ماترياليسم و امكان آگاهى

ضمیمهاندازه
3_OP.PDF351.37 کیلو بایت

سال يازدهم، شماره سوم ، بهار 1393

رضا صادقى : استاديار دانشگاه اصفهان.     r.sadeghi@ltr.ui.ac.ir 

دريافت: 29/2/92               پذيرش: 11/9/92

چكيده

ماترياليسم نوعى انحصارگرايى در حوزه وجود است كه در دوران مدرن نخست در چارچوب فلسفه‏هاى مكانيكى و با تكيه بر اتميسم طرح شد. با اينكه اين بيان از ماترياليسم به دليل جزم‏انديشى حاكم بر آن اكنون طرفدار چندانى ندارد، هنوز پيش‏فرض‏هاى ماترياليستى در معرفت‏شناسى حضورى پررنگ دارند. اين نوشتار با نگاهى انتقادى به بررسى لوازم اين پيش‏فرض‏ها در ارتباط با دو مؤلفه آگاهى و اختيار مى‏پردازد. در اين مسير از فيزيك‏گرايى، رفتارگرايى، الگوى كامپيوترى ذهن و معرفت‏شناسى طبيعى‏شده به‏منزله رويكردهايى ماترياليستى كه در معرفت‏شناسى معاصر حضور دارند بحث خواهد شد و در نهايت لازمه مشترك اين رويكردها مبنى بر تعين‏گرايى و امكان پيش‏بينى رفتارهاى فردى و جمعى انسان‏ها مورد نقد قرار خواهد گرفت. روش بحث، تحليلى است و نتيجه اين پژوهش بر ناكارآمدى رويكردهاى ماترياليستى در حوزه علوم انسانى تأكيد دارد.

كليدواژه‏ ها: ماترياليسم، تعين‏گرايى، فيزيك‏گرايى، رفتارگرايى، معرفت‏شناسى طبيعى‏شده.
 


مقدّمه

ماترياليسم يكى از پيش فرض هاى اصلى غالب بر معرفت شناسى مدرن است. اين انگاره كه در دوران جديد نخست در فلسفه هاى تجربى و مكانيكى قرن 17 در چارچوبى متافيزيكى و با تكيه بر اتميسم طرح شد، اكنون بيشتر در چارچوبى معرفتى در معرفت شناسى حضور دارد. ماترياليسم نوعى انحصارگرايى در حوزه وجود است. بر اساس اين ديدگاه جهان صرفا متشكل از مجموعه اجزائى مادى است كه اوصاف آنها موجب تعين وضعيت آتى جهان مى شود. ماترياليسم در معناى ابتدايى خود مستلزم تعين گرايى بود. اكنون تعين گرايى در فلسفه فيزيك معاصر كانون ترديد قرار گرفته است؛ اما شبح ماترياليسم هنوز در چارچوب هايى متفاوت مانند فيزيك گرايى، رفتارگرايى و طبيعت گرايى بر فلسفه معاصر سايه افكنده است و بسيارى از ديدگاه ها در حوزه معرفت شناسى بر اساس پيش فرض هاى ماترياليستى تدوين شده است.

با اينكه ماترياليست ها اغلب تمايل دارند ديدگاه خود را علمى يا دست كم نتيجه منطقى علوم تجربى معرفى كنند، واقعيت اين است كه اين ديدگاه ماهيتى فلسفى دارد و با روش تجربى نمى توان درباره درستى يا نادرستى اش قضاوت كرد. ماترياليست ها ادعا دارند كه جهان هستى صرفا متشكل از اتم هاست و هويات غيرمادى وجود ندارند. روشن است كه اين ادعا از راه تجربه حسى درخور اثبات يا نفى نيست. علم فيزيك از راه تجربه نشان مى دهد كه اتم ها وجود دارند و سازوكار حاكم بر رفتار آنها را بيان مى كند؛ اما اين علم حتى مدعى سيطره بر كل مواد شناخته شده جهان نيست، تا چه رسد به سيطره بر همه هستى. اگر با هيچ آزمايشى نمى توان نشان داد كه كل جهان هستى منحصر در اتم هاست، پس اين ادعا ماهيتى علمى ندارد و نقد آن به معناى مخالفت با روش علمى يا مستلزم انكار قوانين تجربى نيست. البته يك فيزيك دان همان گونه كه ممكن است به برترى تيم چلسى باور داشته باشد، ممكن است به ماترياليسم نيز باور داشته باشد؛ اما چنين باورى بخشى از دانش تجربى او نيست و مخالفت با چنين فيزيك دانى در بحث ماترياليسم نيز به معناى مخالفت با دستاوردهاى علم فيزيك نيست.

فيزيك گرايى

ماترياليست ها در ساحت شناخت به نوعى تقليل گرايى گرايش دارند و مدعى اند كه با تقليل همه دانش ها به علم فيزيك، دليلى مناسب براى امكان فروكاستن همه موجودات به مجموعه اى از اتم ها نيز فراهم مى شود. براى نمونه يكى از پوزيتيويست ها مدعى است كه همه گزاره هاى روان شناختى معنادار، يعنى آنها كه على الاصول تحقيق پذيرند، به گزاره هايى قابل ترجمه اند كه مفاهيم روان شناختى را دربرندارند، بلكه صرفا شامل مفاهيم فيزيكى اند (برن، 1381، ص 38). فيزيك گرايان بر اين باورند كه همه مفاهيم بايد در نهايت به مفاهيم فيزيكى ترجمه پذير باشند و وعده يك زبان فيزيكى محض را مى دهند كه تام و مطلق است و هر حقيقتى را بيان مى كند؛ اما منتقدان آنها تأكيد مى كنند كه چنين زبانى در عمل وجود ندارد و چشم انداز روشنى نيز براى تأسيس آن ديده نمى شود. از نظر آنها امكان تأسيس يك زبان فيزيكى محض با مشكلاتى منطقى روبه روست. يك مشكل جدى اين است كه فرايند ترجمه و تقليل نه تنها موجب حذف مفاهيم غيرفيزيكى نمى شود، دايره اين مفاهيم را گسترش هم مى دهد؛ زيرا در هر ترجمه، به مفاهيمى واسطه اى نياز است كه خود نيازمند ترجمه و تقليل خواهند بود. براى نمونه هيوم زمانى كه مفهوم ضرورت علّى را ناشى از تداعى يا عادتى مى داند كه با تكرار به وجود آمده است، نه تنها مفهوم عليت را حذف نمى كند (چون هنوز از عليت عادتى سخن مى گويد كه خود معلول تكرار است)، بلكه دو مفهوم عادت (تداعى) و تكرار را نيز به منزله مفاهيم واسطه اى به كار مى گيرد و خود اين مفاهيم در تقليل گرايى به تعريفى فيزيكى نيازمندند.

مشكل ديگر اين است كه اغلب تقليل ها مبتنى بر فرض هايى اند كه صورى صرف نيستند و نيازمند اثبات اند. ساهوترا ساركار در اين باره مى نويسد: تقليل در صورتى به معناى حذف است كه به فرضى غير از آنچه در نظريه يا قانون بيان مى شود نياز نباشد و اغلب چنين نيست. لذاتقليل حتى باعث وحدت نظريه ها نيز نيست (Psillos & Curd, 2008, p. 431). براى نمونه ماترياليست ها ادعا دارند روان شناسى را مى توان به زيست شناسى فروكاست و گزاره هايى كه درباره آگاهى بيان مى شوند، به گزاره هايى درباره فعل و انفعالات شيميايى در مغز و اعصاب ترجمه پذيرند. در اينجا اين پرسش مطرح مى شود كه چرا مسير تقليل از روان شناسى به زيست شناسى است و چرا اين مسير بر عكس نيست؟ آيا آگاهى يا اراده نمى توانند اصل و مبناى يك رويداد زيستى باشند؟ روشن است كه در اينجا پيش فرض هاى متافيزيكى مبناى انتخاب جهت و مسير تبيين است و رويداد اصلى و فرعى بر اساس چنين پيش فرض هايى تعيين مى شوند. در هر صورت، تقليل يك نظريه يا مفهوم روان شناختى به نظريه يا مفهومى زيستى در جايى كه ممكن باشد، تأييدى بر صدق آن نظريه است و به معناى حذف آن نظريه يا مفهوم نيست.

فيزيك گرايان حالات ذهنى را همان حالات فيزيكى مى دانند؛ اما منتقدان آنها با تمسك به تفاوت هاى حالات ذهنى با حالات فيزيكى اين ادعا را باطل مى كنند. يك تفاوت ميان امور ذهنى و امور مادى اين است كه امور ذهنى التفاتى هستند و درباره چيزهاى ديگرند. براى نمونه آگاهى هميشه آگاهى از چيزى است. اما يك ميز يا هر چيز مادى ديگرى هيچ گاه درباره چيز ديگرى نيست و فاقد حيث التفاتى است. تفاوت ديگر، شخصى بودن حالت هاى ذهنى است. حالت هاى ذهنى به حيطه اى شخصى تعلق دارند و امكان تجربه مشترك آنها درخور تصور نيست. درد دندان يك بيمار، خاصِ اوست، و اين درد را هيچ فرد ديگرى غير از خود بيمار نمى تواند تجربه كند؛ اما خود دندان به دليل آنكه مادى است، براى هر فردى تجربه پذير است. وجود چنين تفاوت هايى براى ادعاى امكان ترجمه امور ذهنى به امور فيزيكى، چالشى جدى است.

رفتارگرايى

رفتارگرايى نيز صورتى از ماترياليسم است كه همه وجود انسان را در ارگانيسمى كه موضوع علوم زيستى است و رفتارى كه موضوع علوم رفتارى است، خلاصه مى كند. ويژگى رفتار اين است كه مشاهده پذير، و در چارچوبى مكانيكى درخور تبيين است. لذا رفتارگرايان هدف علوم انسانى را بيان قوانين كلى حاكم بر رفتار بشرى مى دانند. از نظر آنان رفتار انسان ها از سنخ حركت مواد، و تابع قوانينى فيزيكى است كه هر حركتى را تعين مى بخشند. ايشان رفتار انسان را به منزله پاسخ به محرك هاى بيرونى تعريف مى كنند و انتظار دارند علوم رفتارى در نهايت قابليت پيش بينى رفتار فردى و جمعى را بيابند. ادعاى آنان اين است كه اگر تاكنون در اين علوم امكان پيش بينى و كنترل رفتارهاى فردى و جمعى فراهم نشده است، به اين دليل نيست كه موضوع اين علوم با موضوع علوم طبيعى تفاوتى ماهوى دارد؛ بلكه به اين دليل است كه انسان پيچيده ترين بخش از جهان ماده است و سازوكار حاكم بر اين بخش از جهان ماده به سادگى كشف شدنى نيست.

استدلال رفتارگرايان اين است كه اگر امور ذهنى غيرمادى باشند، راهى براى شناخت آنها وجود ندارد. پرسش آنها اين است كه چگونه مى توان براى چيزى كه تجربه حسى آن ناممكن است، فهم و معنايى واحد وجود داشته باشد. اگر از هويات ذهنى، فهمى مشترك وجود دارد، پس اين هويات چيزى جدا از امور تجربه پذير مانند رفتار نيستند. در اينجا رفتارگرايان تجربه حسى را تنها راه شناخت به شمار آورده اند و از نقش ديگر منابع معرفتى مشترك ميان انسان ها مانند تجربه درونى و شهود عقلى غفلت كرده اند.

گيلبرت رايل مى گفت: كارهاى علنى عاقلانه نشانه اى براى كارهاى پنهان نفوس نيستند، بلكه خود آن كارها هستند (برن، 1381، ص 40). با اين حال ذهن و امورى ذهنى مانند شناخت، اختيار، انگيزه و معنا مشكل اصلى رفتارگرايى و هر ديدگاه ماترياليستى ديگرى است. ماترياليست ها تلاش دارند امور ذهنى را به امورى فيزيكى از قبيل فعل و انفعالات مربوط به مغز و اعصاب تقليل دهند و يا اينكه اين مفاهيم را بيانگر رفتار مشهود فرد بدانند. برخى از رفتارگرايان باصراحت وجود حالت هاى ذهنى را انكار مى كنند. برخى ديگر نيز با اينكه امورى مانند آگاهى و انگيزه را انكار نمى كنند، اين مفاهيم را بر اساس رفتار مشهود فرد تعريف مى كنند. از نظر آنها مفهومى مانند باور به امرى ذهنى و غيرمادى اشاره ندارد. باور داشتن صرفا مستلزم رفتارى ويژه مانند سخن يا حركت نيست، بلكه با آن رفتار اين همانى دارد. در اينجا بايد توجه كرد كه اين گروه از رفتارگرايان نيز به طور ضمنى وجود آگاهى و ديگر امور ذهنى را انكار مى كنند؛ زيرا اين ادعا كه آگاهى همان رفتار است به اين معناست كه فقط رفتار وجود دارد و سخن كسانى كه ادعا دارند در كنار رفتار آگاهى نيز وجود دارد خطاست. واتسون كه از پايه گذاران رفتارگرايى است در اين خصوص مى نويسد: آگاهى نه يك مفهوم تعريف پذير است و نه جنبه كاربردى دارد... بلكه صرفا واژه اى ديگر براى روح زمان هاى باستان است (شكرشكن، 1372، ج 2، ص 40). اين مطلب مى تواند برهان خلفى بر ضد رفتارگرايى باشد؛ زيرا وجود آگاهى به اندازه اى روشن و واضح است كه هر مكتبى كه باصراحت يا به طور ضمنى وجود آگاهى را انكار كند، بى ترديد باطل است. وجود آگاهى از وجود اجسام مادى يقينى تر است و بدون آگاهى امكان اثبات وجود اجسام مادى نيز نيست. وجود آگاهى به اندازه اى ضرورت دارد كه حتى انكار آگاهى نيز مستلزم وجود آگاهى است؛ زيرا حتى ماترياليسم نيز به منزله يك ايده تنها مى تواند محصول يك ذهن آگاه باشد و يك جسم با اينكه مادى است، هيچ گاه نمى تواند ماترياليست باشد.

رفتار انسانى در تعريفى ماترياليستى به امورى از قبيل حركت و صوت فروكاسته مى شود؛ اما حركت و صوت هم در ربات وجود دارد و هم در ساير اجسام طبيعى و چنين اجسامى تا زمانى كه ذهن نداشته باشند، نمى توانند مخالف يا موافق باشند. به تعبير زيماخ:

چرا سروصداى انسان ها موافقت يا مخالفت ناميده مى شود، اما صداى آب چنين نيست؟ اگر پاسخ دهيد كه صداى انسان ها بر خلاف صداى آب بيان كننده باورهاست، در اين صورت اين باورها بايد به گونه اى در ذهن سخنگو جاى داشته باشند (Zemach, 1989, p. 52).

تأثير محرك هاى بيرونى بر انديشه و رفتارِ حاصل از آن انكارپذير نيست. تغييرات فيزيكى و شيميايى در مغز و اعصاب نيز در تحقق انديشه نقشى علّى دارند، اما با انديشه اين همانى ندارند. اگر رفتار يك انسان را صرفا در چارچوبى مادى و به منزله پاسخى به محرك هاى بيرونى تفسير كنيم، انسان به رباتى پيچيده تبديل خواهد شد. زيماخ در اين باره مى نويسد:

ولى من ربات نيستم. من مى دانم كه فكر مى كنم و سخنان من معنايى دارند كه در ذهن من است. اين علمى مطلقا قطعى است. اين قطعى است كه من در اين انديشه كه معنايى در ذهن دارم بر خطا نيستم، چون براى اينكه بر خطا باشم بايد معنايى در ذهن داشته باشم، كه خطا باشد (Ibid, p. 56).

محرك هاى بيرونى نقشى مهم در رفتار افراد دارند، اما انسان ها مى توانند در برابر اين محرك ها مقاومت كنند. كنترل بدن در شرايط ساده ايستادن نمونه اى از مقاومت در برابر محركى به نام جاذبه زمين است و اين مقاومت صرفا تا زمانى است كه اراده و هوشيارى وجود دارد. مقاومت در برابر محرك هاى پيچيده تر مانند ميل به غذا خوردن يا ميل به خوابيدن نيز تنها با پذيرش ساحتى غيرمادى در انسان كه بر ساحت مادى تسلط دارد معنا مى يابد. بنابراين رفتارهاى ساده اى مانند ايستادن يا راه رفتن با اينكه اعمالى طبيعى تلقى مى شوند، هم زمان بر وجود هوشيارى و اراده دلالت مى كنند. اگر افتادن بعد از بيهوشى يك رفتار تلقى نمى شود و صرفا حركتى غيرارادى است، به اين دليل است كه ذهن در تحقق چنين حركتى دخالتى ندارد. بنابراين مفهوم رفتار نيز از مفهوم ذهن جدا نيست. اين مطلب درباره مفهوم پاسخ نيز صادق است و در اين گزاره كه هر رفتارى پاسخى به يك محرك است، مفهوم پاسخ تنها با توجه به آگاهى و اراده تفسيرپذير است. بنابراين حتى مفاهيم مبنايى رفتارگرايان مانند رفتار يا پاسخ به محرك را نيز بدون ارجاع به حالت هاى درونى نمى توان تعريف كرد.

الگوى كامپيوترى ذهن

پيش از پيدايش هوش مصنوعى ماترياليست ها كاركرد مغز را به گونه اى مكانيكى و با تشبيه به مكانيسم ساعت يا در چارچوب محرك ـ پاسخ، كه در علوم زيستى مطرح بود، تبيين مى كردند؛ اما با اختراع كامپيوتر، الگوى هوش مصنوعى براى تبيين كاركرد مغز مورد توجه قرار گرفت. كامپيوتر مكانيسمى متشكل از سخت افزار و نرم افزار است و مانند مغز اين توان را دارد كه از ورودى اندكى، خروجى جديد و متفاوتى توليد كند. با اختراع كامپيوتر اين ادعا كه انسان يك ربات است و مغز نيز ماشينى پيچيده است، الگويى عينى پيدا كرد. استفاده از كامپيوتر در تبيين كاركرد مغز تنها به اين معنا نبود كه كامپيوتر به منزله يك ابزار به كار گرفته شد؛ بلكه كامپيوتر به مثابه الگوى ساده شده از مغز كانون توجه قرار گرفت. در علوم شناختى از الگوى كامپيوترى ذهن صرفا براى توصيف كاركرد مغز استفاده نشد و با تكيه بر اين الگو توصيه هايى نيز در جهت بهبود كاركرد مغز و استفاده حداكثرى از ظرفيت هاى آن ارائه شد.

جان مك كارتى (John Mc Carthy) كه واژه پركاربرد هوش مصنوعى را ابداع كرد مدعى بود كه حتى ماشين هاى ساده اى مانند ترموستات نيز باورهايى ابتدايى دارند. او مى گفت: ترموستات موردنظر من سه باور دارد: اينجا خيلى داغ است، اينجا خيلى سرد است، اينجا معتدل است (سرل، 1383، ص 58)؛ اما با پيدايش كامپيوترهاى پرسرعت و پيچيده برخى از ماترياليست ها پيش گويى كردند كه كامپيوتر در آينده در تنازع بقا بر انسان غلبه خواهد كرد و يكى از آنها با نااميدى اظهار اميدوارى مى كرد كه شانس آورده ايم اگر آنها بخواهند ما را در اطراف منزل همچون حيوانات اهلى نگهدارى كنند (سرل، 1383، ص 58).

ترديدى نيست كه مغز و اعصاب در فرايند شناخت نقشى علّى دارند و نقش خود را در تعاملى كه با ديگر اجزا و با محيط دارند، ايفا مى كنند. فرضيه سازى و اكتشاف علمى از مهم ترين بخش هاى فرايند توليد علم به شمار مى روند و اين بخش ها در علوم شناختى تبيينى علمى مى يابند. در اين علوم بر اساس قواعد علّى حاكم بر توليد علم، بيانى تجربى و علمى از فرايند فرضيه سازى ارائه مى شود و با توجه به تعامل مغز با اجزاى بدن و تعامل بدن با محيط، فرايند شكل گيرى فرضيه ها در ذهن تبيين مى شود؛ اما زمانى كه در علوم شناختى مكانيسم هاى دخيل در تحقق شناخت بيان مى شوند، ماترياليست ها وارد بحث شده، ادعا مى كنند كه اين مكانيسم ها همه ابعاد شناخت را پوشش مى دهند و شناخت چيزى بيش از تغييراتى مادى در سطح اتم هاى مغز و اعصاب نيست. ماترياليست ها ادعا دارند كه همه ابعاد شناخت اعم از اجتماعى، هنجارى و روانى به ابعادى فيزيكى تقليل پذير است و اين ابعاد فيزيكى را علوم شناختى تبيين مى كنند؛ ولى آيا مى توان كل فرايند شناخت را به آنچه در سطح اتم هاى مغز و اعصاب رخ مى دهد فروكاست؟

منتقدان ماترياليسم بحث هاى علمى درباره علل فيزيكى و فيزيولوژيك شناخت را انكار نمى كنند؛ اما مدعى اند كه شناخت چيزى بيش از سازوكار حاكم بر مغز است و در الگوى كامپيوترى ذهن، وجود اين چيزِ بيشتر انكار مى شود. استدلال اتاق چينى جان سرل مى تواند وجود اين چيزِ بيشتر را به خوبى نشان دهد. او در اين استدلال فردى را فرض مى كند كه زبان چينى نمى داند، اما در اتاقى شبيه محيط كامپيوتر مى تواند به پرسش هايى كه به زبان چينى ارائه مى شوند پاسخ دهد. سرل مثال خود را اين گونه بيان مى كند:

فردى كه انگليسى زبان مادرى اوست و زبان چينى نمى داند در اتاقى محصور شده كه پر از قفسه هاى محتوى نمادهاى چينى (اطلاعات پايه)(data base) است، همراه با كتابى كه متضمن دستورهايى (برنامه) (program) براى كاربرد اين نمادهاست. فرض كنيد افرادى بيرون اتاق با نمادهاى چينى ديگرى كه براى فرد داخل اتاق ناشناخته است، پرسش هايى را به زبان چينى مى فرستند (درون داد) (input) و فرض كنيد كه فرد داخل اتاق با پيروى از دستورالعمل هاى برنامه، مى تواند نمادهايى چينى را ارائه كند كه پاسخ هايى درست به اين پرسش هاست (برون داد) (output) (Psillos, 2008, p. 584).

در اين مثال آگاهى از زبان چينى وجود ندارد، اما مكانيسمى علّى وجود دارد كه داراى كاركرد آگاهى است. سرل با اين مثال نشان مى دهد كه الگوى كامپيوترى صرفا به كاركرد صورى مغز توجه دارد و با اين الگو نمى توان فهم و آگاهى را توضيح داد. البته در اين مثال هنوز فرد محصور در اتاق داراى ذهن است و بر اساس آگاهى ذهنى، ارتباط ميان نمادها را درك مى كند. در الگوى كامپيوترى ذهن حتى اين آگاهى ضعيف نيز انكار شده است. براى روشن شدن اين مطلب مى توان مثال سرل را ساده تر كرد. فرض كنيد راهنماى گردشگران چينى كه زبان چينى مى داند، پس از سال ها كار متوجه مى شود گردشگران چينى هميشه پرسش هايى تكرارى طرح مى كنند. اين پرسش ها در مجموع بيش از ده مورد نيستند. او اين ده پرسش را در برگه هايى ثبت مى كند و در اختيار گردشگران قرار مى دهد و پاسخ هاى آنها را نيز در ده برگه جداگانه، نزد خود نگهدارى مى كند. از اين پس گردشگران شماره پرسش خود را ارائه مى كنند و پاسخ خود را به صورت كتبى دريافت مى كنند. روشن است كه كار راهنمايى سريع تر و دقيق تر خواهد شد. ضمن آنكه ديگر نيازى به دانستن زبان چينى نيست و با توجه به شماره هر پرسش مى توان پاسخ آن را يافت. ازاين رو كارمند موردنظر مى تواند راهنمايى چينى ها را به فرزند خود كه زبان چينى نمى داند واگذار كند. كامپيوتر نيز تقريبا به همين شيوه رفتار مى كند؛ يعنى پاسخ پرسش ها را بدون نياز به آگاهى با سرعت و دقت بيان مى كند. البته اين مثال هنوز هم دقيق نيست و براى اينكه كاركرد كامپيوتر روشن تر شود بايد آگاهى از شماره پرسش را نيز از فرايند راهنمايى حذف كرد؛ يعنى بايد فرض كرد در اتاق چينى هر برگه پرسش به طور مكانيكى با برگه پاسخ خود در ارتباط باشد و گردشگران بتوانند با فشار دادن كليدهايى پاسخ خود را دريافت كنند. در چنين فرضى ديگر حتى به فرزند كارمند نيز نيازى نيست و اگر حجم چنين اتاقى را كاهش، و سرعت آن را افزايش دهيم، كامپيوترى ابتدايى خواهيم داشت.

تفاوت اين اتاق جديد با اتاق اوليه اى كه يك راهنما در آن حضور داشت، اين است كه اتاق جديد فاقد آگاهى است و البته سرعت و دقت بيشترى دارد. اين مطلب درباره كامپيوترهاى پيشرفته نيز صدق مى كند. ويژگى كامپيوتر اين است كه بر اساس داده هاى قبلى و برنامه هايى كه از بيرون براى آن تنظيم شده است كار مى كند. البته اطلاعات قبلى در كاركرد مغز نيز نقشى تعيين كننده دارند؛ اما شناخت كنونى صرفا بازخوانى اطلاعات قبلى نيست. آگاهى كنونى مغز صرفا با مرور اطلاعات قبلى و انتخاب از ميان آنها شكل نمى گيرد. براى تحقق شناخت كنونى، اغلب نيازى به مرور داده هاى قبلى نيست. شناخت كنونى ماهيتى مستقل دارد و نمى توان ادعا كرد كه بخشى از اطلاعات قبلى است كه با مسئله كنونى مرتبط دانسته شده است. چرا زمانى كه راهنما در اتاق چينى حضور دارد، مى تواند براى يك پرسش، پاسخ هاى پرشمار ارائه كند؟ اصلاً چرا يك ذهن باتجربه ممكن است مرتكب خطاهايى شود كه از يك كامپيوتر ساده هم بعيد است؟

البته ماترياليست ها اغلب تأكيد مى كنند كه كامپيوترها هنوز در آغاز تاريخ حيات خود قرار دارند و پيش گويى مى كنند كه اين موجودات نيمه آگاه در رشد تكاملى خود به قابليت هاى ذهنى انسانى نيز مجهز خواهند شد. البته اينكه دانشمندان در محيطى مصنوعى موفق شوند شرايط تحقق حيات را فراهم كنند بحث ديگرى است؛ ولى واقعيت اين است كه كامپيوترهاى كنونى تفاوتى ماهوى و ذاتى با مغز دارند و هيچ گاه يك كامپيوتر را نمى توان يك مغز ابتدايى به شمار آورد. خلاقيت هاى ذهنى بسيار فراتر از محاسبات صورى اند و براى نمونه نظريه پردازى و روش استقرايى حوزه اى است كه در آن ابررايانه هاى كنونى رقيب مغز به شمار نمى روند. مغز و كامپيوتر، هر دو كاركردى توليدى دارند، اما توليد داده ها توسط كامپيوتر بيشتر در چارچوبى صورى است و يك نرم افزار كامپيوترى فاقد محتوايى ذهنى است. جان سرل درباره نمادهايى كه مبناى كاركرد كامپيوترها هستند مى نويسد:

اين نمادها هيچ معنايى ندارند. آنها هيچ محتواى معنايى ندارند و درباره چيزى نيستند. آنها بايد كاملاً بر حسب ساختار صورى يا دستور زبانى خودشان مشخص شوند؛ مثلاً صفرها و يك ها فقط عددند: آنها حتى حاكى از شماره هم نيستند... اين ويژگى برنامه ها، كه كاملاً به نحو صورى يا دستور زبانى تعريف مى شوند، ويران كننده اين ديدگاه است كه فرايندهاى ذهنى و فرايندهاى برنامه اى يكى هستند و دليل آن را مى توان كاملاً ساده بيان كرد. داشتن يك ذهن چيزى بيش از داشتن فرايندهاى صورى يا دستور زبانى است... تفكر بايد چيزى بيش از زنجيره هاى انتزاعى باشد، اين زنجيره ها به خودى خود نمى توانند معنايى داشته باشند. اگر قرار باشد كه افكار من درباره چيزى باشند، آن گاه اين زنجيره ها بايد معنايى داشته باشند كه كارى كند كه آن افكار درباره آن چيزها باشند. خلاصه آنكه ذهن چيزى بيش از يك دستور زبان دارد و داراى يك معناشناسى است. دليل اينكه برنامه كامپيوترى هرگز نمى تواند يك ذهن باشد، صرفا اين است كه يك برنامه كامپيوترى تنها برنامه اى دستور زبانى است و ذهن چيزى بيش از امرى دستور زبانى است. ذهن ها امورى معناشناختى هستند؛ به اين معنا كه چيزى بيش از ساختار صورى دارند. آنها مضمون و محتوا دارند (سرل، 1382، ص 59ـ60).

معرفت شناسى طبيعى شده

در برخى از رويكردهاى ماترياليستى معاصر ادعا شده كه هرگونه بحث درباره شناخت، صرفا از راه علوم تجربى حل شدنى است. قايلان به اين ديدگاه ها معرفت شناسى طبيعى شده را جايگزين معرفت شناسى هنجارى، و آن را براى حل مسائل مربوط به معرفت، بسنده مى دانند. در اينجا طبيعى كردن معرفت به اين معناست كه به جاى بحث درباره دليل باورها بايد درباره علت باورها بحث كرد. براى نمونه معرفت شناسى طبيعى شده مدنظر كوآين صرفا دانشى تجربى و به طور خاص بخشى از روان شناسى خواهد بود:

اين دانش پديده اى طبيعى، يعنى سوژه اى به نام بشر فيزيكى، را مورد مطالعه قرار مى دهد. به اين سوژه بشرى درون دادى كه از نظر تجربى كنترل شده است، مثلاً الگوهاى خاصى از پرتوهاى نور در فركانس هاى گوناگون وارد مى شود و اين سوژه در زمان معينى به منزله برون داد، توصيفى از جهان سه بعدى خارجى تحويل مى دهد (Quine, 1969, p. 82-83).

اما از آنچه گذشت روشن شد كه تلاش ها براى طبيعى كردن معرفت شناسى نيز در واقع مستلزم ناديده گرفتن يا حتى انكار عقلانيت شناخت، اعم از تجربى و فلسفى است. كوآين پس از طرح انگاره معرفت شناسى طبيعى شده ديگر نگران اصل وجود مقوله آگاهى نيز نيست. او مى نويسد:

در سياق معرفت شناختى سنتى صورت آگاهانه تقدم داشت، چون بايد معرفت به جهان خارج را از راه بازسازى عقلانى توجيه كنيم و اين امر مستلزم آگاهى است؛ ولى زمانى كه ديگر تلاش نداريم كه معرفت به جهان خارج را از راه بازسازى عقلانى توجيه كنيم، ديگر نيازى به آگاهى نيست. اكنون مى توان آنچه را مشاهده ناميده مى شود در چارچوب تحريك گيرنده هاى حسى تبيين كرد. بگذار آگاهى هر جا كه خواهد فرو افتد (Ibid, p. 84).

در طبيعى كردن معرفت شناسى بيش از همه به نقش اقتصاد در توليد علم توجه شده است. استدلال طرف داران اين رويكرد اين است كه علم ابزارى در دست بنگاه هاى اقتصادى است و محرك هاى اقتصادى مانند كسب درآمد، مهم ترين انگيزه دانشمندان در پژوهش هاى علمى اند. اين مطلب به منزله توصيفى از وضعيت علم مدرن تا حد بسيارى درست است و چندان مطلوب هم نيست. توليد سلاح هاى كشتارجمعى، نابودى محيط زيست و غفلت از نيازهاى غذايى و بهداشتىِ بخش گسترده اى از جمعيت كره زمين، تنها قسمتى از نتايج سودپرستى حاكم بر فضاى بنگاه هاى علمى است؛ اما نمى توان چنين وضعيتى را ضرورى و گريزناپذير دانست. پرورش نسلى از دانشمندان كه با انگيزه هاى اخلاقى پژوهش هاى خود را طراحى و اجرا كنند هم ممكن است و هم مطلوب و در تاريخ علم جوامع دينى تجلى عينى نيز داشته است.

با اين حال انگيزه هاى انسانى اعم از سياسى، اخلاقى، دينى يا اقتصادى، علت پژوهش علمى به شمار مى روند و نمى توانند جايگزين دلايل شوند. به هر حال براى اينكه توليد علم سود اقتصادى دانشمندان را تضمين كند، نخست بايد اثبات كرد كه نظريه موردنظر بر نظريه هاى موجود ترجيح دارد. چنين ترجيحى بايد عقلانى باشد و بايد بتوان از آن دفاع كرد. حتى اين انگاره كه نظريه ها حاصل انگيزه هاى اقتصادى هستند، نيازمند دليل است و در توجيه آن ديگر نمى توان به منافع اقتصادى اين انگاره تمسك كرد. همين مطلب درباره هر علم ديگرى كه به منزله معيارى براى طبيعى كردن معرفت شناسى به كار رود، صدق مى كند. براى نمونه استفاده از زيست شناسى مولكولى براى تبيين فرايند شكل گيرى نظريه ها، نيازمند بيان ادله اعتبار اين شاخه از زيست شناسى است.

اينكه دانشمندان به دنبال سود شخصى باشند يا در پى دنبال تحقق ارزش هاى اخلاقى، يك بحث است و اينكه نظريه هاى آنها عقلانى و روشمند است يا خير، بحثى ديگر. عقلانيت به معناى جست وجوى صدق است و البته انگيزه هاى اين جست وجو ممكن است متفاوت باشند. گراهام ادى (Graham Oddie) در اين باره مى نويسد:

پژوهش عبارت است از جست وجوى صدق يك مطلب. هر شخصى ممكن است براى پژوهش ادله اى داشته باشد: براى رفع خستگى، در پاسخ به ارباب رجوع، كمك به توليد ابزارها، دريافت جايزه نوبل، افزايش حقوق يا تأثير گذاشتن بر دوستان خود؛ ولى پژوهش از آن حيث كه پژوهش است، جست وجوى صدق است و موفقيت در آن به ميزانى است كه صدق را آشكار كند(Psillos&Curd,2008,p.478).

بنابراين دو مقوله علت طرح يك نظريه و دليل آن، نمى توانند جايگزين يكديگر شوند. البته اين دو با يكديگر بى ارتباط نيستند و درباره ارتباط آنها بايد جداگانه بحث كرد. در چنين بحثى قطعا يك پرسش محورى اين است كه از ميان انگيزه هاى اخلاقى و اقتصادى كدام يك تضمين بيشترى براى صدق و حقيقت ايجاد مى كنند؟ آيا سخنان دانشمندى كه بر محور ارزش هاى اخلاقى فعاليت مى كند بيشتر درخور اعتماد است و يا سخنان دانشمندى كه به دنبال سود شخصى است. در اينجا طرف داران الگوى اقتصادى علم ممكن است ادعا كنند كه در بازار علم دستى نامرئى وجود دارد كه دانشمندان را به سوى صدق سوق مى دهد. چون يافتن صدق و رسيدن به حقيقت، سود شخصى را نيز تضمين مى كند. طرف داران الگوى اخلاقى نيز ادعا دارند كه بدون محوريت اخلاق ممكن است سود عاجل دانشمندان موجب قربانى شدن حقيقت شود. امكان بى توجهى به مسائل حياتى بشر و يا بى توجهى به نتايج زيانبار يك پژوهش، از مشكلات مدل اقتصادى است كه توجه به اخلاق مى تواند آن را برطرف كند. در اين بحث به طور قطع مى توان الگوهايى را نيز يافت كه اخلاق را با اقتصاد آشتى دهند.

علوم طبيعى صرفا بخشى از مكانيسم شناخت علمى را معرفى مى كنند كه بيشتر به علل طبيعى شناخت مربوط است. ترديدى نيست كه براى معرفت شناسى توجه به اين بخش از فرايند شناخت، لازم و حياتى است؛ اما نمى توان فرايند شناخت را صرفا در اين بخش محدود كرد. نظريه پردازى صرفا توليد صوت نيست. اگر نظريه را صرفا محدود به ابعاد زيستى و مولكولى بدانيم، چيزى از آن باقى نمى ماند. در چنين تعريفى، نظريه علمى يك دانشمند با زوزه هاى يك حيوان درنده يا هذيان هاى يك بيمار روانى تفاوتى ماهوى نخواهد داشت. شناخت علمى با اينكه به طور قطع ابعادى مادى و فيزيكى دارد، همچنين ابعادى جمعى، تاريخى، اقتصادى، منطقى، اقتصادى، معنوى و هنجارى دارد كه در كنار ابعاد مادى بايد كانون بحث قرار گيرند. در چنين رويكردى حوزه هايى معرفتى مانند معرفت شناسى، علم شناخت، فلسفه علم، منطق، روان شناسى شناخت و جامعه شناسى شناخت هريك كاركرد و جايگاه خود را خواهند داشت و همگى در كنار يكديگر، مى توانند نگاه بشر به شناخت علمى را تكميل كنند.

تعين گرايى

انگاره تعين گرايى نيز اغلب با برداشتى ماترياليستى از فيزيك نيوتن همراه بوده است. بر اساس اين انگاره هر رويدادى نتيجه ضرورى و معين رويدادهاى مادى پيش از خود است و بنابراين هر رويدادى از پيش تعين يافته است. تعين، متضمن مفهوم ضرورت است و داراى دو جنبه معرفتى و متافيزيكى است. تعين متافيزيكى ناشى از عليت است و ازاين رو صرفا يك سويه است؛ زيرا فقط رويدادهاى گذشته جهان موجب تعين رويدادهاى آينده مى شوند؛ اما تعين يك رويداد در حوزه شناخت، در صورتى است كه تحقق آن رويداد لازمه منطقى قوانين شناخته شده باشد و از اين نظر تفاوتى ميان رويدادهاى گذشته و آينده نيست. در اين معنا با دانستن وضعيت كنونى جهان و قوانين مربوط، هم وضعيت گذشته و هم وضعيت آينده تعين مى يابد و اگر تعين گرايى درست باشد، جهان در حوزه شناخت داراى تعينى دو سويه است.

تعين گرايى اغلب در چارچوب عليت مكانيكى تعريف، و گفته شده تعين گرايى برابر است با اين باور كه وضعيت كنونى جهان، معلول وضعيت قبلى آن و علت وضعيت آتى آن است. بر اساس اين رويكرد، قوانين طبيعى همراه با شرايط حاكم بر طبيعت در زمانt، وضعيت طبيعت در زمان هاى بعدى را تعين مى بخشند. لاپلاس (Laplace) بر اساس همين رويكرد، زمانى گفته بود كه اگر ذهن از همه نيروهاى فعال در طبيعت در يك مقطع زمانى آگاه شود و جايگاه كنونى همه چيزها را بداند، مى تواند از وضعيت همه چيزها در گذشته و آينده نيز آگاه شود. اين رويكرد زمانى كه با نوعى اتميسم همراه شود به نظريه همه چيزها تبديل مى شود. بر اساس اين رويكرد با دانستن همه نيروها و قوانين حاكم بر آنها مى توان يك فيزيك كامل براى جهان تدوين كرد. فيزيكى كه امكان پيش بينى دقيق همه رويدادها را به ما مى دهد.

با اينكه تعين گرايان اغلب ديدگاه خود را لازمه منطقى فيزيك نيوتن مى دانند، برخى از فيلسوفان اساسا نظريه نيوتن را مستلزم تعين گرايى به شمار نمى آورند (Psillos, 2008, p. 327) و برخى ديگر نيز تصريح مى كنند كه فيريك نيوتن با نفى تعين نيز سازگار و قابل جمع است (پوپر، 1374، ص 238). اگر بپذيريم كه تعين گرايى نيز ديدگاهى علمى نيست و صرفا برداشتى فلسفى از علوم تجربى است، آن گاه نفى يا اثبات آن به معرفت شناسى مربوط است و مستلزم نفى يا اثبات نظريه علمى ويژه اى نيست. طرف داران تعين گرايى اغلب به جذابيت عملى اين انگاره تكيه دارند كه سوداى پيش بينى همه رويدادهاى آينده را دارد و از بد حادثه مشكل اصلى اين انگاره نيز در همين است.

پيش بينى رويدادهاى آينده جهان در صورتى از نگاهى عمل گرايانه سودمند و جذاب است كه پس از پيش بينى بتوان مانع تحقق برخى از آنها شد و اين با تعين گرايى ناسازگار است. تعين گرايى با اينكه وعده امكان پيش بينى مى دهد، ولى به دليل تأكيد بر عموميت تعين، اين پيش بينى را بى فايده مى كند (Psillos, 2008, p. 331). پيش بينى زلزله در صورتى جذاب است كه دست كم بتوان از برخى نتايج ناگوار آن جلوگيرى كرد. اگر زلزله و همه پيامدهاى آن قطعى است، ديگر پيش بينى براى چه؟ درواقع اگر به تعين مطلق پايبند باشيم، حتى تلاش براى پيش بينى نيز لازم نيست؛ زيرا پيش بينى نيز مانند ديگر رويدادها به گونه اى متعين در زمان خود رخ خواهد داد. بنابراين بدون آزادى اراده جايى براى انديشه و تفكر نيز نمى ماند. به تعبير يكى از فيلسوفان معاصر تفكر براى تحصيل هرگونه اعتبار، دست كم حداقلِ آزادى را فرض مى گيرد. اگر طبيعت فيزيولوژيك و روان شناختى انسان كاملاً به تفكر تعين مى بخشيد، ديگر بحث و گفت وگو معنا نداشت (روبيژك، 1381، ص 95).

بنابراين تعين گرايى با اينكه وعده پيش بينى مى دهد، هزينه گزافى براى آن طلب مى كند كه برابر با جبر و نفى اختيار است. البته تعين گرايان صرفا از امكان منطقى پيش بينى همه رويدادها دفاع مى كنند و اغلب مى پذيرند كه چنين امكانى در عمل تحقق نخواهد يافت؛ زيرا به فرض كه ذهن انسان قادر به كشف همه قوانين حاكم بر جهان باشد، هنوز شناخت ابعاد همه اتم ها و نيروهاى مربوط به آنها نيز لازم است و براى تحقق چنين شناختى حتى از فيزيك نيوتن نيز كارى برنمى آيد؛ تا چه رسد به فيزيك نسبيت كه در پاره اى كميت ها شناخت قطعى را ناممكن اعلام مى كند. به هر حال فيزيك نيوتن نه تنها رؤياى لاپلاس را تعبير نكرد، بلكه جاى خود را به مكانيك كوانتوم و فيزيك نسبيت داد كه ادعاى امكان نظريه همه چيزها را ناشى از سرخوشى مقطعى انسان مدرن مى دانند. برى لور (Basrry Loewer) در اين باره مى نويسد:

در ابتداى قرن 21 فيزيكدان ها رؤياى لاپلاس مبنى بر نظريه اى براى همه چيزها را تعبير نبخشيدند. چنين نظريه اى اگر ممكن هم باشد معلوم نيست كه تعين گرايانه باشد. موفقيت مكانيك كوانتوم و مكانيك آمارى نيز (كه بايد در هر نظريه كاملى مدنظر باشد) دليلى بسيار مستحكم براى اين باور طرح كرد كه تبيين علمى جهان متضمن احتمالات است (Psillos, 2008, p. 335-336).

فيلسوفانى كه دغدغه آگاهى و اختيار انسان را دارند، به ناچار از تعين گرايى مكانيكى فاصله مى گيرند. براى نمونه پوپر باصراحت از وجود شناخت و اراده آزاد به منزله مانعى در برابر ماترياليسم ياد مى كند و تعين گرايى را مستلزم انكار شناخت و اختيار مى داند. از نظر او مشكل اصلى تعين گرايى يا به تعبير خودش كابوس تعين گرايى اين است كه با انديشه، تلاش و خلاقيت انسانى سازگار نيست (پوپر، 1374، ص 242). او معتقد است تعين گرايى بر پايه نوعى توهم همه چيزدانى رشد كرده است (همان، ص 247). جذابيت تعين گرايى در اين بود كه وعده مى داد با علم جديد هر رويدادى قابل پيش بينى خواهد شد. اين توهم پيش فرض مشترك بيكن و دكارت، به منزله پايه گذاران دو شاخه اصلى فلسفه مدرن بود. نظريه همه چيزها در انديشه بيكن، با عنوان امكان كشف صور الهى طرح، و در انديشه دكارت در چارچوب فطرى گرايى دنبال شد (ر.ك: جهانگيرى، 1369، ص 80و84). بيكن گمان مى كرد كه مى توان فارغ از بت هاى ذهنى علت حقيقى هر چيزى را كشف كرد. او حتى در يكى از حالات سرخوشى خود ادعا كرده بود كه بر همه علوم سيطره يافته است و گفته بود وقت مرا آزاد بگذاريد و بودجه كافى به من بدهيد تا كتاب طبيعت را به طور دقيق و صادق بازنويسى كنم (پوپر، 1379، ص 184). دكارت نيز با الگو قرار دادن رياضى ادعاى كشف روشى را داشت كه با آن بتوان به گونه اى خطاناپذير، هر مجهولى را معلوم ساخت (دكارت، 1367، ص 230). اين توهم همه گير تا دوران معاصر نيز تداوم داشت و ويتگنشتاين زمانى كه مى گفت معمايى وجود ندارد و هر پرسشى پاسخى دارد، در چنين مسيرى قرار داشت.

تعين گرايى در حوزه علوم انسانى با مسئوليت اخلاقى نيز سازگار نبود و انسان را مقهور نيروى عواطف و غرايز خويش معرفى مى كرد. با اينكه اغلب قول به تصادف به منزله تنها بديل تعين گرايى معرفى شده است، بايد توجه داشت كه مخالفت با تعين گرايى مكانيكى به معناى پذيرش تصادف نيست. تصادف نيز مستلزم سلب مسئوليت است و ترجيحى بر تعين گرايى ندارد. پس اگر گمان كنيم عدم تعين در فيزيك نسبيت راهى براى دفاع از آزادى است، دچار خطا شده ايم. البته براى كوانتوم تعبيرهاى متفاوت و ناسازگارى وجود دارد. برخى آن را صرفا ابزارى براى محاسبه مى دانند كه در اين صورت در بحث از تعين گرايى بى طرف خواهد بود. برخى نيز استدلال مى كنند كه كوانتوم با تعين سازگار است (Psillos, 2008, p. 331-333).

با اين حال ترديدى نيست كه عدم تعين در مكانيك كوانتوم، به معناى تصادف يا بخت نيست؛ زيرا ابزارهايى كه حاصل دانش كوانتوم اند، دقت بيشترى دارند. اينكه در فيزيك ماكرو تعين حاكم است، دليلى است بر اينكه عدم تعين در سطح ميكرو به حوزه شناخت مربوط است و نمى توان به طور قطع عدم تعين را به طبيعت هويات ميكروسكوپى نسبت داد. در اينجا به نظر مى رسد بخشى از اين مشكلات ناشى از تخصصى شدن زبان علوم مختلف است و اين وضعيت موجب شده تا بحث از نسبت كوانتوم با تعين مبهم بماند. به نظر مى رسد در اين حوزه زبان فلسفه و زبان فيزيك به اندازه اى از يكديگر فاصله گرفته اند كه اميد نمى رود اين بحث به نتيجه اى قاطع بينجامد. آنچه مسلم است اين است كه دانش كوانتوم، موجب تحقق نوعى عدم تعين معرفتى در بحث از كميات مربوط به اجزاى اتم شده است. در معرفت شناسى نيز مكانيك كوانتوم نوعى عدم تعين را به بحث هاى مربوط به تعين متافيزيكى تحميل كرده است.

در هر صورت منتقدان ماترياليسم، اختيار انسان را امر سومى مى دانند كه هم از تعين فيزيكى جداست و هم از تصادف. شناخت انسان نيز مقوله اى است كه در چارچوب فيزيك نمى گنجد و تأثير نظريه هاى علمى را نمى توان بر اساس قواعد فيزيكى محض توضيح داد. در اينجا با پذيرش وجود حالت هاى ذهنى در كنار حالت هاى فيزيكى بايد به اشكالات وارد بر دوگانه انگارى پاسخ داد. مى دانيم كه چگونگى امكان تعامل دو حوزه ذهن و بدن با يكديگر، مشكل اصلى دوگانه انگارى دكارتى تلقى شده است.

يك پاسخ به اين مسئله اين است كه حتى اگر نتوانيم چگونگى تعامل حالت هاى ذهنى و فيزيكى را توضيح دهيم، اصل اين تعامل انكارپذير نيست. ناتوانى در پاسخ به مسئله دكارت درباره چگونگى تعامل ميان شناخت مجرد و رفتار آدمى، تنها به اين معناست كه درباره حقايق جهان پرسش هايى بى پاسخ وجود دارد و توهم همه چيزدانى خطاست. اين ندانستن يك تناقض نيست تا بتوان با آن دوگانه انگارى و قول به تجرد شناخت را كنار گذاشت. مشابه اين ندانستن در حوزه علم نيز وجود دارد و پرسش هاى بى پاسخ درباره جهان طبيعى، دليلى براى نفى رويدادهاى فيزيكى نيست (پوپر، 1374، ص 283). براى نمونه ترديدى نداريم كه بارهاى الكتريكى يكديگر را دفع مى كنند، اما چگونگى اين رويداد هنوز تبيين نشده است. هنوز نمى دانيم چگونه اجسام بر يكديگر نيرو وارد مى كنند، اما در وجود قوه جاذبه ترديدى نيست و حركت مواد بر اساس قانون جاذبه تبيين مى شوند. بنابراين طرح يك پرسش بى پاسخ درباره حالت هاى ذهنى نيز دليلى قاطع براى نفى چنين حالت هايى نيست. همان گونه كه وجود پرسش هايى بى پاسخ درباره ماده، دليلى براى انكار وجود ماده به شمار نمى رود.

پيش بينى در علوم انسانى

ماترياليست ها علوم اجتماعى را نيز به علوم رفتارى فرو مى كاهند. از نظر آنها مفهومى مانند دانشگاه با اينكه مفهومى اجتماعى و فرهنگى است، دانشگاه چيزى جز مجموعه اى از ساختمان ها و افرادى كه در آن حضور دارند، نيست. ساختمان ها و افراد نيز از اتم هايى ساخته شده اند كه بر اساس قوانين فيزيكى رفتار مى كنند و با دانستن اين قوانين مى توان رفتار يك جامعه دانشگاهى را پيش بينى كرد. در ارزيابى اين ادعا بايد به چند نكته توجه كرد: ترديدى نيست كه وجود افراد براى تحقق اجتماع ضرورت دارد و اينكه مكانيسم هاى جمعى به مكانيسم هاى فردى و به روان شناسى افراد مربوط است نيز انكارپذير نيست؛ اما آيا معنايش اين است كه علوم اجتماعى به علوم رفتارى تحويل پذيرند و مى توان از مفاهيم و قوانين علوم اجتماعى چشم پوشى، و به مفاهيم و قوانين مربوط به رفتار افراد بسنده كرد؟ اينكه زبان خالى از مفاهيم جمعى در عمل هيچ گاه ابداع نشده است، نشان مى دهد كه چنين پيشنهادى بيشتر به منزله يك روش پيشنهادى ايدئال مطرح بوده است و بر اساس امكانات موجود نمى تواند كاربردى و عملياتى شود.

مشكل، تنها اين نيست كه مفاهيم جمعى هنوز تعريفى مادى ندارند، بلكه امكان چنين تعريفى نيز وجود ندارد. اگر مفهوم دانشگاه را بر اساس ساختار اتمى يا شيميايى آن تعريف كنيم و چنين تعريفى را به كسى كه دركى از نظام آموزشى ندارد ارائه دهيم، او هيچ گاه با مفهوم دانشگاه آشنا نخواهد شد. اين مطلب درباره مفاهيمى ساده تر مانند ميز و صندلى نيز صدق مى كند. مفهوم بنگاه اقتصادى را نيز بر اساس اوصاف و رفتار افراد نمى توان تعريف كرد. يك بنگاه اقتصادى به دنبال سودآورى است و اين سودآورى با بى نهايت مجموعه رفتار تحقق پذير است. بنابراين بدون توجه به باورها و انگيزه ها و ارزش ها و با صرف توصيف رفتار افراد نمى توان تعريفى از بنگاه اقتصادى ارائه كرد.

نظريه هاى علمى نقش مهمى در رويدادهاى تاريخى و اجتماعى دارند. براين اساس تنها در صورتى پيش بينى اين دست از رويدادها ممكن است كه پيش بينى نظريه هاى علمى آينده ممكن باشد؛ اما همان گونه كه استدلال قاطع پوپر در كتاب فقر تاريخيگرى نشان مى دهد، پيش بينى نظريه هاى علمى آينده ممكن نيست. مسير علم پيش بينى پذير نيست و اگر نظريه هاى علمى قرن آينده را از اكنون بدانيم، اين نظريه ها به اكنون تعلق خواهند داشت. آگاهى كنونى ما از نظريه هاى آينده موجب مى شود تا نظريه هاى آينده تغيير كنند و اين مطلب نشان مى دهد كه پيش بينى نظريه ها مفهومى خودمتناقض است.

در حوزه هايى كه پاى انسان در ميان است، اگر بتوان آينده را پيش بينى كرد، تحت تأثير اين پيش بينى، آگاهى و رفتار كنونى ما نيز تغيير خواهد كرد و در اين صورت آينده نيز متفاوت خواهد بود و پيش بينى موردنظر تحقق نخواهد يافت. براى نمونه پيش بينى دو برابر شدن قيمت يك كالا، تقاضاى بيشترى ايجاد مى كند و در اين صورت قيمت آن كالا بر خلاف پيش بينى ما رشد بيشترى خواهد داشت. آگاهى علتى تاريخى است كه پيش بينى پذير نيست و اختيار نيز هرچند علتى است كه موجب آغاز يك چرخه علّى جديد در متن طبيعت مى شود، تابع قوانين طبيعى نيست.

آگاهى و اختيار به دليل نقشى كه در رويدادهاى تاريخى دارند، موجب فقدان قوانين كلى در علوم انسانى و عدم امكان پيش بينى در تاريخ مى شوند. با اين حال علوم انسانى كاركردهاى خاص به خود را دارند. پژوهش در علوم انسانى و تاريخى با صرف دانستن علت يك رفتار فردى يا جمعى، به پايان نمى رسد و در اين علوم كشف معناى يك رفتار و انگيزه ها و باورهاى نهفته در پس آن، غايت اصلى پژوهش است. با اينكه رفتار انسان نيز در چارچوب اصل عليت قرار دارد، پيش بينى و كنترل رفتار انسان ها غايت علوم انسانى نيست. پيش بينى و كنترل رفتار انسان ها اگر مستلزم سيطره بر جوامع انسانى باشد، از نظر اخلاقى مطلوب نيست و به دليل آنكه اين پيش بينى و كنترل دست كم رفتار كسانى را كه عهده دار اين كار هستند، دربرنمى گيرد، هميشه موردى و ناقص خواهد بود. روبيژك در اين باره، ديدگاه ماركس را مثال مى زند و مى نويسد:

واقعا هيچ تلاشى براى تثبيت جبرگرايى نمى تواند يك سره از توسل به آزادى اراده انسان اجتناب ورزد. مثلاً ماركس ادعا مى كند كه كمونيسم آرمانى نيست كه آدمى بايد براى نيل به آن بكوشد، بلكه نتيجه جريان بالفعل حوادث است. با وجود اين از ما مى خواهد كه تصديق كنيم انقلاب ها مى توانند اين تكامل ضرورى را تسريع كنند و بنابراين بايد انقلاب كرد ـ يعنى سعى مى كند انسان هاى هرچه بيشترى را به اتخاذ يك تصميم آزاد متقاعد سازد (روبيژك، 1381، ص 96).

سطوح اجتماعى و هنجارىِ يك رفتار مى توانند نقشى علّى داشته باشند و اين سطوح صرفا معلول سطوح فيزيكى و شيميايى نيستند. براى نمونه قواعد هنجارى اخلاق مى توانند تغييراتى شيميايى در بدن ايجاد كنند و مثلاً باور به يك هنجار اخلاقى، مى تواند علت اضطراب يا ترس باشد. باورهاى جمعى درباره طبقه اجتماعى افراد مى تواند علت احساس محبت يا نفرت باشد. محبت يك مادر به كودك خود قطعا ابعادى زيستى و مولكولى دارد؛ اما اگر اين پديده را صرفا در ابعاد زيستى و مولكولى محدود كنيم، همه ماهيت خود را از دست مى دهد. در چنين تعريفى محبت مادر برابر خواهد بود با حركت هايى فيزيكى در بدن و تغييراتى شيميايى كه در مغز رخ مى دهد. در يك پژوهش اخلاقى درباره خشونت مردان اگر صرفا مكانيسم حاكم بر علل فيزيكى بيان شود و مثلاً قدرت ماهيچه ها به منزله علت اصلى خشونت معرفى گردد، اين پژوهش همه اهميت اخلاقى يا اجتماعى خود را از دست مى دهد.

شناخت و فهم بسيارى از رويدادهاى اخلاقى و اجتماعى بدون تمسك به علل عصبى آنها نيز ممكن است. با اينكه علل مكانيكى رفتارهاى بشر در علوم تجربى بيان مى شوند، هدف پژوهش هاى اجتماعى، دانستن آن دسته از هنجارها و قواعد حاكم بر رفتار جمعى است كه معناى يك رفتار را مشخص مى كنند. امروزه پيچيدگى و پيشرفت علوم اجتماعى به اندازه اى است كه چشم اندازى براى تقليل اين علوم به علوم زيستى وجود ندارد و انگيزه هاى پوزيتيويستى چنين تقليلى نيز به شدت تضعيف شده است. به بيان ديگر، تاريخ علم مطابق الگوى پوزيتيويست ها پيش نمى رود و با پيشرفت علوم اجتماعى فاصله آنها با علوم فيزيكى نيز به طور مداوم افزايش يافته است. اگر مشروعيت گزاره هاى علمى مشروط به اين باشد كه بتوان آنها را به ابعاد كوانتومى فروكاست، در عمل بيشتر گزاره هاى علمى فاقد مشروعيت خواهند بود.

به هر حال همان گونه كه فيلسوفانى مانند ويلهلم ديلتاى تأكيد مى ورزند، در علوم انسانى رفتار انسان ها به منظور تبيين يا آگاهى از علت طبيعى يك رفتار، مطالعه نمى شود. در علوم انسانى، تفسير رفتار و آگاهى از معناى آن هدف اصلى هر پژوهشى است. اينكه چرا يك فرد فرياد مى زند، علتى طبيعى دارد كه به سيستم صوتى و عصبى او مربوط مى شود؛ اما كنجكاوى اطرافيان براى دانستن اين مطلب نيست. آنها مى خواهند بدانند معناى اين رفتار چيست. آيا او ابراز شادى مى كند يا در حال اعتراض است؟ شايد هم خطرى را هشدار مى دهد يا اصلاً در حال تمرين نمايش است. پژوهش در رويدادهاى تاريخى و كنجكاوى در رفتار ديگر اقوام نيز براى دانستن انگيزه، معنا، منطق و دلايل رفتار ديگران است. قوم شناسان زمانى كه در يك قبيله مراسم برداشت محصول را مطالعه مى كنند، به دنبال كشف علل اين رفتار نيستند. علل رفتار بومى ها با علل رفتار ديگر اقوام تفاوتى ندارد. آنها بيشتر تمايل دارند از معناى اين رفتار و باورهاى مربوط به آن آگاه شوند. زمانى كه يك گروه از قوم شناسان به يك قبيله بومى نزديك مى شوند، زندگى بومى ها مختل مى شود. دليلش اين است كه آنها نيز موضوعى براى مطالعه يافته اند و تلاش دارند از باورها، انگيزه ها و معناى رفتارهاى اين قبيله تازه وارد آگاه شوند. آنها رفتار خود را بر اساس نظرياتى كه درباره اين گروه تازه وارد دارند تغيير مى دهند.

حاصل آنكه آگاهى از انگيزه ها و باورهاى ديگران امكان تفسير رفتار آنها را فراهم مى آورد و در مجموع چشم انداز گسترده ترى براى فهم جهان هستى ايجاد مى كند. چنين فهمى به پژوهشگر اين امكان را مى دهد تا از چشم اندازى متفاوت به جهان بنگرد. براى نمونه هدف علم مدرن سيطره بر طبيعت و بهره كشى از آن است؛ اما قوم شناسان در مطالعات خود با فرهنگ هايى آشنا شده اند كه با اهداف و انگيزه هاى متفاوتى به شناخت طبيعت مى پردازند. براى نمونه در برخى از فرهنگ ها شناخت طبيعت به منظور هماهنگى با آن دنبال مى شود و اين مطالعات اكنون تكيه گاه مناسبى براى مخالفت بسيارى از فيلسوفان معاصر با سيطره مطلق روش شناسى مدرن و معرفت شناسى مربوط به آن هستند. پژوهش در تاريخ و شناخت باورها و انگيزه هاى نسل هاى گذشته نيز به نسل هاى كنونى كمك مى كند تا از ريشه رفتارها و باورهاى خود آگاه شوند. ترديدى نيست كه اين آگاهى در تصحيح عادت ها و نقد باورهاى نسل كنونى نقشى بى بديل دارد.

جمع بندى

تقليل يا ترجمه علوم انسانى به زيست شناسى و در نهايت به فيزيك ناممكن به نظر مى رسد. علوم انسانى با فيزيك در اهداف، پرسش ها، نظريه ها، مفاهيم، ابزارها و از همه مهم تر در موضوع مورد پژوهش تفاوت هايى بنيادين دارند و حذف يا ناديده گرفتن اين تفاوت ها معرفت شناسى پوزيتيويستى را به بيراهه كشانده است. نمى توان همه ابعاد جهان را با زبان و روشى واحد بيان كرد و به همين دليل در كنار شاخه فيزيك حوزه هايى مانند روان شناسى، جامعه شناسى، متافيزيك و اخلاق، همگى هويت، روش و جايگاه ويژه خود را دارند.

رفتار انسان با اينكه متأثر از عواملى بيرونى مانند تربيت و عواملى درونى همچون غرايز است، هيچ يك از اين عوامل انتخاب انسان را تعين نمى بخشد و تأثير هريك از اين عوامل به امضاى نهايى خود فرد نيازمند است. خود انسان است كه تسليم شدن يا مقاومت در برابر اين عوامل را برمى گزيند؛ اما از نظر تعين گرايان، وضعيت كنونى جهان كه رفتارهاى انسانى را نيز دربرمى گيرد، از قبل و به واسطه علل مادى تعين و ضرورت يافته است. تعين گرايى به اين معناست كه اگر بتوان جهان را، درست مطابق با وضعيت كنونى آن كپى كرد، جهانى كه به دست مى آيد در طول زمان به طور كامل شبيه جهان كنونى مى ماند و با جهان كنونى كوچك ترين تفاوت يا زاويه اى پيدا نمى كند. روشن است كه اين معنا از تعين گرايى با اختيار سازگار نيست؛ زيرا اگر دست كم در يكى از اين دو جهان اختيار وجود داشته باشد، آن گاه بدون نقض قوانين علمى مى توانند با يكديگر متفاوت شوند. چنين تفاوتى با اينكه از قبل تعين نيافته، بى علت يا فاقد تبيين نيز نيست.

اختيار همان گونه كه با تعين گرايى ماترياليستى نمى سازد، با تصادف نيز سازگار نيست. رفتارى كه تصادفى باشد اختيارى نيز نيست و اگر ميان اختيار و رفتار فرد يك پيوند ضرورى علّى نباشد، معنايش اين است كه رفتار فرد حاصل اختيار او نيست و فرد مسئول رفتار خود نخواهد بود. اختيار به معناى نقش آگاهانه انسان در چرخه علّى جهان است و با اينكه با تعين ماترياليستى سازگار نيست، با عليت متافيزيكى نيز منافاتى ندارد. اينكه رفتار ارادى تعين ندارد، به اين معنا نيست كه اين رفتارها در چارچوبى علّى نمى گنجند. رويدادهاى طبيعى معلول شرايط قبلى خود و علت شرايط بعدى هستند؛ اما رفتارى كه ارادى است آغاز يك چرخه علّى در طبيعت است. حتى در تعين گرايى نيز براى پرهيز از قول به تسلسل بى نهايت رويدادها، پذيرش رويدادهايى كه آغاز چرخه علّى طبيعى بوده اند، لازم است.

اگر ماترياليسم درست باشد، پيش بينى علمى كه مهم ترين دستاورد علوم تجربى است، همه ارزش خود را از دست مى دهد؛ زيرا اگر با اختيار خود نتوانيم رويدادهاى آينده را كنترل كنيم يا تغييردهيم،پيش بينى رويدادهاديگرجذابيت چندانى ندارد.اينكه ماترياليست ها نيز در نهايت مى كوشند ديگران را در باورهاى خود مشاركت دهند، نشان مى دهد كه آنها نيز به اختيار باور دارند. شركت آنها در گفت وگوهاى عقلانى و تلاش آنها براى اثبات ديدگاه هاى خود و دعوت آنها به پذيرش تعين گرايى، با قول به تعين سازگار نيست.

از نگاه تعين گرايان، علوم انسانى اقوام ديگر را به منزله موضوعى تجربى كه بايد رفتار آنها را پيش بينى و كنترل كرد، موضوع مطالعه قرار مى دهند؛ اما از نگاهى اختيارگرايانه پژوهشگران علوم انسانى با انسان ها و اقوام ديگر وارد گفت وگويى عقلانى مى شوند و قوم شناسان در پژوهش هاى خود بر آن اند تا با روش همدلى به فهمى متقابل نزديك شوند. در علوم انسانى گفت وگويى متقابل در جريان است. اين علوم به دليل موضوع متفاوتى كه دارند ماهيتى متفاوت مى يابند و با اينكه در اين علوم توجه به علت ها و حتى تبيين رويدادها نيز اهميت دارد، كاركرد اصلى تبيين يعنى پيش بينى رفتارها در اين علوم غايب و ناممكن است. با اين حال ازآنجاكه اين علوم غايتى تفسيرى دارند، اين غيبت دايمى، علوم انسانى را با بحران روبه رو نمى سازد.

منابع

برن، ا.، 1381، رفتارگرايى ، در: فلسفه نفس، ترجمه امير ديوانى، تهران، سروش.

پوپر، كارل، 1379، اسطوره چارچوب در دفاع از علم و عقلانيت، ترجمه على پايا، تهران، طرح نو.

ـــــ ، 1374، شناخت عينى: برداشتى تكاملى، ترجمه احمد آرام، تهران، انديشه هاى عصر نو.

جهانگيرى م.، 1369، احوال و آثار فرانسيس بيكن، تهران، علمى و فرهنگى.

دكارت، رنه، 1367، گفتار در روش راه بردن عقل، ترجمه محمدعلى فروغى، در سير حكمت در اروپا، تهران، زوار.

روبيژك، پ.، 1381، ارزش هاى اخلاقى در عصر علم، ترجمه نفيسه و محبوبه ساطع، تهران، حكمت.

سرل، ج.، 1383، ذهن مغز و علم، ترجمه و حاشيه امير ديوانى، قم، بوستان كتاب.

شكرشكن، حسين، 1372، مكتب هاى روان شناسى و نقد آن، تهران، سمت.

Psillos, S. & M. Curd, 2008, The Routledge Companion to Philosophy of Science, Routledge, NewYork.

Quine, W.V., 1969, "Epistemology Naturalized", in Ontological Relativity and Other Essays, NewYork Colombia University Press.

Zemach, E. M., 1989, On Meaning and Reality, in Michael krausz (ed), Relativism, Interpretation and Confrontation, University of Noterdame Press, Indiana.

سال انتشار: 
43
شماره مجله: 
3
شماره صفحه: 
59