بررسي مسئله «صدق» در الهيات پست‏ليبرال

سال ششم، شماره دوم، زمستان 1387، 195ـ225

صفدر تبارصفر[300]

محمود فتحعلي[301]

 

چكيده

هرگونه موضع‏گيري درباره ماهيت و معناي صدقْ بر حوزه‏هاي مختلف معرفتي، از جمله عرصه دين و الهيات، تأثير خواهد گذاشت. «الهيات پست‏ليبرال» يكي از رويكردهاي نوظهوري به شمار مي‏رود كه در دوران پست‏مدرنيسم شكل گرفته است. اين نوع از الهيات، در مقابل دو رويكرد سنّتي و رويكرد ليبرال، مدعي شيوه سومي در الهيات است و مباني و اصول مبناگرايان و تجربه‏گرايان را در بوته نقد قرار مي‏دهد و ادعاهاي تازه‏اي را، براي تبيين وحدت‏گرايي كليسايي، مطرح مي‏سازد. جورج ليندبك مهم‏ترين شخصيت الهيات پست‏ليبرال بوده كه با تأليف كتاب «ماهيت آموزه»، نقش مهمي در تبيين و تبليغ اين نگرش الهياتي داشته است. نگرش درون‏سيستمي و مقولي به صدق، يكي از راهبردهاي ليندبك براي رسيدن به اغراض وحدت‏گرايانه بوده كه موضوع نوشتار حاضر است. در اين مقاله، پس از تبيين كامل نگرش ليندبك در باب صدق، به تحليل و بررسي اين نظريه معرفت‏شناختي خواهيم پرداخت.

 

كليدواژه‏ها: صدق، ليبراليسم، الهيات، پست‏ليبرال، كل‏گرايي، وحدت‏گرايي، ليندبك.

مقدّمه

الهيات، در غرب، دوره‏هاي گوناگوني را سپري كرده است. در يك طبقه‏بندي كلّي، مي‏توان دوران سنّتي، مدرن، و پست‏مدرن را سه چرخش مهم و محوري در شكل‏گيري انواع مختلف الهيات تلقّي كرد. هريك از اين دوره‏ها ويژگي‏هاي خاصي دارند كه پرداختن به آنها از حوصله اين نوشتار خارج است.

يكي از شاخه‏هاي الهيات كه شكل‏گيري آن به دوران معاصر، يعني پست‏مدرن، بازمي‏گردد «الهيات پست‏ليبرال» است، كه تنها سه دهه از تكوّن رسمي آن مي‏گذرد. در طول اين سه دهه، شخصيت‏هاي مختلفي به تبيين و حمايت از اين رويكرد پرداخته‏اند، ولي تأثيرگذارترين شخصيت در انديشه پست‏ليبرال را مي‏توان جورج ليندبك قلمداد كرد؛ كسي كه كتاب او، ماهيت آموزه،[302] بهترين منبع پژوهش در انديشه پست‏ليبرال بهحساب مي‏آيد.[303]

پايه‏گذاران الهيات پست‏ليبرال، به ويژه ليندبك، براي رسيدن به آرمان «وحدت‏گرايي كليسايي» از هيچ كوششي فروگذار نكردند. ليندبك تلاش زيادي كرد تا مباني[304] فلسفي و الهياتي وحدت‏گرايي را تبيين كند. تحقّق غرض وحدت‏گرايانه ليندبك مقتضي آن است كه وي به لحاظ معرفت‏شناختي رويكردي را در باب صدق اتّخاذ كند كه در مقابل گزاره‏گراهاي سنّتي، از هرگونه نگرش انحصاري در معرفت صادق پرهيز كرده باشد. رويكرد سنّتي در باب تعريف و معيار صدقْ نه تنها براي وحدت‏گرايي كليسايي مفيد نيست، بلكه با مباني وحدت‏گرايانه ناسازگار است. از اين‏رو، ليندبك ـ به منظور حل اين مسئله ـ رويكرد درون‏سيستمي و مقولي را در باب صدق اختيار مي‏كند.

ليندبك به پيروي از انسجام‏گرايان و كل‏گرايان، صدق را تطابق گزاره با واقع خارجي ندانسته، بلكه آن را به سازواري با كلّ بافت مربوطه (باور، رفتار و شكل‏هاي همبسته زندگي) تعريف كرده است. كل‏گراياني همچون كواين، معرفتي را صادق تلقّي كرده‏اند كه با شبكه باورهاي انسان هماهنگ باشد. آنان، در مقابل، معرفتي را كاذب تلقّي كرده‏اند كه با شبكه باورهاي انسان هماهنگ نباشد.

البته، ليندبك از صدق وجودشناختي نيز سخن به ميان مي‏آورد و مي‏گويد: معرفت ديني، علاوه بر صدق درون‏سيستمي، داراي صدق وجودشناختي است. وي در تبيين صدق وجودشناختي، به عنصر كاربرد توجه كرده و گفته است كه تطابق بيانات ديني با واقعيت، صرفا تابع نقش آنها در تشكيل دادن شكلي از زندگي و شيوه‏اي از بودن در جهان است، كه همين امر به خودي خود با مهم‏ترين واقعيت غايي مطابقت دارد. با اين حال، ليندبك تمايل دارد كه از صدق وجودشناختي، به عنوان صدق مقولي ياد كند. او معتقد است كه دين صادق بايد مقولات كافي را براي شكل زندگي فراهم كند. بنابراين، ليندبك ـ همانند پراگماتيست‏ها ـ در تبيين صدق وجودشناختي به نقش كاربردي و عملي گزاره‏ها توجه مي‏كند. با اين توضيح، مي‏توان گفت كه ديدگاه ليندبك در باب صدق، آميزه‏اي از ديدگاه‏هاي انسجام‏گرايي و پراگماتيستي است.

به اعتقاد نگارنده، ليندبك در تبيين فلسفي وحدت‏گرايي كليسايي و پلوراليسم ديني تلاش‏هاي بديعي را انجام داده، ولي انديشه‏هاي وي دستخوش اشكالات عميقي است. توجه به اين اشكالات، متفكران پست‏ليبرال را وادار خواهد كرد تا به دنبال يافتن مباني و تبيين‏هاي جديدي براي وحدت‏گرايي باشند.

مقاله حاضر بر آن است تا پس از تبيين تفصيلي مسئله «صدق» از منظر پست‏ليبرالِ ليندبك، به تحليل و بررسي اين نگرش بپردازد.

 

الهيات پست‏ليبرال[305]

پست‏ليبراليسم كه يكي از مهم‏ترين تحولات در زمينه الهيات شمرده مي‏شود، در حدود سال 1980 و به دنبال ترديد روزافزون درباره امكان جهان‏بيني ليبرال،[306] پا به عرصه گذاشت. اين مكتب بر اساس آثار فيلسوفاني چون السدر مكينتاير،[307] هم رويكرد جنبشروشنگري سنّتي به «عقلانيت مطلق» را نفي كرد و هم به ردّ پيش‏فرض‏هاي ليبرالي در تجربه مستقيم ديني و مشترك براي همه بشريت پرداخت.[308]

هاوكينز در تعريف الهيات پست‏ليبرال مي‏نويسد:

واكنشي است در برابر الهيات ليبرال؛ يعني الهيات عصر روشنگري. در الهيات ليبرال، معتقد بودند كه انسان بايد براي همه باورها داراي معيارهايي باشد كه به صورت عمومي قابل پذيرش باشند. پست‏ليبرال‏ها، در مقابل الهيات ليبرال، از بازگشت به سنّت و حجيت حمايت مي‏كنند.[309]

همچنين، دهارت در تعريف واژه «پست‏ليبراليسم» مي‏گويد:

پست‏ليبراليسم، خواه مثبت و خواه منفي ارزيابي شود، ساختاري است كه تلاش كرده است تا رويكردي متمايز با شيوه‏هاي اصلي الهيات مسيحي داشته باشد. اين مكتب ـ به نحو سيستماتيك ـ با برداشت‏ها و شيوه‏هاي مشخص الهيات دانشگاهي معروف به نام «ليبرال»، «مدرنيست» يا «اصلاح‏طلب» مخالفت مي‏كند.[310]

وحدت‏گرايي كليسايي[311] يكي از مهم‏ترين دغدغه‏هاي ليندبك بوده، به طوري كهوي تمام مؤلفه‏هاي الهياتي خود را با هدف تأمين مباني كافي براي تحقّق اين امر شكل داده است.[312] همان‏گونه كه پيشتر بيان شد، كتاب ماهيت آموزه (1984)، كه مهم‏ترين اثرالهياتي در گرايش پست‏ليبرال قلمداد مي‏شود، نوشته ليندبك است.[313] گفتني است كهتعهد ليندبك به جنبش وحدت‏گرايي كليسايي در همين اثر بنيادين وي نمود يافته است. جورج ليندبك و همكارش، هانس فراي،[314] به واسطه اين كتاب از برجسته‏ترين رهبرانالهيات پست‏ليبرال شمرده شده‏اند. در دهه اخير، رويكرد پست‏ليبرالِ ليندبك از ميزان بالايي از توجه پروتستان‏هاي آمريكا برخوردار شده است.[315]

الهيات پست‏ليبرال و مسئله صدق

يكي از مهم‏ترين پايه‏هاي معرفت‏شناسي ليندبك بررسي ماهيت يا معيار صدق است. از هر كسي كه به مسائل كثرت‏گرايي ديني مي‏پردازد، يا از دغدغه‏هاي وحدت‏گرايانه برخوردار است، انتظار مي‏رود كه موضع خويش را درباره ماهيت و معيار صدق مشخص كند. همچنان‏كه در مقدّمه مقاله حاضر بيان شد، ليندبك به دنبال پايه‏گذاري مباني لازم براي تبيين پلوراليسم ديني مي‏باشد؛ بنابراين، اهتمام او به مسائل معرفت‏شناختي صدقْ امري ضروري است.

اگر هر ديني مدّعي حقيقت باشد، چگونه مي‏توان اين تنوع گسترده ميان اديان جهان و تنوع گسترده‏تر ميان نحله‏هاي مختلف هريك از اديان را توجيه كرد؟ اگر تئوري‏هاي مربوط به آموزه‏هاي ديني نگاهي انحصارگرايانه به دين داشته باشند، در مقابلِ موج بزرگي از ادعاهاي حقيقي اديان و طرفداران آنها شكست خواهند خورد؛ امّا اگر تئوري‏ها نگرشي كثرت‏گرايانه به دين داشته باشند، چگونه مي‏توانند حقيقت واحد را در جهان تبيين كنند؟

ليندبك تلاش مي‏كند كه تبييني از اديان متكثر و رابطه آنها با حقيقت واحد ارائه كند تا هم تنوع اديان را معقول جلوه دهد و هم مسئله حقيقت واحد را توجيه كند. وي نخست به بيان دو رويكرد مهم (سنّتي و ليبرال) در باب صدق مي‏پردازد و سپس رويكرد سوم را به عنوان رويكرد پست‏ليبرال مورد توجه قرار مي‏دهد: طرفداران رويكرد سنّتي، صدق گزاره‏اي[316] (يعني تطابق يا هم‏شكلي ذهن با خارج) را معيار گزاره‏هاي ديني مي‏دانند.در اين رويكرد، هر گزاره ـ نهايتا ـ يا صادق است يا كاذب. در صدق گزاره‏اي، مراتب يا تنوع حقيقت وجود ندارد. با وجود اينكه يك دين ممكن است آميزه‏اي از بيانات صادق يا كاذب باشد، مسئله اساسي در اين نگرش آن است كه چه ايماني مي‏تواند ادعاهاي حقيقي‏اي با كمترين ادعاي كاذب را ارائه كند؟[317]

از نظر مبناگرايان معرفتي سنّتي، صدقْ به معناي مطابقت با واقعيت است كه بر اساس رويكرد واقع‏گرايان معرفت‏شناختي، به گزاره‏هاي درجه يك منتسب مي‏باشد. در اين نوع از صدق، گزاره‏ها بدون توجه به امر ديگري و تنها به خودي خود از واقعيت خارجي حكايت مي‏كنند. معناي هر گزاره صرفا در گرو فهم الفاظ و تركيب جمله است، نه عوامل خارج. ليندبك مي‏گويد: صدق، در رويكرد تجربي ـ بياني، نمادين[318] است.مقايسه ميان اديان برحسب آن است كه اين اديان چگونه تجربه دروني مربوط به امر الوهي را (كه بنا بر اعتقاد، ميان اديان، مشترك است) بيان مي‏كنند؟ همه اديان، در اين معناي منسجم و نمادين، مستعد آن هستند كه به نحو درستي عمل كنند؛ ولي ممكن است كه در ظرفيت، يا ميزان واقعي بهره‏مندي از صدق، متفاوت باشند.[319]

در اين بخش، به تبيين تئوري صدق از نگاه ليندبك مي‏پردازيم.

 

انواع صدق در گزاره‏ها

ليندبك معتقد است كه يكي از اصول مهم براي رسيدن به وحدت‏گرايي كليسايي آن است كه تبيين صحيحي از صدق معرفت‏شناختي ارائه كنيم. وي هيچ‏يك از تئوري‏هاي پيشين را به تنهايي براي چنين مقصودي كارآمد نمي‏داند؛ زيرا، هيچ‏يك از آنها نتوانسته‏اند با نگرشي جامع به صدقْ نظر كنند. بر اين اساس، تئوري‏هاي مربوط به پيش از پست‏ليبرال، يا جامعِ افراد نيستند يا براي وحدت‏گرايي موردنظر پست‏ليبرال‏ها ناكافي هستند. از اين‏رو، ليندبك تلاش مي‏كند تا تئوري صدقي را ارائه كند كه هم تاحدي تئوري‏هاي پيشين[320] را دربر داشته باشد و هم در راستاي وحدت‏گرايي مفيد باشد. وي در معرفت‏شناسي خويش به سه نوع از صدق اشاره مي‏كند:

1. صدق وجودشناختي:[321] مطابقت گزاره با واقعيت غايي؛[322]

2. صدق درون‏سيستمي:[323] برخورداري گزاره از انسجام[324] و مطابقت آن با شبكه باورها؛

3. صدق مقولي:[325] برخورداري گزاره‏ها از مقولات كافي براي معنادار كردن اهدافموردنظر خود.

ليندبك اين ساختار را در الهيات ضروري مي‏پندارد. بنابراين، به نظر او، گزاره‏هاي ديني بايد از هر سه نوع صدق (وجودشناختي، درون‏سيستمي، و مقولي) برخوردار باشند.

نانسي مورفي در تبيين تئوري سه‏قطبي صدق گزاره‏هاي ديني از نظر ليندبك چنين مي‏گويد:

واژه «صدق» در ساختار ليندبك به سه شيوه به كار برده شده است: «صدق درون‏سيستمي، صدق مقولي، و صدق وجودشناختي». صدق درون‏سيستمي انسجام ميان باورها، و ميان باور و رفتار است. وقتي مي‏گوييم فلان دين به لحاظ درون‏سيستمي صادق است، منظورمان اين است كه آن دين سازگار و منسجم است. با اين حال، صدق درون‏سيستمي به خودي خود كافي نيست؛ بنابراين، به دليل وجود مشكل نظام‏هاي رقيب و به يك اندازه منسجم در معرفت‏شناسي‏هاي كل‏گرا، ليندبك دو مفهوم ديگر را نيز براي مفهوم «صدق» تعريف مي‏كند: «صدق مقولي» و «صدق هستي‏شناختي». ديني به لحاظ مقولي صادق است كه مقولات آن براي تفسير واقعيت، اظهار تجربه، و زندگي منظم كافي باشند. سرانجام، ديني كه به عنوان يك دين كامل اتخاذ شده به لحاظ هستي‏شناختي صادق است، تا جايي كه در خدمت هماهنگ نمودن پيروان آن با «واقعيت غايي و خيري كه در نهاد اشيا نهفته شده» باشد. يعني، مطابقت سخنان ديني با واقعيت، خصوصيتي نيست كه سخنان در خودشان و از خودشان به دست دهند؛ بلكه صرفا در نقششان براي ايجاد شكلي از زندگي و شيوه‏اي از بودن در جهان است، كه خود اين امر با مهم‏ترين و نهايي‏ترين واقعيت مطابقت دارد.[326]

با اين مقدّمه، اكنون به بررسي تفصيلي هريك از انواع صدق از نظر ليندبك، و سپس تبيين ارتباط آنها با رويكردهاي مشابه مي‏پردازيم.

1. صدق درون‏سيستمي

صدق درون‏سيستمي را مي‏توان اساس معرفت‏شناسي ليندبك تلقّي كرد. وي با توجه به رويكرد كل‏گرايان، در تبيين ساختار معرفت، مي‏گويد: زماني سخنان به لحاظ درون‏سيستمي صادق هستند كه با كلّ بافت مربوط به خودشان سازوار باشند. از اين‏رو، معرفت را نمي‏توان صرفا در فهم جملات و مفردات مرتبط با آنها يافت؛ بلكه معرفت محصول مجموعه‏اي از عوامل، بسترها و شرايطي است كه آن جملات در آنها بيان و اظهار شده‏اند. ليندبك درباره آموزه‏هاي ديني از اين فراتر رفته و گفته است: دين، نه تنها بايد با ديگر بيانات، بلكه بايد با شكل‏هاي همبسته زندگي نيز سازوار باشد؛ به تعبير ديگر، آموزه‏هاي ديني بايد هم با مجموعه بيانات ديگر و هم با مجموعه رفتارهاي انسان هماهنگ باشند. بنابراين، براي فرد مسيحي، عبارت «خدا سه تا و يكي است» يا «عيسي پروردگار است» تنها به صورت اجزايي از يك روال كلّي مربوط به سخن گفتن، انديشيدن، احساس، و رفتارْ صادق است. براي مثال، فرياد جنگجوي صليبي كه «عيسي سرور است»، براي توجيه جدا كردن سر بي‏دين، كاذب است؛ ولي همين عبارت ممكن است در بافتي ديگر سخني صادق باشد.[327] پس، بر اساس صدق كل‏گرايانه، جملات بهخودي خود هيچ معرفت خاص و متناسبي را در اختيار نمي‏گذارند؛ بلكه فقط با قرار گرفتن در بسترها و شرايط متفاوت مي‏توانند معنادار باشند.

تئوري كل‏گرايانه ليندبك در باب صدق را مي‏توان بر كل‏گرايي[328] كواين[329] منطبقدانست. بر اساس كل‏گرايي معنايي[330] كواين، واحد معنا واژه يا حتي جمله نيست، بلكهواحد معنا تئوري يا كلّ علم است؛ بدين ترتيب، معناي هر جمله در زبان از معناي ديگر جملات موجود در زبان تعيّن مي‏يابد. نظر كواين در اين‏باره برخلاف مبناگرايي است: ساختمان معنا برجي نيست كه بر روي پايه‏هايش استوار باشد يا اينكه مخروطي‏شكل نيست، بلكه مانند يك شبكه[331] است. با توجه به ديدگاه كواين، معرفت ديني نيزساختار شبكه‏اي دارد؛ معرفت ديني را نمي‏توان مانند برج يا مخروطي در نظر گرفت: عالِم دين هيچ‏گاه آجرهاي برج معرفت را بر روي هم نمي‏چيند تا برج معرفت ديني را بسازد؛ بلكه او، به معناي دقيق كلمه، توري مي‏بافد كه حاشيه‏هاي آن شرايط مرزي دارد.[332]

كواين، با تشبيه معرفت به اجزاي موتور يك ماشين، مي‏گويد:

يك مكانيك بسيار ماهر ممكن است بتواند با بررسي تك‏تك اجزاي موتور يك ماشين، يعني با بررسي هركدام از اجزا به صورت كاملاً مستقل و جدا از ساير اجزا، درباره آن موتور چيزي را به ما بگويد؛ امّا ديدن موتور به صورت يك كلّ، كه همه اجزايش با يكديگر كار مي‏كنند، مطمئنا مقصود وي را بهتر برآورده مي‏كند. آنچه ما باور داريم نيز چنين است.[333]

همان‏طور كه قبلاً گفته شد، ليندبك ـ همانند كواين ـ معتقد است كه معرفت را نمي‏توان صرفا در فهم جملات و مفردات مرتبط با آنها يافت؛ بلكه معرفت محصول مجموعه‏اي از عوامل، بسترها و شرايطي است كه آن جملات در آنها بيان و اظهار شده‏اند. به اعتقاد او، جملاتي صادق هستند كه از هماهنگي كافي با ديگر باورها، رفتارها و شكل‏هاي همبسته زندگي برخوردار باشند.

سؤال مهمي كه در اينجا مطرح مي‏شود، اين است كه صدق درون‏سيستمي چه ارتباطي با وحدت‏گرايي كليسايي دارد؟ همچنين، اين تئوري معرفت‏شناختي چگونه مي‏تواند دغدغه‏هاي الهياتي پست‏ليبرال‏ها را برطرف كند؟ در پاسخ به اين پرسش‏ها، ابتدا بايد به مشكلي اساسي اشاره كنيم كه معرفت‏شناسي مبناگرايانه ماقبل پست‏ليبرال براي وحدت‏گرايي ايجاد مي‏كرد و سپس به ويژگي صدق درون‏سيستمي بپردازيم.

مانع معرفت‏شناختي وحدت‏گرايان از آنجا ناشي شده است كه آنان صدق گزاره‏هاي ديني را به مطابقت اين گزاره‏ها با واقع وابسته كرده‏اند. اين تفسير مبناگرايانه از صدقْ سبب‏ساز نگرشي انحصارگرايانه به اديان مي‏شود، زيرا تنها اديان و گزاره‏هاي ديني‏اي را صادق مي‏داند كه با واقعيت محقّق در خارج مطابقت داشته باشند؛ از اين‏رو، به علّت وجود آموزه‏هاي متفاوت و حتي متناقض در اديان مختلف، فقط برخي از اين اديان و آموزه‏هاي ديني مي‏توانند از صدق و حقيقت برخوردار شوند. نتيجه اينكه هر ديندار صرفا دين و مجموعه آموزه‏هاي ديني خود را صادق مي‏پندارد و بر اين اساس، گزاره‏هاي ديني موجود در ديگر اديان را باطل مي‏شمارد. پست‏ليبرال‏ها مي‏پندارند: بر اثر اين نگرش انحصارگرايانه به دين، زمينه‏هاي وحدت و تقريب ميان اديان و مذاهب از بين مي‏روند و به تدريج، طرفداران اديان و مذاهب مختلف از يكديگر جدا مي‏شوند.

ولي بر اساس صدق درون‏سيستمي، ضرورتي به مطابقت گزاره‏هاي ديني با واقعيت نيست و كافي است كه آنها با بافت و مجموعه امور مرتبط سازگار باشند. لازمه طبيعي چنين رويكردي اين خواهد بود كه هر دين و مذهبي كه از ويژگي سازگاري و انسجام دروني برخوردار باشد صادق و حقيقي شمرده شود. همه اديان و كليساهاي متفاوت اين ويژگي را دارند؛ از اين‏رو، زمينه معرفت‏شناختي عناد و جدايي اديان از بين خواهد رفت.

 

2. صدق وجودشناختي

مراد مبناگرايان از صدق وجودشناختي همان صدق گزاره‏اي است (گزاره‏اي صادق است كه با واقعيت مطابقت داشته باشد)؛ ولي مراد ليندبك از صدق وجودشناختي نگرشي پراگماتيستي و غيرگزاره‏اي است. وي معتقد است كه نمي‏توان صدق را از كاربرد جدا كرد: تطابق بيانات ديني با واقعيت، صرفا تابع نقش آنها در تشكيل دادن شكلي از زندگي و شيوه‏اي از بودن در جهان است، كه همين امر به خودي خود با مهم‏ترين واقعيت غايي مطابقت دارد.[334]

نظريه ليندبك در صدق درون‏سيستمي به تئوري انسجام‏گرايان درباره صدق شباهت داشت؛ ولي در صدق وجودشناختي، كه كاربرد جملات مورد توجه قرار مي‏گيرد، ليندبك به تئوري پراگماتيست‏ها (عمل‏گرايان) نزديك مي‏شود. بنابراين، مي‏توان گفت كه ليندبك تلاش كرده است تا هريك از تئوري‏هاي انسجام‏گرايان و پراگماتيست‏ها را به عنوان جهات مختلف صدق گزاره‏ها بيان كند.

ليندبك با تشبيه اين رويكرد به نگرش كاربردي آستين[335] بر اين باور است كه هميننكته در برداشت وي از كاربرد «انشايي»[336] زبان نيز يافت مي‏شود. با توجه به رويكردكاربردي به دين، صدق گزاره‏اي يك بيان ديني ـ به معناي تطابق وجودشناختي ـ تنها در شرايطي است كه داراي كاركردي از انشا، فعل، يا كنش باشد؛ و همين امور موجب تطابق مي‏شوند. البته، ليندبك به تفكيك صدق در گزاره‏هاي ديني و غيرديني مي‏پردازد و مي‏گويد: در واقع، اين امر در سخن غيرديني اتفاق نمي‏افتد؛ زيرا بيانات غيرديني معمولاً نمي‏توانند، به طور همزمان، هم به لحاظ انشايي و هم به لحاظ گزاره‏اي عمل كنند.[337]

ليندبك در تفسير خاص خود از صدق گزاره‏هاي ديني ـ همچنان‏كه خود وي اشاره كرده ـ وامدار ديدگاه آستين درباره «افعال گفتاري»[338] است. به بيان آستين، در مياناظهارات زباني، طبقه مهمي به نام گزاره‏هاي انشايي وجود دارد كه در ظاهر به شكل گزاره‏هاي خبري هستند، ولي نه صادق‏اند و نه كاذب؛ زيرا قصد گوينده از اداي اين جمله‏ها توصيف واقع نيست، بلكه گوينده به وسيله اين جملات فعلي را انجام مي‏دهد. براي مثال، كسي كه مي‏گويد: «قول مي‏دهم كه شما را ببينم»، قصد بيان واقعيت يا حالتي را ندارد؛ بلكه ـ با همين جمله ـ فعل وعده را تحقّق مي‏بخشد. بنابراين، آستين ابتدا جمله‏ها را به اخباري[339] و انشايي[340] تقسيم كرد؛ ولي با تأمّلات عميق‏تر، به اين نتيجهرسيد كه تقسيم اظهارات به اخباري و انشايي نادرست است، زيرا به اعتقاد او جملات خبري از تمام ويژگي‏هاي جملات انشايي نيز برخوردارند. آستين با ايجاد اين تحول بزرگ در ديدگاه خود، نگرش زباني نسبت به برخي از اظهارات را به تمام اظهارات سرايت داد؛ او تمام اظهارات زباني را از سنخ «فعل» تلقّي كرد. در نتيجه، به اعتقاد آستين، هر اظهاري نوعي فعل گفتاري است.[341] با اين حال، ليندبك معتقد است كه در حوزه ديني، خود اين جمله داراي كاربرد انشا، با واقعيت مطابقت دارد؛ البته واقعيت از نوع خاص خودش، يعني واقعيت غايي.

از نظر ليندبك، اين نگرش را مي‏توان در اظهارات شخصيت‏هاي ديني نيز پيدا كرد. از اين‏رو، او تاحدي تلاش مي‏كند شواهدي را از كتاب مقدّس يا از بيانات شخصيت‏هاي برجسته ديني نقل كند تا اثبات نمايد كه رويكرد وي رويكردي صرفا انتزاعي و بدون تناسب با واقع نيست. براي مثال، پولُس[342] و لوتر[343] تلاش مي‏كردند تا شيوه‏اي را برايتبيين حقيقت اتخاذ كنند كه بر اساس آن، خويش را براي شيوه‏اي از زندگي متعهد سازند. اين تلاش گوياي اين ادعاست كه صدق گزاره‏هاي ديني به كاربرد انشايي آنهاست، نه به تطابق آنها با واقعيت‏هاي عيني. ليندبك از اين نكته نتيجه مي‏گيرد كه نمي‏توان تأكيد لوتر را بر اينكه «من نمي‏توانم تأييد كنم كه "عيسي خداست"، مگر از اين راه كه او را خداي خودم تلقّي كنم» با رويكرد گزاره‏گراها (كه معنا، صدق و كذب گزاره‏ها را مستقل از ذهنيت گويندگان آنها و وابسته به تطابق عيني آنها با خارج مي‏دانند) و همچنين با نگرش تجربي ـ بياني ليبرال‏ها (كه معناي ديني بياناتي را مانند «عيسي خداست» به نقش آنها در نمادين كردن تجربه‏هاي دروني مي‏دانند) سازگار دانست.[344]

ليندبك، با استناد به اين گزاره‏هاي ديني، تلاش كرد تا شواهدي را براي اثبات نگرش كاربردي خود درباره صدق گزاره‏هاي ديني بيان كند.

ليندبك نگرش گزاره‏اي مبناگرايان را به گزاره‏هاي ديني نمي‏پذيرد، ولي رويكرد خود را با معرفت‏گرايي يا گزاره‏گرايي معتدل ـ مانند تئوري تمثيلي آكويناس[345] ـ سازگارمي‏داند. بر اساس تئوري تمثيلي آكويناس، هيچ شيوه و تلقّي بشري از بيانات الوهي بر وجود خدا قابل انطباق نيست، با اين حال، اين بيانات از معنايي برخوردارند. براي مثال، در گزاره «خدا خوب است»، ما هيچ‏يك از مفاهيم راجع به «خوبي» را لايق ساحت ربوبي نمي‏دانيم؛ ولي درجه‏اي از خيريت خدا وجود دارد كه براي ما قابل فهم نيست، يعني تفسير خدا از خيريت خود. به تعبير ديگر، گزاره «خدا خوب است» معنادار و صادق است، بدون آنكه معناي آن قابل فهم و بيان باشد. ممكن است كه الهي‏دانان براي جلوگيري از تفسيرهاي نادرستْ از تمثيل‏هايي استفاده بكنند، ولي نمي‏توانند چگونگي تطابق اين تمثيل‏ها را با واقعيت معيّن كنند؛ بنابراين، توانايي تصديق آنها را ندارند. امّا بر اساس تئوري تمثيلي آكويناس، حتي با وجود اين پوچي اطلاعاتي، معنا مي‏تواند مورد تصديق واقع شود.[346]

خود ليندبك مي‏پرسد: اگر محتواي معرفتي ادعاهاي حقيقي راجع به خداوند را به اين حداقل برسانيم، پس اين ادعاها چه كاركردي دارند؟ اگر ندانيم كه خدا چگونه خوب است، چه نكات جديدي را از تصديق «خدا خوب است» استنتاج مي‏كنيم؟ ولي، به اعتقاد او، خداباوران كلاسيك مي‏توانند به اهداف آنها نسبت به نقش «انشايي» بيانات ديني متوسل شوند: آنها مي‏توانند جواب دهند كه علي‏رغم اين پوچي اطلاعاتي، اين ادعا كه «خداوند به نحو صادقانه خوب است» به خودي خود بيشترين اهميت را دارد؛ زيرا اين بيان توجيه مي‏كند پاسخ‏هايي را مثل اينكه خدا با شيوه‏هايي كه توسط حكايت‏هاي مربوط به آفرينش، عنايت خدا و نجاتي كه انديشه‏ها و باورهاي خداباوران را شكل مي‏دهد، خوب است، يا از اين طريق كه به شدت انسان را به انديشه و رفتارش متعهد مي‏كند. همچنين، معناي اين ادعا كه «عيسي حقيقتا و واقعا از مرگ برخاسته» اين اجازه را مي‏دهد تا به شيوه‏هايي رفتار كنيم كه در حكايت‏هاي رستاخيز توصيه شده‏اند؛ حتي اگر نتوان شيوه دلالت آن حكايت‏ها را تشخيص داد.[347]

ليندبك معتقد است: دين را، هم بر اساس رويكردهاي معرفت‏گرا و هم بر اساس رويكرد فرهنگي ـ زباني[348] پست‏ليبرال، مي‏توان تصديق‏هايي صادق (به لحاظوجودشناختي) تلقّي كرد. رويكرد فرهنگي ـ زباني مستلزم نفي يا پذيرش واقع‏گرايي معرفت‏شناختي و تئوري تطابق در باب صدق نيست. خداباوران وقتي جمله‏اي را نظير «مسيح خداست» به كار مي‏برند، به طور ضمني، گزاره صادق درجه اولي را بيان مي‏كنند. با وجود اين، شرايط لازم براي بيان گزاره‏ها از منظر رويكرد معرفت‏گرا تفاوت‏هاي بسياري با همين شرايط از منظر رويكرد فرهنگي ـ زباني دارد: از منظر معرفت‏گرا، الهيات و آموزه عمدتا گزاره‏اي هستند؛ در حالي كه از منظر فرهنگي ـ زباني، صدق و كذب گزاره‏اي توصيف‏كننده زبان ديني‏اند، زماني كه براي شكل دادن زندگي از راه نماز، ستايش، تبليغ و اندرز به كار گرفته شوند. صرفا در اين سطح است كه انسان‏ها به لحاظ زبان‏شناختي، صدق يا كذب و تطابق يا عدم تطابق آنها را با راز غايي به نمايش مي‏گذارند. همچنان‏كه دستور زبان ـ به خودي خود ـ هيچ امر صادق يا كاذبي را درباره جهاني كه زبان در آن به كار گرفته شده است تصديق نمي‏نمايد، الهيات و آموزه نيز هيچ امر صادق يا كاذبي را درباره خدا و ارتباط او با مخلوقاتش بيان نمي‏كند.[349]

تأكيد عمده ليندبك بر اين نكته است كه گزاره ديني ممكن است صدق وجودشناختي داشته يا نداشته باشد، ولي زبان دين بيانگر مطابقت اين گزاره با واقع نيست؛ بلكه حاكي از كاربرد گزاره در شيوه زندگي است و همين كاربرد و عدم كاربرد معيار صدق گزاره‏اي مي‏باشد.

ليندبك درباره رابطه بين صدق درون‏سيستمي و وجودشناختي مي‏گويد: از منظر واقع‏گرايان معرفت‏شناختي، صدق يا كذب درون‏سيستمي بنيادين است، به اين معنا كه شرط لازم براي نوع دوم از صدق (تطابق وجودشناختي) است، نه آنكه شرط كافي باشد. به تعبير ديگر، هر گزاره فقط زماني به لحاظ وجودشناختي صادق است كه به لحاظ درون‏سيستمي نيز صادق باشد؛ ولي صدق درون‏سيستمي گزاره در گرو صدق وجودشناختي آن نيست. گزاره صادق به لحاظ درون‏سيستمي، زماني به لحاظ وجودشناختي كاذب يا به تعبير دقيق‏تر «بي‏معني» است كه بخشي از نظامي به حساب آيد كه فاقد مفاهيم يا مقولات براي ارجاع به واقعيات مرتبط باشد، و زماني به لحاظ هستي‏شناختي صادق است كه بخشي از نظامي شمرده شود كه خود به لحاظ مقوله‏اي صادق باشد. بياناتي از دين، كه به طور كلّي نامنسجم نباشند، مي‏توانند به لحاظ درون‏سيستمي صادق باشند؛ ولي اين صدق تضمين‏كننده صدق يا معناداري وجودشناختي آنها نيست.[350]

نگرش كاربردي در تبيين صدق وجودشناختي نيز ارتباط نزديكي با غرض وحدت‏گرايانه ليندبك دارد؛ زيرا وقتي صدق گزاره‏هاي موجود در دين‏ها و فرقه‏هاي گوناگون را به نقش كاربردي آنها وابسته كنيم، هر دين و فرقه‏اي كه براي طرفداران و پيروان خود مفيد بوده و به آنان در جهت‏دهي صحيح به زندگي كمك كرده باشد دين و فرقه‏اي صادق به حساب مي‏آيد، اگرچه اين دين‏ها و فرقه‏ها از باورها و گزاره‏هاي متفاوت و متناقضي برخوردار باشند. بنابراين، اديان و فِرَق مختلف ـ به رغم ناسازگاري‏هاي آموزه‏اي ـ مي‏توانند با يكديگر توافق و تلائم داشته باشند و از هرگونه جدايي ناشي از تكثّر در باورهاي ديني پرهيز كنند.

 

3. صدق مقولي

ليندبك در تبيين نوع سوم از صدق كه همان صدق مقولي باشد، همانند صدق وجودشناختي، به اتخاذ نگرش كاربردي اقدام نموده است. بر اساس صدق مقولي، گزاره‏هايي صادق شمرده مي‏شوند كه از مقولات كافي براي فهم و تبيين امور واقعي برخوردار باشند. ليندبك معتقد است كه خود گزاره‏هاي ديني هيچ‏گونه اطلاعاتي را درباره خارج به ما نمي‏دهند، بلكه تنها مي‏توانند مقولات كافي را براي فهم امور مربوط به خارج عرضه كنند: اديان، در رويكرد فرهنگي ـ زباني، اصولاً زبان‏هاي متفاوتي براي تفسير واقعيت، بيان تجربه و تنظيم زندگي تلقّي مي‏شوند. در بررسي مسئله صدق، تمركزْ بر مقوله‏ها (ادبيات يا قواعد بازي) قرار دارد. مسائلي كه در مقايسه اديان پديدار شده‏اند، بيش از هرچيز، به كفايت مقولي اديان مربوط مي‏شوند؛ مقوله‏هايي كافي هستند كه بتوان آنها را براي اموري كه واقعي تلقّي مي‏شوند به كار برد؛ ولي اين مقوله‏ها صدقِ گزاره‏اي، عملي و نمادين را تضمين نمي‏كنند. ديني را كه چنين مقوله‏هايي دارد، به لحاظ مقولي، مي‏توان دين حقيقي ناميد.[351]

ليندبك اديان را با دستگاه‏هاي رياضي مقايسه مي‏كند؛ زيرا خودِ مفاهيم رياضي، به لحاظ گزاره‏اي، صدق يا كذب وجودشناختي ندارند؛ بلكه در واقع صرفا حاوي اصطلاحاتي هستند كه در آنها، امور صادق و كاذبِ درجه اول مي‏توانند بر اساس ابعادِ قابل تشخيص واقعيت بيان شوند. براي مثال، بي‏معناست اگر بگوييم: «چيزي بزرگ‏تر از چيزي ديگر است»؛ در حالي كه مفهوم مقولي «اندازه» را نداشته باشيم. با وجود اين، كفايت مقولي مفاهيم رياضي تضمين‏كننده صدق گزاره‏اي نيست، بلكه صرفا بيانات معناداري را ممكن مي‏سازد؛ يعني اگر چيزي كمّيت‏پذير باشد، بيانات راجع به اندازه آن معنادار است، ولي ضرورتا صادق نيست. همچنين، دين صادق ـ از حيث مقولي ـ ديني است كه بتوان به نحو معناداري راجع به آن سخن گفت؛ ولي معناداري اعم از صدق يا كذب گزاره‏اي است. به عبارت ديگر، آموزه‏هاي ديني مي‏توانند معنادار باشند، حتي در مواردي كه مطابق با واقع نباشند.[352]

به اعتقاد ليندبك، تفاوت ميان اديان را مي‏توان تاحدي با تفاوت ميان امور رياضي و غيررياضي (مثلاً تفاوت بين امور كيفي و كمّي راجع به واقعيت) مشابه دانست: براي مثال، «بزرگ‏تر» را نمي‏توان با «قرمزتر» سنجيد، چون اين سنجش به بي‏معنايي توصيفي منجر خواهد شد؛ مانند اينكه بگوييم: پرچمِ قرمزْ بزرگ‏تر از «ميدان سرخ»[353] درمسكو مي‏باشد، چون قرمزتر است، و برعكس. همچنين، شيوه‏هايي كه براي استناد به نيروي نيرواناي[354] بودايي به كار گرفته مي‏شود همان شيوه‏هايي نيست كه در اديانغربي و فرهنگ‏هاي متأثر از آنها به كار گرفته شده است. به همين دليل، فرد غيربودايي ـ حداقل ـ چگونگي سخن گفتن (صادق يا كاذب) راجع به نيروانا را نخست گيج‏كننده مي‏يابد يا حتي ممكن است آن را به نحو معناداري انكار كند. بيشتر مسيحيان مدعي‏اند كه تاريخ ابراهيم، اسحاق، يعقوب و عيسي ـ همچنان‏كه در كتاب مقدّس آمده ـ بخشي از معناي ارجاعي مربوط به واژه «خدا» است؛ بنابراين، فيلسوفان و كسان ديگري كه به اين روايات توجهي ندارند، از معناي خدا، تلقّي ديگري دارند. بر اساس اين ديدگاه، ايمان به خداي كتاب مقدّس، غير از براهين فلسفي راجع به خداست.[355]

خلاصه آنكه رويكرد فرهنگي ـ زباني مجاز مي‏داند كه دين‏ها و فلسفه‏هاي گوناگون بتوانند مفاهيم نامتوافقي درباره صدق، تجربه، كفايت مقولي و خدا داشته باشند. اين رويكرد، برخلاف رويكردهاي ديگر (نظير برداشت گزاره‏گرا از صدق يا رويكرد بياني از تجربه)، هيچ ساختار مشتركي را براي مقايسه ميان اديان پيش‏فرض نمي‏گيرد.[356] صدقمقولي منكر خطاي گزاره‏اي نيست؛ بلكه وجود خطا را همانند حقيقت ممكن مي‏داند.[357]

ليندبك معتقد است كه حتي در صدق مقولي و نه گزاره‏اي، مي‏توان تفسيري را ارائه كرد كه صدق به معناي مطابقت، معناي خود را حفظ كرده باشد؛ يعني گزاره ديني در صورتي صحيح است كه واقعيت‏هاي آن توسط افراد و گروه‏ها، در شيوه‏اي سازگار با واقعيت و خير غايي، دروني و اعمال شود؛ در غير اين صورت، گزاره كاذبي خواهد بود.[358]

شيوه‏اي كه ليندبك براي توجيه اديان گوناگون ارائه مي‏كند، مبتني بر ديدگاهي است كه او در مورد زبان و نظام تفسيري دين بيان كرده است. ليندبك دين را نظام تفسيري و فرهنگي‏اي مي‏داند كه شيوه زندگي و انديشه را برحسب نحوه معيشت خاص خودش ترسيم مي‏كند،[359] پس آنچه در تعريف دين براي او امري بنيادين به حساب مي‏آيدتمركز بر بُعد مقولي دين است، نه بُعد مطابقت با خارج. معيار ليندبك در سنجش دينْ امور محكي و مطابق عيني آموزه‏ها نيست؛ بلكه بر اساس رويكرد كاركردي او به دين، معيار آن است كه دين تا چه اندازه براي تأمين مقوله‏هاي لازم در جهت فراهم كردن اهداف موردنظر خود موفق بوده است. آنچه موجب تمايز اساسي ميان اديان و مذاهب مختلف مي‏شود، همانا، تنوع اديان و مذاهب در مقدار و كيفيت مقوله‏هاست. اساسا، در رويكرد مقولي ليندبك، صدق يا كذب گزاره‏اي جايگاهي ندارد و يا از اهميت بنيادين برخوردار نيست؛ بنابراين، اديان ـ به رغم برخورداري از صدق مقولي ـ ممكن است حاوي انواع مختلفي از كذب گزاره‏اي باشند.

پلوراليسم ديني و رابطه آن با يك ايمان حقيقي نيز به اين شيوه تحليل مي‏شود؛ يعني اديان بر اساس تنوع مقولي از يكديگر جدا مي‏شوند و ديني كه بتواند به لحاظ مقولي موفّق باشد دين حقيقي تلقّي مي‏شود، اگرچه گزاره‏هاي كاذبي داشته باشد. اگر دين تثليثي مسيحيت بتواند در نظام فرهنگي خاص خودْ مقوله‏هاي كافي را براي تأمين تجربه و درك انسان از خود و جهان ـ و برخورداري از مهارت لازم ـ فراهم كند، مي‏تواند با دين توحيدي اسلام كه همين مقوله‏هاي لازم را دارد هم‏عرض باشد، و هر دو از صدق برخوردار باشند (حتي اگر در مسيحيتْ گزاره سه‏خدايي، ولي در اسلام گزاره تك‏خدايي) مورد اعتقاد باشد.

 

بررسي

به نظر مي‏رسد، معرفت‏شناسي ليندبك گرفتار چند اشكال اساسي است:

 

1. صدق در مقام اثبات يا ثبوت؟!

يكي از اشكالات معرفت‏شناختي اساسي كه هم بر انسجام‏گرايان و هم بر عمل‏گرايان ـ و در نتيجه بر ليندبك ـ وارد مي‏آيد خلط ميان «تعريف صدق» و «معيار صدق» است. در مقام بيان تعريف صدق، بايد به بُعد ثبوتي آن (يعني ماهيت صدق)، و در مقام بيان معيار صدق، بايد به بُعد اثباتي آن (يعني راه كشف گزاره صادق و تميز دادن آن از گزاره كاذب) اشاره كنيم.

اشتباه انسجام‏گرايان و عمل‏گرايان در اين مسئله است كه آنان در مقام تعريف صدق، و بيان مقام ثبوتي آن، به معيار و راه كشف قضاياي صادق تمسك مي‏جويند. هماهنگي با باورهاي ديگر، يا شبكه باورها، نمي‏تواند ماهيت و معناي صدق را بيان كند؛ بلكه صرفا بيانگر آن است كه گزاره هماهنگ با باورهاي ديگر حاكي از صدق اين گزاره مي‏باشد. كاربرد داشتن گزاره در شكل زندگي نيز معناي صدق را بيان نمي‏كند؛ بلكه تنها بيانگر آن است كه گزاره داراي كاربرد از صدق قضيه حكايت مي‏كند.[360]

نگرش درون‏سيستمي و كاربردي ليندبك به مسئله صدق، نهايتا مي‏تواند بيانگر ديدگاه اين شخصيت در باب معيار صدق باشد، نه ماهيت و معناي آن. البته، نگرش درون‏سيستمي (كل‏گرايي) و كاربردي (عمل‏گرايي) در بيان معيار صدق نيز قابل مناقشه است كه در نقدهاي بعدي به آن اشاره خواهد شد.

 

2. صدق شبكه باورها

ليندبك همانند كواين، و ديگر كل‏گرايان، گزاره‏هاي منطبق با شبكه باورها و رفتارها را صادق تلقّي مي‏كند. به اعتقاد او، اگر گزاره‏اي با اين شبكه سازوار نباشد، نمي‏تواند از صدق برخوردار باشد. طبيعي است كه شبكه باورها شامل همه باورها و رفتارها مي‏شود، نه صرفا برخي از آنها. امّا سؤال اساسي اين است كه اگر سازواري با اين شبكه معيار صدق گزاره‏ها باشد، ملاك صدق خود اين شبكه چگونه تعيين مي‏شود؟ آيا خود اين شبكه هم بايد با شبكه ديگري از باورها هماهنگ باشد؟ ولي اگر چنين باشد، دو اشكال به وجود مي‏آيد:

الف. اگر تنها معيار صدقْ همين سازواري شبكه‏اي باشد، پس هرگز شبكه‏اي پيدا نمي‏شود كه بي‏نياز از شبكه‏هاي ديگر باشد و اين مستلزم تسلسل يا دُور خواهد بود؛ مگر آنكه معيار ديگري را براي صدق در نظر بگيريم، كه خلاف فرض نگرش انسجام‏گرايي و شبكه‏اي به گزاره‏ها خواهد بود.

ب. چه تضميني وجود دارد كه شبكه‏هايي كه در تعيين گزاره‏ها به عنوان منبع اصلي تلقّي شده‏اند معتبر باشند؟

 

3. شبكه باور يا شبكه‏هاي باور؟!

در صدق درون‏سيستمي، ليندبك مدّعي شد كه آموزه‏ها بايد با كلّ بافت مربوطه و به تعبير كواين، با شبكه باورها سازگار باشند؛ در حالي كه لازم است مشخص شود كه گزاره‏ها دقيقا بايد با كدام شبكه باورها هماهنگ باشند؟ اگر مراد شبكه خاصي از باور باشد، چه دليلي وجود دارد كه تنها اين شبكه خاص، كه متفاوت با باورهاي شبكه‏اي ديگر است، صحيح باشد؟ اگر مراد سازگاري با كلّ شبكه‏هاي باور در جهان باشد، سخني باطل و غيرقابل طرح خواهد بود؛ زيرا مطمئنا باورهاي انسان‏ها در جوامع مختلف به قدري با يكديگر متفاوت است كه كمتر گزاره‏اي پيدا مي‏شود كه با همه آنها سازگار باشد. شبكه‏هاي باور به همان اندازه گوناگون‏اند كه آموزه‏هاي موجود گوناگون‏اند.

به عنوان مثال، شبكه باوري مسيحيان بر مؤلفه‏هايي همچون نفي شريعت، ساختار تثليثي، و خداپنداري عيسي مسيح عليه‏السلاماستوار است؛ ولي، در مقابل، مؤلفه‏هاي شبكه باوري مسلمانان عبارت‏اند از: شريعت‏محوري، ساختار توحيدي، و بشريت كامل عيسي مسيح عليه‏السلام. گزاره‏هاي ديني خداباوران بايد با كدام‏يك از اين دو شبكه هماهنگ باشند؟ سازگاري با هر دو شبكه به تناقض خواهد انجاميد و سازگاري تنها با يكي از اين دو شبكه هيچ معياري ندارد. از اين‏رو، سازگاري با مجموعه بافت‏هاي باور و رفتار، و شبكه‏هاي باوري، نمي‏تواند صدق گزاره‏ها را تبيين كند.

بنابراين، شبكه‏ها و نظام‏هاي متفاوت و سازوار مشكل بزرگي را براي انسجام‏گرايان به وجود مي‏آورند. اگر تنها ملاك صدق را سازواري و انسجام تعريف كنيم، چه رابطه‏اي بين گزاره‏ها و نظام‏هاي متفاوت و رقيب سازوار وجود دارد؟ ممكن است گزاره‏اي بر اساس يك نظام كاملاً سازوارْ صادق، و بر اساس نظام كاملاً سازوار ديگرْ كاذب باشد. كدام شبكه و نظام باورها مي‏تواند معيار صدق يا كذب گزاره‏ها واقع شود؟

ويليام آلستون نيز همين نقد را بر نظريه انسجام وارد مي‏داند. او مي‏گويد: به اعتقاد من، احتمال قوي بر وجود نظام‏هاي ناسازگار متعدد و شايد نامحدود، كه همه آنها از انسجام برابر برخوردارند، كافي است براي اثبات اينكه انسجام دروني براي برخورداري باورها از منزلت معرفتي مثبت كافي نيست.[361]

همچنين، لوييس پويمان نيز همين ايراد را تحت عنوان «اشكال دستگاه‏ها يا جهان‏هاي بديل»[362] به شرح ذيل بيان مي‏كند:

اشكال دستگاه‏هاي بديل مي‏گويد: هماهنگي به منزله يك نظريه توجيه ناكافي است؛ چون ميان دستگاه‏هاي متقابلاً ناسازگار بديل از باورها فرقي نمي‏گذارد. تعداد بي‏شماري از دستگاه‏هاي باور مي‏توانند سازگار باشند و متقابلاً حمايت شوند، امّا چگونه مي‏توانيم تعيين كنيم كدام يكي از آنها حقيقي يا به حقيقت نزديك‏تر است؟... اگر نتوانيم تعيين كنيم كدام‏يك از اين دستگاه‏هاي ذاتا هماهنگْ از احتمال صدق بيشتري برخوردار است، پس در باور به يكي از آنها به جاي ديگري موجّه نخواهيم بود. در اين صورت با شكاكيت مواجه خواهيم شد.[363]

 

4. صدق درون‏سيستمي و تحول در شرايط و باورها

كل‏گرايي ليندبك مدعي است كه آموزه‏هاي صادق با كلّ باورها و بافت‏هاي رفتاري انسان سازگارند. ولي بسياري از باورها و رفتارهاي انسان، با تحول شرايط، تغيير مي‏كنند و در نتيجه، كلّ نظام باور و رفتار دستخوش تغيير مي‏شود. حال، گزاره‏ها بايد با كدام‏يك از شرايط سازگار باشند: شرايط پيشين يا شرايط جديد؟ معيار سازگاري با خود شرايط گذشته يا جديد چيست؟ لازمه ديدگاه درون‏سيستمي آن است كه گزاره‏ها با توجه به شرايط متفاوت، هم صادق باشند و هم كاذب. بنابراين، هيچ تضميني وجود ندارد كه گزاره‏اي از نظر يك شخص، همواره صادق يا كاذب باشد. اين نسبيت معرفتي، كه بر اثر نگرش درون‏سيستمي به وجود مي‏آيد، به تنهايي اعتبار ديدگاه يادشده را خدشه‏دار مي‏كند و ارزش آن را به مثابه ديدگاهي منسجم از بين مي‏برد.

 

5. تئوري‏هاي جديد و ناهماهنگ با نظام باورها

يكي از اشكالات نقضي به تئوري صدق ليندبك، همانا، وجود تئوري‏هاي متغاير با تئوري‏هاي پيشين است. اگر شرط صدق آموزه‏ها سازواري و هماهنگي آنها با بافت و شبكه باورها باشد، پس هيچ كدام از تئوري‏ها و باورهاي جديدي كه با باورهاي ديگر متفاوت‏اند نبايد صادق باشند. تئوري‏هاي جديد گاهي به صورت تدريجي رخ مي‏دهند و گاهي به صورت آني. شكي نيست كه اين تئوري‏ها، دست‏كم در برخي از ابعاد، با بعضي از اجزاي شبكه باورهاي انسان ناهماهنگ‏اند؛ زيرا اگر هيچ تغايري نداشته باشند، ديگر نمي‏توان به آنها عنوان «تئوري جديد» را اطلاق كرد. به عنوان مثال، خودِ تئوري كل‏گرايي يا انسجام‏گرايي زماني به وجود آمد كه بسترِ عامِ شبكه باوري، با تئوري مبناگرايي هماهنگ بود؛ با اين حال، بسياري از معرفت‏شناسان، به رغم ناهماهنگي كل‏گرايي با مبناگرايي، به تئوري جديد روي آوردند.

تغيير كيش و دين نيز به همين روال است؛ تازه‏مسلماني كه از دين مسيحيت اعراض كرده به گزاره‏هايي ناهماهنگ با شبكه باوري كه در پارادايم مسيحيت پديد آمده است اعتقاد پيدا مي‏كند. پيروان اديان جديد گزاره‏هاي مورد اعتقاد خويش را گزاره‏هايي صادق مي‏شمارند و دست‏كم برخي از گزاره‏هاي موجود در شبكه معرفت ديني پيشين خود را كاذب مي‏دانند. پس، دقيقا برخلاف نظر كل‏گرايان، اين‏گونه افراد بسياري از گزاره‏هاي هماهنگ و سازگار با سيستم باورها را كاذب مي‏دانند. بنابراين، يا بايد هرگونه تئوري و آموزه جديد و متغاير با بافت و سياق پيشين را كاذب بدانيم، كه در نتيجه خودِ تئوري درون‏سيستمي نيز بايد كاذب باشد، يا بايد اذعان كنيم كه معيار درون‏سيستمي كه ليندبك آن را مطرح كرده ناكافي است.

 

6. مشكل جدايي يا گسستگي

افسانه‏ها، رمان‏ها، اشعار و قضاياي تخيلي كه ساخته ذهن اديبان و شاعران هستند، مانند داستان‏هاي شاهنامه فردوسي و قهرمانان آن (رستم، سهراب و...)، اشكالات نقضي ديگري را براي تئوري صدق ليندبك ايجاد مي‏كنند. همگان، حتي حاميان انسجام‏گروي، به تخيلي و غيرحقيقي بودن اين‏گونه آثار اذعان دارند. اگر ملاك صدق آموزه‏ها را انسجام بدانيم، بايد هر افسانه و داستان ساختگي هماهنگ با باورها و نظام معرفتي را، همانند يك نظريه فيزيكي يا رياضي يا فلسفي، صادق و حقيقي تلقّي كنيم.[364] بنابراين، نگرش درون‏سيستمي به گزاره‏ها نمي‏تواند به تنهايي معنا و معيار صدق را تعيين كند.

منتقدان غربي اشكال يادشده را با عنوان «مشكل جدايي[365] يا گسستگي» مطرحكرده و مدعي شده‏اند كه اگر توجيه هر باور فقط تابع هماهنگي آن باور با دستگاهي از باورهاي پذيرفته‏شده پيش‏زمينه باشد، ارتباط معرفت با واقعيت عيني و نيز حقيقت قطع مي‏شود و نظريه هماهنگي نمي‏تواند شرط صدق معرفت را برآورد. موريس شليك[366]اين اشكال را چنين بيان مي‏كند:

اگر هماهنگي را جدا معياري كلّي براي صدق بگيريم، در آن صورت بايد دلخواهانه داستان‏هاي پريان را نيز همچون اخبار تاريخي يا گزاره‏هاي موجود در كتاب شيمي صادق بدانيم؛ مشروط بر آنكه داستان‏هايي كه بدين‏سان ساخته و پرداخته مي‏شوند مستلزم هيچ‏گونه تناقضي نباشند. من مي‏توانم، با خيال‏پردازي، جهاني عجيب و غريب و پر از حوادث باورنكردني ترسيم كنم؛ و اگر در اين ترسيمْ مواظب سازگاري متقابل گزاره‏اي خود باشم، فيلسوفانِ موافق نظريه هماهنگي بايد آن را بپذيرند. بنا به نظريه هماهنگي، نيازي به مشاهده نيست؛ بلكه فقط سازگاري ميان گزاره‏ها لازم است.[367]

جان پالاك،[368] معرفت‏شناس معاصر، مدعي شده كه او نخستين كسي است كههمين ايراد را تحت عنوان «برهان جدايي» بر نظريه هماهنگي توجيه وارد كرده است. پالاك مي‏نويسد:

برهان جدايي... مي‏گويد كه نظريه‏هاي هماهنگي، ارتباطِ توجيه را با جهانْ قطع مي‏كنند. بنا به نظريه‏هاي هماهنگي، توجيهْ نهايتا تابع روابط ميان قضايايي است كه شخص باور كرده است و ارتباطي با نحوه وجود ندارد؛ امّا هدف از جست‏وجوي معرفت اين است كه به نحوه جهان آگاهي يابيم. بنابراين، نظريه‏هاي هماهنگي ناكافي‏اند. تنها چيزي كه نظريه هماهنگي لازم دارد عبارت است از: مجموعه‏اي از باورهاي عجيب و غريب، و هماهنگ.[369]

 

7. نگرش كاربردي در صدق وجودشناختي

ليندبك در تبيين صدق وجودشناختي، به جاي آنكه به بيان ماهيت صدق بپردازد، به يكي از معيارهاي صدق پرداخته و گفته است كه هر بيان ديني تنها تا جايي مي‏تواند صدق گزاره‏اي را با تطابق وجودشناختي تحصيل كند كه كاركردي از انشا، فعل، يا كنش باشد؛ و همين امور موجب ايجاد تطابق مي‏شوند. همچنان‏كه مورفي گفته است، به اعتقاد ليندبك، مطابقت سخنان ديني با واقعيت خصوصيتي نيست كه سخنان در خودشان و از خودشان داشته باشند؛ بلكه صرفا در نقششان براي ايجاد شكلي از زندگي و شيوه‏اي از بودن در جهان است، كه خود اين امر با مهم‏ترين و نهايي‏ترين واقعيت مطابقت دارد.[370]هرگاه گزاره‏هاي ديني بتوانند در شكل‏گيري باورها و رفتارهاي انسان‏ها نقش مثبتي ايفا كنند، به لحاظ وجودشناختي، با واقعيت غايي مطابقت دارند.

امّا، اين نگرش پراگماتيستي ليندبك، نمي‏تواند ماهيت صدق را تبيين كند؛ زيرا:

اولاً ممكن است گزاره‏هايي در عمل مفيد باشند، و مفيد بودن آنها مورد تأييد عمل‏گرايان باشد، ولي حقيقت نداشته باشند؛ براي مثال، محاسبات امور كيهاني بر اساس هيئت بطلميوسي نتيجه عملي دارد، در حالي كه امروزه هيئت بطلميوسي منسوخ شده است. همچنين، ممكن است كسي به بيان ادعاهايي ساختگي درباره قيامت و همچنين پاداش و عذاب آن بپردازد و عملاً نيز انسان‏ها را به رعايت قوانين اخلاقي و شرعي متعهد سازد؛ البته اين تعهد با واقعيت غايي سازگار است، ولي ادعاهاي يادشده حقيقي نيستند.

ثانيا صدق خودِ قضيه «صدق وجودشناختي مبتني بر كاربرد گزاره است» چگونه اثبات مي‏شود؟ اگر به كاربرد و سودمندي باشد، سخن را به همين قضيه دوم منتقل مي‏كنيم. اگر سؤال را به همين صورت ادامه دهيم، يا بايد معيار ديگري براي صدق خودِ نگرش كاربردي پيدا شود (كه خلاف فرض است) يا به تسلسل منجر خواهد شد.[371]

ثالثا ممكن است كه گزاره‏هاي متناقض ـ در عمل ـ كارآمد و سودمند باشند، ولي بديهي است كه هر دو گزاره متناقض نمي‏توانند صادق باشند؛ دست‏كم يكي از دو گزاره كاذب خواهد بود. بنابراين، صِرفِ كاربردْ نمي‏تواند كاشف از صدق باشد.

رابعا پيش‏فرض ليندبك اين است كه خودِ گزاره‏ها، صرف‏نظر از واقعيت خارجي‏شان، مي‏توانند كاربرد عملي داشته باشند؛ براي مثال، گزاره‏ها مي‏توانند خداباوران را متعهد كنند. امّا، اين پيش‏فرض نادرست است؛ زيرا خودِ كاربرد عملي مبتني بر آن است كه آموزه‏هاي مورد اعتقاد از حقيقت خارجي برخوردار باشند. در نتيجه، مطابقت با واقعيت غايي نيز خودْ مبتني بر مطابقت خارجي است؛ يعني از نظر ليندبك، زماني مطابقت با واقعيت غايي حاصل مي‏شود كه آموزه‏ها كاربرد عملي داشته باشند. همچنين، زماني كاربرد عملي محقّق مي‏شود كه گزاره‏ها از مابه‏ازاي عيني نيز برخوردار باشند.

 

8. رابطه صدق درون‏سيستمي با وجودشناختي

ليندبك صريحا بيان مي‏كند كه صدق درون‏سيستمي، براي صدق وجودشناختي، امري بنيادين شمره مي‏شود؛ يعني هماهنگي با شبكه باورها شرط لازم براي صدق وجودشناختي است. با اين بيان، هماهنگي با شبكه باورها براي كفايت مقولي يا كاربرد آموزه‏ها در شكل دادن زندگي ضروري است. ولي اين نظر به لحاظ منطقي قابل اثبات نيست؛ صدق وجودشناختي، حتي اگر با مجموعه باورهاي ديگر سازوار نباشد، مي‏تواند رخ بدهد. به تعبير ديگر، ممكن است يك گزاره يا تئوري جديد از حقيقت كامل برخوردار باشد و نه تنها با شبكه باوري سازگار نباشد، بلكه آن شبكه را نقض كند و باورهاي جديدي را در شبكه جانشين سازد. پذيرش دگرگوني‏هاي آموزه‏اي و نظريه‏اي مغاير با باورهاي سابق در سطح گسترده، شاهد روشني بر اين نكته خواهد بود. همچنين، ممكن است، گزاره‏اي كفايت مقولي و كاربرد مناسبي داشته باشد؛ ولي با برخي از اجزاي شبكه باوري پيشين هماهنگ نباشد.

در صورتي كه «كاربرد» را معيار صدق تلقّي كنيم، ديگر هماهنگي با كلّ بافت مربوطه ضرورتي ندارد. كافي است كه انسان، به عنوان مثال، به واسطه يك گزاره، خود را متعهد سازد يا انگيزه كافي را براي ايمان داشتن پيدا كند؛ ولي اين گزاره نسبت به باورهاي گذشته منعطف نباشد يا حتي برخلاف آنها باشد. براي مثال، فرد مسيحي كه در بافت شبكه تثليثي از باورها قرار گرفته است مي‏تواند با آموزه توحيدي (همانند دين اسلام) خود را در برابر تنها كمال مطلق جهان مسئول بداند و از ظلم و ستم پرهيز كند. وقتي حكايتگري آموزه‏ها از واقع به عنوان مبناي معرفت‏شناختي تلقّي نشود، هريك از اين تفسيرها بدون توجه به تفسيرهاي ديگر مي‏تواند به كار گرفته شود.

 


 

··· منابع

ـ بوردو، ژرژ، ليبراليسم، ترجمه عبدالوهاب احمدي، تهران، ني، 1378.

ـ حسين‏زاده، محمد، معرفت‏شناسي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، چ هفتم، 1380.

ـ ـــــ ، پژوهشي تطبيقي در معرفت‏شناسي معاصر، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1382.

ـ سرل، جان. آر، افعال گفتاري، ترجمه محمدعلي عبداللهي، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، 1385.

ـ فتحي‏زاده، مرتضي، جستارهايي در معرفت‏شناسي معاصر، قم، كتاب طه، 1384.

ـ قائمي‏نيا، عليرضا، «شبكه معرفت ديني»، قبسات، ش 28، تابستان 1382، ص 19ـ36.

ـ كواين، دابليو. وي و اوليان. جي. اس، شبكه باور، ترجمه امير ديواني، تهران، سروش، 1381.

ـ مك گراث، آليستر، الهيات مسيحي، ترجمه بهروز حدادي، قم، مركز مطالعات اديان و مذاهب، 1384.

- Adiprasetya, Joas, "George A. Lindbeck and Postliberal Theology", The Boston Collaborative Encyclopedia of Modern Western Theology, 2005.

- Alston. William. p, The Reliability of Sense Perception, Unites States of America: Cornell university, 1993.

- Austin, J.l., How to Do Things With Words, United States of America, Harvard university Press, 1975.

- Bullock, Alan ea al., The Fontana Dictionary of Modern Thought, Britain, Fontan Press, 1988.

- Dehart, Paul J., The Trial of the Witnesses: The Rise and Decline of Postliberal Theology, Blackwell Publishing, 2006.

- Hawkins, Charles, Beyond Anarchy and Tyranny in Religious Epistemology, United States of America, University Press of America, Inc, 1997.

- Lindbeck, George A, The Nature of Doctrine: Religion and Theology in a Postliberal Age, philadelphia, westminster, 1984.

- McGrath, Alister E, A Scientific Theology, T&T Clark Ltd, 2002.

- Murphy, Nancey, Anglo- American Postmodernity, Oxford, 1997.

پي نوشت ها:

[300] كارشناس ارشد دين‏شناسى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى. دريافت: 22/12/87 ـ پذيرش: 23/2/88.

tabarsafar1@yahoo.com

[301]** استاديار مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى ره.

[302] The Nature of Doctrine.

[303]ـ با توجه به اهميت كتاب ماهيت آموزه، تأليف جورج ليندبك، اين اثرْ منبع اصلى ما در تبيين انديشه‏هاى ليندبك در مقاله حاضر خواهد بود؛ همچنان‏كه منابع غربى كه به تبيين الهيات پست‏ليبرال پرداخته‏اند، به همين كتابِ ليندبك استناد كرده‏اند.

 

[304]ـ ليندبك مبانى معناشناختى، معرفت‏شناختى و الهياتى وحدت‏گرايى را به صورت جامعى بيان كرده است؛ ولى با توجه به عنوان پژوهش حاضر، ما تنها به مبناى معرفت‏شناختى وى اشاره و تبيين مبانى ديگر را به زمان ديگرى موكول مى‏كنيم.

[305] Postliberal Theology.

[306]ـ معناى دقيق واژه «ليبراليسم» را مى‏توان در كنار واژه‏هاى متضادّ با آن دريافت؛ مانند: استبداد، خودكامگى، يكّه‏سالارى، حكومت مطلقه، دولت‏گرايى، صنف‏گرايى، اقتصاد ارشادى و جمع‏باورى. در حقيقت، اين واژه‏ها با مشخص كردن آنچه ليبراليسم مردود مى‏شمارد، در وجه سلبى، فصل مشترك همه شكل‏هاى ليبراليسم را نشان مى‏دهند: ليبراليسم يعنى طرد فشارهايى كه قدرتى بيرونى با هر خاستگاه و غايتى به منظور خنثى كردن تعيّنات فردى وارد مى‏كند ژرژ بوردو، ليبراليسم، ترجمه عبدالوهاب احمدى، ص 16.

ريشه‏هاى اصلى اين ديدگاه در قرن هجدهم شكل گرفته، امّا انسجام آن به طور گسترده‏تر مربوط به قرن نوزدهم است. اين ديدگاه در قرن بيستم به كلّى انسجام خود را از دست داد. براى اطلاعات بيشتر، ر.ك:

Alan Bullock et al., The Fontana Dictionary of Modern Thought, p. 475.

[307] Alasdair Macintyre.

[308]ـ آليستر مك‏گراث، الهيات مسيحى، ترجمه بهروز حدادى، ص 237و238/Alister E, McGrath, A Scientific Theology, v2 (Reality), p. 39.

[309]. Charles Hawkins, Beyond Anarchy And Tyranny in Religious Epistemology, Preface.

[310]. Paul J. Dehart, The Ttrial of the Witnesses: The Rrise And Decline of Postliberal Theology, p. 1-2.

[311]. Ecuminism.

[312]. George A. Lindbeck, The Nature of Doctrine: Religion and Theology in a Postliberal Age, pp. 7-8.

[313]. Alister E. McGrath, A Scientific Theology, p. 40.

[314]. Hans Frei.

[315]. Cf. Joas Adiprasetya, "George A. Lindbeek and Postliberal Theology", The Boston Collaborative Encyclopedia of Modern Western Theology.

 

[316]. Propositional truth.

[317]. George A. Lindbeck, The Nature of Doctrine, p. 47.

[318]. symbolic.

[319]. Ibid.

[320]ـ البته همچنان‏كه در ادامه روشن خواهد شد، ليندبك الزاما تفسيرهاى پيشين را در باب صدق نمى‏پذيرد؛ بر اين اساس، اگرچه به برخى از انواع صدق كه گذشتگان به آنها معتقد بودند اشاره مى‏كند، ولى تفسير جديدى را از آن انواع به دست مى‏دهد.

[321]. ontological.

[322]. ultimate reality.

 

[323] intrasystematic.

[324]. coherence.

[325]. categorial.

[326]. Nancey Murphy, Anglo-American Postmodernity, pp. 121-122.

[327] George A Lindbeeck, The Nature of Doctrine, p.

[328]. holism.

[329] w.v. Quine.

[330]. meaning holism.

[331]. web.

[332]ـ ر.ك: عليرضا قائمى‏نيا، «شبكه معرفت دينى»، قبسات، ش 28، ص 31و32.

[333]ـ دابليو. وى كواين و جى. اس اوليان، شبكه باور، ترجمه امير ديوانى، ص 19.

 

[334]. George A Lindbeck, The Nature of Doctrine, p. 65.

[335]. Austin.

[336]. performatory.

[337]. George A Lindbeck, The Nature of Doctrine, p. 65.

[338]. speech acts.

[339]. constative.

[340]performative.

[341]ـ جان. آر. سرل، افعال گفتارى، ترجمه محمدعلى عبداللهى، ص 29ـ32؛

j.l. Austin, How To Do Things With Words, p. 94.

[342]. Pauls.

[343]Luther.

[344] George A. Lindbeck, The Nature of Doctrine, p. 66.

[345]. Aquinas.

 

[346]. Ibid.

[347]. Ibid, p.

[348]. cultural-linguistic.

[349]. Ibid, pp. 68-69.

 

[350]. Ibid, pp. 64-65.

[351]. Ibid, p. 47.

 

[352]. Ibid, p. 48.

[353]. Red Square.

[354]. Nirvana.

[355]. Ibid.

[356]. Ibid, pp. 47-49.

[357]. Ibid, p. 49.

[358]. Ibid, p. 51.

[359]. Ibid, pp. 32-33.

[360]ـ ر. ك: محمد حسين‏زاده، پژوهشى تطبيقى در معرفت‏شناسى معاصر، ص 96، 118 و 123.

 

[361]. William P. Alston, The Reliability of Sense Perception, p. 21.

[362]. alternative systems (or worlds) objection.

[363]ـ مرتضى فتحى‏زاده، جستارهايى در معرفت‏شناسى معاصر، ص 213.

[364]ـ محمد حسين‏زاده، معرفت‏شناسى، ص 114.

[365]. isolation.

[366]. Moritz Schlick.

[367]ـ مرتضى فتحى‏زاده، جستارهايى در معرفت‏شناسى معاصر، ص 210.

[368]. John Pollock.

[369]ـ همان، ص 211و212.

[370]. Nancey Murphy, Anglo-American Postmodernity, p. 122.

[371]ـ ر.ك: محمد حسين‏زاده، پژوهشى تطبيقى در معرفت‏شناسى معاصر، ص 116ـ118.