سخن نخست

قيمت مقاله الكترونيكي: 
1500تومان

حکمت چيست و حکيم کيست؟

براي شناخت حقيقت حکمت و حکيم پاسخ به اين پرسش‌ها ضروري است: حکمت چيست؟ آيا حکمت همان فلسفه است؟ آيا هر فيلسوفي حکيم است؟ عناصر اصلي حکمت کدام است؟ آيا حکمت همان معرفت و دانايي است؟ راه تحصيل حکمت کدام است؟ حکمت چه تأثيري بر شخصيت و زيست فردي و اجتماعي انسان دارد؟ تأثير حکمت بر علوم و معارف بشري چگونه است؟

حکمت (wisdom) مساوي با فلسفه نيست. فلسفه عقل‌ورزي نظري است. فلسفه ارسطو و فلسفه کانت دو نمونه از فلسفه هستند. حکمت/خردمندي/فرزانگي، واجد اين بعد هست، اما در آن خلاصه نمي‌شود. افزون بر خردورزي نظري، حکمت دو بعد ديگر نيز دارد: بهره‌مندي از وحي و برخورداري از شهود. خردورزيِ حکيم او را به محدوديت عقل و ضرورت روآوردن به دين حق رهنمون مي‌شود. حکيم در کنار بهره‌گيري از عقل و در ادامۀ مسير حقيقت‌جويي، از مشکات نبوت نور مي‌گيرد و بر سفرۀ صحف آسماني مي‌نشيند. حکيمِ مؤمن به نبوت ختمي، معتکف درگاه قرآن و سنت مي‌شود و در اقيانوس بي‌کران حکمت نبوي و ولوي سبّاحي و از آن گوهر معرفت صيد مي‌کند. او عقلش را با تعاليم وحي تصحيح و تکميل مي‌کند و بدين‌سان به خِردش هم از جهت عمق و هم از حيث گستره غنا مي‌بخشد. اگر از بختياران صاحب همت و توفيق باشد به فهم ظاهر دين بسنده نمي‌کند، بل با تهذيب نفس و تطهير درون چشم شهودش گشوده مي‌شود و آنچه ناديدني است آن مي‌بيند و از چشمه‌سار قلبش حکمت مي‌جوشد و بر زبانش جاري مي‌شود. جان کلام آنکه حکمت جمع بين عقل و نقل و شهود، و فلسفه و دين و عرفان است. حکيم کسي است که از همۀ قواي معرفتي و همۀ راه‌هاي دانش و منابع معرفت بهره مي‌برد. افزون بر اين، حکيم تنها به کسب دانش بسنده نمي‌كند، بلکه همراه با آن با عمل و سلوکش به سوي تعالي وجودي و کمال باطني سير مي‌کند. اصولاً چنان معرفتي جز با چنين سلوکي حاصل نمي‌شود. علم و عمل دو بال حکيم براي پرواز هستند و از هم جدايي ندارند. حکيم حقيقي (الحکيم) خداوند است، اگر به مخلوقي حکمت نسبت داده مي‌شود از باب مجاز و تشبّه به حکيم علي‌الاطلاق است. حکيم متصل به سرچشمۀ حکمت الهي و خدامحور است. معرفت خدا، محبت به خدا و اطاعت از خدا و با تمام وجود کوشش و اهتمام در تقرب و وصل به او و لقاي او تمام فکر و ذکر و رفتار حکيم را فرامي‌گيرد. همه کارش خالصانه براي اوست، ربّش فقط الله است. او موحد محض و از هر شرکي پيراسته است و ابراهيم‌وار مي‌گويد: «... إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَاي وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. لاَ شَرِيكَ لَهُ وَبِذَلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ. قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبّاً وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ» (انعام: 162ـ164). اين حکمتي است که خداوند به لقمان عطا کرد: «وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ» (لقمان: 12). شمه‌اي از حکمت لقمان همان است که در سورۀ «لقمان» از قول او به صورت پند به فرزندش توصيه شده است. آموزگار اصلي حکمت خداونداست که آن را به انبيا آموخت. «فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» (نساء: 54) در ميان خلق انبيا آموزگاران نخستين حکمت به مردم هستند. «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ» (آل‌عمران: 164) پس از انبيا عالمان راستين که وارثان انبيا هستند آموزگاران حکمت‌اند.

پس چنين نيست که هر استاد يا صاحب‌نظر در فلسفه يا ديگر علوم حوزوي يا دانشگاهي حکيم باشد. حکمت موهبتي الهي است، که خداوند به بندگان شايسته‌اش عطا مي‌کند. اين حکمت است که در کلام الهي از آن به خير کثير تعبير شده است: «يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيراً وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُوا الأَلْبَابِ» (بقره: 269). حکمت فرزانگي است و حکيمان راستين همان فرزانگان و اولوالالباب هستند که دغدغه و مشغلۀ اصلي آنها تفکر در آفرينش و ياد خدا و نجواي با او و بناي زندگي بر اساس حکمت الهي ست. «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآياتٍ ِلأَولِي الأَلْبَابِ. الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» (آل‌عمران: 190ـ191).

حکمت را فن نيکو زيستن دانسته‌اند. نيکو زيستن در گرو اعتقاد، گرايش و عمل درست است. حکمت جمع معرفت و فضيلت و آميزۀ آنها در يک حقيقت و ملکۀ واحده است. حکمت با مفاهيم مرتبط ديگر تفاوتي اساسي دارد. برخي از اين مفاهيم ناظر به بعد معرفتي هستند؛ بعضي ناظر به بعد گرايشي هستند، و گروهي ناظر به بعد عملي و کنشي هستند. گرچه ممکن است معرفت مستلزم نوعي گرايش و عمل باشد، يا گرايش مبتني بر نوعي معرفت باشد و همچنين عمل برخاسته از معرفت و گرايش باشد؛ اما در هريک از مفاهيم بار خاص نظري يا گرايشي يا عملي غالب است. مثلاً هريک از مفاهيمي همچون معرفت، محبت، و عدالت به يکي از ابعاد سه‌گانۀ يادشده ناظر است. اما مفهوم حکمت در آن واحد به هر سه امر ناظر است و جمع بين آنهاست. حکيم هم فهم درست و صواب دارد، هم گرايش متعالي و هم عمل شايسته. فقدان هريک از اين عناصر مساوي با فقدان حکمت است. حکمت ناظر به جامعيت و جمعيت و يکپارچگي متعالي شخصيت است. افزون بر اينها، حکمت واجد بعد جمال شناختي نيز هست؛ چراکه زيبايي از حقيقت و خير جدا نيست. ازآنجاکه حکمت با حق مرتبط است، حقيقت، خير و جمال در آن جمع است. حکيم زيباجو، زيبابين و زيباآفرين است. و اين جوهر هنر قدسي است. هنگامي که هنر حِکمي مي شود با لعب و لهو در تقابل مي ايستد و صبغة‌الله پيدا مي کند.

حکمت حقيقتي تشکيکي و داراي درجات است. ازهمين‌رو حکمت متضمن عنصر متعالي ايمان است. ايمانٍْ اعتقاد، پذيرش و پايبندي به دين حق است. حکمت بدون ايمان ناقص است و در حقيقت حکمت نيست. حکمت در اين سطح متضمن مؤمنانه زيستن است. اوج حکمت بشري، نبوت و ولايت است و حکيم علي‌الاطلاق باري‌تعالي است.

برخي چون ديده‌اند «حكمت» به معاني فلسفه، دانايي، فهم، عرفان، تدبير، کار استوار، علم با عمل، پند، عدالت، اعتدال، فهم، قرآن، نبوت و مانند آن به كار رفته است پنداشته‌اند «حكمت» لفظ مشترکي است که معاني گوناگون دارد. اما چنين نيست؛ حق اين است که حکمت يک حقيقت و ملکه است که همۀ اين ابعاد و مراتب را دربر دارد. خردمندي مقتضي فکر درست، سخن درست، نيت و تصميم درست و عمل درست و استوار است.

حکمت همۀ ابعاد فردي و اجتماعي زندگي انسان را دربر مي‌گيرد و متحول مي‌سازد و مستلزم زيست حکيمانه فردي است، چنان‌که اگر حاکمان حکيم باشند حکومت حکيمانه مي‌شود. البته بايد معناي جامع حکيم را به ياد داشته باشيم و بدانيم حکيم فيلسوف به معناي سکولار آن نيست. سياست حکيمانه مبتني بر عقلانيت، بصيرت، فضيلت، ايمان و خيرخواهي و شفقت‌ورزي است. دغدغۀ حکومت حکيمانه استقرار عدالت اجتماعي و زمينه‌سازي براي کمال و سعادت افراد است.

حکمت جمع عقلانيت و ديانت به معناي جامع و کامل آن است که اخلاق، ايمان و عرفان را دربر دارد. زندگي عاري و محروم از حکمت زندگي دون‌مايه است و مدينۀ فاقد حکمت مدينۀ غيرفاضله است و حاکمي که با حکمت بيگانه باشد ناشايسته و فاقد مشروعيت است.

اين غايت هنگامي محقق مي‌شود که علم و دانش به نور حکمت منور شود. علم اگر از حکمت جدا شود جسدي بي‌روح است. علم مادي و سکولار فاقد حکمت است. اصلاح و اعتلاي علم در گرو گرانبار شدن از حکمت است. علم و دانش متعالي علمي است که روح حکمت در آن دميده شده باشد. علم مادي از جهت عقلاني و معنوي ناقص و نارسا است. در نگاه مادي و سکولار علم در حد ابزاري براي زندگي و وسيله‌اي براي ارضاي اميال و آمال تنزل مي‌کند. البته ما براي زندگي به ابزار به‌دست‌آمده از علم نيازمنديم؛ آنچه مشکل‌ساز است تنزل دادن و تقليل دانش به اين سطح است. در علم حِکمي علم نور است که راه را براي رسيدن به کمال و سعادت روشن مي‌کند و البته توانايي حاصل از علم ابزارهاي زندگي را نيز براي انسان فراهم مي‌سازد. يک معناي معتبر براي اسلامي‌سازي علوم مي‌تواند دميدن روح حکمت در علوم باشد. قرار دادن علوم ذيل حکمت نه به معناي نفي روش تجربي است، نه به معناي کنار نهادن فناوري و بازگشت به اعصار کهن است، نه به معناي استخراج همۀ علوم از منابع ديني است، و نه به معناي استنتاج علوم از فلسفه است. حکيمانه شدن علوم مستلزم بهره‌گيري از همۀ راه‌ها و منابع معرفت، يکپارچه شدن علوم و معارف به صورت روشمند و نظام‌مند و به‌کارگيري آن در جهت خير و سعادت حقيقي انسان است. چنين علمي با حفظ روش معتبر خود، با مابعدالطبيعۀ الهي پيوند دارد و به چشمه‌سار وحي متصل و گره‌گشا در زندگي فردي و جمعي بشر است. سريان روح حکمت در علوم طبيعي و انساني و جريان آن در جان عالمان، اين علوم را نوراني کرده ذيل حکمت مي آورد.

علم حکمي تجربه را در جايگاه خود معتبر و ارجمند مي‌شمارد، اما انحصارگرايي تجربي را نفي مي‌کند. در پي افکندن ساختمان معرفت بشري بر اساس حکمت، عقل، حس، تجربه، وحي و شهود مشارکت دارند و از مواد و مصالح گوناگون عقلي و نقلي و تجربي و شهودي در جاي مناسب خود استفاده مي‌شود. کليت و تماميت ساختمان و آرايش و هندسۀ علم بشري نيز عقلاني است.

ازآنجاکه غايت حکمت کمال و سعادت انسان است و آن است که جهت و غايت علم و عمل را تعيين مي‌کند، نه اميال و آمال ارباب بي‌مروت دنيا، در نظام حِکمي علم و آنچه برخاسته از آن و مرتبط با آن است همچون فناوري و توليد و مصرف و خدمات و مديريت، در جهت تحقق‌بخشي به مشيت الهي و تأمين سعادت بشري سامان عقلاني مي‌يابند و بدين‌سان فرد و جامعه به خير کثير حکمت نايل مي‌شود.

سردبير