد است كه اين تفكر اساسا شيوه اى غيرعلمى و نمونه خاص از نتيجه گيرى بر پايه جهل فعلى است. اين شيوه، به منطق مغلوطِ خداى شكاف ها متوسل مى شود (داوكينز، 2006، ص 120).

از نگاه داوكينز، مهم ترين تقابل با الهيات شكاف را بايد در خود نظريه فرگشت داروين جست وجو كرد. از نگاه او با وجود مقبوليت و درستى نظريه تكامل، ديگر جايى براى خداوند در عرصه موجودات ارگانيك باقى نمى ماند و هر كس بخواهد به فعليت و آفرينش الهى در اين قلمرو باور داشته باشد، در واقع به خداى رخنه پوش و الهيات شكاف روى آورده است. الهياتى كه هر روز به سبب كمتر شدن حفره ها، كوچك تر و حقيرتر مى شود (داوكينز، 2006، ص 115).

اما تكامل داروينى، و به ويژه انتخاب طبيعى، اثر ديگرى هم دارد. اين نظريه در حيطه زيست شناسى توهم آفرينش را مى زدايد و به ما مى آموزد كه در حيطه فيزيك و كيهان شناسى نيز در قبال هر نوع فرضيه آفرينش بدگمان باشيم (داوكينز، 2006، ص 118).

1ـ3. مك گراث: ما هم به خداوند رخنه پوش معتقد نيستم

در كتاب پندار خدا، داوكينز به انتقاد از پرستش رخنه ها مى پردازد. اين امر اشاره اى به رويكردىمسيحى است كه در قرن هجدهم و نوزدهم ميلادى با نام رويكرد خداى رخنه پوش بر سر زبان ها افتاد. اين ديدگاه در ساده ترين اشكال خود مدعى است كه در فهم علمى و طبيعت گرايانه از واقع، ضرورتا شكاف ها و رخنه هايى وجود دارد. ويليام پيلى در الهيات طبيعى مشهور خود، با اين خط مشى كه براى فهم علمى شكاف ها به خداوند نياز است، براهين را مطرح مى كند.

از نگاه مك گراث نيز الهيات يادشده، رويكردى نابخردانه بوده و در قرن بيستم رها شده است. به همين دليل وى در آغاز بحث، از نقد داوكينز در اين باره على رغم برخى گزافه گويى ها تشكر كرده و آن را درست و باارزش برشمرده است. البته داوكينز به اين انتقاد بسنده نمى كند و مى كوشد با تسرى دادن اين اشكال به همه الهى دانان و دين مداران، به خوانندگان خود بفهماند كه همه آنها به نوعى مى كوشند دانشمندان را از كشف اين شكاف ها و ارائه تبيين درست واقعيت بازدارند: يكى از اثرات حقيقتا مخرب دين اين است كه تعليم مى دهد بايد از جهل خود خرسند بود (داوكينز، 2006، ص 126). مك گراث اين تعميم را نادرست مى داند.

البته على رغم نادرستى الهيات شكاف، نبايد از اين نكته غفلت كرد كه فهم و درك انسان ها از واقع، دچار محدوديت هايى انكارناپذير است كه به محدوديت علم ما از واقعيات خواهد انجاميد. اين چيزى نيست كه داوكينز بتواند انكارش كند؛ بلكه حتى بدين امر اعتراف كرده است: فيزيك مدرن به ما مى آموزد كه حقايق بيش از آن چيزى است كه ما مى بينيم؛ يا بيش از آن چيزى است كه به ذهن ما مى آيد... (داوكينز، 2003، ص 19). با پذيرش همه محدوديت هايى كه عقل بشرى با آن دست به گريبان است، انسان در رويارويى با امورى كه فراتر از تجربه اش است، دچار مشكلات پرشمارى خواهد شد. در اين زمينه، ميان دين و علم تفاوتى نيست.

مك گراث سپس از حركتى كه در امريكاى شمالى با عنوان طراحى هوشمند به راه افتاده، سخن به ميان مى آورد و طراحان اين حركت را ادامه دهنده راه معتقدان به الهيات شكاف ارزيابى مى كند. ازاين رو او نيز همانند داوكينز به اين حركت نوظهور مى تازد و آن را هم از لحاظ علمى و هم از جهت الهياتى ناكارآمد قلمداد مى كند و آن را موجب آسيب پذيرى بيشتر مسيحيتدر برابر پيشرفت هاى علمى مى داند (ر.ك: پينوك، 2011). در پايان مك گراث به داوكينز و افرادى همچون او يادآورى مى كند كه بسيارى از الهى دانان و فيلسوفان دين در قرن بيستم، با كنار نهادن الهيات شكاف به رهيافت هاى قديمى تر و مقبول تر بازگشته و توانسته اند راه حل هاى عقلانى ترى ارائه كند. فيلسوف دانشگاه آكسفورد ريچارد سويين برن يكى از آنهاست كه مدعى است: قابليت و صلاحيت علم در تبيين خودش نياز به تبيين و توضيح دارد و اينكه مقتصدانه ترين و قابل اطمينان ترين تعبير از اين قابليت و صلاحيت تبيينى، در پيش فرض خدايى آفرينشگر نهفته است. سويين برن در نظريه اش بر اين امر اصرار دارد كه فهم پذيرى اين عالم، خود نيازمند تبيين و توضيح است و اينكه عالم به خدا اشاره دارد، نشان از رخنه و نقصانى در فهم ما نيست. به نظر مك گراث، اين رويكرد درخور ستايش و ترغيب كننده پژوهش علمى است، نه مانعى براى آن (مك گراث، 2007، ص 31).

4. داوكينز: علم، خدا را نفى مى كند.

داوكينز از جمله دانشمندانى است كه واقعيت را در علم تجربى خلاصه مى كند. از نگاه او وجود و عدم هر امر محتمل، بايد در علم تجربى مورد مداقه قرار گيرد؛ حتى اگر آن چيز خداى نامحسوس و مجرد اديان ابراهيمى باشد. البته داوكينز در زدودن قداست از علم، راه درستى را در پيش مى گيرد و دليل قبول برخى از نظريات علمى از جمله نظريه فرگشت را وجود شواهد فراوان و معتبر مى داند؛ ولى ازآنجاكه شواهد معتبر نزد او تنها منحصر به ادله محسوس اند، دين و كتب مقدس را نامعتبر مى داند و هيچ ارزشى براى آنها قايل نمى شود (داوكينز، 2006، ص 282ـ283).

با وجود اين، او به نوعى مى پذيرد كه ما با واقعيت به صورت صاف و پوست كنده روبه رو نيستيم و هر موجودى به واسطه يك الگو به جهان واقعيت راه دارد. اين الگو توسط داده هاى حسى دست چين و مرتب شده است و چنان ساخته شده كه براى گذران امورمان در جهان واقعى مفيد باشد و بسته به اينكه ما چه جانورى باشيم، سرشت اين مدل فرق مى كند (همان، ص 371).

داوكينز به قدرى بر اين نوع نگاه به علم و انحصار آن به محسوسات تأكيد دارد كه به آسانى مى توان ردپاى آن را در همه نظريه پردازى هاى او (به ويژه در باب دين) مشاهده كرد. برخى از بازتاب هاى علم گرايى او بدين قرارند:

بازتاب اول: بحث در باب وجود خدا يك فرضيه علمى است

او برخلاف پوزيتيويست ها كه گزاره خدا وجود دارد را بى معنا و غيرعلمى مى دانند، به معنادارى و علمى بودن آن معتقد است؛ اما مى كوشد آن را گزاره اى كاذب نشان دهد. بنابراين صدق و كذب برخى از فرضيات، مانند وجود خدا در اصل يافت شدنى است، ولى ممكن است تا ابد نتوان در عمل پاسخى براى آنها يافت (همان، ص 50). حضور يا غياب يك اَبَر هوش آفريننده، بى شك يك پرسش علمى است، حتى اگر در عمل قابل پاسخ گويى نباشد يا تاكنون امكان پاسخ گويى اش فراهم نشده باشد (همان، ص 58).

بازتاب دوم: علم، نافى دين و در ستيز با آن است

با در نظر گرفتن بازتاب پيشين، مى توان تا حد بسيارى به رابطه علم و دين از نگاه داوكينز پى برد. وى با پذيرش تعارض علم و محتويات كتب مقدس، بر دشمنى علم و دين تأكيد مى كند و راه برون رفت از اين مخمصه را دور انداختن كتاب مقدس يا نمادين جلوه دادن محتواى آن مى داند (همان، ص 258). اين نوع نگرش به علم و دين، با توجه به اينكه داوكينز موضوعات و روش علم را از سويى مادى و تجربه پذير، و موضوعات و روش اديان كنونى را فراطبيعى و انتزاعى ـ فلسفى مى داند، كاملاً پيش بينى پذير است.

او با ايده كسانى كه مى كوشند با محدود كردن علم به حوزه چگونگى و تحديد دين به حوزه چرايى به تفكيك قلمرو علم و دين بپردازند و شأنى براى دين قايل شوند، به شدت مخالفت مى كند و با بيان كليشه اى و ملامت بار بودن اين تفكيك، به بى ارزش بودن بسيارى ازپرسش هاى چرايى تصريح مى كند (همان، ص 56). به همين دليل، او با نظريه حوزه هاى ناهمپوشان (Non Overlapping Magisterial) نيز كه اتفاقا زيست شناس معروفى از امريكا آن را ارائه كرده، به ستيز پرداخته است. استفان جى گولد (Gould Stephen Jay) در اين ايده كه اصطلاحا به NOMAشهرت يافته، مدعى جدايى حيطه علم و دين از يكديگر است. او در نوشتار معروف خود به نام سنگ هاى اعصار مى گويد:

شبكه يا قلمرو علم، حوزه تجربى را مى پوشاند: اينكه جهان از چه ساخته شده (فكت) و چرا اين طور كار مى كند؛ (نظريه) قلمرو دين، حوزه معانى غايى و ارزش هاى اخلاقى را دربر مى گيرد. اين دو قلمرو هم پوشان نيستند، و تمام قلمروها را هم محاط نمى كنند (مثلاً، قلمرو هنر و معناى زيبايى را در نظر بگيريد) (به نقل از: همان، ص 55)... علم با ابزارهاى قانونى خود قادر نيست در مورد موضوع سرپرستى احتمالى خدا بر طبيعت قضاوت كند. ما نه آن را تأييد و نه آن را رد مى كنيم؛بلكه به عنوان دانشمندازنظردادن درموردآن خوددارى مى كنيم(گولد،1999).

بر همين اساس، اين انديشمند در مقاله اى به صراحت عنوان كرد كه علم با روش خود نمى تواند به قضاوت درباره خدا بپردازد و داروينيسم هيچ ربطى به وجود و ماهيت خدا ندارد (گولد، 1992). داوكينز با اينكه براى اين زيست شناس تكاملى، شان علمى قايل است، با اين نظريه به مخالفت برخاسته و معتقد است جى گولد كوشيده به جاى حل مسئله، صورت مسئله را پاك كند. بحث اصلى ما در اينجا پذيرش وجود خدا و تأثيرگذارى او بر كل نظام هستى و حتى قوانين لايتغير طبيعى است. بديهى است كه ايمان يا عدم ايمان به اين موجود، تأثيرات شگفت انگيزى بر نوع نگاه ما به هستى خواهد داشت.

مطابق فرضيه وجود خدا، عامل فراطبيعى هست كه آفريننده و حافظ جهان است و حتى با انجام معجزه در كار جهان مداخله مى كند. اين معجزات، مستلزم تخطى موقتى از قوانين تغييرناپذيرى هستند كه خود خدا وضع كرده است (داوكينز، 2006، ص 50).

با پذيرش چنين خدايى و تأثيرگذارى او بر هر دو حوزه چگونگى و چرايى موجودات، ديگر جايى براى تفكيك حوزه علم و دين باقى نمى ماند. داوكينز معتقد است كه انگيزه اين نظريه پردازى را بايد وراى علم و سياسى كارى حاكم بر جوامع امريكا جست. در حقيقت جى گولد به دليل فشارهاى خلقت گرايان كوشيده است با جدا كردن حوزه علم و دين، ضمن راضى كردن دين مداران و خلقت گرايان امريكايى، قلمرو علم را از دست اندازى آنها حفظ كند (همان، ص 54).

بازتاب سوم: دين خرافه است

علاوه بر اينكه فرگشت محورى خاص داوكينز به خرافه و بشرى دانستن دين انجاميده، علم گرايى ويژه او نيز به همين امر منجر شده است. داوكينز با پذيرفتن اينكه علم و روش تجربى آن براى تبيين نظام هستى بسنده است، با هر نظريه ديگرى به مخالفت مى پردازد. در حقيقت وقتى علم همه حقايق را زير چتر خود بگيرد، چيزى جز امور توهمى و غيرحقيقى براى دين باقى نمى ماند. به همين دليل است كه او حتى شك دارد كه الهيات و هر آنچه از فراطبيعت سخنى بگويد رشته اى مطالعاتى باشد.

بازتاب چهارم: الهيات نه تنها يك علم، حتى رشته مطالعاتى نيز نيست

به رغم اينكه او به مسئله وجود خدا به سان فرضيه اى علمى مى نگرد، الهى دانان را در اين بحث فاقد وجاهت علمى مى داند؛ زيرا الهى دانان براى اثبات گزاره هاى الهياتى راهى انتزاعى و فلسفى در پيش گرفته اند و از ابزار رايج علم تجربى استفاده نمى كنند. او به صراحت بر اين نكته پاى مى فشرد كه گرچه ممكن است صدق و كذب فرضيه علمى خدا، به لحاظ علم تجربى، هرگز به ساحل يقين نرسد، دليلى ندارد كه دين و الهيات پاى پيش نهند و به دليل ژرف بودن مطالب در اين حوزه، به فلسفه ورزى هاى غيرعاقلانه بپردازند. از نگاه او متألهين هيچ سخن درخورى درباره هيچ چيز ندارند. به همين دليل او گرچه تاريخ انجيل و ادبيات را دست كم رشته هايى مطالعاتى مى داند، براى الهيات حتى اين مقدار اعتبار نيز قايل نيست (همان، ص 57).

1ـ4. مك گراث: علم خدا را نفى نمى كند

مك گراث با وجود اهميت فراوانى كه به علم مى دهد، به برخى از تنگناها و محدوديت هاى آن نيز واقف است و مى كوشد آنها را به دوست داران علم نيز يادآورى كند. اين امر سبب مى شود كه علم دوستان، جايگاهى بيش از حد بايسته را براى علم طلب نكنند و همانند داوكينز به پرستش علم نپردازند. او در واكنش به علم گرايى افراطى داوكينز، علم را از زواياى پرشمار بررسى مى كند. برخى از اين زوايا بدين قرارند.

الف) علم تجربى تنها يكى از تبيين كننده هاست

باور به اينكه علم خدا را رد مى كند از جمله مباحث اصلى كتاب پندار خدا است كه در جاى جاى كتاب سخن از آن به ميان آمده است. به اعتقاد داوكينز، آنها كه هنوز به خدا باور دارند، اشخاصى مخالف با روشن فكرى، تاريك انديش، خرافاتى و سنت پرست اند؛ كسانى كه به وضوح به انكار پيشرفت هاى علم مى پردازند؛ همان علمى كه مى كوشد خدا را حتى از كوچك ترين رخنه هاى فهم ما از عالم حذف كند. بنابراين از نگاه اين ملحد، الحاد تنها رويكردى است كه مى تواند انسان متفكر مترقى و جدى را اقناع كند (مك گراث، 2007، ص 33). مك گراث در ادامه يادآور مى شود كه نگاه داوكينز به علم، مورد قبول همه دانشمندان نيست. او جى گولد را براى نمونه ذكر مى كند كه منكر هر گونه يگانه انگارىِ علم و الحاد است. اين زيست شناس بر پايه ديدگاه دينى زيست شناسان مشهور مى گويد: يا نيمى از همكاران من خيلى احمق هستند يا اينكه داروينيسم به همان اندازه كه با الحاد سازوار است، با باورهاى دينى رايج نيز كاملاً سازگار است (گولد، 1992، ص 267).

مك گراث اين ديدگاه گولد را مى پسندد و آن را مقبول و منصفانه مى داند و معتقد است كه طبيعت، هم با نگرش الحادى و هم با ديدگاه توحيدى تبيين پذير است. ازاين رو هر دوى اين تبيين ها از نگاه علمى، ممكن و عقلايى اند؛ اما در نقطه مقابل، داوكينز از سخن همكار زيست شناس خود برآشفته مى شود و به دليل اينكه پاسخ درخورى ندارد، تنها به او حمله مى كند.

گولد تنها دانشمندى نيست كه به محدوديت هاى علم واقف است. مارتين ريس (Martin Rees) نيز در كتاب سكونت گاه كيهانى (Cosmic Habitat) موضعى در مقابل داوكينز در پيش گرفته است. سخنان اين دانشمند از آن جهت كه رياست انجمن پادشاهى را بر عهده دارد، مهم و درخور اعتناست. ريچارد فينمن (Richard Feynman) برنده جايزه نوبل فيزيك سال 1965 مى گويد: علم شامل گزاره هايى با درجات مختلفى از اطمينان است. برخى از اين گزاره ها نامطمئن اند، برخى تقريبا اطمينان آور هستند؛ اما هيچ كدام يقين آور نيستند (به نقل از: مك گراث، 2007، ص 20).

به اعتقاد مك گراث از جمله مسائل بنيادين علوم اين است كه چگونه واقعيت ذووجوه و چندلايه را درك كنيم. فيلسوفان علم درباره اين پرسش بنيادين بسيار بحث كرده اند. اگر سخنان فيلسوفان علم را بپذيريم، فرش از زير پاى كسانى كه با ساده لوحى درباره اثبات يا عدم اثبات علمى امورى از قبيل معناى زندگى و وجود خدا سخن مى گويند، كشيده خواهد شد. اين افراد بايد بدانند كه علوم طبيعى، به استنتاجات استقرايى كه ماهيت سنجش شواهد و قضاوت در مورد احتمالات است اتكا دارند نه به اثبات يقينى. ازاين رو بايد بپذيريم كه ميان تبيين ها رقابت وجود دارد (مك گراث، 2007، ص 35).

ديدگاه مزبور بدين معناست كه براى بسيارى از پرسش هاى بزرگ زندگى (كه برخى از آنها پرسش هاى علمى اند) نمى توان پاسخ مطمئنى يافت. لذا اين پرسش به ذهن مى رسد كه از چه ضابطه اى مى توان براى تصميم گيرى ميان اين تبيين ها، به ويژه وقتى از لحاظ تجربى، سادگى و زيبايى هم تراز و برابرند، بهره جست؟ به نظر مك گراث با اين بگومگو، پرسش ها بى پاسخ رها خواهند شد. براى رهايى از اين مخمصه بايد به دنبال پاسخ هايى بر پايه علوم غيرتجربى باشيم.

ب) علم محدوديت هايى دارد

به نظر داوكينز علم تنها ابزار درخور اطمينان است كه ما براى فهم جهان در اختيار داريم و اين ابزار نيز محدوديتى ندارد. اين همان انديشه اى است كه بر سراسر سخنان داوكينز در كتاب پندارخدا سايه افكنده و اشاره به سرسپردگى مطلق گوينده به چشم انداز جهانى علوم تجربى دارد. با اين حال بايد دانست كه اين ديدگاه تقليل گرايانه، هرگز علمى نيست. اين ديدگاه اگر ساده شود، بدين قرار است: هيچ رخنه اى كه در آن خدا بخواهد پنهان شود وجود ندارد. علم هر چيزى را تبيين خواهد كرد، از جمله اينكه چرا برخى هنوز به ايده هايى غيرعلمى همچون خدا معتقد هستند.

مك گراث معتقد است كه اگر به اين رويكرد، نظرى علمى افكنده شود، از بوته امتحان به سلامت بيرون نخواهد آمد. او در ادامه نهيبى به داوكينز مى زند و يادآور مى شود كه گرچه علم شايد با محدوديت هايى روبه رو باشد، براى پاسخ گويى به پرسش ها، مانع از هيچ روش و كاوش علمى نيست؛ ولى داوكينز با سوءاستفاده از همين علم و دستاويز قرار دادن آن، اين پرسشگران را افرادى احمق و بيزار از علم خطاب مى كند. او بايد بداند كه نه پرسش از محدوديت علم، پرسشى غيرعلمى است، و نه پذيرش محدوديت علم، نوعى بازگشت به خرافه پرستى (همان، ص 36).

مك گراث در ادامه پرسشى مهم را طرح مى كند: آيا طبيعت غايت دارد؟. بديهى است كه داوكينز اين پرسش را بى معنا و پوچ بداند؛ ولى اين پرسش براى انسان ها از لحاظ علمى هم درست و هم مهم است و آرزوى آنهاست كه به پاسخش دست يابند. علوم تجربى به رغم معقول بودن، قادر به پاسخ گويى اين پرسش و پرسش هاى مشابه نيست و بايد براساس مبانى ديگرى به آنها پاسخ گفت.

اين همان ديدگاهى است كه پيتر مدوار (Peter Medawar) برنده جايزه نوبل نيز آن را در كتاب The Limits of Science برگزيده است. او با اينكه علم را بسيار مى ستايد، ميان پرسش هاى ماورايى و خارج از حوزه مادى، و پرسش هاى علمى مربوط به ساختمان و سازمان دهى مواد هستى، تفاوت قايل شده است. او پرسش هاى نوع اول را مربوط به دين و متافيزيك مى داند و پرسش هاى نوع دوم را متعلق به علم تجربى قلمداد مى كند. به همين دليل او برخلاف داوكينز، حد و مرزى براى علوم تجربى قايل است و اين علوم را شايسته اظهارنظر در قلمرو فراتر از ماده نمى داند.

مك گراث بحث را معطوف به پرسش هايى ديگر همچون وجود خدا و هدف داشتن يا نداشتن كل عالم هستى مى كند. مدوار در اينجا نيز برخلاف نظريات خلاف واقعِ داوكينز، معتقد است دانشمندان بايد بنگرند كه مبادا با گزافه گويى هاى بى پروا و متعصبانه، موجب از ميان رفتن اميد عمومى شوند:

اينكه علم داراى محدوديت است با وجود سؤالاتى كه علم هم اكنون و يا حتى با وجود پيشرفت هاى باورنكردنى قادر به حل آن نيست، بسيار سخن محتمل و باوركردنى اى است. من برخى از اين سؤالات را در ذهن دارم... اينكه موجودات چگونه به وجود مى آيند؟ چرا ما اينجا هستيم؟ هدف از زندگى چيست؟ (مدوار، 1985، ص 66).

ج) نوما و پوما

مك گراث از بخش پيش نتيجه مى گيرد كه علم و دين و ادبيات و... همگى جايگاه ويژه خود را در كوشش هاى بشرى براى رسيدن به حقيقت و مفاهيم دارند. اين امر علاوه بر اينكه مورد قبول فرهنگ غرب است، به صورت گسترده مورد پذيرش بسيارى از انجمن هاى علمى است؛ اما داوكينز در كتاب پندار خدا مى كوشد به مخاطبان القا كند كه هر كس كه در جرگه دانشمندان علوم تجربى قرار مى گيرد، منكر هر نوع محدوديتى براى علم است. او تلاش دارد اين دانشمندان را تحت اصطلاح علم گرا (Scientist) قرار دهد. اين خط مشى به طرق گوناگون در اين كتاب، به ويژه در جايى كه داوكينز به انتقاد از نظريه جى گولد مى پردازد بيان شده است. اين زيست شناس امريكايى مدعى است كه دين و علم دو قلمرو جدا از هم هستند. گولد معتقد است كه قلمرو شايستگى و توانايى علم در زمينه حقايق تجربى است، درحالى كه دين درباره امور و مفاهيم غايى و متعالى سخن مى گويد.

برخلاف انتظار، مك گراث در اين باره با داوكينز هم آوا مى شود و نظريه گولد را غلط مى داند.البته مك گراث و داوكينز با استدلال هاى متفاوت به اين نتيجه يكسان رسيده اند. در حقيقت پاسخ داوكينز پافشارى بر ديدگاه ماده گرايانه خود است. از نگاه او، تنها يك حوزه و قلمرو قابل فرض است و آن حوزه حقايق تجربى و مادى است؛ زيرا تنها اين حقايق وجود دارند. مك گراث معتقد است كه داوكينز به دغدغه گولد توجهى نكرده، چه رسد كه به آن پاسخى بدهد. اما چرا مك گراث نظريه گولد را نمى پذيرد؟ او مدعى است كه در بحث علم و دين، سه شق تعارض، استقلال و هم پوشانى قابل فرض است. در يكى از شقوق كه مك گراث آن را پوما (Partially Overlapping Magisteria=POMA) مى نامد، به تداخل و درهم تنيدگى موضوعات و روش هاى به كاررفته در علم و دين، و هم پوشانى فى الجمله قلمرو علم و دين معتقد است. اين همان ديدگاه فرانسيس كالينز (Francis Collins) زيست شناس تكاملى مشهور و رئيس طرح ژنوم انسانى است. اين دانشمند از هماهنگى و هم آوايى رضايت بخش ميان علم و جهان بينى معنوى سخن مى گويد و معتقد است كه بنيادهاى ايمان مكملِ اصول علم است (كالينز، 2006، ص 6). ازاين رو مك گراث برخلاف داوكينز و گولد، قايل به هم پوشانى علم و دين است (مك گراث، 2007، ص 41). در اين ديدگاه، دين به نوعى از ابزارهاى مقبول علمى براى به روز كردن آموزه هاى خود و پاسخ گويى به شبهات استفاده مى كند.

د) جنگ علم و دين

داوكينز معتقد است كه علم، ايمان دينى را در هم شكسته است و ايمان را از قبيل زوايد و حواشى فرهنگى مى داند. اين سخن در حالى بيان مى شود كه هم اكنون شمار بسيارى از دانشمندان به خداوند معتقدند. وقتى كتاب پندار خدا در سال 2006 چاپ شد، سه كتاب ديگر هم انتشار يافت. نخستين كتاب با عنوان Gods Universe متعلق به ستاره شناس نام دار دانشگاه هاروارد به نام اُوِن گينگريچ (Owen Gingerich) است. او در اين كتاب مى گويد كه عالم با هدف و قصد آفريده شده است؛ ولى در عين حال، اين امر نبايد در پروهش ها و كاوش هاىعلمى دخالت داده شود. كتاب دوم به نام زبان خدا (Language of God) از آن فرانسيس كالينز است. او در اين نوشتار مى كوشد از شگفتى و ترتيب اين جهان به وجود خالقى براى عالم برسد. كالينز در اين كتاب چگونگى كنار گذاشتن الحاد و روى آوردن خود را به مسيحيت تشريح مى كند. بديهى است كه اين گونه سخنان به صراحت با نظر داوكينز كه به ملحد بودن دانشمندان حقيقى و واقعى پافشارى دارد، در تقابل است.

مك گراث به سومين كتاب به نام معماى آدم موطلايى (Goldilocks Enigma) اشاره مى كند كه آن را پاول ديويس (Paul Davies) براى اثبات خوش ميزان بودن عالم به رشته تحرير درآورده است. از ديد ديويس نگاه همدلانه به عالم، نشان دهنده وجود يك اصلِ فراگير و بزرگ در آن است. داوكينز وجود شواهدى دال بر هدف و طرح در عالم را بى درنگ به كنارى نهاد؛ درحالى كه ديويس نظرى ديگرى دارد. او با اينكه تصوير مسيحايى از خدا را نمى پذيرد، بر اين باور است كه امرى خداگونه و الهى وجود دارد و يا دست كم ممكن است وجود داشته باشد.

مك گراث در ادامه از يك آمارگيرى در سال 1916 خبر مى دهد كه در سال 1997 تكرار شد. اين دو آمارگيرى نشان مى دهند كه با وجود آموزش هاى غيردينى در طول اين سال ها، درصد مؤمنان به خدا هنوز كاسته نشده است. علاوه بر اين، دين مدارى بيشتر دانشمندان (صرف نظر از اينكه چه دينى دارند) باور داوكينز به بى دين بودن اكثر دانشمندان را به روشنى رد مى كند. به همين سبب است كه بهترين انتقادها به الحاد را همين دانشمندان كرده اند. در اينجا مك گراث به نكته مهم بحث اشاره مى كند و مى گويد با بررسى نظر دانشمندانى كه او با آنها سابقه آشنايى داشته و اتفاقا راه الحاد را در پيش گرفته اند، دريافته است كه اينان پيش فرض هاى الحادى خود را از غير علم گرفته اند. به همين سبب، خداناباورى آنها بر پايه اصولى غيرعلمى بنا شده است (همان، ص 44).

اين منتقد در پاسخ به اين پرسش كه چرا اغلب دانشمندان متدين هستند؟ معتقد است كه پاسخ را بايد در انعطاف پذيرى تفسيرى جهان طبيعت جست. به دليل اين انعطاف پذيرى، برخى آن را الحادى و عده اى ديگر آن را توحيدى تفسير مى كنند و برخى ديگر برايش خدايى خالق ومبقى در نظر گرفته اند. حتى برخى ديگر پا را از اين هم فراتر گذاشته و تفاسير روحانى تر و رمزآلودترى براى آن دست وپا كرده اند. بر همين اساس، دانشمندان تنها ناگزير به پذيرش تفسير الحادى از طبيعت نيستند و مى توانند به تفاسير ديگر گرايش يابند. درخور توجه است كه بسيارى از داروينيست ها نيز هشدار داده اند كه نظريه تكاملى و فرگشتى را نبايد با الحاد يكى فرض كنيم؛ زيرا يكى فرض كردن الحاد و فرگشت، به بى اعتبارى و بدنامى داروينيست ها خواهد انجاميد.

از نگاه مك گراث، دوقطبى و در حال جنگ ديدن دين و علم، نوعى بازخوانى تاريخى اين موضوع است كه متروك و از مد افتاده است و به نيمه دوم قرن نوزدهم مربوط مى شود. اين تلقى، ديگر ميان محققان اعتبارى ندارد. او تأكيد مى كند كه به رغم پيچيدگى رابطه علم و دين، اين پيچيدگى هرگز به جنگ نمى انجامد (همان، ص 47).

بااين همه داوكينز چنان به اين الگوى رابطه علم و دين اعتقاد راسخ دارد كه همه نظريات خود را بر پايه آن شكل مى دهد. او حتى در اين باره با مايكل روس (Michael Ruse) كه قايل به نوعى تعامل ميان علم و دين است حمله مى كند و سخنان او را نادرست و افكارش را آلوده مى داند. درخور توجه اينكه مايكل روس، از جمله برجسته ترين ملحدانى است كه در تبيين ريشه هاى فلسفى و پيامدهاى داروينيسم كوشيده و با بنيادگرايان دينى نيز كشمش و چالش فراوان داشته است. بدين سبب است كه روس نيز كه خود داروينى متعصبى است، در رايانامه اى به دنيل دنت در تاريخ 19 فوريه 2006 نوشت:

تو و داوكينز مصيبت واقعى در برابر جنگ با نهضت طراحى هوشمند هستيد. ما به جاى الحادى بى تعمق و سطحى، نياز به گلاويز شدن با اين مسائل [جنبش طراحى هوشمند] داريم... و اين نادانى آشكار و بى اخلاقى مضحكى است كه كسى همانند داوكينز، مسيحيت را نيروى شرور قلمداد كند.

روس پيش از اينكه از باغ بهشت داوكينز اخراج شود، نكته مهمى را بيان كرده است. در سال 1996 پاپ ژان پل دوم در اعلاميه اى به دانشمندان شوراى اسقفى يادآور شد كه مفاهيم اصلىنظريه تكامل را مى پذيرد. وى درعين حال از تفاسير ماده گرايانه اين نظريه انتقاد كرد. همه دانشمندان بجز داوكينز از اين موضع گيرى استقبال كردند. او پاپ را رياكار خطاب كرد؛ زيرا از نگاه او علم و دين هميشه در حال جنگ بوده اند و متدينانى همچون پاپ، به هيچ عنوان قادر نخواهند بود كه واقعا نظريه تكامل را پذيرا باشند.

5. داوكينز: دين در فرايند انتخاب طبيعى شكل گرفته و محصول جنبى امرى ديگر است

از نگاه داوكينز دين امرى مسرفانه و افراط كارانه است (داوكينز، 2006، ص 163) كه بر پايه شور دينى زمان بر، هزينه تراش، خصومت زا، ضد واقعيت، و غيرسازنده بنا شده (همان، ص 175) و معتقدان خود را به ترور و مطلق گرايى وامى دارد و جان آنها را به خطر مى اندازد (همان، ص 302ـ308)، اين پديده مطلقا ماورايى نيست، بلكه حاصل اختلالات مغزى انسان هاست (همان، ص 163ـ181).

مسئله منشأ دين از مباحثى است كه بسيار مورد توجه مخالفان دين بوده و هست. گرچه هر كدام از منتقدان به دين، ديدگاهى را برگزيده اند، آنچه در اين نظريات مشترك به نظر مى رسد ارائه تبيين هاى غيرآسمانى و مادى از دين است. داوكينز هم ازآنجاكه منكر ماوراى ماده است و همه امور طبيعى را با محوريت نظريه تكامل داروين و انتخاب طبيعى تحليل مى كند، در برخورد با دين همين رويه را پى گرفته و ازاين رو دين را حاصل كج روى فرايندهاى مغزى مى داند. داوكينز در فصلى از كتاب بحث انگيز پندار خدا، پس از تقرير نظرياتى همچون انتخاب گروهى، به نوعى آنها را بهترين تبيين در اين زمينه نمى داند و خود را از جمله شمار فزاينده زيست شناسانى به شمار مى آورد كه دين را محصول جنبى چيزى ديگر قلمداد مى كنند.

يكى از گيراترين تبيين ها، پيشنهاد دنيل دِنِت است كه مى گويد بى خِرَدى دين محصول جنبى يك مكانيزم خاص بى خردى در مغز است؛ مثل گرايش ما به عاشق شدن؛ گرايشى كه ظاهرا مزيتى ژنتيكى دارد (همان، ص 184).

پرواضح است كه اين تبيين به دليل اينكه برآمده از روان شناسى تكاملى است (همان، ص 178) و بر پايه داروينيسم و انتخاب طبيعى شكل يافته، بسيار مقبول اين زيست شناس فرگشتى واقع شده است (همان، ص 179). او پيش از تبيين اين ديدگاه، به نحوه جهت يابى حشراتى مانند شب پره اشاره مى كند. به نظر او علت جذب و سوختن شب پره در حرارت يك شمع اين است كه اين حشره براى جهت يابى خود متكى بر نور ماه است؛ اما ساختار مغزى او، نور شمع را با نور ماه اشتباه گرفته و حيوان بيچاره به دليل اين اشتباه ابتدا جذب شمع مى شود و سپس مى سوزد. همين فرايند نيز در دين باورى انسان روى داده است. داوكينز مى كوشد براى توضيح بهتر اين فرايند همانند فرويد به دوران كودكى نقب بزند. از ديد او انسان براى بقاى خود، از دوران كودكى خود مى آموزد كه به تجارب نسل هاى پيش خود متكى باشد؛ زيرا كودك با از سر گذراندن رويدادهاى مختلف مى آموزد كه حرف شنوى از دستورهاى والدين، موجبات راحتى و آسايش او را رقم مى زند و مزيتى در انتخاب طبيعى براى او فراهم مى آورد (همان، ص 174). اين همان مزيتى است كه احتمال بقاى او را در محيط رجحان مى بخشد. اما روى ديگر اين اعتماد مطيعانه، ساده لوحى برده وار است. محصول فرعى و اجتناب ناپذير زودباورى، آسيب پذيرى در مقابل عفونت ويروسى ذهن است (همان، ص 176). به عبارت ديگر اطاعت در زمان كودكى، كه ويژگى ذاتى و سودمندى بوده، اكنون به كج راهه رفته و به عادتى در زمان بزرگسالى تبديل شده و شخص طبق همان عادت به آسانى سخن مبلغان دين را در اين باره مى پذيرد و ذهن او به ويروس دين دچار مى شود.

دين را حاصل اختلالات مغز دانستن، علاوه بر اينكه به هسته اصلى نظريه داوكينز در منشأ دين بدل مى شود، به توضيح او در باب كثرت دين نيز رنگ لعابى ويژه مى بخشد. ازآنجاكه در هر نقطه جغرافيايى فرهنگ هايى ويژه حاكم اند و اوامر والدين و سران قبيله و دين نيز با نگاه به آن فرهنگ ها سامان يافته اند، اديان پرشمار و باورهايى گوناگون در جهان شكل گرفته اند كه همگى در واقعيت نداشتن مشترك اند.

همچنين بايد انتظار داشته باشيم كه خرافات و ديگر باورهاى كاذب به طور محلى تكامل يابند؛ يعنى با گذر نسل ها تغيير كنند... درست مانند زبان هايى كه نياى مشتركى دارند، و به تدريج با گذر زمان و فاصله جغرافيايى، از هم دورتر و دورتر مى شوند (همان، ص 177).

1ـ5. مك گراث: براى اين ديدگاه، شواهد و ادله مقبول علمى ارائه نشده است

باور به خدا از نگاه داوكينز كاملاً غيرعاقلانه و همانند باور به گردش قورى چاى به دور خورشيد است (همان، ص 51ـ54). القاى اين تشبيهات به مخاطبان، همان راهكار تكرارى داوكينز است كه با تمسخرآميز و ديو قلمداد كردن ديدگاه هاى رقيب، مى كوشد آنها را از ميدان به در كند (مك گراث، 2007، ص 62). داوكينز قصد دارد با اقتباس از جيمز فريزر (James Frazer) تعريفى قرن نوزدهمى و نخ نما و مردود از دين ارائه دهد. علت اين كار تنها اين است كه تعريف مزبور با نظريه داروينيسم جهانى او سازگار است. او متعصبانه در چينش برخى شواهد از دين ـ و نه همه آنها ـ مى كوشد. بدين سبب شواهد سازگار با ديدگاهش را جلوى چشمان قرار مى دهد؛ ولى شواهد ديگر را يا كم رنگ جلوه مى دهد و يا تحريف مى كند (همان، ص 62). نگاه او به قدرى ساده و ابتدايى است كه ميان اديان بزرگ ابراهيمى تفاوتى قايل نشده است؛ چه رسد به اينكه تفاوت هاى درون گروهى هر دين را بررسى كند.

بهترين روش فهم رويكرد داوكينز به دين، تأمل در نظريه اى است كه او در باب منشأ آن در پيش گرفته است. درخور توجه است كه او يك برهان الحادى سنتى مبنى بر عدم وجود خدا را شالوده نظريه خود فرض كرده و آن را به روشى جديد به روز كرده است. بنابراين زيرساخت نظريه او را بايد در برهان لودويگ فوئرباخ، فيلسوف آلمانى و مخالف دين جست. فوئرباخ در سال 1841 اعلام كرد كه خدا اساسا يك اختراع است؛ اختراعى برآمده از رؤيا و خيال انسان براى دست وپا كردن تسلادهنده اى معنوى و فرامادى در زندگى سخت بشرى. ازاين رو خداىناموجود همان فرافكنى آرزوهاى بشر است. برهان داوكينز نيز در همين مسير قدم برداشته است؛ با اين تفاوت كه او آموزه اى ديگر را نيز با وام گرفتن از كتاب طلسم شكنى (Breaking the Spell)، نوشته دنيل دنتِ ملحد، در برهان خود به كار گرفته است. نظريه داوكينز اين است كه دين محصول جنبى يك سازوكارى تكاملى است.

انتقادات مك گراث در اين بخش را مى توان در دو گروه دسته بندى كرد: اشكالات اصلى و فرعى. او از اشكالات فرعى آغاز مى كند. به نظر اين خداباور، ديدگاه مزبور با فرهنگ غرب در تنافى است. داوكينز در اين ديدگاه، از نياز به يك چيز، نتيجه مى گيرد كه آن چيز وجود ندارد؛ درصورتى كه شايد بتوان ادعا كرد كه احتياج بشر به امورى مانند نياز تشنه به آب، نشان از وجود آن داشته باشد. علاوه بر اين در داروينيسم موردحمايت داوكينز، از وجود هدف و غايت در جهان طبيعت خبرى نيست؛ درصورتى كه از ديدگاه خود داوكينز، دين يا محصول جنبى و تصادفى انتخاب طبيعى بوده و يا ناشى از امر سودمندى بوده كه در گذر فرگشت، ناقص مانده و به هدف نرسيده است. بنابراين در اين نظريه، گويى هدف دار بودن جهان طبيعت پذيرفته شده است (مك گراث، 2007، ص 53ـ59) و اين سخن، تناقضى آشكار با داروينيسمى دارد كه در آن، عالم نه هدف دارد و نه طرح؛ نه شر است و نه خير؛ بلكه كور و بى رحم و لاقيد است (داوكينز، 1995، ص 133). بدين سبب است كه در داروينيسم همه چيزها تصادفى و ناشى از فرگشت غيرعمدى اند.

بااين همه نقد اصلى اين است كه داوكينز براى اين نظريه با ظاهر درخور توجه، شواهد و ادله جدى ارائه نكرده است. علم تجربى و روش آن در كجاى اين نظريه لحاظ شده است؟ شواهد اين ديدگاه چيست؟ در عوض، ما به جاى روبه رو شدن با شواهد جدى و قوى، تنها برخى گمانه زنى ها و حدس ها را مى بينيم. اين ادله با عبارات گوياى حدس و احتمال آغاز مى شوند و با برخى نظريه هاى نامطمئن و موقتى ادامه مى يابند؛ اما به ناگهان سمت وسوى عبارات از حدس و گمان به كلمات گوياى حتميت تغيير مسير داده شده است؛ بدون اينكه شواهد محكمى ارائه شود(مك گراث، 2007، ص 57).

نظريه ويروس ذهن نمونه ديگرى از انديشه هاى بدون شاهد اين زيست شناس است. داوكينز در مقاله اى كه با همين عنوان انتشار يافت، مدعى شد كه باور به خدا مانند ويروس واگيردارى است كه به سرعت در ميان جمعيت شيوع مى يابد. به نظر مك گراث، اين نظريه به قدرى از روش هاى مرسوم در جوامع علمى دور است كه مى توان به آسانى به آن بى اعتنا بود (همان، ص 70).

شايد بتوان ادعا كرد كه ويروس خواندن باور به خدا و محصول جنبى دانستن دين، ريشه در نظريه ميم او دارد. داوكينز اصطلاح ميم را در سال 1976 در پايان كتاب ژن خودخواه (Selfish Gene) خود معرفى كرد. او در اين كتاب معتقد است كه ميان تكامل فرهنگى و فرگشت زيستى تشابه بنيادين وجود دارد؛ زيرا در تكامل فرهنگى نيز چيزى همانند ژن وجود دارد، با اين تفاوت كه اين واحد امرى فرضى است كه داوكينز آن را ميم (Meme) مى نامد. در عبارت ديگرى، او از جست زدن ميم ها از مغزى به مغز ديگر سخن مى گويد. از نگاه داوكينز، ايده خدا نمونه اى كامل از اين قبيل ميم هاست. او در كتاب پندار خدا، از نظريه ميم چنان سخن مى گويد كه گويا ما با اصلى تثبيت شده روبه روييم و هيچ كس از ميان دانشمندان بدان انتقاد نكرده است؛ غافل از اين واقعيت كه جوامع علمى معتبر هم صدا هستند كه اين نظريه، سخنى بى منطق و غيرعلمى است؛ زيرا شواهد علمى نظريه ميم واقعا ضعيف تر از شواهد تاريخى وجود حضرت عيسى عليه السلام است (همان، ص 70ـ74).

نتيجه گيرى

با نگاهى دوباره به اشكالات ريچارد داوكينز، به روشنى مى توان فهميد كه اين اشكالات داراى رويكردهايى مربوط به حوزه الهيات، فلسفه دين و فلسفه علم هستند. اين در حالى است كه داوكينز تنها يك زيست شناس فرگشتى است. گرچه ممكن است اصل نظريه فرگشت نسبت بهنفى يا اثبات آموزه هاى الهياتى ساكت باشد، اين امر در نسخه داوكينزى آن رعايت نشده و داوكينز با گذر از مرز علوم تجربى به مباحث الهياتى كه اصلاً در تخصص او نيست، وارد مى شود و به نفى آنها مى پردازد. ازاين رو مهم ترين ايراد كار داوكينز اين است كه براى نظريه فرگشت داروين جايگاهى بيش از تبيين امور مادى و طبيعى قايل شده است؛ جايگاهى كه بسيارى از مدافعان داروين و نظريه فرگشت نيز براى اين نظريه قايل نيستند.


منابع

جوادى آملى، عبداللّه، 1390، تبيين براهين اثبات خدا، قم، اسراء.

Collins, Francis S, 2006, The Language of God, New York, Free Press.

_____ , 1986, The Blind Watchmaker, New York, Norton.

_____ , 1989, The Selfish Gene, 2nd EdOxfor University Press.

_____ , 1995, River out of Eden: A Darwinian View of life, London, Phoenix.

_____ , 2003, Adevil's Chaplain, London, Weiden field & Nicolson.

_____ , 2006, The God Delusion, Transworld Publishers.

Gould, Stephen Jay, 1992, "Impeaching a Self- Appointed Judge", Scientific American Journal, 262, no.1, p. 21-118.

_____ , 1999, Rocks of Ages: Science and Religion in the Fullness, New York, Ballantine.

McGrath, Alister E., 2003, The Science of God: an Introduction to Scientific Theology, London, Continunn.

_____ , 2004, Dawkins' God: Genes, Memes and the Meaning of Life, Oxford, Blackwell.

_____ , and Joanna Collicutt McGrath, 2007, The Dawkins Delusion? Atheist Fundamentalism and the Denial of the Divine, The United States of America: Intervarsity Press.

Medawar, Peter, 1979, Advice to a Young Scientist, London, Harper and Row.

_____ , 1985, The Limits of Science, Oxford, Oxford University Press.

Pennock, Robert T, ed, 2001, Intelligent Design Creationism and Its Critics: Philosophical, Theological, and Scientific Perspectives, London, The MIT Press.

Swinburne, Richard, 1996, Is There a God?, Oxford, Oxford University Press.

Unwin, S, 2003, The Probablity of God: A Simple Calculation that Prores the Ultimate Truth, New York, Crown forum.

سال انتشار: 
12
شماره مجله: 
46
شماره صفحه: 
73