روش‌شناسى و الگوشناسى افلاطون با تأكيد بر رساله «تيمايوس»

سال پنجم، شماره اول، پاييز 1386، 138ـ 119

حسن عبدى1

چكيده

افلاطون مطالب برخى از رسائل فلسفى خود مانند رساله تيمايوس را «اورتوس ميتوس» (mythos ortos) و «ايكوس لوگوس» (logos eikos) ناميده است. از نظر روش‌شناسى، اين سؤال مطرح مى‌شود كه مراد افلاطون از اين دو تعبير چيست؟ پاسخى كه اين مقاله به دو پرسش مذكور داده اين است كه وى از آن نظر كه مايه اصلى برخى رساله‌هايش را اسطوره تشكيل داده و اين اسطوره در خلال گفت‌وگوها و بر پايه روش ديالكتيكى به نحوى خالص و ناب مى‌گردد، از آن به «اورتوس ميتوس» (داستان راست) (right Myth) تعبير مى‌كند؛ و از آن نظر كه ـ به هر حال ـ مى‌توان توجيهى براى محتواى اين رساله‌ها يافت و به اين طريق به «لوگوس» تقرّب يافت آن را «ايكوس لوگوس» (سخن راست‌نما) مى‌نامد. نكته ظريفى كه از اين مطلب به دست مى‌آيد آن است كه در نظر افلاطون، نه تنها رابطه ميان اين دو ـ به اصطلاح ـ رابطه «تقابل» نيست، بلكه مى‌توان گفت: اصولا «ميتوس» در طول «لوگوس» قرار مى‌گيرد؛ يعنى «ميتوس» راهى براى رسيدن به «لوگوس» است. در زمينه الگوشناسى افلاطون نيز در اينكه از نظر وى «مُثُل»، الگو و سرمشق تبيين‌ها از جمله تبيين چگونگى پيدايش و دگرگونى جهان هستند، ترديدى وجود ندارد. تنها اين مشكل باقى مى‌ماند كه در تطبيق تبيين‌ها بر الگوها، مشكلات و تنگناهايى به چشم مى‌خورد و البته افلاطون هيچ‌گاه تسليم محال بودن ارائه تبيين كامل نشده، بلكه ديگران را به تلاش براى طرح تبيين كامل و ايده‌آل تشويق كرده است.

كليدواژه‌ها : افلاطون، روش‌شناسى، تيمايوس، اورتوس ميتوس، ايكوس لوگوس، الگو، مُثُل.

مقدّمه

بى‌ترديد، فهم دقيق افكار و انديشه‌هاى هر فيلسوف و متفكّرى در گرو توجه به روش‌شناسى و پيشينه فكرى اوست. افلاطون، كه او را «بزرگ‌ترين فيلسوف تاريخ» خوانده‌اند و حتى بعضى كلّ تاريخ فلسفه غرب را پانوشتى بر فلسفه او شمرده‌اند، نيز روش فلسفه‌ورزى خاصّ خود را دارد كه براى آگاهى از انديشه‌ها و افكار وى، توجه به اين روش ضرورى است. روش افلاطون در بررسى مسائل فلسفه را مى‌توان به دو بخش تقسيم كرد: يكى اصل روش او كه پيروى از آن در جاى‌جاى آثارش هويداست و بر اساس آن، اين مسئله مطرح مى‌شود كه روش افلاطون در فلسفه‌ورزى‌اش چيست؟ ديگرى ارائه الگو براى تبيين‌هايى است كه از مسائل فلسفى ارائه مى‌دهد و بر پايه آن، اين سؤال مطرح مى‌شود كه الگوى پيشنهادى افلاطون براى تبيين مسائل فلسفى چه ويژگى‌هايى دارد؟

در بررسى روش‌شناسى و سپس الگوشناسى افلاطون در اين مقاله، بر محتواى رساله تيمايوس تأكيد شده و البته اين بى‌وجه نبوده است. تيمايوس يگانه متن فلسفى است كه از زمان نگارش آن تا امروز، به عنوان متن درسى، محور بحث‌هاى فلسفى بوده و اكنون نيز در بسيارى از دانشگاه‌هاى جهان، تدريس مى‌شود و همين ويژگى كافى است تا آن را به متنى تأثيرگذار در فلسفه غرب تبديل كند.

بررسى روش‌شناسى افلاطون

1. توضيح اصطلاحاتِ «اورتوس ميتوس» و «ايكوس لوگوس»

از نظر واژه‌شناختى،1 واژه «ميتوس» (mythos) واژه‌اى يونانى است به معانى حكايت، روايت و داستان كه به تدريج، به معناى طرح نمايش‌نامه نيز به كار رفته است. «لوگوس» (logos) هم واژه‌اى يونانى است به معناى شمردن، محاسبه، رسيدگى و توجيه كه به معانى عقل، اطلاع، سخن، لغت و اصطلاح نيز به كار رفته است. البته اين واژه به معناى نقل كردن و روايت كردن هم به كار رفته، ولى هرگاه به اين معانى به كار رفته، مراد نقل كردنى است كه همراه «حساب پس دادن» باشد، بر خلاف «ميتوس» كه اگر به معناى نقل كردن به كار رود در آن مفهوم «حساب پس دادن» گنجانده نشده است.

واژه ايكوس (eikos) يونانى و به معانى شِبه، مانند و نما است؛ و واژه اورتوس (ortos) نيز يونانى و به معانى راست، درست و واقعى به كار مى‌رود.

حال اگر تركيب اين واژگان را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه «ايكوس لوگوس» (eikos logos) به معناى سخنِ راست‌نما يا شبه‌سخن به كار رفته، «اورتوس ميتوس» (ortos mythos) به معناى داستان راست يا حكايت حقيقى است. خلاصه آنكه اين واژگان نزد افلاطون همان معانى لغوى خود را داشتند و افلاطون از آنها معناى اصطلاحى و جديدى مورد نظر ندارد.

2. تعبير افلاطون در زمينه «اورتوس ميتوس» و «ايكوس لوگوس»

افلاطون مطالب برخى رسائل فلسفى خود مانند رساله تيمايوس را «اورتوس ميتوس» و «ايكوس لوگوس» ناميده است. وى در موارد متعددى، گاه به تصريح و گاه به اشاره، بر اين مطلب تأكيد كرده است كه از آن جمله، مى‌توان به موارد ذيل از رساله تيمايوس اشاره كرد :

الف. بخش 48d :

با روشى كه ما در اين سخن پيش گرفته‌ايم، بسيار مشكل است كه من بتوانم در اين‌باره آنچه را مى‌انديشم به زبان آورم. از اين‌رو، نه شما از من چشم داشته باشيد كه در اين‌باره سخنى بگويم و نه من به خود حق مى‌دهم كه در چنين راه دشوارى قدم بگذارم، بلكه با در نظر داشتن نكته‌اى كه در آغاز سخن گفتم، يعنى اينكه كوشش من بر اين پايه قرار دارد كه آنچه مى‌گويم در حدود حدس و احتمال باشد، سعى مى‌كنم با دقت و مراقبت هر چه تمام‌تر، از آغاز درباره يكايك اشيا و كلّ آنها سخن بگويم.2

ب. بخش 37d :

اگر اين اعلام (كه بر اثر جنبشى كه منشأ آن خود روح است و بى‌سخن و صدا در درون خودِ روح صورت مى‌گيرد)، خواه مربوط به «غير» باشد و خواه مربوط به «همان»، درباره چيزى باشد كه با حواس قابل درك است و حركت دَوَرانى «غيريّت» در اثناى سير صحيح خود، خبر مربوط به آن را در سراپاى روح منعكس سازد، در اين صورت، عقيده و تصوّرِ درست و قابل اعتماد حاصل مى‌شود.3

دلالت اين بخش بر مطلوب به اين صورت است كه حتى در صورتى كه شرايط دست‌يابى به دانش، نسبت به امور محسوس فراهم باشد، باز تنها چيزى كه به دست مى‌آيد عقيده درست است و در نظام معرفتى افلاطون، عقيده را تا «لوگوس»، فاصله بسيار است.

ج. بخش 59c :

اگر كسى بخواهد به قصد تفريح و استراحت، تحقيق درباره موجود حقيقى را كنار بگذارد و وقت خود را به كاوش و تحقيق درباره «شونده» صرف كند ـ تحقيقى كه حاصلش فقط ظنّ و گمان و احتمال است ـ و از اين راه، براى خود لذتى فراهم سازد كه پشيمانى به دنبال ندارد، همين خود سرگرمى مطبوعى است كه نه دون شأن انسان است و نه قابل ملامت.4

د. بخش 40d :

سخن گفتن درباره ذوات خدايى ديگر و پى بردن به كيفيت پيدايش آنها، از حدّ قدرت ما بيرون است. از اين‌رو، گفته‌هاى كسانى را كه از اين پيش، در اين خصوص سخن گفته‌اند، باور مى‌كنيم.5

در اين فراز، افلاطون تصريح مى‌كند كه اصولا سخن گفتن درباره ذوات خدايى ديگر، خارج از توان ماست.

ه . بخش 49b :

درباره هر يك از آن اجسام، نمى‌توان به قطع و يقين گفت كه اين عنصر بايد «آب» ناميده شود، نه آتش.6

و. بخش 51d-51e :

ما ناچاريم شناسايى و پندار درست را دو نوع مختلف بشماريم؛ زيرا آن دو جدا از يكديگرند و از دو منشأ مختلف پديد مى‌آيند و شباهتى به يكديگر ندارند: يكى از راه تعليم و آموزش به وجود مى‌آيد و ديگرى بر اثر اقناعى كه در درون ما صورت مى‌گيرد؛ يكى هميشه با تفكر درست همراه است، ولى ديگرى ارتباطى با تفكر ندارد؛ يكى را به وسيله سخنورى و از راه اقناع نمى‌توان تغيير داد، ولى ديگرى را مى‌توان از آن راه دگرگون كرد؛ از يكى مى‌توان گفت كه همه مردم بهره‌مندند، ولى ديگرى ـ يعنى عقل محض و دانش حقيقى ـ خاص خدايان و عده قليلى از آدميان است.7

با توجه به موارد مزبور، ترديدى باقى نماند كه از نظر افلاطون، مطالب رساله تيمايوس چيزى بيش از «ايكوس لوگوس» و «اورتوس ميتوس» نيست.

3. توضيح روش فلسفه‌ورزى افلاطون

از نظر روش‌شناسى، روشى كه افلاطون همواره ـ يا به عبارت دقيق‌تر، در بيشتر اوقات ـ براى ارائه انديشه‌هاى فلسفى خود به كار مى‌بندد، روش «ديالكتيك» (Dialectic) است. «ديالكتيك» يعنى: كاوش عقلى ميان دو يا چند نفر براى رسيدن به حقيقت. در به كارگيرى اين روش، طرف ( اطراف) بحث هيچ‌گونه محدوديتى در بيان ديدگاه‌هاى خود ندارد (ندارند). از اين‌رو، طرف (اطراف) بحث مى‌تواند (مى‌توانند) از باورها و اعتقاداتى كه فرهنگ و سنّت حاكم بر جامعه به او (آنها) القا كرده، حتى اگر اين باورها شكل اسطوره به خود گرفته باشد، استفاده كند (كنند) و البته هر چه در دايره بحث مطرح گردد دست‌خوش سنجش و ارزيابى عقلى قرار خواهد گرفت و همين فرايند سنجش و ارزيابى است كه ما را به فهم حقيقت نزديك مى‌كند.8

4. جايگاه «ميتوس» در فلسفه‌ورزى افلاطون

پيش از بررسى جايگاه «ميتوس» در فلسفه‌ورزى افلاطون، تذكر اين نكته ضرورى است كه از نظر جريان‌شناسى و ترتيب زمانى9 انديشه‌ها، فرهنگ حاكم بر زمانه نقش و تأثير مهمى در شكل‌گيرى انديشه‌هاى يك متفكر دارد. اين نقش مى‌تواند ابعاد گوناگونى به خود بگيرد؛ از كمك به ايجادِ دغدغه و طرحِ مسئله تا يارى رساندن به متفكر در چگونگىِ حلّ مسئله. البته ميزان اين تأثير از يك متفكّر به متفكّر ديگر، تفاوت مى‌كند.10 با بررسى فرهنگ حاكم بر يونان باستان و به ويژه شهر آتن در روزگار افلاطون، پى مى‌بريم كه اسطوره‌ها و داستان‌هاى كهن نه تنها نقش مهمى در شكل‌دهى به باورها و افكار مردمان، بلكه نقش انكارناپذيرى در انديشه‌هاى فيلسوفان آن دوره داشته و افلاطون نيز از اين قاعده مستثنا نيست. وجود اسطوره‌هايى همانند «آتلانتيس» در آثار افلاطون، گواه اين مطلب است11 و اين‌همه غير تأثيرى است كه افلاطون ـ براى مثال ـ در مفهوم «نوس» از آناكساگوراس، نقش «اعداد» در تبيين هستى از فيثاغوريان، ايده «وجود ثابت» از پارمنيدس، مفهوم «سيلان» از هراكليتوس و تأكيد بر نقش «تعريف» اشيا از سقراط پذيرفته است.

اما چرا از نظر افلاطون، مطالب اين رساله «ايكوس لوگوس» و «اورتوس ميتوس» است؟ از يك‌سو، افلاطون در رساله تيمايوس به بررسى مسئله پيدايش جهان پرداخته است. جهان مورد نظر افلاطون به رغم آنكه با پيروى از يك الگو، سامان يافته، ولى هيچ‌گاه از ويژگى «شدن» دور نشده است و درباره جهان «شدن»، تنها مى‌توان به صورت حدس، احتمال و گمان سخن گفت. از سوى ديگر، گفتيم كه افلاطون نيز از تأثير اسطوره‌هاى روزگار خود به دور نمانده است و آنها را كه پشتوانه باور و اعتقاد عمومى دارند، در آثار خود آورده است. ترديدى نيست كه غرض اصلى افلاطون از نقل اين اسطوره‌ها ـ به ويژه اسطوره «آتلانتيس» در رساله تيمايوس ـ چيزى نيست جز دست‌يابى به حقيقت.12 حال اگر به اين مطلب اين نكته را بيفزاييم كه روش افلاطون در جست‌وجوى حقيقت، روش ديالكتيكى است، پى خواهيم برد كه اين اسطوره‌ها نقطه‌هاى آغاز يك ديالكتيك را تشكيل مى‌دهند و افلاطون پس از نقل يك اسطوره، به سنجش، ارزيابى و حساب‌كشى آن مى‌پردازد و در تلاش است تا از اين طريق، به «لوگوس»، كه هدف نهايى او از به كارگيرى «ديالكتيك» است، برسد. اما نبايد از نظر دور داشت كه هرگونه ديالكتيكى مقهور يك اصل كلى در انديشه افلاطون است كه آن را در بخش 51eچنين بيان مى‌دارد:

عقل محض و دانش حقيقى، خاص خدايان و عده قليلى از آدميان است.13

بنابراين، در عين آنكه روشِ ديالكتيكى افلاطون هدفمند است و هدف از آن دست‌يابى به «لوگوس» است و به رغم آنكه اين روش ديالكتيكى فرايندى مستمر است،14 ولى نبايد محدوديت‌هاى اين روش را ناديده گرفت. روش ديالكتيك آن‌گاه كه در امور محسوس و داراى حالت «شدن» به كار گرفته شود، نمى‌تواند به ما دانش حقيقى بدهد؛ زيرا اصولا دانش حقيقى به چنين اشيايى تعلّق نمى‌گيرد. نتيجه آنكه افلاطون مطالب رساله تيمايوس را از آن نظر كه مايه اصلى‌اش را اسطوره تشكيل داده و اسطوره در روش ديالكتيكى به نحوى خالص و ناب گشته، آن را «اورتوس ميتوس» (حكايت حقيقى) ناميده، و از آن نظر كه ـ به هر حال ـ مى‌توان توجيهى براى محتواى رساله يافت و به اين طريق، به «لوگوس» تقرّب جست، آن را «ايكوس لوگوس» (سخن راست‌نما) خوانده است.

نكته ظريفى كه از مطلب مزبور به دست مى‌آيد اين است كه در نظر افلاطون، نه تنها رابطه ميان اين دو ـ به اصطلاح ـ رابطه «تقابل» نيست، بلكه مى‌توان گفت: اصولا «لوگوس» در امتداد «ميتوس» است؛ يعنى «ميتوس» ابزارى براى رسيدن به «لوگوس» به شمار مى‌آيد.15 در نمودار ذيل، جايگاه اسطوره در روش‌شناسى افلاطون ترسيم شده است:

نمودار (1): جايگاه اسطوره در روش‌شناسى افلاطون

نمودار شماره دو نيز جايگاه روش‌شناسى افلاطون را در نظام معرفت‌شناختى او، كه بر اساس تمثيل خط آمده، به صورت نقطه‌چين نشان داده است :

نمودار (2): جايگاه روش‌شناسى در نظام هستى‌شناختى ـ معرفت‌شناختى افلاطون16

همان‌گونه كه از نمودار نيز به دست مى‌آيد، روش‌شناسى افلاطون از نقطه «پندار» آغاز مى‌گردد و با به كارگيرى روش ديالكتيك، به سوى تعقّل سير مى‌كند. اين سير با گذار از جهان محسوس به سمت جهان «مُثُل» متناظر است. همان‌گونه كه در ادامه خواهيم ديد، افلاطون بحث «روش‌شناسى» خود را به بحث «الگوشناسى» گره زده و در مقام تبيين مسائل فلسفى، تلاش كرده است تا الگويى براى تبيين‌هاى خود ارائه كند. در حقيقت، اشاره به اين الگوها بيان مقصدى است كه هر تبيينى بايد به آن ختم گردد. در ادامه، تحت عنوان «الگوشناسى افلاطون»، به بررسى چيستى الگو، ويژگى‌هاى آن و موفقيت يا عدم موفقيت افلاطون در ارائه الگو خواهيم پرداخت و از ميان مسائل فلسفى، مسئله «پيدايش جهان» را، كه محور مباحث رساله تيمايوس نيز هست، برمى‌گزينيم :

بررسى الگوشناسى افلاطون

افلاطون بر پايه روش‌شناسى مزبور، به تبيين مسائل فلسفى از جمله مسئله پيدايش جهان مى‌پردازد. در ادامه، اين پرسش مطرح مى‌شود كه آيا افلاطون براى تبيين‌هايى كه ارائه كرده، الگويى نيز معرفى نموده است؟ در اين صورت، الگوى افلاطون در تبيين‌هاى فلسفى چيست؟ الگوى تبيينى افلاطون براى پيدايش و دگرگونى‌هاى عالم چيست و او تا چه حد در اين تبيين كامياب است؟ اين پرسش را مى‌توان به سه پرسش تحليل كرد :

الف. آيا اصلِ وجود الگو براى پيدايش و دگرگونى‌هاى عالم لازم است؟

ب. الگوى تبيينى افلاطون براى پيدايش و دگرگونى‌هاى عالم چيست؟

ج. افلاطون تا چه حد در اين تبيين كامياب بوده است؟

اينك پاسخ هر يك از پرسش‌ها :

1. اصل لزوم الگو

آيا اصلِ وجود الگو براى پيدايش و دگرگونى‌هاى عالم لازم است؟ با مطالعه آثار افلاطون، به ويژه رساله تيمايوس، مى‌توان ادعا كرد كه براى افلاطون ترديدى در لزوم وجود يك الگو براى پيدايش جهان وجود ندارد؛ اما اينكه آيا او دليلى نيز بر اين مطلب اقامه كرده است يا نه، با مطالعه سخنان او، دليلى بر اين مطلب يافت نشد؛ ولى همين قدر روشن است كه وى هر گاه سخن از «الگو» به ميان آورده، يكسره سراغ ويژگى‌هاى الگوى مورد نظر خود رفته است. براى نمونه، در فراز 39e رساله تيمايوس مى‌نويسد :

جهان از هر حيث، به سرمشقى كه به تقليد از آن ساخته شده بود، همانند و كامل بود، ولى هنوز نقصى داشت: همه موجودات زنده به وجود نيامده بودند و به عبارت ديگر، جهان هنوز همه ذوات جاندار را در خود نداشت و از اين لحاظ، هنوز عدم تشابهى ميان او و سرمشق باقى بود. از اين‌رو، استاد به رفع اين نقيصه پرداخت و از اين حيث نيز او را شبيه سرمشق ساخت.17

يا در 28a آورده است :

صانعى كه مى‌خواهد چيزى به وجود آورد، اگر چشمش را به آنچه پيوسته همان و با خود برابر است بدوزد و آن الگوى تغيّرناپذير را سرمشق خود قرار دهد، بى‌گمان حاصل كارش از هر حيث، نيك و كامل خواهد بود.18

پس از روشن شدن اصل لزوم وجود الگو براى پيدايش و تغييرات جهان، در ادامه، اين پرسش مطرح مى‌شود كه الگوى موردنظر افلاطون چيست؟ و او چه ويژگى‌هايى براى الگوى موردنظر خود برشمرده است؟

2. چيستى الگو

الگوى تبيينى افلاطون براى پيدايش و دگرگونى‌هاى عالم چيست؟ هرچند ترديدى در اصل وجود الگو و سرمشق نيست، ولى به دليل آنكه افلاطون به صورت متمركز، چيستى و ويژگى‌هاى الگوى موردنظر خود را ذكر نكرده، برخى شارحان را به ترديد افكنده كه آيا مراد او از «الگو» و «سرمشق» همان «مُثُل» است، يا چيزى ديگر؟ براى رسيدن به پاسخ اين پرسش، لازم است سراسر رساله تيمايوس را از نظر بگذرانيم و ببينيم افلاطون چه ويژگى‌هايى براى الگوى موردنظر خود برشمرده است.19 با بررسى رساله، به يازده ويژگى براى الگو يا همان سرمشق

افلاطون دست مى‌يابيم :

1ـ معقول بودن : اين ويژگى الگو از بخش 48e رساله قابل استفاده است؛ آنجا كه مى‌نويسد :

يكى را سرمشق ناميديم و گفتيم كه فقط از طريق تعقّل قابل درك است و پيوسته به يك حال مى‌ماند.20

2ـ سرمدى بودن : در بخش 29a مى‌نويسد :

او ]دميورگ[ به سرمشق سرمدى نظر داشته؛ زيرا جهان در ميان چيزهاى حادث، زيباتر از همه است.21

يا در بخش 37d آورده است :

طبيعت آن سرمشق زنده جاويد، طبيعتى سرمدى بود و از اين‌رو، انطباق چيزى مخلوق و حادث با آن، امكان نداشت.22

3ـ تغيّرناپذيرى : درباره اين ويژگى الگو، افلاطون در موارد متعددى از رساله خود، سخن گفته است. در برخى موارد، براى به دست آوردن اين ويژگى، لازم است به دو بخش از سخنان وى استناد شود: نخست قسمت 29a :

ناچاريم تحقيق كنيم كه جهان را از روى كدام‌يك از دو سرمشق ساخته است: به تقليد از آنچه هميشه همان است و لايتغيّر، يا از روى آنچه حادث است و متغير؟23

در اين بخش، افلاطون دَوَرانى را ميان دو فرض مطرح مى‌كند: فرض هميشه همان بودن الگو و فرض حادث بودن الگو، و در ادامه تصريح مى‌كند كه از نظر او، همان فرض نخست پذيرفته شده است :

بنابراين، بايد بگوييم كه در ساختن جهان، چيزى سرمشق بوده كه هميشه همان است.24

به دليل آنكه در بخش نخست، افلاطون به نوعى ملازمه ميان «همان» بودن و «لايتغيّر» بودن الگو اذعان كرده است، مى‌توان «لايتغيّر» بودن الگو را نيز به دست آورد. در برخى موارد، وى به صراحت از اين ويژگى ياد كرده است. براى مثال، در بخش 48e مى‌نويسد :

يكى را سرمشق ناميديم و گفتيم كه فقط از طريق تعقّل قابل درك است و پيوسته به يك حال مى‌ماند.25

4ـ ذى‌روح بودن : اين ويژگى نيز از بخش 30d به دست مى‌آيد :

استاد سازنده جهان ]دميورگ[ چون خواست كه جهان را شبيه زيباترين و كامل‌ترين موجوداتى كه فقط در عالم عقل جاى دارند بسازد، آن را به صورت ذات ذى‌روحِ ديدنى يگانه‌اى درآورد.26

5ـ جزء چيزى نبودن : درباره اين ويژگى، افلاطون در 30c آورده است :

جهان را نمى‌توان به يكى از چيزهايى كه از نوع جزءند تشبيه كرد؛ زيرا آنچه به ناقص شبيه است نمى‌تواند زيبا باشد.27

مراد افلاطون اين است كه جزء چيزى بودن مستلزم نقص است و ناقص بودن با زيبا بودن سازگار نيست. حال چون بنابر اين است كه جهان زيبا باشد، پس الگوى جهان نيز جزء چيزى نخواهد بود.

6ـ مجموعه بودن : در بخش 30d رساله چنين مى‌بينيم :

ميان جهان و آن چيزى كه همه موجودات زنده، هم تك به تك و هم بر حسب نوع، جزء آنند، شباهت كامل مى‌توان يافت؛ زيرا آن چيز، همه موجودات زنده‌اى را كه دريافتنشان فقط از راه تعقّل امكان‌پذير است، همان‌گونه در خود جمع دارد كه اين جهان ما را و همه مخلوقات ديدنى و محسوس را.28

در اين قسمت، افلاطون نه تنها به مجموعه بودن «الگو» تصريح كرده، بلكه اين نكته را نيز افزوده است كه الگو و سرمشق شامل همه موجودات زنده، مخلوقات ديدنى و مخلوقات محسوس مى‌گردد.

7ـ دربرداشتن همه مخلوقات زنده معقول : با نگاهى به 31a رساله، مى‌توان اين ويژگى را به الگوى مورد نظر افلاطون نسبت داد :

اگر جهان به راستى از روى سرمشقى كه براى آن قايل شديم، ساخته شده باشد، در اين صورت، فقط وجود يك جهان را مى‌توان پذيرفت؛ زيرا آن ذات، كه همه ذوات زنده‌اى را كه جايشان فقط در عالم عقل است در خود جمع دارد، ممكن نيست ذات دومى در كنار خود داشته باشد.29

8ـ يگانگى : افلاطون در بخش 31b رساله، به اين ويژگى الگو تصريح كرده است؛ آنجا كه مى‌نويسد :

پس براى اينكه جهان از لحاظ يگانه بودن نيز به آن ذات زنده كامل شبيه باشد، استاد سازنده جهان نه دو جهان آفريد و نه جهان‌هاى بى‌شمار، بلكه اين جهان، جهان يگانه‌اى است كه آفريده شده و پديدار گرديده است. اكنون چنين است و در آينده نيز چنين خواهد بود.

از بخش 30d نيز مى‌توان به اين ويژگى الگو پى برد :

استاد سازنده جهان ]دميورگ[... آن را به صورت ذات ذى‌روحِ ديدنى يگانه‌اى درآورد.

9ـ زيباترين موجود عالم عقل : اين ويژگى را نيز مى‌توان از بخش 30d رساله به دست آورد :

استاد سازنده جهان ]دميورگ[ چون خواست كه جهان را شبيه زيباترين و كامل‌ترين موجوداتى كه فقط در عالم عقل جاى دارند بسازد، آن را به صورت ذات ذى‌روحِ ديدنى يگانه‌اى درآورد.30

10ـ كامل‌ترين موجود عالم عقل : در كنار ويژگى پيشين، از اين سخن افلاطون ويژگى ديگرى براى الگو و سرمشق فهميده مى‌شود و آن «كامل‌ترين موجود در عالم عقل» است.

112ـ داراى خرد بودن : اين ويژگى را نيز مى‌توان بر اساس دو بخش از سخنان افلاطون فهميد؛ نخست آنجا كه مى‌نويسد :

آنچه داراى خرد نيست هرگز زيباتر از چيزى كه داراى خرد است، نخواهد بود.31

در اين قسمت، افلاطون قاعده‌اى كلى را بيان مى‌كند كه هر آنچه داراى خرد است، از هر چيزى كه فاقد خرد است، زيباتر است. در ادامه، به نكته ديگرى تصريح مى‌كند كه با نهادن آن در كنار قسمت پيشين، مى‌توان ويژگى «داراى خرد بودن» الگوى جهان را به دست آورد :

استاد سازنده جهان ]دميورگ[ چون خواست كه جهان را شبيه زيباترين و كامل‌ترين موجوداتى كه فقط در عالم عقل جاى دارند، بسازد...32

دميورگ جهان را بر اساس تقليد از زيباترين موجودات عالم عقل، پديد آورده است. پس الگوى جهان داراى خرد است.

تا اينجا يازده ويژگى از ويژگى‌هاى الگو و سرمشق را بازشناختيم.33 به نظر مى‌رسد همين

ويژگى‌ها كافى باشد تا با تأمّل در آنها، دريابيم كه الگوى موردنظر افلاطون چيزى نيست جز مثالى از ميان مُثُل؛ زيرا از يك‌سو، صانع (دميورگ) به نظم‌بخشى جهان پرداخته است؛ و از سوى ديگر، بسيارى از اين ويژگى‌ها بجز خدايان، تنها در عالم «مُثُل» يافت مى‌شود.

براى رسيدن به پاسخ پرسش مذكور، يك گام ديگر نياز است و آن توجه به اين نكته است كه افلاطون در تبيين طرح خود از چگونگى پيدايش و دگرگونى‌هاى جهان، بر اعداد رياضى و اشكال هندسى تأكيد بسيارى دارد. اين نكته را مى‌توان از مطالبى كه در خلال 34a تا 36d درباره تقسيم عناصر جهان بر اساس نسبت‌هاى رياضياتى بيان كرده و نيز مطالبى كه در خلال 53d تا 57d درباره چگونگى تركيب عناصر چهارگانه بر پايه اشكال هندسى مطرح كرده است، به روشنى دريافت. حال به دليل آنكه الگوى مبتنى بر اعداد رياضى و اشكال هندسى تبيينى ماتقدّم و پيشينى محسوب مى‌شود، افلاطون با نگاه ماتقدّمى، به طرّاحى چگونگى پيدايش و دگرگونى جهان پرداخته و ناچار است براى نشان دادن درستى الگوى خود، آن را با محك واقعيت تجربى و پسينى بيازمايد. اينجاست كه پرسش از ميزان كاميابى افلاطون در تبيين الگوى پيدايش جهان، خودنمايى مى‌كند.

3. بررسى الگوى مورد نظر افلاطون

افلاطون تا چه حد در اين تبيين كامياب است؟ درباره ارزيابى ميزان كاميابى افلاطون در تبيينى كه ارائه كرده، لازم است چند نكته را در نظر داشته باشيم :

مسئله مهم اين است كه اصولا جهان به گونه‌اى است كه قابليت تحقق برخى ويژگى‌هاى الگو و سرمشق براى آن محال است. براى مثال، گفتيم كه الگوى موردنظر افلاطون براى جهان، واجد ويژگى «سرمديّت» است (ويژگى 2)؛ ولى وقتى سراغ جهان مى‌رويم، آن را زوال‌پذير مى‌يابيم. البته به نظر افلاطون، دميورگ تمام تلاش خود را به كار بسته است تا جهان نهايت مشابهت را با الگو داشته باشد. از اين‌رو، براى آنكه جهان نيز اگرچه سرمدى نيست، دست‌كم در سرمديّت مشابه الگو شود، زمان را پديد آورده است. در فراز 37dمى‌خوانيم :

و چون آن سرمشق زنده جاويد است، او ]دميورگ[ نيز بر آن شد كه جهان را تا آنجا كه ممكن است، همانند آن كند. ولى طبيعتِ آن سرمشق زنده جاويد، طبيعتى سرمدى بود و از اين‌رو، انطباق چيزى مخلوق و حادث با آن، امكان نداشت. بدين جهت، استاد بدين انديشه افتاد كه تصوير متحركى از ابديت پديد آورد و بدين منظور و در عين حال، براى آنكه نظم و نظام لازم را به جهان ببخشد، از ابديّت، كه على‌الدوام در حال وحدت و سكون است، تصوير متداومى ساخت كه بر طبق كثرت عدد، پيوسته در حركت است، و اين همان است كه ما «زمان» مى‌ناميم.34

يا مى‌توان از «تغيّرناپذيرى» (ويژگى 3) ياد كرد كه جهان بر ويژگى الگو و سرمشق منطبق نگرديده است؛ همان‌گونه كه افلاطون در فراز 48e تصريح مى‌كند :

در مقدّمه گفتار نخستين، قايل به دو نوع شديم و آن دو را از يكديگر جدا كرديم؛ ولى اكنون بايد سخن از نوع سومى هم به ميان آوريم. با نظرگاهى كه در گفتار پيشين داشتيم، آن دو نوع كفايت مى‌كرد؛ يكى را «سرمشق» ناميديم و گفتيم كه فقط از طريق تعقّل قابل درك است و پيوسته به يك حال مى‌ماند. دومى عبارت بود از آنچه به پيروى از سرمشق ساخته شده و در معرض كون و فساد است و به چشم ديده مى‌شود.35

علاوه بر اين، افلاطون در تبيين خود، به اعداد رياضى و اشكال هندسى نيز بسيار بها مى‌دهد؛ از يك‌سو، ايده‌آل‌ترين شكل هندسى، شكل دايره است، ولى زمانى كه افلاطون بر اساس اشكال هندسى به تبيين جهان مى‌پردازد، نهايت چيزى كه به دست مى‌آورد يك شكل بيست وجهى است! موضع افلاطون در اين زمينه چيست؟ افلاطون مى‌گويد: آرى، رسيدن به شكل دايره در جهان خارج، امكان‌پذير نيست. پس بهتر است به همين دوازده وجهى اكتفا كنيم؛ چه اينكه به هر حال، بيست وجهى نزديك‌ترين شكل به دايره است. اين سخن افلاطون به معناى پذيرش ناتمام بودن تبيين هندسى او از دگرگونى‌هاى جهان است. افزون بر اين، افلاطون در تبيين خود از جهان بر پايه تركيب مثلثات، سرانجام به آنجا مى‌رسد كه به جاى بازگرداندن همه اشكال به كار رفته به يك مثلث اوليه، به ويژه در تحليل شكل هرم، با دو مثلث مواجه مى‌گردد! اين مطلب نيز گواه ديگرى بر ناكامى تبيين پيشينى و ماتقدّم افلاطون است. البته افلاطون خود نيز به اين دشوارى‌هاى تبيين خويش آگاه است و از اين‌رو، در بخش 54a مى‌نويسد :

اكنون اگر بخواهيم در راه درست پيش برويم، بايد از ميان اقسام بى‌شمار اين نوع دوم، زيباترين آنها را پيدا كنيم و اگر كسى بتواند قسمى زيباتر از آنچه موردنظر ماست بيابد، در برابرش نه همچون دشمن در برابر دشمن، بلكه چون دوست در برابر دوست تسليم خواهيم شد و اعتراف خواهيم كرد كه بر ما پيروز شده است.36

مراد افلاطون از يافتن «قسمى زيباتر از آنچه مورد نظر ماست»، تبيينى است كه بتواند بر دشوارى‌هايى كه طرح افلاطون با آن مواجه گرديد، فائق آيد. افلاطون در ادامه و در بخش 54b نيز مى‌نويسد :

اگر بخواهيم تشريح كنيم كه چرا اين قسم را زيباتر از اقسام ديگر مى‌شماريم، سخن به درازا خواهد كشيد؛ ولى اگر كسى بتواند سخن ما را رد كند و مبرهن سازد كه در اشتباهيم، از او منّت خواهيم پذيرفت.37

اين گفتار افلاطون به آن معناست كه ما ترديدى در الگو و سرمشق بودن «مُثُل» براى تبيين چگونگى پيدايش و دگرگونى جهان نداريم؛ آنچه ما را در تنگنا قرار داده تبيين چگونگى انطباق جهان با الگو و سرمشق مذكور است و در اين زمينه، راه را براى طرح تبيين‌هاى ديگر باز مى‌دانيم و حاضريم بهترين تقرير و تبيين را بپذيريم. نتيجه آنكه اگرچه افلاطون، خود به مشكلاتى كه تبيين او از چگونگى انطباق پيدايش و دگرگونى‌هاى جهان بر الگو و سرمشق داشته كاملا آگاه است، ولى هيچ‌گاه تسليم محال بودن ارائه تبيين كامل نشده، بلكه ديگران را به تلاش براى طرح تبيين كامل و ايده‌آل تشويق كرده است.

جمع‌بندى و نتيجه‌گيرى

در زمينه روش‌شناسى، افلاطون در آثار خود، به ويژه در رساله تيمايوس، گفته‌هاى فلسفى خود را به صراحت سخنِ راست‌نما (ايكوس لوگوس) و داستان راست (اورتوس ميتوس) دانسته و اين نكته با روش فلسفى وى كاملا هماهنگ است. براى بررسى مسائل عقلى، نقطه آغازى لازم است و اسطوره‌ها نقطه‌هاى آغاز يك ديالكتيك را تشكيل مى‌دهند. پس از طرح يك اسطوره، طرفين يا اطرافِ بحث به سنجش، ارزيابى و حساب‌كشى از آن مى‌پردازند و با اين شيوه، به لوگوس، كه همان مقصد و هدف نهايى ديالكتيك است، تقرّب مى‌جويند. نكته مهم اين است كه دانش حقيقى مخصوص خدايان و اندكى از آدميان است. از اين‌رو، در پايان ديالكتيك آنچه نصيب طرفين يا اطراف بحث مى‌گردد چيزى نيست جز سخن راست‌نما.

در زمينه الگوشناسى، افلاطون بر پايه روش‌شناسى خود، در تبيين‌هاى فلسفى‌اش، از الگوهايى بهره مى‌گيرد. با تمركز بر مسئله پيدايش جهان، روشن مى‌شود كه اولا، به نظر افلاطون، وجود الگو براى تبيين پيدايش و دگرگونى‌هاى جهان لازم است. ثانيآ، در جاى جاى رساله تيمايوس، يازده ويژگى براى الگوى موردنظر افلاطون مى‌توان يافت كه اين ويژگى‌ها عبارتند از : معقول بودن، سرمدى بودن، ذى‌روح بودن، جزء چيزى نبودن، مجموعه بودن، دربرداشتن همه مخلوقات زنده معقول، يگانگى، زيباترين موجود عالم عقل بودن، كامل‌ترين موجود عامل عقل بودن و سرانجام، داراى خرد بودن. ولى بر اساس اينكه تحقق برخى ويژگى‌هاى الگوى مورد نظر افلاطون در جهان امكان‌پذير نيست ـ مانند ويژگى سرمدى بودن ـ انطباق كامل جهان بر الگوى مذكور ناممكن است و البته افلاطون راه را براى الگوى بهتر و دقيق‌تر براى تبيين چگونگى پيدايش و دگرگونى‌هاى جهان همچنان باز مى‌داند.

منابع و مآخذ

ـ اكرمى، موسى، كيهان‌شناسى افلاطون، تهران، دشتستان، 1380.

ـ پوپر، كارل، جامعه باز و دشمنانش، ترجمه عزت‌اللّه فولادوند، تهران، خوارزمى، 1365، ج 2.

ـ تمراز، شوقى داود، افلاطون؛ المحاورات الكاملة، بيروت، الاهليّة للنشر و التوزيع، 1994، 6 ج.

ـ دوره كامل آثار افلاطون، ترجمه محمّدحسن لطفى، تهران، خوارزمى، 1380، چ سوم، 4 ج.

ـ كاپلستون، فردريك، تاريخ فلسفه؛ يونان و روم، ترجمه سيد جلال‌الدين مجتبوى، تهران، سروش، 1368، چ دوم، ج 1.

- Plato, The Collected Dialogues of Plato, ed. by Edith Hamilton & Huntingtton Cairns, NewJersey, Princeton University Press, 1961.

- Plato¨s Cosmology, Francis Macdonald Cornford, London, Routledge, 2000.

- Plato¨s, Critical Assesments, ed. by Nicholas D. Smith, New York, Routledge, 1998, 4 Vols.


1 * دانشجوى دكترى فلسفه ـ دانشگاه تهران. تاريخ دريافت: 1/9/86 ـ تاريخ پذيرش: 15/11/86.


1 . Terminology.

2 ـ دوره كامل آثار افلاطون، ترجمه محمّدحسن لطفى (تهران، خوارزمى، 1380)، چ سوم، ج 3 (رسالهتيمايوس)، ص 1746.

3 ـ همان، ص 1732.

4 ـ همان، ص 1760.

5 ـ همان، ص 1736.

6 ـ همان، ص 1747.

7 ـ همان، ص 1750.

8 ـ «ديالكتيك»، هم مى‌تواند به صورت درونى باشد و هم به صورت بيرونى. در قسم درونى، فيلسوف بهگفت‌وگو با درون خود مى‌پردازد و نظم و هماهنگى درونى او را به بسيارى از حقايق رهنمون خواهد كرد. امادر قسم بيرونى، ديالكتيك در قالب ديالوگ و گفت‌وگوهاى چندجانبه جلوه مى‌كند كه قالب رايج رساله‌هاىافلاطون است.

9 . Chronology.

10 ـ از اين مطلب، مى‌توان استفاده كرد كه فهم انديشه‌هاى يك فيلسوف نيز بدون فهمِ فرهنگِ حاكم بر زمانه اوميسور نيست.

11 ـ بررسى علل بى‌اعتنايى ارسطو به اين اسطوره‌ها مسئله‌اى است كه توجه برخى از محقّقان را به خود جلبكرده است.

12 ـ گفته شد: «غرض اصلى»، زيرا طرح اين اسطوره در ابتداى رساله، علاوه بر جنبه فلسفى، مى‌تواند جنبهتاريخى و جنبه روان‌شناختى نيز داشته باشد. از نظر فلسفى، در واقع، افلاطون به زبان كنايه‌اى اين مطلبفلسفى را مطرح مى‌كند كه بهترين دليل بر امكان چيزى واقع شدن آن است، و اگر كسى در امكان تبيينى كه اواز نحوه پيدايش جامعه ارائه مى‌دهد ترديد دارد، به خاطر آورد كه نمونه‌اى از چنين جامعه‌اى در گذشتهواقع شده است. اما از نظر تاريخى، با توجه به اينكه اسطوره لزومآ به معناى حادثه‌اى خيالى نيست، وى باذكر اسطوره «آتلانتيس» مى‌كوشد تا يك حادثه تاريخى را براى معاصرانش بازگو كند. از نظر روان‌شناختىنيز افلاطون با طرح اين اسطوره، در واقع، به مخاطب اين اميد و دل‌گرمى را مى‌دهد كه آنچه را در سراسراين رساله درباره نحوه پيدايش جهان مطرح كرده، در گذشته نمونه‌اى واقعى داشته و در رساله او، به دنباليك ايده‌آل دست‌نيافتنى نيست و از اين‌رو، سزاوار نيست مخاطب دچار يأس و نااميدى گردد.

13 ـ همان، ص 1750.

14 ـ هر چه سنجش و گفت‌وگو درباره يك اسطوره بيشتر باشد، بر خلوص و ناب بودن آن افزوده مى‌گردد.

15 ـ فرقى كه ميان «ميتوس» و «لوگوس» وجود دارد اين است كه «ميتوس» متعلّق باور و اعتقاد است. درباره«ميتوس» مى‌توان گفت: شخص يا نسبت به آن اعتقاد دارد يا نسبت به آن اعتقاد ندارد؛ ولى انتظار نمى‌رودكه از چرايى آن بپرسد، در حالى كه درباره «لوگوس» مى‌توان از چرايى سخن به ميان آورد.

16 ـ دوره كامل آثار افلاطون (رساله جمهورى)، ج 2، ص 1049ـ1053 / فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه؛يونان و روم، ترجمه سيد جلال‌الدين مجتبوى (تهران، سروش، 1368)، چ دوم، ج 1، ص 181.

17 ـ دوره كامل آثار افلاطون، ج 3، ص 1735.

18 ـ همان، ص 1724.

19 ـ البته بررسى ويژگى‌هاى الگو، ما را با پرسش‌هاى ديگرى مواجه مى‌سازد كه بررسى پاسخ آنها فراتر از بحثحاضر است؛ پرسش‌هايى مانند اينكه چگونه الگوى جهان مى‌تواند هم معقول باشد و هم ديدنى؟ چگونهالگوى جهان هم مى‌تواند مشتمل بر همه موجودات عالم عقل باشد و هم خودش بخشى از عالم عقلباشد؟

20 ـ همان، ص 1746.

21 ـ همان، ص 1724.

22 ـ همان، ص 1732.

23 ـ همان، ص 1724.

24 ـ همان.

25 ـ همان، ص 1746.

26 ـ همان، ص 1726.

27 ـ همان.

28 ـ همان.

29 ـ همان، ص 1726ـ1727.

30 ـ همان، ص 1726.

31 ـ همان.

32 ـ همان.

33 ـ ويژگى‌هايى كه افلاطون براى الگوى موردنظر خود برشمرده است از جهت ديگرى نيز اهميت مى‌يابد، و آناينكه در اين ويژگى‌ها، مى‌توان تأثيرپذيرى افلاطون از اسلاف خودش را باز شناخت. براى مثال، ثابتدانستن الگو مى‌تواند ريشه در انديشه پارمنيدس داشته باشد، و تبيين شكل‌گيرى جهان بر اساس الگوىاعداد رياضى، بى‌ارتباط با انديشه‌هاى فيثاغوريان مبنى بر اصل بودن اعداد در جهان نيست و اذعان بهوجود تغيير و سيلان در جهان هم به تفكّر هراكليتوس بازمى‌گردد و همين طور نقش عناصر چهارگانه درشكل‌گيرى جهان كه فيلسوفان پيشين بر هر يك از اين عناصر، تأكيدهايى داشتند.

34 ـ همان، ص 1732.

35 ـ همان، ص 1746.

36 ـ همان، ص 1753.

37 ـ همان.