تحليل و بررسي حركت جوهري يا فرد سيّال مقوله جوهر

سال ششم، شماره اول، پاييز 1387، 73ـ98

احمدحسين شريفي[103]

محمّدتقي يوسفي[104]

چكيده

فيلسوفان مسلمان تا پيش از ملّاصدرا، اغلب حركت جوهري را انكار و آن را نقد مي‏كردند. سرانجام، ملّاصدرا در حكمت متعاليه خود به تجزيه و تحليل دقيق حركت جوهري پرداخت؛ به گونه‏اي كه اعتقاد به اين حركتْ نقشي اساسي در فلسفه وي ايفا كرد. نگاه ملّاصدرا به اين بحث منحصر به فرد است؛ وي با به كارگيري برخي از لوازم حركت، به اثبات حركت جوهري مي‏پردازد.

در آغاز مقاله حاضر، نويسنده با تبيين برخي از لوازم حركت (مانند مسافت) و تحليل فرد سيّال مقوله جوهر، تلاش مي‏كند تصوير دقيقي از حركت جوهري را ارائه كند. وي در ادامه، با تحليل وجوه نياز حركت به موضوع، بي‏نيازي حركت از موضوع را اثبات مي‏كند، و در پايان، با نيم‏نگاهي كه به دلايل حركت جوهري مي‏اندازد، اين دلايل را در دسته‏بندي تازه‏تري قرار مي‏دهد.

كليدواژه‏ها: تغير جوهري، حركت جوهري، حركت عرضي، مسافت حركت، مقوله، زمان، موضوع.

 

مقدّمه

مسئله حركت جوهري يكي از اساسي‏ترين مباحث حكمت متعاليه شمرده مي‏شود. پيش از ملّاصدرا، متفكران سرزمين‏هاي اسلامي و حتي غيراسلامي، غالبا حركت جوهري را انكار مي‏كردند؛ امّا اين حكيم توانست، با دلايل فراواني، حركت جوهري را اثبات كند و به نتايج بسيار مهمي در اين‏باره دست يابد.

پيش از ورود به بحث حركت جوهري، لازم است كه بحث‏هاي مقدّماتي‏تري را طرح كنيم: اصل تغيير و انواع آن، حركت و تعريف آن، انواع لوازم حركت، و غيره. با اين حال، براي رعايت اختصار كلام، بحث را فقط با يكي از لوازم حركت ـ كه مستقيما با حركت جوهري در ارتباط است ـ آغاز مي‏كنيم: «مسافت حركت». البته، ناچاريم در ادامه به «موضوع حركت» نيز بپردازيم. همچنين، در اين نوشتار، از راه نگاه ژرف‏تر به بحث مسافت حركت، تبيين فرد سيّال مقوله، و ارائه تصوير روشني از حركت جوهري، سعي مي‏كنيم به فهم بهتر حركت جوهري كمك نماييم. ضمن اينكه، امكان وقوع حركت جوهري را تبيين، و دلايل آن را دسته‏بندي و برخي را طرح خواهيم كرد.

مسافت حركت

وقوع حركت، بدون «مسافت»، امكان ندارد؛ به همين ترتيب، لوازم ديگر حركت نيز كم‏وبيش در تحقق آن نقش دارند. در آغاز، اين پرسش رخ مي‏نمايد كه: مسافت حركت چيست؟ فيلسوفان، در پاسخ به اين پرسش، معمولاً از «مقوله» ياد مي‏كنند و مي‏گويند: مسافت حركت همان مقوله‏اي است كه حركت در آن جريان دارد؛ به تعبير دقيق‏تر، مسافت حركت مقوله‏اي است كه متحرك در زمان حركت، در هر «آن»، نوع يا صنفي از آن را دارد كه غير از نوع يا صنفي است كه پيش يا پس از آن «آن» دارد. روشن‏تر اينكه مسافت حركت مقوله‏اي است كه متحرك در زمان حركت، در هر «آنِ» فرضي، فردي از آن را دارد كه غير از فردي است كه پيش يا پس از آن «آنِ» فرضي دارد.

گفتني است، هر كدام از اين افراد در يك نوع يا صنف از يك مقوله قرار مي‏گيرند؛ بنابراين، همه اين افراد در ضمن يك نوع مقوله يا يك صنف قرار نمي‏گيرند. براي مثال هنگامي كه مقوله كمّ به منزله مسافت حركت قرار مي‏گيرد، در هر «آنِ» فرضي، اندازه خاصّي به حساب مي‏آيد كه از نوع يا صنف كمّ پيشين نيست. از اين‏رو، چند فرد زماني مصداق يك نوع يا صنف از مقوله كمّ قرار مي‏گيرند كه مقدار آنها مساوي باشد؛ در حالي كه در حركت كمّي، در هر «آنِ» فرضي، اندازه آن با اندازه پيشين فرق دارد. بر اين اساس، هر فرد در يك نوع يا دست‏كم در يك صنف از آن مقوله قرار دارد.

در تصوير مسافت حركت، لااقل چهار فرض را مي‏توان تصور كرد:

1. مقوله‏اي كه مسافت حركت واقع مي‏شود همان موضوع حركت باشد. بر اين اساس، حركت وصفي براي مقوله خواهد بود؛ مثلاً اگر مسافت حركت كيف باشد، مي‏توان گفت: الكيف متحرك.

2. مقوله‏اي كه مسافت حركت واقع مي‏شود واسطه در عروض حركت بر موضوع باشد.

3. مقوله‏اي كه مسافت حركت واقع مي‏شود جنس حركت باشد: مقوله جنس، و حركت يكي از انواع آن باشد. بر اين اساس، اگر حركت در مقوله كيف پذيرفته شود، كيف دست‏كم به دو نوع كيف متحرك و كيف ساكن تقسيم مي‏شود.

4. متحرك در زمان حركت، در هر «آن»، نوع يا صنفي از مقوله‏اي را دارد كه مسافت حركت واقع مي‏شود و اين نوع يا صنف غير از نوع يا صنفي است كه پيش يا پس از آن «آن» دارد. همچنين، از آنجا كه نوع يا صنف در ضمن فرد تحقق پيدا مي‏كند، بايد فرد را جانشين نوع يا صنف كرد. از نظر ملّاصدرا، فقط اين فرض (چهارم) پذيرفتني است؛ فرض‏هاي سه‏گانه ديگر ناتمام‏اند.[105]

اشكال فخر رازي

فخر رازي در تصوير حركت در مقوله كمّ و كيف، اشكالي را بر كلام فلاسفه وارد ساخته است. اين اشكال را مي‏توان به مقوله‏هاي ديگري هم تعميم داد كه مسافت حركت قرار مي‏گيرند. به باور فخر رازي، اگر در هر «آن» نوعي از مقوله كمّ يا كيف و به تعبيري دقيق‏تر فردي از آن تحقق يابد، به گونه‏اي كه در دو «آن» يك فرد از آن مقوله وجود نيابد، يا حركتي روي نمي‏دهد يا تتالي آنات روي مي‏دهد. بر اين اساس، با توجه به تعميم مذكور، مي‏توان گفت: مسافت قرار گرفتن هر مقوله را يا بايد به معناي نفي حركت دانست يا بايد ملازم با تتالي آنات پنداشت. اينكه در هر «آن» فردي از مقوله تحقق يابد، به گونه‏اي كه در دو «آن» يك فرد از آن مقوله وجود نيابد، يا بدين معناست كه هيچ‏يك از انواع مقوله موردنظر به صورت بالفعل در خارج تحقق ندارند و فقط ممكن است موجود بشوند (كه در اين صورت، در اين مقوله، حركتي رخ نمي‏دهد)، يا بدين معناست كه انواع مقوله به صورت بالفعل تحقق دارند (كه در اين صورت، هر كدام در يك «آنِ» جداگانه موجودند و بين آنها زماني نيست؛ از اين‏رو، تتالي آنات كه محال است رخ مي‏دهد.)[106]

نقد اشكال فخر رازي

تصويري كه ملّاصدرا از مسافت حركت ارائه مي‏كند هيچ‏كدام از نفي حركت و تتالي آنات را به دنبال ندارد؛ زيرا بالقوّه بودن افراد مذكور به معناي نفي حركت نيست، بلكه صرفا به اين معناست كه جسم متحرك، به نحو نامتمايز و اجمال، واجد افراد مقوله مزبور و به اصطلاح واجد افراد مسافت است. از اين‏رو، اين افراد به نحو «نامتمايز» موجودند. پس، تتالي آنات نيز روي نمي‏دهد؛ زيرا افراد مذكور بالقوّه‏اند و به صورت اجمال و نامتمايز وجود دارند؛ به اين معنا كه متحرك در حين حركت، در هر «آن» فرضي، فردي بالقوّه ـ نه بالفعل ـ از مقوله مزبور را داراست.[107]

شايد گفته شود كه قوام افراد به تمايز و تشخّص است؛ از اين‏رو، افراد مذكور، به علّت نداشتن تمايز، در خارج موجود نمي‏شوند. زماني اين افراد وجود پيدا مي‏كنند كه حركت قطع شود؛ امّا چون حركت قطع نمي‏شود، هيچ‏گاه مقوله‏اي كه مسافت حركت قرار مي‏گيرد فرد بالفعلي نخواهد داشت. بنابراين، جسم متحرك در حين حركت در هيچ مقوله‏اي نخواهد بود: نه در كمّ، نه در كيف، نه در وضع و نه در أين. پرواضح است كه اين نتيجه پذيرفتني نيست.[108]

محقق دواني در پاسخ به اين اشكال مي‏گويد: جسم متحرك فقط پيش از حركت (در حال قوّه محض) و پس از حركت (در حال فعل محض) داراي اعراض مذكور است؛ از اين‏رو، در حال حركت، بين آنها قرار دارد. بر اين اساس، جسم يا بايد واجد اعراض و فرد آنها باشد يا بايد بين اعراض قرار گيرد كه در اين صورت، تنها متحرك در آن مقوله است و فردي از آن مقوله به حساب نمي‏آيد.

و القدر الضروري هو أن الجسم لايخلو عن تلك الاعراض و التوسط فيها و أمّا أنّه لايخلو من أفرادها بالفعل فليس ضروريا و لامبرهنا عليه بل البرهان ربّما اقتضي خلافه.[109]

با اين حال، ملّاصدرا پاسخ مزبور را نمي‏پذيرد؛ زيرا متحرك همچنان جسم است و جسم، بدون أين، وضع، كمّ، و كيف (و اعراض ديگر)، وجود خارجي ندارد؛ بنابراين، مسافت حركت را بايد به گونه‏اي تبيين كرد كه با اين مشكل روبه‏رو نشود.[110]

فرد آني و فرد سيّال مقوله

پيشتر گفتيم، مسافت حركت مقوله‏اي است كه متحرك در زمان حركت، در هر «آن»، فردي از آن را دارد؛ اين فرد غير از فردي است كه متحرك پيش يا پس از آن «آن» دارد. در اين تعريف، اشكال‏هايي وجود داشت كه به برخي از آنها پاسخ داده شد؛ ولي دست‏يابي به پاسخ نهايي تنها از راه تبيين فرد آني و فرد سيّال مقوله امكان‏پذير است. گفتني است، اين تبيين نيز صرفا بر اساس اصالت وجود شكل مي‏گيرد؛ از اين‏رو، ملّاصدرا با توجه به اصالت وجود به تبيين فرد سيّال مقوله پرداخته و مشكلات پيشين را به طور كامل برطرف كرده است. بدين ترتيب، فرد آني هر مقوله را همان فرد ساكن آن مقوله تشكيل مي‏دهد؛ مثلاً زماني كه كمّ جسمي متغير نباشد، آن كمّ، فرد كمّ آني و ساكن است و زماني كه كيف جسمي ساكن باشد، آن كيف، فرد كيف آني و ساكن است. فرد سيّال هر مقوله را نيز همان فرد متغير آن مقوله تشكيل مي‏دهد؛ مثلاً وقتي كمّ جسمي در حال تغيير تدريجي باشد، آن كمّ، فرد كمّ سيّال و تدريجي است و وقتي كيف جسمي در حال تغيير تدريجي باشد، آن كيف، فرد كيف سيّال و تدريجي است.

بر اين اساس، به خوبي مي‏توان به اشكالي كه محقق دواني را به پاسخي ناتمام وادار كرده است پاسخ گفت؛ زيرا با اعتقاد به فرد سيّال مقوله، هم فعليت حركت تأمين مي‏شود و هم بالقوّه بودن افراد آني‏الوقوع. بنابراين، مسافت حركت همان فرد سيّال و تدريجي مقوله ـ نه فرد آني و ساكن ـ خواهد بود. اين فرد سيّال كاملاً منطبق بر حركت و زمان است؛ جزء اول فرضي آن بر جزء اول فرضي حركت، و بر جزء اول فرضي زمان منطبق است:

فالحق في هذا المقام أن أفراد المقولة الّتي تقع فيها الحركة ليست منحصرة في الافراد الانية بل لها أفراد آنية هي معيار السكون و أفراد [فرد[111]] زمانية تدريجية الوجود منطبقة علي الحركة بمعني القطع بل هي عينها كما رآه بعضهم فحينئذ يكون للمتحرك ما دامت الحركة باقية علي اتّصالها فرد واحد زماني متّصل غير قار ذو هوية متكممة اتّصالية متضمّن لجميع الحدود المفروضة في الانات نسبتها إليه نسبة النقط المفروضة إلي الخط فالفرد الزماني من المقولة حاصل للمتحرك بالفعل من دون فرض أصلا و أمّا الافراد الانية و الزمانية الّتي هي حدود ذلك الفرد و أبعاضه فهي حصولها بمجرد الفرض فإذن لايلزم خلو الجسم عن المقولة المتحرك فيها و لاتتالي الانات و لا الانيات و لاانحصار ما لايتناهي بين حاصرين إذ لايوجد فرد واحد آني بالفعل حال الحركة فضلا عن تشافع الانيات أو كونها غيرمتناهية.[112]

يادآوري مي‏كنيم كه فرد سيّال مقوله فقط بر اساس ديدگاه اصالت وجود (نه اصالت ماهيت) تبيين‏پذير است؛ زيرا، هرگونه تبيين بر اساس ديدگاه اصالت ماهيت، يا تتالي آنات را در پي دارد يا بايد وجودِ ماهيت نوعيه‏اي را بپذيريم كه وجود جمعي ماهيات نوعيه نامتناهي است و همه آنها را شامل مي‏شود؛ در حالي كه چنين معنايي درباره ماهيت معقول نيست.[113] از اين‏رو، علّامه طباطبائي مسافت حركت را به گونه‏اي متفاوت با بيشتر فيلسوفان تفسير مي‏كند و اصالت وجود را در آن نشان مي‏دهد. وي در ابتدا، به اجمال، چنين سخن مي‏گويد: مسافت حركت چيزي است كه متحركْ آن را با حركت مي‏پيمايد. با اين حال، او در ادامه همين سخن را بر اساس اصالت وجود تبيين مي‏كند:

مسافة الحركة هي الوجود المتّصل السيّال الّذي يجري علي الموضوع المتحرك و ينتزع منه لا محالة مقولة من المقولات بحيث يرد علي الموضوع في كل آن نوع من أنواع المقولة مبائن للنوع الّذي يرد عليه في آن غيره.[114]

به زباني ديگر، مسافت حركتْ وجود متّصل سيّالي است كه بر موضوع متحرك جاري مي‏شود و به ناچار، در هر آنِ فرضي، مقوله‏اي از مقولات از آن انتزاع مي‏شود؛ به گونه‏اي كه در هر آني از آنات، نوعي از مقوله بر آن موضوع وارد مي‏شود كه مباين با مقوله‏اي است كه در آنِ پيش بر آن موضوع وارد شده است و در آنِ پس، بر آن وارد خواهد شد.

قبل از توضيح نظر علّامه طباطبائي، توجه به چند نكته ضروري است:

1. حركت، وجودي تدريجي است و امتدادي سيّال دارد؛ از اين‏رو، تقسيم‏پذير است، ولي تقسيم آن صرفا به صورت بالقوّه و وهمي خواهد بود نه بالفعل و خارجي. بر اين اساس، حركت از اجتماع افراد آني‏الوجود حاصل نمي‏شود؛ بلكه حركت به صورت متّصل و تدريجي است.

2. هر مقوله دو مصداق دارد: مصداق ساكن و مصداق سيّال. توضيح آنكه وقتي جسم حركت ندارد، مصداق ساكن مقوله وجود دارد و وقتي جسم در حركت است، مصداق سيّال مقوله‏اي خاص تحقق دارد.

3. مصداق سيّال هر مقوله اجتماع افراد آني‏الوقوع آن مقوله نيست، بلكه اين مصداقْ امتدادي سيّال و تدريجي شمرده مي‏شود كه تنها تقسيم فرضي آن امكان‏پذير است؛ ولي اين معنا در ماهيت و مقوله به طور جدّي مشكل دارد.

4. ماهيت اصالت ندارد؛ از اين‏رو، تدريج و سيلان در مقوله داراي معناي معقولي نيست. بنابراين يا افراد آني‏الوجود مقوله، كه در هر «آن» نوع خاصي از آن مقوله‏اند، بايد در كنار يكديگر قرار بگيرند و مجموعا حركت را بسازند (در حالي كه مي‏دانيم حركت از اجتماع افراد آني‏الوجود حاصل نمي‏شود) يا بايد به وجود جمعي ماهيات نوعيه نامتناهي باور داشته باشيم (كه اين فرض نيز معناي معقولي ندارد).

5. تنها وجود اصالت دارد، ماهيت امري اعتباري است.

اينك، به ديدگاه علّامه طباطبائي درباره مسافت حركت بازمي‏گرديم و آن را بررسي مي‏كنيم: سيبي را در نظر مي‏گيريم كه رنگ سبز آن، به تدريج، به رنگ زرد تبديل مي‏شود. سيب مذكور در حال تغيير تدريجي است؛ از اين‏رو، حركت دارد و در طول اين حركت، پيوسته، رنگي را از دست مي‏دهد و رنگ ديگري را به دست مي‏آورد: رنگ سيب، در هر «آن»، متفاوت با رنگ قبل و بعد از اين «آن» است. گفتني است، تا وقتي سيب در حال حركت است، اين فرايند ادامه مي‏يابد. ناگفته پيداست كه بر اساس اصالت وجود، آن وجودي كه در هر «آن» به صورت نوعي رنگ ظاهر مي‏شود مسافت حركت به حساب مي‏آيد. البته، برخي با تسامح چنين گفته‏اند: مسافت حركت همان رنگ كه نوعي از كيف به شمار مي‏آيد. بدين ترتيب، در اين مثال، كيف را مسافت حركت مي‏دانند. اين وجود متّصل سيّال، همان فرد سيّال مقوله خواهد بود كه منطبق بر حركت است.

رابطه حركت، مسافت، و زمان

حركت، مسافت، و زمان، در دو ويژگي امتدادي و سيلاني بودن، مشترك‏اند. اگر بخواهيم رابطه دقيق حركت، مسافت، و زمان را با يكديگر بررسي كنيم، ابتدا لازم است تعريف هر يك را از نظر بگذرانيم: «حركت» خروج تدريجي شي‏ء از قوّه و به فعليت رسيدن آن، يا سيلان وجود است؛ «مسافت» فرد سيّال مقوله‏اي است كه حركت را به آن نسبت مي‏دهيم؛ «زمان» امتداد متعيّن و سيّال حركت است. بر اين اساس، حركت، مسافت، و زمان، به واقعيت واحدي اشاره مي‏كنند؛ از اين‏رو، در خارج، يك واقعيت وجود دارد كه آن را به اعتباري «مسافت»، به اعتباري «حركت»، و به اعتباري ديگر «زمان» مي‏گوييم.

اين واقعيت واحد را بايد بسيط و نه مركّب از سه جزء دانست؛ امّا ذهن ما، به علّت اينكه قادر نيست آن را با همه ويژگي‏هايي كه دارد در قالب يك مفهوم درك كند و با يك مفهوم نشان دهد، به ناچار سه مفهوم از آن مي‏گيرد، زيرا آن را سه چيز مي‏بيند: 1) ذاتي (كه همان رنگ، شكل، حرارت و يكي از ماهيات عرضي است كه مسافت حركت واقع مي‏شوند)؛ 2) سيّال (كه به اين لحاظ مفهوم سيلاني و ناپايداري را از آن انتزاع مي‏كند)؛ 3) ممتد (كه منشأ انتزاع مفهوم امتداد است).

به هر روي، ذهن كه در نگرش ابتدايي نمي‏تواند بفهمد مصداق اين هر سه را يك واقعيت بسيط تشكيل مي‏دهد هريك از اين سه را واقعيتي واحد، و داراي نامي خاص مي‏پندارد: ذات را «مسافت»، سيلان را «حركت»، و امتداد را «زمان» مي‏نامد. به اين ترتيب، ذهن گمان مي‏كند حركت در خارج نيز غير از مسافت است و هر دو در خارج غير از زمان‏اند. با چنين گماني، نه در مسافت سيلان مي‏بيند و نه در حركت طول و امتداد. همچنين، مسافت را غيرسيّال و حركت را بي‏بُعد مي‏بيند. از اين‏رو، ذهن براي ممتد كردن حركتْ زمان را بر آن عارض مي‏نمايد و براي سيّال كردن مسافتْ حركت را بر آن عارض مي‏كند و بدين ترتيب، تركيبي حاصل از عروض زمان بر حركت، و حركت بر مسافت را به وجود مي‏آورد.

البته، ذهن پس از تحليل كافي به نتيجه لازم مي‏رسد: اين تكثير و عروضْ را ذهن انجام داده و از خارج منعكس نشده است. از اين‏رو، حركت، مسافت، و زمان، سه واقعيت با سه مفهوم نيستند، بلكه يك واقعيت با سه مفهوم است. بنابراين، هرچند ما زمان و مسافت را چيزي غير از حركت مي‏پنداريم و در پي آن هستيم تا نقش هر يك از زمان و مسافت را در حركت بازگو كنيم، ولي مي‏بينيم كه اين هر سه مصداقا يك چيز به شمار مي‏روند؛ پس، اصلاً كثرتي در كار نيست تا از نقش و رابطه سخن گفته شود. در واقع، مي‏توان گفت كه رابطه آنها عينيت است.[115]

مسافت حركت: مقوله‏ها

اكنون اين بحث مطرح مي‏شود كه كدام‏يك از مقولات دهگانه ارسطويي مي‏توانند مسافت حركت واقع شوند؟ در اين‏باره، چند ديدگاه وجود دارد:

ديدگاه مشّائيان

ارسطو مقوله‏هاي كمّ، كيف و أين را مسافت حركت مي‏دانست؛ با اين حال، ابن‏سينا مقوله وضع را نيز به اين فهرست افزود. بر اين اساس، از نگاه فيلسوفان مشّائي، حركت فقط در چهار مقوله أين، كيف، كمّ، و وضع تحقق دارد؛ بنابراين، در ساير مقولات، حركتي وجود ندارد.[116]

حركت در أين مانند حركت جسم در مقوله أين (حركت مكاني يا أيني)[117] است، و حركت كيفي مانند حركت در رنگ جسم، و حركت كمّي مانند حركت تدريجي، متّصل و منظمي كه در بزرگ شدن سيبِ در حالِ رشد مشاهده مي‏شود. بنابراين، رشد و انحطاط و نيز انقباض و انبساط از مصاديق حركت كمّي به حساب مي‏آيند[118] (شيخ اشراق حركت كمّي را انكار مي‏كند، ولي ملّاصدرا به نقد و بررسي آن مي‏پردازد.) همچنين، حركت كره به دور محور خود، نمونه حركت جسم در وضع است.

فيلسوفان مشّائي حركت را در ساير مقولات نمي‏پذيرند؛ زيرا ساير مقولات افراد آني‏الوجود ندارند، بلكه تدريجي به شمار مي‏روند. از اين‏رو، وقوع حركت در اين مقولات تدريج در تدريج (حركت در حركت) است كه محال خواهد بود. مقوله متي نيز هيئت حاصل از نسبت شي‏ء به زمان (امري تدريجي) است و داراي افراد آني‏الوجود نيست؛ بنابراين، تحقق حركت در اين مقوله به معناي تدريج در تدريج، و محال است. در دو مقوله جده و اضافه، به تبع موضوع‏شان، حركت تحقق دارد؛ ولي در خود آنها اصالتا حركتي نيست. سرانجام، حركت در جوهر تحقق ندارد؛ زيرا موضوع ثابتي نخواهيم داشت، در حالي كه موضوع حركت بايد امري ثابت باشد.[119]

ديدگاه ملّاصدرا

ملّاصدرا علاوه بر چهار مقوله مزبور، كه مي‏توانند مسافت حركت قرار گيرند، جوهر را نيز مسافت حركت مي‏داند.[120] و به تبع حركت در جوهر، همه مقولاتْ مسافت حركت قرار مي‏گيرند.

ديدگاه علّامه طباطبائي

علّامه طباطبائي بر آن است كه حركت أيني همان حركت وضعي است و نمي‏توان آن را حركت جداگانه‏اي به حساب آورد؛ زيرا مقوله أين همان مقوله وضع است و تعريف مقوله وضع بر مقوله أين صدق مي‏كند.

تصوير حركت در جوهر

پيشتر گفتيم كه وقوع حركت در هر مقوله به اين معناست كه آن مقوله فرد سيّال دارد؛ زيرا حركت در يك شي‏ء يعني موجود بودن مصداق سيّال آن شي‏ء و نيز موجود بودن مصداق سيّال يك شي‏ء يعني حركت در آن شي‏ء. حال، آيا مقوله جوهر هم مي‏تواند مسافت حركت قرار گيرد؟ پاسخ مشّائيان منفي است؛ زيرا موضوع ثابت، كه از ابتدا تا انتهاي حركت همچنان باقي بماند، وجود ندارد. امّا پاسخ ملّاصدرا مثبت است. از نگاه وي، هم عرض مي‏تواند مسافت حركت قرار گيرد و هم جوهر؛ زيرا اين‏گونه نيست كه فقط برخي از اعراض داراي فرد سيّال باشند؛ بلكه جوهر هم داراي فرد سيّال است. بر اين اساس، برخي از جواهر ـ مانند نفس و جسم ـ داراي فرد سيّال‏اند. البته ملّاصدرا گاه از جوهر به «صورت جوهري»، گاه به «طبيعت» و گاه به «صورت همراه با مادّه» تعبير مي‏كند. مثلاً وقتي حبّه قندي را به دست مي‏گيريم، در صورتي فرد آني و ساكن آن تصوّر مي‏شود كه ما فقط به ابعاد مكاني آن يعني طول، عرض و عمق توجه كنيم؛ به طوري كه هرگونه امتداد ديگر از آن سلب شود. ولي فرد سيّال اين جوهر آن است كه علاوه بر ابعاد ثابت، كه البته مي‏توانند داراي حركت كمّي هم باشند (و از اين لحاظ، فرد سيّال كمّ قلمداد شوند)، بُعد ديگري را در نظر بگيريم كه در سيلان است و پيوسته و يك‏جا موجود نيست. در نتيجه، اعتقاد به حركت جوهري در جسم يا صورت نوعيه قند، به اين معناست كه ما در هر «آن»، فقط با بخشي از وجود سيّال آن مواجهيم و نمي‏توانيم همه وجود آن را به دست آوريم؛ مگر اينكه همه عمر زماني آن را دريابيم. ناگفته پيداست كه در هر «آن» مفروض، بخش‏هاي پيشين آن ـ به صورت تدريجي ـ از نظر ما غايب مي‏شوند؛ همچنين، بخش‏هاي پسين آن، هنوز به نظر ما درنيامده‏اند و به صورت تدريجي نمود پيدا مي‏كنند. علّت درك نكردن اين سيلان، همانا، درك نكردن بُعد چهارم يعني زمان است؛ اگر ما دريافتي از بُعد چهارم داشتيم، جسم را با بُعد تدريجي آن مي‏ديديم و به حقيقت آن آگاه مي‏شديم.

تصوير فرد سيّال جوهر جسم بدون فرد سيّال عرض

فرض كنيد، از روزنه‏اي چهارگوش، صرفا قادر باشيم سطح اشيا را كه داراي طول و عرض است مشاهده كنيم. حال اگر جسم مكعّب مستطيل سبزرنگي را كه عرضش به اندازه اضلاع ديدِ ما از روزنه مزبور است از جلوي اين روزنه بگذرانند، پيش و پس از قرار گرفتن جسم در مقابل روزنه، جسم از نگاه ما معدوم است. امّا وقتي جسم مذكور در مقابل روزنه قرار مي‏گيرد، ابتدا خطّي سبز و سپس مستطيلي سبز پيدا مي‏شود كه مستطيل به تدريج به مربع تبديل مي‏گردد؛ تا زماني كه جسم از مقابل روزنه مي‏گذرد، اين مربع موجود است تا اينكه دوباره به مستطيل تبديل و رفته‏رفته كوچك مي‏شود و پس از تبديل شدن به خط، از بين مي‏رود.

البته اگر كسي ـ از بيرون روزنه ـ ناظر اين صحنه باشد، به دو اشتباه ما پي مي‏برد: اولاً آنچه طرف مقابل روزنه قرار داشت، نه خط و نه مستطيل و مربع، بلكه جسمي مكعّب مستطيل بود؛ ثانيا ما با يك مربع مواجه نبوديم بلكه در هر «آن»، مربع جديدي مشاهده مي‏شد.

داستان ما نسبت به بُعد چهارم نيز بسان همين مثال است؛ ما دو اشتباه داريم: اولاً جسم را داراي سه بُعد ثابت مكاني مي‏بينيم و از بُعد چهارم كه بُعدي سيّال است خبري نداريم؛ ثانيا گمان مي‏كنيم كه هميشه با شيئي سروكار داريم كه در سه بُعدش ثابت است، در حالي كه اين شي‏ء سه‏بُعدي هر «آن» تازه مي‏شود و ما، در هر «آنِ» فرضي، با سه‏بُعدي مواجهيم كه در «آنِ» فرضي ديگر، از آن سه بُعد خبري نيست، بلكه سه بُعد ديگري كه مشابه آن سه است شكل مي‏گيرد. اين روند در طول زمان حركت جوهري ادامه مي‏يابد.

تصوير فرد سيّال جوهر جسم با فرد سيّال عرض

اگر رنگ جسم مذكور را سبز فرض كنيم، به طوري كه به تدريج به رنگ زرد تبديل شده باشد، به خوبي مي‏توانيم فرد سيّال جوهر جسم را همراه با فرد سيّال عرض تصوير كنيم. در آن مثال، ما گمان مي‏كنيم كه مربع ثابت، و فقط رنگ آن متغيّر است؛ در حالي كه در هر «آن» مربعي نو با رنگي نو، كه مخصوص آن است، در برابر ما قرار دارد. هر رنگي كه در هر آني مي‏بينيم متعلق به مربع خاصي است و هيچ دو رنگي به يك مربع متعلق نيست. بنابراين، با عوض شدن رنگ، مربع نيز عوض مي‏شود؛ با اين حال، ما نمي‏توانيم اين عوض شدن مربع را درك كنيم، در نتيجه، مي‏پنداريم مربع واحد ثابتي در برابر ماست كه به تدريج تغيير رنگ مي‏دهد: رنگي را از دست مي‏دهد و رنگ ديگري را به دست مي‏آورد.

آن‏گاه كه رنگ جسمي نيز تغيير مي‏كند اين‏گونه است؛ زيرا گمان مي‏كنيم كه جسم ثابت و فقط رنگ آن متغيّر است؛ در حالي كه در هر «آن» جسمي نو با رنگي نو، كه مخصوص آن است، در برابر ما قرار دارد. هر رنگي كه در هر «آن» مي‏بينيم متعلق به جسم خاصي است و هيچ دو رنگي به يك جسم تعلّق ندارد. بنابراين، جسم همراه با رنگ آن در حال عوض شدن است؛ با اين حال، ما نمي‏توانيم اين عوض شدن جسم را درك كنيم، در نتيجه، مي‏پنداريم يك جسم ثابت با رنگي متغيّر است: رنگي را از دست مي‏دهد و رنگ ديگري را به دست مي‏آورد. گفتني است، هر عرض ديگري غير از رنگ نيز كه مسافت حركت واقع شود به همين ترتيب است. آن عرض وجود سيّال مي‏يابد و، همزمان، جسمي نيز كه عرض مزبور در آن حلول مي‏كند وجود سيّال مي‏يابد. در نتيجه، امر ممتد سيّالي در امر ممتد سيّالي ديگر حلول مي‏كند؛ يعني، حركت در عرض پيوسته با حركت در جوهر همراه است.

موضوع حركت جوهري

از نظر مشّائيان، حركت ذاتا به موضوع نيازمند است؛ به گونه‏اي كه نمي‏توان حركتي را بدون موضوع يافت. بنابراين، حركت بدون موضوع شكل نمي‏گيرد. توضيح آنكه همواره حركت به چيزي تعلق دارد: حركتِ دست، حركتِ آب، و حركتِ زمين. از اين‏رو، ما از حركتي كه حركتِ چيزي نباشد تصوري نداريم؛ به تعبير ديگر، حركت صفت است و ضرورتا موصوفي دارد. شايان ذكر است، موضوع حركت همان موصوف حركت است؛ بر اين اساس، امكان ندارد كه صفتي، خواه حركت و خواه هر صفت ديگر، در خارج تحقق يابد، مگر اينكه موصوف آن صفت وجود داشته باشد.[121]

حركتْ خروج تدريجي از قوّه به فعل است و حامل اين قوّه بايد امري جوهري به نام مادّه باشد كه قوّه قائم به آن است؛ فعليت آن شي‏ء بالقوّه فعليت همان قوّه به حساب مي‏آيد. به عبارت روشن‏تر، همان قوّه به فعليت رسيده است؛ بنابراين، همان‏طور كه قوّه با مادّه متحد بود، فعليت نيز با مادّه متحد شده است؛ زيرا: «متّحدُ المتّحدِ متّحدٌ.» وقتي قوّه و فعليت با مادّه متحد باشند و حركتْ خروج تدريجي همين قوّه به سوي همين فعليت باشد، حركت بدون چنين مادّه‏اي كه موضوع حركت و موصوف آن است شكل نمي‏گيرد. از اين‏رو، حركت به موضوع نيازمند است. مثلاً مادّه آب حامل قوّه بخار آب است؛ وقتي آب به صورت تدريجي به بخار آب تبديل شود، مادّه مشترك ميان آب و بخار آب، موضوع اين حركت خواهد بود. پس، در اين مثال، موضوع حركت را همان جسم تشكيل مي‏دهد. همچنين، براي حركت‏هاي عرضي، مي‏توان مادّه انارِ نارس را كه ترش است مثال زد. اين مادّه حامل قوّه شيرين شدن است؛ از اين‏رو، وقتي به صورت تدريجي شيرين شود، مادّه مشترك ميان حالت ترشي و شيريني، موضوع چنين حركتي خواهد بود. پس، در اين مثال، موضوع حركت همان انار است.[122]

نتايج بحث فيلسوفان مشّائي درباره موضوع حركت:

1. موضوع حركت بايد امر ثابت و واحدي باشد كه حركت بر آن واقع مي‏شود. در غير اين صورت، آنچه بالقوّه به شمار مي‏رود با آنچه فعليت يافته است تفاوت دارد؛ بنابراين، تعريف حركت درباره آن صدق نمي‏كند.

البته اين نتيجه بنا به ديدگاه مشّائيان با اشكالي مواجه نمي‏شود؛ بلكه اصرار بر نياز حركت به موضوع با چنين تبييني به انكار حركت در جوهر مي‏انجامد. از اين‏رو، ملّاصدرا بحث نياز به موضوع را با تقريرهاي گوناگوني مي‏آورد كه هر يك از آنها در واقع بيان وجهي از نياز حركت به موضوع است. به ديگر سخن، ممكن است نياز حركت به موضوع دلايلي داشته باشد: الف) حفظ وحدت حركت؛ ب) حركت به چيزي نياز دارد كه به منزله مادّه‏اي براي تغيرات تدريجي باشد؛ ج) حركتْ وصفي است كه به موضوع و محل مستغني نياز دارد. امّا، آيا وجوه مذكور ضرورت وجود موضوع را در حركت جوهري و عرضي اثبات مي‏كنند؟ پاسخ ملّاصدرا منفي است:

الف) نياز حركت به موضوع به سبب حفظ وحدت حركت: بر اساس تبيين ملّاصدرا از حركت و فرد سيّال آن، آشكار است كه حركت به موضوع نياز ندارد؛ زيرا، به اعتقاد اين فيلسوف، حركت داراي يك فرد ممتد و سيّال ـ نه افراد آني‏الحدوث ـ است. از اين‏رو، اتّصالْ ذاتي حركت شمرده، و حافظ وحدت آن دانسته مي‏شود؛ بر اين اساس، موضوع هيچ نقشي در حفظ وحدت حركت ندارد.

ماقدمه... بكون الحركة شخصا واحدا ذا اتّصال وحداني و ان حدودها بمالها من التغاير النوعي في ماهيتها بالقوة لا بالفعل كان يغني عن الالتزام بموضوع ثابت في الحركة... .[123]

به بيان ديگر، زماني وحدت حركت شكسته مي‏شود كه حركت در خارج به صورت اجزاء جداگانه تقسيم شود؛ در حالي كه مصداق حركت در خارج امر واحد متّصل سيّال و تدريجي‏اي است كه تنها ذهن مقاطعي را براي آن در نظر مي‏گيرد.[124]

به بياني ديگر نيز مي‏توان گفت: اگر چنين وحدت و اتّصالي در كار نباشد و حركتْ فرد سيّال ممتد نداشته باشد، وجود موضوع نمي‏تواند حافظ وحدت باشد؛ همچنان‏كه وحدت موضوع نمي‏تواند وحدت اعراض عارض بر آن را تأمين كند.[125]

ب) نياز حركت به موضوع به سبب نياز حركت به چيزي كه به منزله مادّه‏اي براي تغيرات تدريجي باشد: وجود مادّه ثابت و واحد فقط در تغيراتي ضرورت دارد كه به صورت كون و فساد باشند، به گونه‏اي كه دفعتا صورتي زايل شود و صورتي به جاي آن تكون يابد؛ ولي در جايي كه تغير به نحو حركت و به صورت تدريج باشد، نيازي به موضوع ثابت نيست. همين مقدار كه در هر «آن» فرضي، مادّه‏اي كه حامل صورت قبلي و استعداد صورت بعدي است همراه با صورت پيشين زايل مي‏گردد و ماده حامل صورتِ بعدي همراه با اين صورت حادث مي‏شود (و اين روند به صورت اتّصالي ادامه مي‏يابد) كافي است. ملّاصدرا در اين زمينه مي‏نويسد:

و تحقيق هذا المقام أنّه لما كانت حقيقة الهيولي هي القوة و الاستعداد كما علمت و حقيقة الصورة الطبيعية لها الحدوث التجددي... فللهيولي في كل آن صورة أخري بالاستعداد و لكل صورة هيولي أخري يلزمها بالايجاب لما علمت أن الفعل مقدم علي القوة و تلك الهيولي أيضا مستعدة لصورة أخري غير الصورة الّتي توجبها لا بالاستعداد و هكذا لتقدم الصورة علي المادّة ذاتا و تأخر هويتها الشخصية عنها زمانا فلكل منهما تجدد و دوام بالاخري... .[126]

ج) نياز حركت به موضوع به سبب نياز به محل مستغني: حركتْ وصف و عرض است. عرض به محل مستغني، كه موصوف باشد، نياز دارد؛ بنابراين، حركت نيازمند موصوفي است تا بتوان وصف حركت را بر آن حمل كرد و تعبير متحرك را درباره آن به كار برد. حال، آيا اين هدفْ موضوع را براي حركت ضروري مي‏سازد؟ پاسخ ملّاصدرا به اين پرسش نيز منفي است؛ زيرا، با وجود فرد سيّال مقوله، حركت و متحرك در خارج، به وجود اتّصالي ممتد، وجود دارند. حركت و متحرك يك چيز شمرده مي‏شوند و دوگانگي در كار نيست.

2. موضوع حركت نمي‏تواند از هر جهت بالفعل باشد، زيرا آنچه از هر جهت بالفعل است قوّه ندارد؛ در حالي كه حركت بدون قوّه امكان ندارد.

3. موضوع حركت نمي‏تواند از هر جهت بالقوّه باشد؛ زيرا بالقوّه محض وجود ندارد. بدين ترتيب، اگر هيولاي اولي (مادّه اولي) از هر جهت بالقوّه باشد نمي‏تواند موضوع حركت قرار بگيرد. از اين‏رو، فيلسوفان بر آن شدند تا فعليتي را براي مادّه اولي اثبات كنند؛ بر اين اساس، ادعا كردند: مادّه اولي فعليتي دارد كه همان بي‏فعليتي است.[127]

امكان حركت جوهري

به باور ملّاصدرا، حركت جوهري امري كاملاً ممكن است؛ زيرا جوهر نيز مي‏تواند داراي فرد سيّال باشد، به اين صورت كه وجود واحد شخصي مستمر جوهر با وجود تشخّص و وحدت جوهري‏اش متغير به حساب آيد. به گونه‏اي كه در هر «آنِ» فرضي نوعي خاص، و به تعبير دقيق‏تر فرد خاصي، از مقوله جوهر باشد.

فيمكن... [أن] يكون وجود واحد شخصي مستمر متفاوتَ الحصول في شخصيته و وحدته الجوهرية بحيث ينتزع منه معني نوع آخر بالقوة في كل آن يفرض.[128]

اين بيان كوتاه ملّاصدرا را بايد پاسخي قاطع به اشكال عمده‏اي دانست كه فيلسوفان مشّائي بر حركت جوهري وارد كرده‏اند. بنا به اين اشكال، حركت به موضوعي واحد و ثابت نياز دارد، در حالي كه چنين موضوعي در حركت جوهري وجود ندارد؛ بر اين اساس، حركت جوهري محال است. پيشتر، در بحث از موضوع حركت، گفتيم: موضوع هيچ نقشي را در حركت، چه جوهري و چه عرضي، ايفا نمي‏كند.

ناگفته نماند كه ملّاصدرا، درباره موضوع حركت جوهري، به دو گونه سطحي و عمقي سخن گفته است. در بيان سطحي، او به اين نكته اعتراف مي‏كند كه در حركت جوهري نيز موضوع وجود دارد؛ ولي در بيان عمقي، وي اصل نياز به موضوع را در حركت جوهري انكار مي‏كند. علّامه طباطبائي درباره دو نگاه مزبور اين‏گونه سخن گفته است:

در نگاه ابتدايي، موضوعِ حركتِ جوهري عبارت است از مادّه‏اي كه در ضمن صورتي از صورت‏هاي متعاقبي كه به طور پيوسته و سيّال بر مادّه وارد مي‏شوند، تحصّل يافته است. بر اين اساس، وحدت و تشخّص حركت به صورتي است كه در حال تبدّل است. اگر كسي بگويد: چنين صورتي مبهم است و تعيّن و تشخّص ندارد تا وحدت و تشخّص حركت به آن باشد، در پاسخ، مي‏توان گفت: وحدت و تشخّص «صورة ما» به وحدت فاعل مجردي است كه در واقع علّت فاعلي مادّه است و به وسيله صورتْ مادّه را حفظ، و وحدت و شخصيت آن را تأمين مي‏كند؛ از اين‏رو، صورت را، نسبت به مادّه، شريك‏العلة مي‏دانند. اگر چنين اشكالي درست باشد، اين اشكال بر نظريه كون و فساد مشّائيان نيز وارد است؛ زيرا آنان، مادّه مشترك بين متبدل و متبدل‏اليه را مادّه متحصّل به يك صورت (صورة ما) مي‏گيرند و وحدت و تشخص «صورة ما» را به وحدت فاعل مجرد دانسته، صورت را شريك‏العلة مي‏دانند كه در تحقق مادّه با فاعل مجرد مشاركت دارد.[129]

وي در ادامه درباره نگاه بعدي ملّاصدرا گفته است: حركت جوهري اصلاً به موضوع نياز ندارد؛ زيرا، اگر نياز به موضوع به سبب وجه اول (به منظور حفظ وحدت، پيوستگي و يكپارچگي حركت) باشد، تقسيم وهمي (نه فكي) حركت، براي اين منظور كفايت مي‏كند. ولي اگر نياز به موضوع به سبب وجه دوم باشد، گوييم كه حركت و متحرك در حركت جوهري، بر خلاف حركت عرضي، واحدند. بنابراين، در حركت جوهري، به موضوع نياز نداريم.

و موضوع الحركة الجوهرية نفس الحركة إذ لا نعني بموضوع الحركة إلا ذاتا تقوم به الحركة و توجد له و الحركة الجوهرية لما كانت ذاتا جوهرية سيّالة كانت قائمة بذاتها موجودة لنفسها فهي حركة و متحركة في نفسها.[130]

وقوع حركت جوهري

تبيين امكان حركت جوهري نمي‏تواند بر وقوع آن نيز دلالت كند؛ بلكه وقوع حركت جوهري به استدلال جداگانه نياز دارد. ملّاصدرا دلايل فراواني را بر وقوع حركت جوهري اقامه مي‏كند: گاه از راه ضرورت حركت در فاعل قريب[131] و گاه از راه زمانمندي اجسام به اثبات وقوع حركت جوهري مي‏پردازد؛[132] گاه با اين نكته كه عرض به وجود جوهر موجود است[133] و گاه با اين نكته كه اعراض لوازم صورت‏هاي نوعيه‏اند[134] به اثبات آن مبادرت مي‏كند؛ گاه از راه غايتمندي طبيعت‏ها،[135] گاه از راه نفي كون و فساد،[136] گاه از راه نفي تفويض،[137] گاه از راه امتناع انقلاب در ذات، و گاه از راه امتناع ربط سيّال به ثابت آن را اثبات مي‏كند.[138]

دلايل حركت جوهري

دلايل حركت جوهري به دو دسته كلّي تقسيم مي‏شوند: 1) دلايل دسته اول، بدون توجه به حركت در مقولات عرضي، بر حركت جوهري دلالت مي‏كنند؛ 2) در دسته دوم از دلايل، از راه حركت در مقولات عرضي، بر حركت جوهري استدلال مي‏شود؛ به گونه‏اي كه بدون حركت در جوهر، حركت عرضي معناي معقولي پيدا نمي‏كند.

دسته اول: اثبات حركت جوهري بدون توجه به حركت در اعراض

اين دلايل، كه بدون توجه به حركت در اعراض به اثبات حركت جوهري مي‏پردازند، عبارت‏اند از: برهان زمانمندي اجسام، برهان نفي كون و فساد، برهان غايتمندي طبيعت‏ها، و برهان نفي تفويض. در اين بخش، به برخي از اين دلايل اشاره مي‏كنيم:

برهان زمانمندي اجسام: با استفاده از برخي مقدّمات، از راه زمان‏داري اجسام، مي‏توان استدلالي ترتيب داد و حركت جوهري را در ضمن آن اثبات كرد. اين مقدّمات از اين قرارند:

1) اجسام، حقيقتا، داراي زمان‏هستند، پس زمان‏داري آنها را نمي‏توان امري موهوم تلقّي كرد؛

2) زمان‏داري هر شي‏ء آن‏گاه معنا پيدا مي‏كند كه آن شي‏ء بر زمان منطبق شود؛

3) زمان وجودي سيلاني دارد و به اصطلاح از امتدادي سيّال برخوردار است؛

4) اگر چيزي بر زمان منطبق شود، بايد امتدادي سيلاني داشته باشد؛ زيرا انطباق شي‏ء ثابت بر شي‏ء سيّال امكان ندارد؛

5) اجسام، حقيقتا، داراي امتدادي سيّال هستند و به واسطه همين سيلان، قابليت انطباق بر زمان را دارند. گفتني است، سيلان جسم همان تجدد و تغير جوهري جسم است.

با توجه به مقدّمات مزبور، نتيجه مي‏گيريم: اجسام حركت جوهري دارند.

فإذن كون الجسم بحيث يتغير و يتبدل عليه الاوقات و يتجدد له المضي و الحال و الاستقبال ممّا يجب أن يكون لامر صوري داخل في قوام وجوده في ذاته حتي يكون في مرتبة قابليته لهذه التجددات غير متحصلة الوجود في نفس الامر إلا بصورة التغير و التجدد و لا متقدمة في الوجود علي وصف التغير و الانقضاء.[139]

برهان نفي كون و فساد: ملّاصدرا بر وجود تغيرات جوهري، و نفي كون و فساد، تأكيد مي‏كند و با چند مقدّمه، حركت جوهري را اثبات مي‏نمايد. مقدّمات از اين قرارند:

1) وقوع تغيرات جوهري در اجسام را نمي‏توان انكار كرد. از اين‏رو، حتي فيلسوفان مشّائي نيز به وقوع آن اعتقاد دارند؛ مثلاً چوب با سوختن خاكستر مي‏شود؛

2) تغيير مذكور يا به صورت دفعي (كون و فساد)، يا به صورت تدريجي است؛

3) اين تغيير نمي‏تواند به صورت دفعي (كون و فساد) باشد؛ زيرا، در اين صورت، يا تتالي آنات لازم مي‏آيد يا تغيير بايد در زماني ـ هرچند كوتاه ـ بدون صورت نوعيه بماند. براي مثال، هنگام تبديل آب به هوا، صورت هوا نمي‏تواند در همان «آن.»ي كه صورت آب زايل مي‏شود تكوّن يابد؛ بلكه تكوّن آن بايد در «آن» بعدي باشد. در اين صورت، يا تتالي دو «آن» لازم مي‏آيد يا بايد زماني بين آنها فاصله شود كه در آن زمان، نه صورت آبي داشته باشد و نه صورت هوايي و نه هيچ صورت ديگري؛

4) با ابطال فرض اول، تنها يك راه باقي مي‏ماند: اين تغيير بايد به صورت تدريجي و سيّال باشد.

با توجه به مقدّمات مزبور، نتيجه مي‏گيريم: اجسام، با حركت جوهري، از يك نوع به نوع ديگر تبديل مي‏شوند:

لكن الحق عندنا أن الكون و الفساد كلاهما ممّا يقع تدريجا و إلا فيلزم خلو الهيولي عن الصورة فإن الماء إذا صار هواء لم يجز حصول الهوائية مادام كونه ماء و لا في آن هو آخر زمان المائية بل في آن غير ذلك الان فيلزم إما تتالي الآنين و هو محال و إما تعري المادّة عنهما جميعا و هو الّذي ادعيناه.[140]

دسته دوم: اثبات حركت جوهري از راه حركت در اعراض

اين دلايل، كه از راه حركت در اعراض به اثبات حركت جوهري مي‏پردازند، عبارت‏اند از: برهان ضرورت حركت در فاعل قريب، برهان امتناع ربط سيّال به ثابت، برهان رجوع مابالعرض به مابالذات، و برهان‏هاي ديگر. در اين بخش، به يكي از اين دلايل اشاره مي‏كنيم:

برهان ضرورت حركت در فاعل قريب: اين برهان يكي از معروف‏ترين برهان‏ها به شمار مي‏رود و به صورت منطقي چنين تبيين مي‏شود:

1) اعراض و آثار جسماني در واقع معلول و تابع صورت جوهري و طبيعت جسم‏اند كه همان صورت نوعيه آن شمره مي‏شود؛ زيرا طبيعت جسم و صورت نوعيه فاعل قريب اعراض است؛

2) برخي از اعراض، همچنان‏كه فيلسوفان مشّائي گفته‏اند، در حركت‏اند و مسافت حركت قرار مي‏گيرند؛

3) به باور درست فيلسوفان مشّائي، فاعل قريب حركت بايد متحرك باشد.

با توجه به مقدّمات مزبور، نتيجه مي‏گيريم: طبيعت‏ها و صوَر نوعيه جوهري در اجسامي كه داراي حركت كمّي، كيفي، أيني و وضعي هستند در حركت‏اند.[141]

فقد ثبت و تحقق من هذا أن كل جسم أمر متجددالوجود سيّال الهوية و إن كان ثابت الماهية... .[142]

البته متفكراني كه پس از ملّاصدرا مي‏زيسته‏اند، با استفاده از مباني حكمت متعاليه و نيز برخي از عبارات اين فيلسوف، دلايل ديگري را براي حركت جوهري برشمرده‏اند كه ما، به منظور رعايت اختصار كلام، از ذكر آنها خودداري مي‏كنيم.[143]

نتيجه‏گيري

مسافت حركت مقوله‏اي است كه متحرك در زمان حركت، در هر «آنِ» فرضي، فردي از آن را دارد؛ اين فرد غير از فردي است كه پيش يا پس از آن «آنِ» فرضي دارد. اين تصوير از مسافت حركت، نه نفي حركت را در پي دارد و نه تتالي آنات را؛ زيرا بالقوّه بودن افراد مذكور به معناي نفي حركت نيست، بلكه فقط اين معنا را دارد كه جسم متحرك، به نحو نامتمايز و اجمال، واجد افراد مقوله مزبور است. بنابراين، ديدگاه فخر رازي (كه تصوير مذكور را مستلزم نفي حركت يا تتالي آنات مي‏پنداشت) و ديدگاه محقق دواني (كه حركت در مقوله را به نحو توسط، بين فرد بالقوّه مقوله و فرد بالفعل آن، مي‏دانست) هيچ كدام پذيرفتني نيستند.

فرد آني هر مقوله همان فرد ثابت آن مقوله، و فرد سيّال هر مقوله نيز همان فرد متغير آن مقوله است. بر اين اساس، مسافت حركتْ فرد سيّال و زماني مقوله خواهد بود كه كاملاً منطبق بر حركت و زمان است. البته، فرد سيّال مقوله صرفا بر اساس اصالت وجود تبيين‏پذير است؛ در غير اين صورت، يا تتالي آنات روي مي‏دهد يا وجود جمعي ماهيات نوعيه نامتناهي پيش مي‏آيد، كه هر دو محال است. از اين‏رو، علّامه طباطبائي مسافت حركت را به گونه‏اي متفاوت با اغلب فيلسوفان تفسير مي‏كند و آن را با اصالت وجود نشان مي‏دهد.

حركت، مسافت، و زمان سه واقعيت نيستند؛ بلكه يك واقعيت با سه مفهوم‏اند. بنابراين، هرچند در ابتدا زمان و مسافت را غير از حركت مي‏پنداريم، ولي هر سه مصداقا يك چيزند و مي‏توان گفت كه رابطه آنها عينيت است.

ارسطو مقوله‏هاي كمّ، كيف و أين را مسافت حركت مي‏دانست؛ با اين حال، ابن‏سينا مقوله وضع را نيز به اين فهرست افزود. پس، از نگاه فيلسوفان مشّائي، حركت فقط در چهار مقوله أين، كيف، كمّ و وضع تحقق دارد و در ساير مقولات، هيچ حركتي وجود ندارد. ملّاصدرا جوهر را نيز مسافت حركت دانست و به تبع حركت در جوهر، حركت در همه مقولات را پذيرفت. فيلسوفان مشّائي فقدان موضوع ثابت را علّت انكار حركت در مقوله جوهر دانسته‏اند؛ بر اين اساس، جوهر نمي‏تواند مسافت حركت قرار بگيرد. ولي از نگاه ملّاصدرا، جوهر نيز مي‏تواند مسافت حركت قرار گيرد؛ زيرا جوهر نيز داراي فرد سيّال است و موضوع هيچ نقشي در حركت جوهري يا عرضي ندارد.

ملّاصدرا، گذشته از تبيين امكان حركت جوهري، دلايل فراواني را نيز بر وقوع حركت جوهري اقامه مي‏كند؛ گاه از راه ضرورت حركت در فاعل قريب و گاه از راه زمانمندي اجسام، گاه با اين نكته كه عرض به وجود جوهر موجود است و گاه با اين نكته كه اعراض لوازم صورت‏هاي نوعيه‏اند، گاه از راه غايتمندي طبيعت‏ها، گاه از راه نفي كون و فساد، گاه از راه نفي تفويض، گاه از راه امتناع انقلاب در ذات، و گاه از راه امتناع ربط سيّال به ثابت.

··· منابع

ـ حسن‏زاده آملي، حسن، ادلّه‏اي بر حركت جوهري، بي‏جا، الف. لام. م، 1380.

ـ طباطبائي، سيد محمّدحسين، بدايه‏الحكمة، تصحيح و تعليق عباسعلي زارعي سبزواري، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1420، چ هفدهم.

ـ عبوديت، عبدالرسول، درآمدي بر فلسفه اسلامي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1384، چ چهارم.

ـ ـــــ ، نظام حكمت صدرايي، تهران، سمت، 1385.

ـ ملّاصدرا (صدرالدين محمّدبن ابراهيم شيرازي)، الحكمه‏المتعالية في الاسفارالاربعة العقلية، قم، مصطفوي، 1379، چ دوم.

ـ ـــــ ، المشاعر، به اهتمام هانري كربن، تهران، كتابخانه طهوري، 1363.