بررسى ديدگاه كوآين درباره «وجود محمولى»

فصل نامه اى علمى ـ پژوهشى در زمينه علوم فلسفى پاييز 1393

مسعود صادقى[1]

عسكرى سليمانى اميرى[2]

چكيده

اگر بگوييم پگاسوس وجود دارد، گرفتار همان گويى شده ايم و اگر بگوييم پگاسوس وجود ندارد، گزاره اى خودشكن ساخته ايم؛ زيرا لفظ پگاسوس اشاره به شيئى در خارج دارد. كوآين در تلاش براى حل اين عويصه، به تبع ديگر فيلسوفان تحليلى، با اعتقاد به اينكه گزاره هاى وجودى از نوع گزاره هاى اين همانى هستند، به لحاظ فلسفى منكر ويژگى بودن وجود، و به لحاظ منطقى منكر محمول واقع شدن وجود شده، و ايفاگرى نقش سور را حداكثر مقام كاركرد وجود دانسته است. گرچه انكار وجود محمولى از هيوم و كانت آغاز شده است، اين داستان در كار كوآين و ديگر فيلسوفان تحليلى به اوج رسيده است. با معيار قرار دادن ديدگاه صدرالمتألهين مبنى بر تفكيك ميان ثبوت الشى ء در هليات بسيطه و ثبوت شى ء لشى ء در هليات مركبه روشن مى شود كه تلاش كوآين، نافرجام است. به علاوه بحث وجود محمولى، بحثى فلسفى ـ منطقى است و نه، آن گونه كه كوآين و تابعانش تصور مى كنند، يك بحث منطقى ـ زبانى. استدلال وى مخدوش است؛ زيرا او گمان ميكند هليات، اعم از بسيطه و مركبه دلالت بر ثبوت شى ء لشى ء مى كند. همچنين اين همانى در نظريه وى داراى ابهام است؛ زيرا پيش فرض اين همانى وجود است.

 

كليدواژه ها: وجود محمولى، ويژگى، سور، اين همانى، خودشكن، كوآين، صدرالمتألهين.



[1] دانشجوى دكترى فلسفه دانشگاه باقرالعلوم عليه السلام. msadeqi17@yahoo.com

[2] دانشيار مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره. soleimani@hekmateislami.com

دريافت: 21/2/92 پذيرش: 16/1/93.

 


مقدّمه

در قرن حاضر يكى از پرسش هاى جدى درباره وجود اين است كه آيا وجود يك ويژگى يا محمول است يا خير؟ (ميلر، 1975، ص 338) برخى فيلسوفان غربى، محمول واقع شدن وجود را انكار كرده اند. آغازگر داستان انكار وجود محمولى، هيوم است. وى معتقد است مفهوم وجود چيزى نيست كه با افزوده شدنش به يك موضوع، موجب افزايشى در آن شود (هيوم، 1951، بخش دوم). پس از هيوم، كانت اين داستان را با تفصيل و جديت بيشتر دنبال كرد. لذا انكار وجود محمولى، بيشتر يادآور نام كانت است. وى آنجا كه درصدد نقد برهان وجودى برمى آيد آشكارا ويژگى بودن وجود را انكار مى كند و پيرو آن وجود را محمولى واقعى نمى داند. از نظر كانت محمول واقعى (فلسفى) آن است كه موجب افزايشى در مفهوم موضوع شود (كانت، 1929، 599الف و 625ب)؛ اما آشكار است كه وجود محمول واقعى نيست، بلكه صرفا دلالت بر وضع شى ء به همراه همه ويژگى هايش مى كند (همان، 599الف و 627ب). از نظر وى ميان واژه كوچك است در گزاره خدا قادر است و وجود دارد در گزاره خدا وجود دارد، هيچ تفاوتى نيست؛ هر دو دلالت بر وضع الشى ء مى كنند. اولى دلالت بر وضع الشى ء در ارتباط با موضوعش مى كند و دومى صرفا دلالت بر وضع الشى ء دارد (همان).

ديدگاه كانت درباره وجود محمولى و نيز كوآين و ديگر فيلسوفان تحليلى كه به تفصيل خواهد آمد، درست در نقطه مقابل ديدگاه صدرالمتألهين، كه قايل به اصالت وجود است، قرار دارد و همين مسئله، اهميت نقد و بررسى ديدگاه ايشان را نشان مى دهد.

انكار وجود محمولى در فلسفه تحليلى

داستان انكار وجود محمولى، در فلسفه تحليلى جانى تازه گرفت. فيلسوفان تحليلى نه تنها ويژگى (محمول فلسفى) بودن وجود، بلكه محمول منطقى بودن آن را نيز انكار كرده و مقام وجود را تا حد سور وجودى فروكاسته اند. خاستگاه اين ديدگاه، اشكالى است كه از رهگذر گزاره هاى وجودى مطرح شده است. آير مى گويد:

يك اشكال جدى درباره وجود اين است كه اگر وجود يك ويژگى يا يك محمول باشد، آن گاه گزاره هاى وجودى موجبه، همان گو و گزاره هاى وجودى سالبه خودشكن خواهند شد (آير، 1967، ص 43).

اين اشكال ريشه در اصل جزمى پارمنيدس دارد كه مى گفت: هر چيزى كه درباره آن بتوان سخن گفت، وجود دارد (وال، بى تا، ص 512). به عبارت ديگر، اين اصل جزمى داراى چهار ويژگى است و استدلال مزبور، متكى بر يكى از اين ويژگى هاست:

الف) اگر محمولى بر aاطلاق شود، آن گاه aوجود دارد؛

ب) اگر aشناسايى شده باشد، آن گاه aوجود دارد؛

ج) اگر به aاشاره شده باشد، آن گاه aوجود دارد؛

د) اگر گزاره اى درباره aباشد، آن گاه aوجود دارد (بارنز، 1386، ص 91).

نتيجه هر چهار ويژگى، همان گو بودن گزاره اى همچون سقراط وجود دارد و خودشكن بودن گزاره سقراط وجود ندارد است. گويا در اين دو گزاره، به ترتيب گفته ايم: سقراط كه وجود دارد، وجود دارد؛ سقراط كه وجود دارد، وجود ندارد.

فرقى نمى كند كه گزاره هاى وجودى، كلى باشند يا جزئى؛ هيچ يك، از هجمه اشكال يادشده در امان نيستند (ميلر،1975). لذا اشكال مذكور حتى به اين دو گزاره كه انسان وجود دارد و انسان وجود ندارد نيز وارد مى شود.

اشكال يادشده سپس در ميان فيلسوفان تحليلى به منزله استدلال مطرح شد. فرگه گرچه به اين استدلال تصريح نكرده است، شارحان وى همين استدلال را به او نسبت داده اند (بارنز، 1386، ص 89ـ90). ديدگاه راسل نيز مبتنى بر همين استدلال است (راسل، 1920، ص 178ـ179). آير نيز (چنان كه گذشت) با صراحت بيشترى به اين استدلال تمسك كرده است.

ديدگاه كوآين

كوآين نيز به تبع ديگر فيلسوفان تحليلى همين استدلال را كانون توجه قرار داده است. وى مى گويد:

وقتى درباره پگاسوس مى گوييم كه چنين چيزى وجود ندارد، به عبارت دقيق تر، مى گوييم كه پگاسوس آن وصف خاص بالفعل بودن را ندارد. اينكه بگوييم پگاسوس بالفعل نيست، از لحاظ منطقى در رديف آن است كه بگوييم پارتنون قرمز نيست. در هر دو صورت درباره موجودى سخن گفته ايم كه هستى اش چون و چرا ندارد (كوآين، 1953، ص 2).

مراد كوآين اين است كه وقتى مى گوييم: پارتنون قرمز نيست، درباره پارتنون كه در وجودش شكى نيست، گزارش داده ايم كه صفت خاص قرمزى برايش فعليت نيافته است. حال وقتى هم كه مى گوييم: پگاسوس وجود ندارد، در واقع گفته ايم پگاسوس كه در وجودش شكى نيست صفت وجود را به صورت بالفعل واجد نيست، و هنگامى كه مى گوييم پگاسوس وجود دارد، گويا گفته ايم پگاسوس كه وجود دارد، وجود دارد.

اين اشكال در گزاره هايى همچون پگاسوس وجود ندارد، كه موضوعشان امرى غيرواقعى است، به گونه اى ديگر نيز مطرح مى شود: موجودى به نام پگاسوس بايد وجود داشته باشد تا بتوان درباره اش حكم كرد كه وجود ندارد؛ زيرا اگر چنين موجودى وجود نداشته باشد، واژه پگاسوس واژه اى بى معنا، و پيرو آن كل گزاره نيز بى معنا خواهد بود (همان، ص 1)، و اين در حالى است كه مى دانيم چنين موجودى، وجود خارجى ندارد. از جمله افرادى كه براى حل دو اشكال يادشده كوشيده اند، راسل است.

راه حل راسل

راسل از طريق انكار تلقى مصداقى، كوشيده سنگينى دو عويصه يادشده را از دوش بعضى گزاره هاى وجودى بردارد. اين بعض عبارت اند از گزاره هايى كه موضوعشان، توصيفى معين است. راسل قبول ندارد كه معنا داشتن يك وصف معين، مستلزم مصداق داشتن آن است (راسل، 1910، ص 127). وى چنين گزاره هايى را به گونه اى تحليل مى كند كه در نهايت، موضوعشان منعدم مى شود: از نگاه وى معناى گزاره اى همچون نويسنده رمان ويورلى اسكات است، يعنى ساخت منطقى آن، گزاره اى مركب با تركيب عطفى از سه گزاره است. اين سه گزاره عبارت اند از:

الف) دست كم يك نفر ويورلى را نوشته است؛

ب) حداكثر يك نفر ويورلى را نوشته است؛

ج) هر كه ويورلى را نوشته، اسكات است.

هر كدام از اين سه گزاره، به تنهايى حكمى كلى است كه به هيچ كس يا هيچ چيز خاصى معطوف نيست و هر سه براى صدق گزاره اصلى ضرورند. اگر نويسنده ويورلى اسكات باشد، در اين صورت چنين نويسنده اى وجود دارد (لزوم الف)؛ اگر بيش از يك نويسنده وجود مى داشت، نويسنده ويورلى، توصيف معين نمى بود (لزوم ب) و اگر اسكات نويسنده باشد، روشن مى شود كه اين نويسنده واحد بايد اسكات باشد (لزوم ج). شكل صورى اين سه گزاره چنين است: W = (ويورلى را نوشته است) S;= (اسكات است).

a) ($x) Wx)

{]b)(x) {Wx (y)[Wy (y=x)

(c) (x) (WxSx)

عطف سه گزاره با يكديگر چنين است:

{{d)($x) {Wx .{(y)[wy (y=x)].Sx)

بنابراين از نظر راسل ساختار جمله نويسنده ويورلى اسكات است، گزاره dاست. همان گونه كه روشن است توصيف معين مزبور، يعنى نويسنده ويورلى، در ساخت منطقى آشكار شده در dوجودى ندارد و به همين علت اين توصيف معين به مصداقى در عالم واقع اشاره نمى كند. به عبارت ديگر، توصيف معين (نويسنده ويورلى)، به محمولى كه توصيف عام است تبديل شده است؛ محمولى كه در شكل نمادين با Wنشان داده شده است (اكبرى، 1384).

نتيجه سخن راسل اين است كه گزاره اى همچون پادشاه فعلى فرانسه وجود دارد، معنادار است، هرچند كاذب است؛ زيرا موضوع اين گزاره، گرچه داراى مصداق نيست، چون مصداق مدخليتى در معنادارى گزاره ندارد، فقدانش موجب فقدان معنا براى گزاره يادشده نمى شود.

البته اين پاسخ، درباره گزاره هاى وجودى اى كه موضوعشان اسم خاص است، راه گشا نيست؛ زيرا وى معتقد است هر اسم خاصى، ضرورتا اشاره به شيئى خاص در خارج دارد و به عبارتى تلقى مصداقى را درباره اسم خاص، امرى ضرورى مى داند (راسل، 1920، ص 170ـ175). با اين حال وى براى حل مشكل اين قبيل گزاره ها نيز چاره اى انديشيده و معتقد است هر اسم خاصى، كوته نوشت يك وصف خاص است. براى مثال هومر كوته نوشت نويسنده ايلياد و اديسه است (همان، ص 179). راسل همچنين به تبع فرگه از حمل وجود بر اشخاص مى پرهيزد و آن را محمول درجه دوم مى داند. محمول درجه دوم آن است كه تنها مى توان بر مفاهيم حملش كرد (فرگه، 1951، ص 176). وى معتقد است اشتباه فلاسفه اين است كه وجود را به اشيا نسبت داده اند و معتقد شده اند چيزهايى كه وجود دارند، داراى ويژگى وجودند و چيزهايى كه وجود ندارند، داراى اين ويژگى نيستند (راسل، 1999، ص 34).

موافقت كوآين با راسل

پس از راسل، كوآين مشهورترين شخصيت در فلسفه تحليلى است كه اين ديدگاه را دنبال كرد. وى كه به مدت شصت سال نقش محورى در فلسفه تحليلى داشته (روگر و گيبسون، 2006، ص 287). ديدگاهى بسيار همانند ديدگاه راسل دارد. در كار وى، البته نكته اى وجود دارد كه مى توان آن را فصل مميز ديدگاهش درباره وجود دانست و آن اصرار كوآين بر سور بودن وجود است. بذر سور بودن وجود كه در تفكر فرگه كاشته شد و جوانه زد و در فلسفه راسل به رشد و بالندگى رسيد، در كار كوآين به اوج ثمردهى خود نشست. از نگاه وى واژه "exists"در زبان انگليسى دقيقا همان نقش "something" را دارد. لذا در زبان انگليسى گزاره "A red rose exists"دقيقا به معناى گزاره [($x)Red x & Rose x] "Something is a red rose" است (گوآچ، 1951، ص 130؛ كوآين، 1966، ص 83). وى تصريح كرده است كه هيچ مسئله غايى فلسفى اى با وجود سروكار ندارد، مگر تا جايى كه مراد از وجود سور $xباشد (كوآين، 1982، ص 282). روشن است $كه در منطق محمولات به منزله سور شناخته مى شود، عبارتى محمولى نيست. اين نماد هميشه به فعل وجود داشتن ترجمه مى شود. بنابراين همان گونه كه كوآين معتقد است، وجود چيزى است كه سور وجودى اظهار مى دارد، و چون سور امرى محمولى نيست، وجود هم تقريبا به معنايى روشن، محمول نيست.

سه شعار اصلى در كار كوآين

با اين حال ديدگاه وى درباره گزاره هاى وجودى را مى توان با محوريت سه شعارِ اصلى اش، كه البته سومى مهم تر از همه است، گزارش كرد: 1. هر چيزى وجود دارد؛ 2. هيچ هويتى بدون اين همانى موجود نيست؛ 3. بودن يعنى ارزش يك متغير بودن.

كوآين مى گويد گفتن اينكه چيزى وجود ندارد يا اينكه چيزى هست كه نيست، به وضوح تناقض گويى است. ازاين رو بايد گفت: هر چيزى وجود دارد (كوآين، 1953، ص 1). البته اين شعارِ كوآين از باب مماشات با افلاطونيان است. ديدگاه افلاطونى حاكى از اين است كه گزاره پگاسوس وجود ندارد، بى معناست، مگر اينكه چيزى وجود داشته باشد كه واژه پگاسوس آن را نام گذارى كند. چنين استلزامى خودشكن بودن گزاره مزبور را در پى دارد؛ زيرا مانند اين است كه گفته باشيم: پگاسوس چيزى هست كه نيست. بدين سان نتيجه مى گيريم كه هيچ گاه نمى توان گفت كه فلان چيز وجود ندارد، بلكه بايد گفت: هر چيزى وجود دارد (همان). با اين حال وى با تمسك به ديدگاه راسل نتيجه مى گيرد كه گزاره هاى وجودى سالبه، در عين بى نيازى از شعار هر چيزى وجود دارد، و خشنود به خاطر رهيدن از دام خودشكن بودن، مى توانند بامعنا باشند.

كوآين نظريه توصيفات راسل را مى پذيرد؛ يعنى معتقد است تلقى مصداقى از توصيفات معين موجب سردرگمى در فهم گزاره ها مى شود. نيز اسم خاصى همچون پگاسوس را كوته نوشت وصف معينِ اسب بالدارى كه توسط بلروفون اسير شد به شمار مى آورد. وى گزاره هاى وجودى را به دو قسم جزئى و كلى تقسيم مى كند. پگاسوس وجود دارد، يك گزاره جزئى، و اسب وجود دارد گزاره اى كلى است. گزاره هاى جزئى در قالب وجود دارد چيزى كه چنين و چنان است، و گزاره هاى كلى در قالب وجود دارد چيزى هستند.

كوآين مى گويد برخى معنا داشتن را برابر با مصداق داشتن مى دانند. واژه پگاسوس تنها هنگامى معنادار است كه در خارج موجودى به نام پگاسوس حضور داشته باشد. چنين انگاره اى موجب سربرآوردن مشكلى جدى شده است. اين مشكل مربوط به گزاره هاى وجودى جزئى سالبه اى همچون پگاسوس وجود ندارد است. مشكل اين است كه اگر كلمه پگاسوس دلالت بر چيزى كند، پس چيزى وجود دارد كه پگاسوس است، و اگر اين كلمه دلالت بر چيزى نكند على الظاهر گزاره فاقد موضوع و لذا بى معنا خواهد بود. خاستگاه اين مشكل، همان ديدگاه مشهور است كه پيش تر بدان اشاره شد. كوآين در پاسخ به اين مشكل مى گويد: اگر از من بپرسيد كه پگاسوس به چه معناست، در پاسخ مى گويم: اسب بالدارى كه توسط بلروفن اسير شد؛ گرچه چنين چيزى، مصداق خارجى ندارد. لذا اين واژه در عين مصداق نداشتن مى تواند معنادار باشد. بر عهده تاريخ يا زيست شناسى است كه تعيين كند چنين حيوانى مصداق خارجى دارد يا ندارد؛ اما اين مسئله ربطى به معنادار بودن يا نبودن واژه مزبور ندارد (كوآين، 1939، ص 701). بدين سان روشن مى شود كه كوآين نيز مانند راسل، ميان معنى و مصداق فرق مى نهد.

وى گزاره هايى را همچون اسب وجود دارد، كه موضوعشان امرى شخصى نيست، به معناى دست كم يك مصداق داشتن مى داند و اين گونه آنها را به شكل نمادين بازنويسى مى كند: xى وجود دارد كه اسب است: ]$x(fx)]. البته واژه اسب را مى توان به گونه اى معنا كرد كه گزاره مزبور به گزاره اى شخصيه بازگردد. براى مثال مى توان گفت: حيوانى كه چنين و چنان است وجود دارد. بدين سان همان مشكلى كه درباره گزاره هاى وجودى جزئى وجود دارد، درباره گزاره هاى كلى نيز رخ مى گشايد (همان، ص 703).

اين همانى بودن گزاره هاى وجودى

كوآين معتقد است حتى اگر موضوع گزاره هاى شخصى، اسمى چنان بسيط باشد كه نتوان آن را كوته نوشت وصفى خاص دانست، مى توان آن را تأويل به مشتق برد؛ مثلاً واژه پگاسوس را مى توان تبديل كرد به واژه مشتق مى پگاسد. لذا گزاره پگاسوس وجود دارد به اين معناست كه xى هست كه مى پگاسد (كوآين، 1953، ص 5).

اين رويكرد كوآين در حقيقت بازگرداندن گزاره هاى وجودى به گزاره هاى اين همانى است. تعبير ديگر گزاره xى هست كه مى پگاسد، به تصريح خودش عبارت است ازxى هست كه ويژگى پگاسيدن را محقق كرده است (ر.ك. كوآين، 1939، ص 708). به عبارت ديگر اين ويژگى خاص به وسيله xمحقق شده است، و چنين تحليلى، فراهم كننده مفاد گزاره اين همانى xى وجود دارد كه همان پگاسوس است، مى باشد. اساسا از نگاه وى همه گزاره هاى وجودى، به اين همانى بازمى گردند، و اين امر، ريشه در شعار دوم وى دارد كه مى گويد هيچ موجودى بدون اين همانى محقق نمى شود (كوآين، 1957ـ1958، ص 20). اين عقيده، ملاك هاى وى را درباره مقبوليت وجودى معرفى مى كند؛ صرفا بايد موجوديت هويت هايى را پذيرفت كه بتوان معيارهاى كافى درباره اين همانىِ آنها ارائه كرد (هاك، 1382، ص 38). معيارهاى اين همانى شرايطى را كه در آن شرايط، اشياى از يك نوع، اين همان هستند، ارائه مى دهند. براى مثال، مجموعه ها اين همان اند اگر اعضاى يكسانى داشته باشند؛ يا مثلاً دو شى ء فيزيكى اين همان اند اگر زمان و مكان واحدى را اشغال كرده باشند (همان).

در چنين حالتى (با تأويل اسم بسيط به مشتق) نيز مشكل گزاره هاى جزئى وجودى سالبه حل مى شود؛ زيرا گزاره پگاسوس وجود ندارد، به اين معناست كه xى وجود ندارد كه بپگاسد، نه آنكه به اين معنا باشد كه چيزى كه پگاسوس به آن اشاره دارد، وجود ندارد، تا قضيه، خودشكن شود.

تا بدينجا خلاصه سخن اين است كه از نگاه كوآين، براى آنكه اسم مفرد معنا داشته باشد لازم نيست شيئى خاص را نام گذارى كند. وى براى اثبات اين ادعا به مثال فرگه تمسك مى كند:

عبارت ستاره شامگاهى، نامى است براى يك شى ء جسمانى بزرگى كه عبارت است از يك شكل كروى بزرگ كه ميليون ها مايل دورتر از ما در فضا معلق است. عبارت ستاره صبح نيز نامى است براى همان چيز كه شايد نخستين بار كسى از اهل بابل كه آن را رصد كرده است، بر آن نهاده است؛ اما نمى توان گفت كه اين دو عبارت داراى يك معنا هستند. اگر چنين بود، آن بابلى مى توانست دست از رصدهاى خود بردارد و به تفكر درباره معانى واژه هاى خود قناعت كند. بنابراين چون معانى با يكديگر تفاوت دارند، بايد چيزى غير از شى ء نام گذارى شده باشد كه در هر دو مورد يكى است (كوآين، 1953، ص 5ـ6).

همچنين به اعتقاد وى گزاره هاى وجودى در حقيقت از نوع گزاره هاى اين همانى هستند. در فلسفه تحليلى اين نظريه را نخست فرگه مطرح كرد. از نگاه وى، جمله سقراط هست، به صورت نمادين اين گونه تنسيق مى شود:

($x) (x=)سقراط (هاك، 1382، ص 51).

معناى اين جمله آن است كه دست كم يك چيز هست كه اين چيز با سقراط يكى است و به عبارت ديگر دست كم يك چيز هست كه با سقراط رابطه اين همانى دارد. اين تحليل، نمايان مى سازد كه چيزى بر سقراط حمل نشده است، و گفتن دست كم يك چيز، در حقيقت، انكار عدد صفر است. نتيجه اين همان بودن چنين گزاره هايى، اين است كه محمول وجود هيچ اطلاع جديدى درباره موضوع ارائه نمى دهد (فرگه، 1979، ص 53ـ67). اين سخن يادآور ديدگاه كانت است كه مى گويد وجود، محمولى واقعى نيست. راسل نيز همين عقيده را دنبال كرد. از نظر وى منظور ما در گزاره هاى وجودى اين است كه دست كم يك موجود يا متغيرِ xكه در دست داريم، يك مصداق دارد كه آن متغير را قطعى مى كند و آن گزاره حداقل در يك مورد صادق مى شود (راسل، 1920، ص 159). بنابراين وقتى مى گوييم: انسان وجود دارد، معناى كلاممان اين است كه: حداقل xى وجود دارد كه با انسان متحد است.

كوآين نيز با پذيرش اين همانى نشان داده است كه وجود را محمولى به شمار نمى آورد كه موجب افزايشى در موضوع شود، و به تعبير خودش، وجود يك ويژگى نيست.

قاعده التزام وجود شناختى و نقش وجود

كوآين در ادامه به گونه اى طى مسير مى كند كه مى توان خروجى كارش را فصل مميز ديدگاه وى از ديدگاه راسل دانست. وى معتقد است مباحث پيشين، سرانجام ما را درگير قاعده التزام وجودى شناختى مى كند. آثار كوآين، به ويژه روش هاى منطق، نشان مى دهند كه وى براى مطرح كردن اين نظريه، نخست تئورى هاى علمى را از طريق زبانى خشك و صورى ترجمه مى كند و سرانجام آنها را در قالب نمادهاى منطقى مى ريزد. بر اساس اين قاعده وجود را بايد به آن دسته موضوعاتى داد كه متغيرهاى پابند، در گزاره هاى مورد تصديق ما، به منزله ارزش صدق به آنها نيازمندند. اين قاعده نمى تواند به پرسش چه چيزى وجود دارد؟ پاسخ دهد؛ بلكه كارايى اش صرفا تا اين اندازه است كه به ما نشان دهد يك گزاره يا يك نظريه ملتزم به چه نوع هستى هايى اند و به عبارت ديگر، يك گزاره يا يك نظريه چه چيزهايى را مى گويند هست:

چيزى را موجود شمردن، صاف و ساده برابر آن است كه آن را مابازاى يك متغير پابند بشماريم. به اصطلاح مقولات دستور زبان قديم تقريبا مى توان گفت كه بودن يعنى بودن در حوزه ارجاع ضمير. ضماير واسطه اصلى ارجاع اند. شايد بهتر آن بود كه اسم ها را ضمير نام مى نهادند. متغيرهاى سور مانند بعضى چيزها، هيچ چيز و هر چيز، سراسر هستى شناسى ما را دربر مى گيرند. اين هستى شناسى هر چه مى خواهد باشد: ما به يك پيش فرض هستى شناسى ملتزم هستيم اگر و فقط اگر، براى آنكه يكى از تصديق هاى ما صادق از آب درآيد، لازم باشد آنچه وجودش بنا به پيش فرض ادعا شده است در ميان موجوداتى به شمار آيد كه در حوزه برد متغيرهاى ما هستند. مثلاً جمله بعضى سگ ها سفيد هستند، معادل اين است كه بعضى چيزها كه سگ هستند سفيدند و براى آنكه اين جمله صادق باشد چيزهايى كه متغير پابند بعضى چيزها به آنها اشاره مى كند، بايد حاوى چند سگ سفيد باشند؛ اما لازم نيست حاوى سگ بودن يا سپيدى هم باشند.

ما اكنون معيارى در دست داريم تا تعيين كنيم نظريه يا مقالى به چه هستى شناسى ملتزم است. هر نظريه اى فقط و فقط به آن موجوداتى ملتزم است كه متغيرهاى پابند آن نظريه قابليت دلالت بر آنها را داشته باشند تا تصديق هايى كه در نظريه ادا مى شود صادق باشد (كوآين، 1953، ص 8).

در زبانى كه كوآين آن را مناسبِ مقاصد علم مى داند و در آن ارجاع به اشيا بر عهده متغيرهاى پابند است، تعبير چيزى وجود دارد، جاى خود را به متغيرى با سور وجودى $x مى سپارد (كوآين، 1966، ص 83) و با كمك گرفتن از اين شكل اخير است كه قاعده التزام وجودشناختى ارائه مى شود: وجود داشتن يعنى مقدار متغير بودن (كوآين، 1953، ص 9). بحث اصلى كوآين در مقاله در باب آنچه هست، كه مبتنى بر اين قاعده است، همين است كه چگونه مى توان اسامى و اوصاف را از جمله حذف كرد و نقش عبارت هاى اسمى را به متغير سورها واگذار كرد. اين بدان معناست كه در يك نظريه اشياى موجود همان امورى هستند كه آن نظريه به منزله ارزش متغيرهاى سوردار خود مى پذيرد. براى نمونه اگر گزاره ($x(Fx & Gx) بخواهد صادق باشد، بايد قلمروى كه توسط متغير پابند xپوشش داده مى شود، دست كم مشتمل بر موجود باشد كه هم Fاست و هم Gاست. به عبارت ديگر نظريه Tبه لحاظ هستى شناختى، ملتزم به موجوداتى از نوع Kاست، اگر برخى موجودات از نوع K، به منظور صادق بودن نظريه T، بايد در ميان ارزش هاى متغير اين نظريه باشند (كوآين، 1961، ص 102).

خلاصه ديدگاه كوآين

از اين گزارش اجمالى، به دست مى آيد كه كوآين مانند فرگه و راسل از حمل وجود بر اشخاص مى پرهيزد. وى با تأويل نام هاى خاص به وصف خاص يا مشتق و بازگرداندن گزاره هاى وجودى به گزاره هاى اين همانى، درصدد نيل به همين مقصود است. اساسا وى در مباحث وجودشناختى، نام هاى خاص را بى اهميت مى داند (كوآين، 1953، ص 8). تا آنجا كه براى خلاص شدن از دست اسم هاى خاص، كلمه پگاسوس را به شكل مضحك مى پگاسد ترجمه مى كند. حتى وى به كارگيرى اسم خاص را تا اندازه اى، بيهوده مى داند؛ زيرا (در عبارتى كه قبلاً عين آن از مقاله در باب آنچه هست نقل شد) معتقد است اسم خاص براى اشاره به موجودات عينى به كار مى رود؛ حال آنكه واژگانى همچون برخى چيزها، هيچ چيزى و هر چيزى قبلاً چنين وظيفه اى را عهده دار شده اند و اسم ها صرفا جانشين هاى سهل الوصولى براى اين سورهاى متغيرند.

كوآين همچنين وجود محمولى را انكار كرده است. وى نيز در تحليل گزاره هاى وجودى، به نوعى جاى موضوع ومحمول را عوض مى كند: گزاره پگاسوس وجوددارد تبديل مى شود به چيزى وجود دارد كه پگاسوس است (و به تعبير كوآين، چيزى وجود دارد كه مى پگاسد) كه در شكل نمادينش وجود به صورت سور وجودى ظاهر مى شود، نه به منزله يك محمول؛ و به لحاظ فلسفى، نتيجه نهايى اين ديدگاه، ويژگى نبودن وجود است.

علت اينكه فيلسوفان تحليلى مى كوشند، موضوع را در چنين قضايايى به جايگاه محمول انتقال دهند، اين گمانشان است كه مثلاً واژه سگ، وقتى موضوع قضيه اى قرار گيرد، مى توان پرسيد اين واژه اشاره به چه چيزى دارد؛ اما وقتى محمول قضيه اى قرار گيرد، چنين پرسشى درباره اش بى معناست. براى مثال اگر كسى بگويد: يك سگ ديروز در حال دنبال كردن جمينا، گربه من، بود، طبيعى است كه فرض كنيم واژه سگ به ازاى يك سگ خاص قرار گرفته است؛ لذا مى توان پرسيد: كدام سگ؟، سگ چه كسى؟ و آيا آن سگ معمولاً گربه ها را دنبال مى كند؟؛ اما اگر واژه سگ را در جايگاه محمول قرار دهيم و مثلاً بگوييم: جمينا يك سگ نيست، پرسش هاى مزبور درباره آن بى معايند؛ زيرا در اين گزاره واژه سگ به ازاى يك سگ خاص قرار نگرفته است. به همين وزان، وقتى واژه پگاسوس را در گزاره پگاسوس وجود دارد به جايگاه محمول منتقل كنيم، لازمه اش وجود شى ء خاصى كه پگاسوس اشاره به آن داشته باشد، نيست (گوآچ، 1951، ص 126).

در گام پايانى وى مقام وجود را تا حد سور وجودى فرو مى كاهد و در تحليل گزاره هاى وجودى، محمول وجود را به جايگاه سور منتقل مى كند.

نقد و بررسى

ديدگاه كوآين در نقطه مقابل ديدگاه صدرالمتألهين قرار دارد. اين تقابل، اهميت بررسى و نقد ديدگاه كوآين را نشان مى دهد و ما با معيار قرار دادن ديدگاه صدرالمتألهين، نظريه كوآين را بررسى خواهيم كرد.

اين همان بودن گزاره هاى وجودى از نگاه صدرالمتألهين

به رغم تقابل نظريه صدرالمتألهين و كوآين، شباهت هايى نيز ميان آنها وجود دارد؛ اما اين شباهت ها نبايد ما را بفريبند. صدرالمتألهين نيز به مانند كوآين و ديگر فيلسوفان تحليلى، اين همانى را در قضاياى وجودى مى پذيرد. يكى از مطالبى كه صدرالمتألهين آن را از برآمدهاى اصالت وجود مى داند، عكس الحمل بودن قضاياى وجودى است (صدرالمتألهين، 1981، ج 2، ص 290). بر اساس اصالت وجود، قضيه زيد وجود دارد به اين معناست كه وجودى هست كه زيد است. اگر به جاى وجود، متغيرِ xرا قرار دهيم، تحليلى همانند تحليل كوآين به دست مى آيد: xى هست كه زيد است. به عبارت ديگر xى هست كه همان زيد است (صدرالمتألهين، 1362، ص 11). البته اين همانى يادشده از نگاه صدرالمتألهين امرى واقعى است نه ذهنى. در خارج يك هويت واحد موجود است كه اين هويت واحد مصداق ماهيت زيد نيز هست. به زبان فيلسوفان تحليلى، چيزى هست كه ويژگى زيديت را محقق ساخته است؛ اما به لحاظ مفهوم، ميان زيد و وجود خاصش تفاوت هست؛ در غير اين صورت گزاره زيد وجود دارد، گزاره اى غيرمفيد است؛ زيرا مانند اين است كه گفته باشيم: زيد، زيد است (همان).

اكنون با طرح يك اشكال روشن مى شود كه نظريات صدرالمتألهين و كوآين، به رغم شباهت ظاهرى شان، متفاوت اند: عبارت xى هست، در گزاره xى هست كه انسان است، خود گزاره اى وجودى است. در پرتو ارزش گذارى متغيرِ x، دو مرتبه يك گزاره وجودى حاصل مى شود كه خود نياز به تحليل مجدد دارد؛ مثلاً اگر جهت ارزش گذارى متغيرِ x، d را قرار دهيم، گزاره dوجود دارد حاصل مى شود و اين گزاره نيز به شكل xى وجود دارد كه dاست تحليل مى شود. اين داستان دوباره درباره بخش اول همين گزاره نيز تكرار مى شود و اين امر تا بى نهايت ادامه مى يابد. اين اشكال، به بركت اصيل دانستن وجود، بر صدرالمتألهين وارد نيست. وى به جاى متغير xكلمه وجود را قرار مى دهد، و در مقام پاسخ، اين گزاره را كه وجودى هست كه انسان است (به لسان كوآين وجودى هست كه مى انساند)، عرضه مى كند. آن گاه چون تحقق وجود به نفس خود است (همان، ص 11) نه به سبب امرى همچون ماهيت، عبارت وجودى هست نياز به تحليل دوباره ندارد؛ زيرا وجود ازآنجاكه خود عين بودن است، موجود است نه ازآنجاكه چيزى غير از خودش او را محقق ساخته است.

كوآين نمى تواند به چنين پاسخى تمسك جويد؛ زيرا وى وجود را حتى يك ويژگى مانند ديگر ويژگى ها، كه موجب افزايشى در مفهوم موضوع مى شوند، به شمار نمى آورد، تا چه رسد به اينكه وجود را امرى اصيل بداند. در اينجا نمى خواهيم درباره كوآين، به منزله فيلسوفى اصالت ماهيتى يا اصالت وجودى قضاوت كنيم؛ اما اين اندازه روشن است كه سخن يادشده با اصالت وجود سازگارى ندارد؛ به ويژه اينكه كوآين حتى وجود را يك محمول منطقى نمى داند بلكه صرفا آن را سور وجودى قلمداد مى كند.

همچنين مشخص نيست كه از نگاه كوآين، اين همانى در گزاره هاى وجودى ميان چه چيزهايى برقرار است؟ اگر خود را مدافع كوآين بدانيم، تنها دفاع اين است كه فرض كنيم وى از طرفى يك فيلسوف اصالت ماهيتى است و از سويى ديگر وجود را ويژگى اى مانند ساير ويژگى ها به شمار مى آورد. آن گاه در پاسخ به پرسش يادشده مى توان گفت: وى معتقد به اين همانى وجود و ماهيت است به اين معنا كه مثلاً ماهيت امرى اصيل است كه در پرتو آن وجودى خاص تحقق يافته است. علاوه بر اينكه پيش فرض اين همانى، وجود است؛ زيرا تا هنگامى كه شى ء الف و شى ء ب، به وجود نيايند، ميانشان اين همانى محقق نمى شود. اساسا از نگاه صدرالمتألهين، تنها وقتى مى توان در يك گزاره حمليه، حكم به اتحاد ميان دو چيز كرد كه وجود را پيش فرض گرفته باشيم (همان، ص 12). حتى در حمل اولى كه وحدت ميان دو مفهوم برقرار مى شود، پيش فرض وجود لازم است؛ زيرا حمل اعم از آنكه حمل اولى و يا شايع باشد، وحدتى است كه به كثرتى نسبت داده مى شود، و وحدت مساوق با هستى است؛ پس در هر حمل، يعنى حتى آن گاه كه در محور مفهوم است، هستى نقش دارد. وحدت دو مفهوم به معناى پيوند آن دو است و پيوند يك نحوه هستى خواهد بود (جوادى آملى، 1386، ج 1، ص 333).

ثبوت الشى ء بودن مفاد گزاره هاى وجودى

استدلالى را كه كوآين و ديگر فيلسوفان تحليلى مبناى كار خود قرار دادند نيز از نگاه صدرالمتألهين مخدوش است. فيلسوفان مسلمان بر مبناى قاعده فرعيه گزاره هاى وجودى را به چالش كشيده، معتقدند كه طبق مفاد اين قاعده، نمى توان گفت انسان وجود دارد، مگر اينكه انسان، كه موضوع اتصاف است، قبلاً وجود داشته باشد و لازمه اين امر، تقدم چيزى بر خودش، يا تسلسل خواهد بود (صدرالمتألهين، بى تا ب، ص 110).

يكى از پاسخ هاى صدرالمتألهين به اشكال مزبور اين است كه گزاره هاى وجودى صرفا دلالت بر ثبوت چيزى مى كنند نه ثبوت چيزى براى چيزى؛ لذا گزاره انسان وجود دارد، مفيد تحقق انسان است، نه تحقق چيزى براى انسان. در مقابل، گزاره انسان وجود ندارد، دلالت مى كند بر عدم تحقق انسان، نه عدم تحقق چيزى براى انسان (صدرالمتألهين، 1981، ج 1، ص 369). بنابراين پيش از تحقق وجود انسان، انسان چيزى نيست كه وجود يا هر امر ديگرى را براى او اثبات يا از او سلب كنيم.

به همين وزان، نبايد گفت: پگاسوس چيزى است كه وجود دارد، يا پگاسوس چيزى است كه وجود ندارد، تا به ترتيب، همان گو بودن و خودشكن بودن دو گزاره پگاسوس وجود دارد و پگاسوس وجود ندارد نتيجه شود. درباره پگاسوس و هر موضوعى از اين قبيل، مطلب اول اين است كه اگر چنين حيوانى وجود خارجى داشته باشد، ذهن ما وجود و ماهيت آن را از همديگر تفكيك، و آن گاه درباره اش حكم مى كند كه چنين چيزى در خارج محقق است، نه اينكه در خارج چيزى محقق است كه داراى وصف وجود است.

مطلب دوم اين است كه اگر چنين حيوانى وجود خارجى نداشته باشد، ذهن ما با تصور ماهيت خيالى آن حكم مى كند كه چنين ماهيتى وجود خارجى ندارد، و به عبارتى، موجودى است ذهنى كه وجود خارجى ندارد، نه اينكه چيزى است در خارج كه داراى وصف وجود نيست.

مطلب دوم مشعر به اين معناست كه، بر خلاف انگاره كوآين، هر اسم خاصى ضرورتا اشاره به شى ء خاصى در خارج نمى كند، كه شايد صرفا اسمى باشد براى يك موجود خيالى و ذهنى.

جايگاه بحث وجود محمولى

آنچه تعجب بيشتر برمى انگيزد، اين است كه فيلسوفان تحليلى به ويژه راسل و كوآين كوشيده اند با تحليل گزاره هاى وجودى و بازنويسى آنها در شكل نمادين$x(Fx) ، و انتقال وجود از جايگاه محمول به جايگاه سور، از اين قبيل گزاره ها رفع اشكال كنند.

اين بازنويسى را نمى توان پاسخ ناميد؛ بلكه بيان مفاد گزاره هاى وجودى، به شكل نمادين است؛ درست همان گونه كه فيلسوفان مسلمان جهت به چالش كشيدن گزاره هاى وجودى مى گويند: چون مفاد اين قبيل گزاره ها ثبوت چيزى براى چيزى است، تقدم شى ء بر خودش يا تسلسل لازم مى آيد. حق اين است كه فيلسوفان تحليلى نيز بگويند: چون به زبان منطق نمادين، مفاد گزاره هاى وجودى $x(Fx)مى باشد، همان گويى يا خودشكنى نتيجه مى شود.

اشكال مزبور گرچه جدلى است، مقدمه اى است براى طرح پرسشى جدى و آن اينكه اساسا مسئله وجود محمولى يك مسئله اى فلسفى است يا منطقى. تعريف وجود محمولى بيان كننده است كه اين مسئله نه بحثى صرفا فلسفى و نه صرفا منطقى، بلكه بحثى فلسفى ـ منطقى است. ذهن انسان پس از ادراك موجودات خارجى، آنها را به وجود و ماهيت تحليل، و وجود را بر ماهيت حمل مى كند و مثلاً مى گويد انسان وجود دارد. در اين قضيه، مفهوم انسان و مفهوم وجود، هر دو يك مصداق را نشان مى دهند. بر اساس اصالت وجود، اين مصداق، اولاً و بالذات مصداق مفهوم وجود است كه اصطلاحا به آن وجود محمولى گويند. به عبارت ديگر، مصداق وجود، از آن جهت كه مى توان از آن مفهومى مستقل داشت و آن را بر موضوعات مختلف حمل كرد، وجود محمولى نام دارد. در مثال يادشده، وجود محمولى عبارت است از وجود انسان كه مصداقى عينى و خارجى است؛ آن گاه ذهن ما اين وجود واحد را به ماهيت و وجود تحليل، و يكى را بر ديگرى حمل مى كند و قضيه اى تشكيل مى دهد كه به لحاظ منطقى، محمول آن وجود است.

از اين توضيح نتيجه مى شود كه نخست بايد در فلسفه بحث كرد كه آيا وجود اصيل است يا ماهيت؟ رابطه وجود با ماهيت، چه رابطه اى است؟ چه تمايزى ميان وجود محمولى (مستقل) و وجود رابط برقرار است؟ و اينكه مفهوم وجود چگونه مفهومى است؟ آن گاه بايد در بحثى منطقى، درباره گزاره هايى همچون انسان وجود دارد و انسان وجود ندارد بحث، و بررسى كنيم كه محمول وجود در اين گزاره ها چه جايگاهى دارد.

چنين روندى در فلسفه صدرالمتألهين ملموس است. وى پس از اثبات اصالت وجود و اعتباريت ماهيت و نحوه تحقق هريك از ماهيت و وجود، مباحثى را حول گزاره هاى وجودى مطرح، و حكم مى كند چنين قضايايى ثنائيه اند نه ثلاثيه (ر.ك: صدرالمتألهين، بى تا ب، ص 115). نيز پس از اثبات عينيت وجود و ماهيت، در خارج، درباره مفيد بودن گزاره انسان وجود دارد بحث مى كند (صدرالمتألهين، 1362، ص 29)؛ اما آنچه در كار كوآين و ديگر فيلسوفان تحليلى آشكار است، فروكاهى اين بحث است حتى به سرحد يك بحث زبانى، كه جهت رعايت انصاف آن را منطقى ـ زبانى مى ناميم.

آغازكننده چنين انحرافى، كانت است. جى. ال. مكى مى گويد كانت با مطرح كردن شكل هاى معماگونه و گيج كننده اى از برهان وجودى، به سمت جست وجوى عميق ترى درباره معناى منطقى گزاره هاى وجودى سوق يافته است (مكى، 1982، ص 46). كانت با تشبيه قضيه خداوند وجود دارد به قضيه مثلث سه زاويه دارد، اين نگرش منطقى را تقويت كرده است. از نگاه وى، قضيه دوم در حقيقت قضيه اى شرطيه است و معنايش اين است كه اگر مثلثى وجود داشته باشد، ضرورتا (به ضرورت منطقى) داراى سه زاويه است و پذيرش مثلث و انكار سه زاويه داشتن آن به تناقض مى انجامد؛ اما اگر وجود مثلث را از اصل انكار كنيم، تناقضى پيش نمى آيد. عين همين مطلب درباره مفهوم وجود مطلقا واجب مصداق دارد. چنانچه اصل وجود آن رد شود، خود آن چيز به همراه همه محمولاتش را كنار مى گذاريم، و در آن صورت هيچ پرسشى درباره تضاد و تناقض پيش نمى آيد (كانت، 1929، 596الف و 623 ب).

آشكار است كه اين گونه بحث كردن، موجب چربيدن كفه منطق وارى بر فلسفه وارى مى شود؛ اما در فلسفه تحليلى اوضاع از اين بدتر است. در آنجا متايزيك نه به منطق بلكه به دستور زبان تبديل مى شود. در فلسفه تحليلى به جاى پرسش درباره اصل وجودِ وجود محمولى و وجود رابط و نحوه وجود آنها، پرسش اين است كه در گزاره انسان هست و انسان جسم است، وجود چه نقشى دارد. گرچه ممكن است بعدا به چنين پرسشى پاسخ هاى منطقى داده شده باشد، اين پرسش، بحثى دستور زبانى را در ذهن نمودار مى سازد. چه نيكوست سخن هگل كه مى گفت: فلسفه انتقادى، متافيزيك را به منطق تبديل كرد (مشكات و دهباشى، 1387).

بديهى است با نمادهاى صرفا رياضى ـ منطقى كه براى تحليل دقيق تر گزاره ها وضع شده اند، نمى توان وجودشناسى كرد. منطق ابزارى است در اختيار فلسفه و ديگر هيچ؛ يعنى نمى تواند عهده دار هستى شناسى كه وظيفه فلسفه است، شود. وظيفه منطق رياضى فراهم آوردن نمادهايى است كه بتوان از طريق آنها، گزاره هايى را كه انسان ها به طور روزمره به كار مى برند به صورت منظم و دقيق تحليل كرد. از طريق اين تحليل دقيق، قياس ها به صورت دقيق ترى شكل مى گيرند و مغالطات آنها آسان تر كشف مى شوند؛ اما فلسفه بحثش در اين است كه چه چيزهايى وجود دارند و چه چيزهايى وجود ندارند و آنها كه وجود دارند، چه نحوه وجودى دارند. كار فيلسوفان تحليلى، و در رأس آنها كوآين، بى شباهت نيست به اشكالى كه برخى حكماى اسلامى، از رهگذر لفظ اشتقاقى موجود بر اصالت وجود وارد كرده اند. سخن اين است كه چون موجود به معناى داراى وجود بودن است، لذا گفتن وجود موجود است، به تسلسل مى انجامد. اين اشكال را بايد اشكالى لفظى دانست. مستشكلين گويا ناخودآگاه، گفته اند چون لفظ اين چنين است، پس وجود نمى تواند اصيل باشد. كوآين نيز مى گويد: چون در شكل نمادين قضاياى وجودى، وجود در جايگاه سور قرار مى گيرد، پس وجود چيزى به جز سور نيست.

شخصيه بودن گزاره هاى وجودى

نكته اى ديگر در كار كوآين اين است كه وى از حمل وجود بر اشخاص مى پرهيزد، اما در نظام فلسفى صدرالمتألهين اگر قرار باشد از ميان حمل وجود بر كليات و حملش بر اشخاص، يكى را اصل قرار دهيم، بايد دومى را اصل قرار داد؛ زيرا تخصص وجود يا به نفس وجود است يا به مراتب آن يا به بركت ماهيتى است كه در پرتو وجودى خاص محقق مى شود (صدرالمتألهين، 1981، ج 1، ص 44ـ45). به لحاظ قسم اول، وجود يك امر واحد شخصى، و فراهم كننده گزاره شخصى وجود موجود است مى باشد. به لحاظ قسم دوم هر مرتبه اى از مراتب وجود را مى توان موضوع يك گزاره شخصى قرار داد؛ اما سخن ما بيشتر درباره قسم سوم است كه به لحاظ آن، گزاره اى كلى همچون انسان وجود دارد تشكيل نمى شود، مگر اينكه قبلاً به گزاره هايى همچون زيد وجود دارد و عمرو وجود دارد، اذعان كرده باشيم. صدرالمتألهين خود تصريح كرده است كه وجود اولاً و بالذات به اشخاص تعلق مى گيرد و پس از آن به انواع و اجناس تعلق مى گيرد (همان، ج 3، ص 122) و اين سخن، اصل بودنِ شخصيه بودنِ گزاره هاى وجودى را برمى تابد.

تفاوت وجود با ديگر ويژگى ها

خلطى كه از هيوم و كانت آغاز شد و در كار فيلسوفان تحليلى به اوج رسيد، مقايسه وجود با ديگر ويژگى هاست. كانت وجود را به ويژگى هايى همچون سفيدى و سياهى تشبيه كرده، نتيجه مى گيرد كه وجود مانند ديگر ويژگى ها موجب افزايشى در مفهوم موضوع نمى شود. چنين مفادى در تقرير مالكوم از ديدگاه كانت، وضوح بيشترى دارد:

اين ديدگاه كه وجود، يك كمال [(ويژگى فزاينده)] است، خنده دار است. اين سخن كه، خانه آينده من اگر مقاوم باشد بهتر از اين است كه غيرمقاوم باشد، صحيح و معنادار است، اما اين سخن كه، آن خانه اگر وجود داشته باشد بهتر از اين است كه وجودنداشته باشد،چه معنايى مى تواندداشته باشد؟(مالكوم،1960،ص43).

مالكوم در اين تقرير وجود را به ويژگى مقاوم بودن تشبيه كرده است. استدلال هاى برخى فيلسوفان تحليلى در دفاع از نظريه ويژگى نبودن وجود، قوت گرفتن قياس مزبور را متبلور مى سازد. آير وجود را به ويژگى رنج بردن (آير، 1384، ص 28ـ29)، و ديويد لندى آن را به ويژگى سفيد بودن (ميلر، 1996، ص 283) و سرانجام كوآين آن را به ويژگى قرمز بودن تشبيه كرده است. درخور توجه اينجاست كه ناقدان فيلسوفان تحليلى نيز همين اشتباه را مرتكب شده اند. برى ميلر، كه از ناقدان فيلسوفان تحليلى است، وجود را به ويژگى قرمز بودن تشبيه كرده است (همان، ص 290). مك گين آنجا كه در تلاش براى اثبات ويژگى بودن وجود است، آن را به ويژگى درخشيدن در گزاره ونوس مى درخشد، تشبيه كرده است (مك گين، 2000، ص 16ـ17). از نگاه وى، همان گونه كه ويژگى هاى غيروجود موجب تمايز موجودات از همديگر مى شوند، وجود نيز محمولى است كه موجب تمايز موجودات واقعى از غيرواقعى مى شود (همان). جذابيت اين داستان وقتى بيشتر مى شود كه بدانيم صدرالمتألهين نيز، مانند كانت و فيلسوفان تحليلى، وجود را ويژگى اى كه موجب افزايشى در موضوع شود، قلمداد نمى كند. وى حتى اين مطلب را با عنوان قاعده اى كلى به فيلسوفان قبل از خود نسبت مى دهد (صدرالمتألهين، بى تا الف، ص 253). اينكه وجود نه جنس است، نه فصل، نه عرض خاص، نه عرض عام و نه مندرج تحت هيچ مقوله اى است (صدرالمتألهين، 1981م، ج 1، ص 50ـ53)، همگى تصريحى است بر ويژگى نبودن وجود.

البته اين شباهت ظاهرى نيز نبايد ما را جهت هم قطار كردن صدرالمتألهين با فيلسوفان غربى وسوسه كند. صدرالمتألهين از رهگذر قياس وجود با ديگر ويژگى ها به چنين مهمى دست نيافته، بلكه اين امر از نتايج اصالت وجود است. وى پس از انكار ويژگى بودن وجود، شأن آن را فرونمى كاهد؛ بلكه از نگاه وى وجود بنيادى تر از آن است كه يك ويژگى باشد. وجود امرى اصيل است كه هر ويژگى و عرضى در پرتو آن محقق مى شود. يك سيب تا وقتى به وجود نيايد، حتى متصف به سيب بودن نمى شود تا چه رسد به وصف قرمزى يا زردى. همه ماهيت هاى جوهرى و عرضى، كه ما از آنها با عنوان ويژگى ياد مى كنيم، از لوازم وجودند. پس وجود، نه يك ويژگى، بلكه اساس هر ويژگى است. لذا صدرالمتألهين معتقد است هر چيزى اول محقق مى شود و سپس عوارض، به آن ملحق مى شوند (صدرالمتألهين، بى تا الف، ص 228)؛ و نيز تصريح كرده است وجود وصف ممكنات نيست، بلكه واقعيتى است اصيل و ممكنات همگى مظاهر و مرائى آن اند (صدرالمتألهين، 1981م، ج 2، ص 341). به لحاظ تحليل عقلى، اما وجود به منزله عرضى ماهيت، بر ماهيت عارض مى شود.

نتيجه گيرى

وارد بودن شش اشكال بر ديدگاه كوآين كه از رهگذر معيار قرار دادن ديدگاه صدرالمتألهين نتيجه مى شود، دفاع ناپذير بودن نظريه اين فيلسوف تحليلى را ثابت مى كند. اين اشكال ها بدين قرارند:

1. تحليل كوآين از گزاره هاى وجودى دچار محذور تسلسل است؛

2. اين همانى در گزاره هاى وجودى، كه كوآين به آن اعتقاد دارد، داراى ابهام است. علاوه بر اين، بدون پيش فرض قرار دادن وجود، اين همانى توجيه پذير نيست؛

3. گزاره هاى وجودى دلالت بر ثبوت موضوع مى كنند، نه ثبوت چيزى براى موضوعى كه از قبل فراهم است. لذا استدلال كوآين مخدوش است؛

4. نوع تحليل كوآين و ديگر فيلسوفان تحليلى از گزاره هاى وجودى نشان مى دهد كه از نگاه ايشان بحث وجود محمولى يك بحث منطقى ـ زبانى است؛ حال اينكه تعريف وجود محمولى، فلسفى ـ منطقى بودن اين بحث را نشان مى دهد؛

5. به دليل اينكه تخصص وجود يا به نفس وجود است يا به مراتب آن، يا به بركت ماهيتى است كه در پرتو يك وجود خاص محقق مى شود، اصل بر شخصيه بودن گزاره هاى وجودى است؛ حال آنكه كوآين از حمل وجود بر اشخاص مى پرهيزد؛

6. در كار كوآين و ديگر فيلسوفان تحليلى و حتى منتقدان غربى ايشان ميان وجود و ديگر ويژگى ها خلط شده است. اين در حالى است كه بر اساس نظام صدرايى، اولاً وجود بنيادى تر از آن است كه يك ويژگى باشد؛ ثانيا گرچه به لحاظ ذهن مى توان آن را يك ويژگى قرار داد و بر ماهيت حمل كرد، باز با ديگر ويژگى ها تفاوت دارد.


منابع

آير. ج. آلفرد، 1384، زبان، حقيقت و منطق، ترجمه منوچهر بزرگمهر، تهران، شفيعى.

اكبرى، رضا، 1384، توصيفات معين، نقد و نظر، ش 39و40، ص 158ـ177.

بارنز، جاناتان، 1386، برهان وجودى، ترجمه احمد ديانى، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى.

جوادى آملى، عبداللّه، 1386، رحيق مختوم، چ سوم، قم، اسراء.

صدرالمتألهين، 1981م، الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، چ سوم، بيروت، دار الاحياءالتراث.

ـــــ ، 1362، المشاعر، به اهتمام هانرى كربن، چ دوم، تهران، كتابخانه طهورى.

ـــــ ، بى تا الف، تعليقات على شرح حكمه الاشراق، چ سنگى.

ـــــ ، بى تا ب، رسالة فى اتصاف الماهية بالوجود، در: مجموعة الرسائل التسعة، چ سنگى.

مشكات، محمد و مهدى دهباشى، 1387، رابطه پديدارشناسى و منطق هگل، نامه حكمت، ش 11، ص 129ـ158.

وال، ژان، بى تا، مابعدالطبيعه، ترجمه يحيى مهدوى، تهران، خوارزمى.

هاك، سوران، 1382، فلسفه منطق، ترجمه محمدعلى حجتى، قم، كتاب طه.

Ayer. A. J., 1967, Language, Truth and Logic, London, London, Gollancz.

Frege. G, 1979, "Dialogue with Punjer on Existence", in Frege, From L. Rechard, Oxford, Blackwell.

-----, 1951, "On Concept and Object", in Mind, New Series, v. 60, No. 238, p. 168-180.

Geach .P. T., A. J. Ayer and W. V. Quine, 1951, "Symposium: On What There Is", in Proceedings of the Aristotelian Society, Supplementary Volumes, v. 25, p. 125-160.

Hume. D., 1951, A Treatise of Human Nature, ed. L. A. Selby-Bigge, Oxford, O.U.P.

Kant, I. 1929, Critique of Pure Reason, tr. by: Norman Kemp Smith; New York St. Martin's Press.

Mackie .J .L, 1982, The Miracle of Theism (Arguments for and against the Existence of God), Oxford University Press.

Malcolm. N, 1960, "Anselms ontological arguments", in The Philosophical Review, v. 69, No. 1, p. 41-62.

McGinn, Colin, 2000, Logical Properties: Identity, Existence, Predication, Necessity, truth, NewYork, Oxford University Press Inc.

Miller. B, 1975, "In Defence Of The Predicate Exist", in Mind, New Series, v. 84, No. 335, p. 338-354.

-----, 1996, Existence,in: Stanford Encyclopedia of Philosophy, USA, University of Arizona.

Quine .W. V, 1939, "Designation and Existence", in The journal of philosophy, v. 36, No. 26, p. 701-709.

-----, 1953, "On What There Is", in From a Logical Point of View, USA, Harvard University Press.

-----, 1961, Logic and Reification of Universals, in From a Logical Point of View, USA, Harvard University Press.

Roger F. Gibson JR, 2006, Willard Van Orman Quine, Cambridge University Press.

Russell. B, 1910, "Knowledge by Acquaintance and Knowledge by Description", in The Aristotelian Society, v. 11, p. 108-128.

-----, 1920, Introduction to Mathematical Philosophy, second edition, London.

-----, 1999, Existence and Description, in Metaphysics; An Anthology, ed: Jaigwon Kim and Ernest Sosa, Blackwell Publishing.

-----, 1950, Methods of Logic, New York, Holt, Rinehart and Winston. Rev. ed.